« لَ» : گاهی غير عامل است ، و در اين صورت همواره مفتوح است و به هفت وجه آورده می شود : 1. لام ابتداء که دو فايده از آن حاصل می شود : تأکيد مضمون جمله و اختصاص دادن مضارع به زمان حال ، و در دو موضع داخل می شود : أ . مبتدا < لأنتم أشدُّ رَهبَةً : هر آينه شما از جهت ترس سخت تريد > ( قرآن ) . ـ ب . خبر إنّ و در اين صورت بر سه چيز داخل می شود : 1) اسم < إنّ ربِّی لسميع الدُّعاء : همانا پروردگارم شنونده ی دعا است > ( قرآن ) . 2) فعل مضارع به جهت شباهتش به اسم < إنّ ربّک ليَحکمُ بينهم : همانا پروردگارت ميان آنان حکم می کند > ( قرآن ).  3) ظرف < إنّک لَعلی خُلُق عظيم : همانا تو بر خويط بزرگ هستی > ( قرآن ) . ( لاروس ، ص1745 )

« بَعْضُ » : بَعْض : پاره ای از هر چيز و گاه بر آنچه فردی از چيز است اطلاق گردد ، گويند خالد بعض الانسان : خالد يکی از مردم است . ج : أبعَاض [ أل تعريف بر آن داخل نمی شود زيرا در اصل معرفه به اضافه است در لفظ يا در تقدير ] . ( لاروس ، ص 471 )

« أَصْحَابِ » : أَصْحَبَ إصْحاباً فلانٌ : فلانی ياران و دوستانی گرفت . ـ الرجلُ : پسر آن مرد به سن مردان يا بلوغ  رسيد و يار و مددکار او شد . ـ هـ  بعضَ رجاله : برخی از مردان خود را با او فرستاد تا از او نگهبانی کنند . ـ هـ  الشيءَ : او را ملازم و مصاحب آن چيز گردانيد . ـ عن الأمر : او را از آن کار بازداشت . ( لاروس ، ص 211)

الصَّحابَة : جمع صاحب . ـ : دوستی . ياری . ـ ياران پيغمبر اسلام از مهاجرين و انصار ( لاروس ، ص 1308)

الصَّحب : مصـ و ـ : همنشينان . همدمان  ( لاروس ، ص 1309)

« أَخِ » : الأخ و الأخو و الأخوُ  و الأخا : برادر . ـ : دوست < ربّ  أخٍ لک لم تلده أمّک : چه بسا برادری ( دوستی ) که او را مادرت نزاييده است >و < إن أخاک من آساک : برادر (دوست) توآنست که غمخوارت باشد . ـ : مثل و مانند و همجنس و مشابه < هذا أخُو هذا : اين همانند و مشابه اين است > . ـ : پای برجا در چيزی و آن که پيوسته به يک کار می پردازد < هذا أخو حرب : او همواره در جنگ است >. ـ : لفظی است که افادۀ انتساب می کند < يا أخاتميم : ای تميمی > و < يا أخا العرب : ای تازی عرب زبان > . يکی از اسمهای پنجگانه است که به واو مرفوع و به الف منصوب و به ياء مجرور مي شود و اسم منسوب آن أخَوِيّ است . ج : أُخوة و إخوان و أخون  و آخاء . بصريّون اين کلمه را در نَسَب به صورت الأُخوة و در معنی مصادقت و دوستی به صورت إخوان جمع می بندند . < إخوان الواد أقرب من أُخوة الولاد : ياران مصادقت و دوستی از برادران نسبی و پدری نزديکترند > . < لا أخالک بفلان > : فلانی برادر يا دوست تو نيست . < مُکرهٌ أخوک لابطل > : ناپسند و کراهت آورنده ای برادرتست نه دلير و پهلوانی . مثلی است که آورده می شود برای کسی که انگيخته شود به کاری که شأن او نيست. . ( لاروس ، ص 75 )

« يِ » : گاهی اوقات ، ضمير متکلّم وحده است ، همچون در < هذّبنی معلِّمی : آموزگارم مرا آموزش داد . ( لاروس ، ص 2207 )

« فُلَاناً » : فُلان و فُلانَة : کنايه است از اسم مرد و زن که در اين صورت أل بر سر آن درنمی آيد . الفُلان و الفُلانة : کنايه است از اسم غير ذوی العقول مانند اسب و جز آن . ( لاروس ، ص1587 )

« كَانَ » : کانَ ـُـ کَوناً و کِياناً و کَينُونَةً الشّی ءُ  : آن چيز وجود پيدا کرد .کانَ سه حالت دارد ، اول : فعل ناقص است که بر سر مبتدا وخبر درمی آيد و اوّلی را به عنوان اسم خود مرفوع و دومی را به عنوان خبر خود منصوب می کند  < کان الجوُّ صافياً : هوا صاف بود > .... دوم : به اسم کفايت می کند و در اين صورت فعل تام است که يا به معنی ثَبِتَ : بود ، است < کانَ الله و لا شی ء معه : خدا بود و هيچ چيز با او نبود > و يا به معنی وَقَعَ : شد ، است < ما شاء الله کان و ما لم يشأ لم يکن : آنچه خدا خواست شد و آنچه نخواست نشد > ( قرآن ) . سوم : زائد است و برای تأکيد ميان دو چيز ملازم يکديگر می آيد< زيدٌ کان قائمٌ : زيد ايستاده است > و در اين صورت فقط در وسط يا آخر کلام مي آيد و بر وقوع حادثه يا زمان دلالت نمی کند . ( لاروس ، ص 1688 )

« شَاهِدَ » : الشّاهِد فا : گواهی دهنده . گواه . ـ : دليل . ـ : سخن موثقی که برای اثبات قاعده ای صرفی يا نحوی بدان استشهاد شود . شاهد . ـ : زبان . ـ : پادشاه . ـ : روز جمعه . ـ : مايع گونه ای که با نوزاد از رحم بيرون آيد . ـ : ستاره . < صلاة الشّاهد > : نماز مغرب و نماز صبح. ( لاروس ، ص1242 )

« نَا » : ضمير متکلم و بين رفع و نصب و جرّمشترک است < ربّنا إنَّنا سَمِعنا : پروردگار ما همانا ما شنيديم > ( قرآن ). ( لاروس ، ص 2005 )

« يَرَى » : رَأَی ـَـ رُؤيَةً و رَأياً و رَأيَةً و رَاءَةً و رِئُياناً الشیءَ : آن چيز را به چشم يا به عقل ديد و دانست[ اصل مضارع آن يَرأی است که همزه ی آن برای تخفيف حذف و حرکت آن به ماقبل منتقل گرديده  و يَرَی شده است ، گاهی به ضرورت شعری همزه ی آن باقی می ماند ، امر آن : رَ . رَيا .رَوا . رَی . رَيا . رَينَ است] .( لاروس ، ص 1027 )   

« مَا » : برای استفهام و پرسش از چيزی که فهميده نمی شود < و ما تلک بيمينک يا موسی : ای موسی آن چيست در دست تو > ( قرآن ). ( لاروس ، ص 1800 )

« نَصَرَ » : نَصَرَ  ـُـ  نَصراً  المظلومَ : به ستمديده در دفع زيان يا دور کردن دشمن از او ياری کرد . ـ هـ علی عدوِّه و منه : او را از دست دشمن رهانيد و به او در برابر دشمن ياری داد. ـ الغيثُ الأرضَ : باران به همه ی زمين رسيد و آن را سيراب کرد . < نُصِرَت الأرضُ > مج : بر زمين باران باريد . ( لاروس ، ص2051 )

« كَ » : گاهی اوقات ضمير منصوب می باشد .ضمير منصوب برای مذکّر و مؤنّث است < أحبَّک النّاس : مردم ترا دوست داشتند > ( لاروس ، ص1682 )

« أَعْدَائِ » : العَدُوّ : دشمن [ برای مذکر و مؤنّث و مفرد و جمع يکسان است] گاهی هم مؤنّث و مثنی و گاهی هم به صورت أعداء جمع بسته می شود . جج : أعادٍ . ( لاروس ، ص1433 )

« ‏السَّلام » : از نامهای خدايتعالی . ـ : آرامش . امنيت . صلح . ـ : تندرستي . ـ : سپردن . ـ واگذار کردن . ـ : درود گفتن . ( لاروس ، ص 1203 )

أ : همزه و آن نخستين حرف از حروف هجا و به منزله ي عدد يک در حساب جُمَّل است . ـ : حرف استفهام است و بر سر جمله های فعليّه و اسميّه در مي آيد و به چهار حکم مخصوص است : ا : در صدر جمله مي آيد < أ صادِقٌ انت أم کاذِبٌ : آيا راستگويی يا دروغگو؟ > . گاهی برای طلب تصديق می آيد < أ جاء الامير ؟ : آيا امير آمد > . 2 : گاهی برسر جمله ی مثبت و گاهی بر سر جمله ی منفی درمی آيد < أفَرّ الجبان ؟ : آيا ترسو گريخت ؟ ، أ لم يفرّ الجبان ؟: آيا ترسو نگريخت ؟ : > . 3 : گاهی حذف آن جائز است < فی الليل صليت أم في النهار ؟ : آيا شب نماز گزاردی يا روز ؟ > . 4 : همواره در صدر واقع می شود تا به جاييکه بر حروف عاطفه نيز مقدّم می شود < أ وَ لم تزدجر ؟ : آيا باز نايستادی ؟ > . گاهی همزه استفهام از حقيقت استفهام خارج می شود و به يکی از چند معنای زير مي آيد : برای تسويه پس از سواء و ليت شعری و لا أُبالی و آنچه که همانند آنها است می آيد و چنان است که جمله ی پس از آنها را می توان به مصدر تبديل کرد < سِواء أقمت أم قعدت > : برابر است اينکه تو بايستی يا بنشيني ، يعنی نشستن و ايستادن تو يکسان است . برای انکار ابطالی < أ لستم خيرٌ من رکب المطايا ؟ > : آيا شما بهتر از سوارشوندگان بر اسبان نيستيد ؟. برای انکار توبيخی < أ تعبد غير الله ؟> : آيا جز خدا را می پرستی ؟.برای تهکّم و ريشخند و تمسخر < أ هکذا علَّمک ربُّک ؟ > : آيا مربّی تو اين چنين به تو ياد داد . برای تعجب < أ لم تَر ربَّک کيف فعل ؟ > آيا نديدی پروردگارت چه کرد ! برای استبطاء ( کند شمردن ) < ألم يَأنَ للذين آمنوا >؟ : آيا نزديک نشده برای آنان که ايمان آورده اند ؟ . برای تقرير ( به اقرار آوردن مخاطب ) که در اين صورت آنچه که اقرار کردن به آن مراد است پس از همزه می آيد < أضَرَبَ زيدٌ عمراً ؟: آيا زيد عمرو را زد ؟ ، أزيدٌ ضَرَبَ عمراً ؟  آيا زيد عمرو را زد ؟ ، أعمراً ضَرَبَ زيدٌ ؟: آيا عمرو را زيد زد ؟ ، در مثال اول فعل و در مثال دوم فاعل و در مثال سوم مفعول مورد اقرار بوده است . برای امر < أتعلّمتم ؟> : بياموزيد . ـ یکی از حروف مضارعه است که مجموع آنها حروف کلمه ی  أنيت را تشکيل می دهند < أضرِبُ : می زنم >. ـ : يکی از حروف زائد است که همه ی آن حروف کلمه ی سألتمونيها را می سازد < أکرمَ : گرامی داشت > . از همزه معانی ديگری بدست می آيد که از آن جمله است ، حينونه ( فرا رسيدن وقت ) < أحصدَ الزرع : هنگام دروی کشت فرا رسيد >. وجدان (يافتن ) < أجبَنتُهُ >: او را ترسو يافتم . إتيان ( آوردن ) < أحسَنَ > : نيکی آورد. همزه گاهی قطع است و هر جا که آيد تلفظ می شود و گاهی وصل است و در ميان جمله تلفظ نمی شود < أُنجُد من استَعَانَ بِکَ : ياری کن آن را که از تو ياری خواسته است > . در اين باره قواعد و احکامی است که می توان آنها را لز کتابهای صرف و نحو فرا گرفت . ـ : حرف ندا برای نزديک است < أيوسفُذ، أسرع: ای يوسف ، بشتاب> .  ( لاروس ، ص 11)

« نَعَمْ » : بله . آری . بلی حرف جواب است به معانی : 1. تصديق در صورتيکه پس از خبر واقع شود ، چنانکه اگر گويند : < أشرقت  الشّمس : خورشيد طلوع کرد > در جواب گفته می شود < نعم أشرقت : آری طلوع کرد>. ـ 2. وعد در صورتيکه پس از امر يا نهی واقع شود ، چنانکه اگر گويند : < أُدرس  درسک : درست را بخوان > در جواب گفته می شود < نَعَم > يعنی می خوانم . ـ 3. اعلام در صورتيکه پس از استفهام واقع شود مانند : < أجاء زيدٌ ؟ : آيا زيد آمد > : که در پاسخ گويند : < نَعَم جاء : آری آمد > ـ 4. تأکيد در صورتيکه در آغاز کلام واقع شود مانند : < نعم أنا مُشتاقٌ و عندی لوعة : آری من آرزومند و در سوز و گدازم >. ( لاروس ، ص2061)

« عَسْكَرِ » : العَسکَر : بسيار از هر چيز . ـ : گروه . جمع . فـ معـ : لشکر . ج : عَساکِر. ( لاروس ، ص1450)

« أَقْوَامٌ » : القَوم : گروه مردان < أَقومٌ آل حصنٍ أم نِساء : آيا آل حصن گروه مردانند يا زنان > ( زهير ) . ج: أقوام . < قَوم الرّجل > : خويشاوندان مرد . < هم قَومٌ علينا > : آنان دشمنان ما هستند . ـ : ملّت . خلق . گروهی از مردم که دارای زبان و سنتها و فرهنگ و منافع مشترک باشند .  ( لاروس ، ص1677 و 1676)

« أَصْلَابِ » : الصُّلب : سخت و محکم . ـ : سنگ فسان . سنگ چاقو تيز کنی . ـ  من الأرض : زمين سخت . ـ : هر چيز جامد . ـ : فولاد . ـ : تيره ی پشت . ستون فقرات < يخرُج من بين الصُّلب و التّرائِب : از ميان تيره ی پشت و استخوانهای سينه بيرون می آيد > ( قرآن ) . ج : أصلُب و أصلاب . < هومن صُلبِ فلان > او از فرزندان فلانی است < و حلائل أبنائکم الّذين من أصلابکم : و زنان پسرهای شما که از پشت های شما هستند> ( قرآن ) . ( لاروس ، ص1327 )

« الرِّجَالِ » : الرَّجُل : مرد ، مقابل المرأة : زن . ـ : پياده < فإن خفتم فرِجالاً أورکباناً : اگر ( از دشمن ) ترس داريد ( نماز را ) پياده يا سواره گزاريد > ( قرآن ) . < فلان رجلٌ في الرجال >  : فلاني کامل در مردي است . ج : رِجال و رِجلَة و  رِجَلَة و مَرجَل و أراجِل و جج : رِجالات .  ( لاروس ، ص1051 )

« أَرْحَامِ » : الرَّحم و الرَّحِم : زهدان . بچه دان [ مؤنّث است ]. ـ : خويشاوندی . ج : أرحام . < ذُووالأرحام > : خويشاوندانی را گويند که دارای سهم الارث و عصبة نباشند مانند دختران برادران . ( لاروس ، ص 1054 )

« النِّسَاءِ » : زنان . جمع امرأة  [ از غير لفظ آن].( لاروس ، ص2042)

« سَ » : حرفی است که بر سر فعل مضارع درمی آيد و افاده ی معنی استقبال و قرب وقوع فعل می کند < فسيکفيکُهُم اللهُ  و هو السَّميع العليم : پس به زودی خدا ايشان را از شما باز دارد و اوست شنوای دانا > ( قرآن ) .  ( لاروس ، ص 1153 )

« الزَّمَانُ » : مدّت دراز . ـ : وقت ، اندک باشد يا بسيار . ـ : قسمت . فصل < السّنة أربعة أزمنة : سال چهار فصل است > . ـ : عمر انسان . < ظرف الزّمان > صر : ظرف زمان ، اسمی است که بر زمان دلالت کند < زارنی عندَ الفجر : سفيده دمان به ديدن من آمد > . ( لاروس ، ص1135 )