معنی فارسی
لغات خطبه 36 نهج البلاغه
«نَذِيرٌ»
= النَّذیر:ترسانیدن. ـ :ترساننده. ـ :رسول.پیامبر.ج:نُذُر.
ـ:پیری.(لاروس ـ ج 2 ـ ص 2038)
«أَنْ»
= أن مصدریه است و فعل مضارع را منصوب می کند و آن فعل مضارع و ما بعدش را به
تأویل مصدر می برد.(لاروس ـ ج 1 ـ ص 329)
«تُصْبِحُوا»
= صَبَحَ ـُـ صَبحاً هـ :به اوشراب بامدادی خورانید. ـ هـ :بامدادان نزد او آمد یا
بر اوحمله برد.(لاروس ـ ج 2 ـ ص 1306)[فعل مضارع منصوب،علامت نصب حذف نون،صیغه
9،ثلا مزید،صَبَحَ]
«صَرْعَى»
= صَرَعَ ـَـ صَرعاً هـ:او را به پشت بر زمین زد.(لاروس ـ ج 2 ـ ص 1317) صرعى- جمع- صريع- صرع- يصرع- صرعا- بزمين
افتادن(شرح نهج البلاغه،(مدرّس وحید)ج 3،ص 297)
«أَثْنَاءِ»
= میان . بین.در میان و ما بین.(لاروس ـ ج 2 ـ ص 41)
«النَّهَرِ»
= فراخی.وسعت.گشادگی. ـ:رود.(لاروس ـ ج 2 ـ ص 2086)
«أَهْضَامِ»
= الهَضَم:مصـ و ـ:گوارده شدن غذا. ـ والهِضم:زمین هموار. ـ:درون وادی.(لاروس ـ ج
2 ـ ص2127)
«الْغَائِطِ»
= فا وـ:زمین پست.(لاروس ـ ج 2 ـ ص 1512)[اسم فاعل،معرفه،مفرد]
«غَيْرِ»
= به سوی، به جز.مگر.غیر اسم است و بنابر عوامل ما قبل خود اعراب می پذیرد.(لاروس
ـ ج 2 ـ ص 1543)
«بَيِّنَةٍ»
= مؤنث بیِّن است. ـ :دلیل.حجّت. ـ فقـ:شهادت.گواهی.ج:بَیِّنات.(لاروس ـ ج 1 ـ ص
505)
«رَبِّ»
= مصـ وـ:مالک. ـ :سرور.سیّد. ـ:از نامهای خدای تعالی،منسوب آن:رَبِّیّ و رَبّانیّ
و رَبوبِِیّ،اسم آن الرَّبابَة و الرُّبوبیَّة.(لاروس ـ ج 1 ـ ص 1040)
«لَا»
= زائد،که در این صورت به مجرّد تقویت و تأکید کلام آورده می شود.(لاروس ـ ج 2 ـ ص
1747)
«سُلْطَانٍ»
= قدرت .توانایی.چیرگی. ـ:حجّت.دلیل. ـ:پادشاه،مؤنّث آن سُلطانة
است.ج:سَلاطِین.(لاروس ـ ج 2 ـ ص 1205)
«مُبِينٍ»
= آشکار.«حقّ مبین:حق آشکار».(لاروس ـ ج 2 ـ ص 1813)
«مَعَ»
= با . همراه.لفظی است مفید معنی مصاحبت و همراهی دو چیز با هم،ودر دو مورد به کار
می رود:1 ـ مضاف و ظرف است و بر مکان اجتماع دلالت دارد مانند«واللّه معکم:وخدا با
شما است»(قرآن)(لاروس ـ ج 2 ـ ص 1924)
«قَدْ»
= با فعل ماضی یا افاده ی معنی تحقیق می کند ویا تقریب فعل ماضی به حال است.(لاروس
ـ ج 2 ـ ص 1617)
«طَوَّحَتْ»
= طَوَّحَ تَطویحاً هـ:اورا سرگردان و آواره کرد و دور گردانید. ـ هـ :او را هلاک
ساخت.(لاروس ـ ج 2 ـ ص 1395)[ماضی،ثلاثی مزید،تفعیل،صیغه 4ـ طَوَحَ ـ اجوف واوی]
«الدَّارُ»
= خانه [مؤنّث است و به ندرت مذکر می شود] ج:دُور و أدوُر و دِیار و دِیران و
أدوِرَة.(لاروس ـ ج 1 ـ ص 954)
«احْتَبَلَ»
= اِ حتبالاً الصیدَ:شکار را با کمند گرفت. ـ ت المرأةُ الرجلَ:آن زن دل آن مرد را
شیفته ی خود کرد.(لاروس ـ ج 1 ـ ص 60)[ماضی،ثلاثی مزید،افتعال،صیغه 1]
«مِقْدَارُ»
= قدرت.توانایی. ـ:مقدار و مبلغ چیزی.اندازه. ـ:میزان.آنچه به وسیله ی آن اندازه و
کمیّت چیزی معلوم شود.کمیّت.چندی.ج:مَقادِیر. (لاروس ـ ج 2 ـ ص 1946)
«نَهَيْتُ»
= نَهَی ـ نَهیاً هـ عن کذا:او را از فلان چیز باز داشت.(لاروس ـ ج 2 ت ص 2088)
«عَنْ»
= حرف جرّ.مرادف با کلمه مِن.(لاروس ـ ج 2 ـ ص 1492)
«هَذِهِ»
= کلمه ای است مرکّب از «ذا»اسم اشاره و «ها»برای تنبیه.این.(لاروس ـ ج 2 ـ ص
2116)
«حُكُومَةِ»
= مصـ و:فرمانروایی کردن.حکومت.دولت.(لاروس ـ ج 2 ـ ص 853) الحَکَم:از نامهای خدای
تعالی. ـ:حکم کننده.قاضی.حاکم. ـ:میانجی.داور.(لاروس ـ ج 1 ـ ص 852)الحُکم:مصـ
وـ:قضا.داوری.قضاوت.دادرسی.(لاروس ـ ج 1 ـ ص852)
«فَـ»
= حرف عطف برای مشارکت است باترتیب،بی فاصله.(نهج البلاغه آموزشی ـ ج 2 ـ ص 34 ـ
بصراوی)
«أَبَيْتُمْ»
= أباءَ إباءةً منه:از اوگریخت. ـ الشیءَ و به والیه و علیه:آن چیز را به سوی او
بازگردانید.(لاروس ـ ج 1 ـ ص 12)[فعل ماضی،ثلاثی مجرّد،صیغه 9،أبی،فاعل تُم،مخالفت
کردید،اباکردید،بازگرداندید]
«عَلَي»
= حرف جرّ است.در معنی استعلای حقیقی یا استعلای معنوی به کار رفته است.(لاروس ـ ج
2 ـ ص 1484)
«إِبَاءَ»
= مصـ وـ:سرباز زدن. ـ:ناخوش داشتن. ـ:خودداری کردن(لاروس ـ ج 1 ـ ص 12)
«مُنَابِذِينَ»
= نَبَذَ ـُـ نَبذاً الشّیءَ:آن چیز را بی ارزش دور انداخت. ـ العهدَ:پیمان شکنی
کرد. ـ:الأمرَ:در کار اهمال کرد.(لاروس ـ ج 2 ـ ص 2019)[اسم فاعل،ثلاثی مزید،جمع
مذکر سالم،اهمالگرانه،پیمانشکنانه]
«حَتَّى»
= هرگاه جمله پس از حتّی فعلیه باشد و فعل ماضی باشد«حتیّ»حتماً حرف ابتدا یا
استیناف است.(نهج البلاغه آموزشی،ج دوّم،ص55،بصراوی)
«صَرَفْتُ»
= صَرَفَ ـُـ صَرفاً هـ:او را از راه خود بازگردانید.(لاروس ـ ج 2 ـ ص 1317)[ماضی،ثلاثی
مجرّد،صیغه 13،صَرَفَ]
«هَوَا»
= مصـ و ـ:میل.خواهش. ـ:گرایش دل به شهوت.نفس گرونده به شهوت.(لاروس ، ج 2 ـ ص
2144)
«مَعَاشِرُ»
= العُشارَة:ده یک.یک دهم. ـ:پاره ای از هر چیز. عَشَرَ ـُـ عَشراً و عُشوراً
القومَ:یک دهم از اموال آن گروه را گرفت. ـ ـِ عَشراً:از ده تا یکی گرفت یا یکی بر
نه تا افزود.العِشر:یک دهم از هر چیز.ج:أعشار.(لاروس ـ ج 2 ـ ص 1452)
«أَخِفَّاءُ»
= أخَفَّ إخفافاً هـ:او را به سبکی و خفّت واداشت و ـ هـ:او را سبک و خوار کرد و
به سبک عقلی و کودنی واداشت.(لاروس ـ ج 1 ـ ص 88)
«الْهَامِ»
= هامَ ـِـ هَیماً و هُیُوماً و هِیاماً وهَیَماناً و تَهیاماً بکذا:فلان چیز را
دوست داشت. ـ علی وجهه: خانه به دوش شد.آواره ی بیابانها شد. ـ فی الأمر:در آن کار
سرگردان و پریشان شد.(لاروس ـ ج 2 ـ ص 2103)
«سُفَهَاءُ»
= السَّفیه:نادان.بی خرد. ـ :آنکه مال خود را بیهوده خرج کند.ولخرج.ج:سُفَهاء و
سِفاه.(لاروس ـ ج 2 ـ ص 1196)
«الْأَحْلَامِ»
= الحُلم:مصـ و:خواب.رؤیا.ج:أحلام و حُلوم.(لاروس ـ ج 1 ـ ص 857)
«لَمْ»
= حرف جزم است برای نفی مضارع(لاروس ـ ج 2 ـ ص 1784)
«آتِ»
= أتَی ـِـ أتیاً : آمد و حاضر شد. ـ الشیءُ:آن چیزشد.(لاروس ـ ج 1 ـ ص 36)[فعل
مضارع مجزوم،علامت جزم حذف حرف علّه،ناقص یایی،صیغه 13]
«أَبَا»
= أُبُوّا و إباوَةً: پدر شد.(لاروس ـ ج 1 ـ ص 12)
«بُجْراً»
= کار بزرگ. ـ:بدی. ـ:گرفتاری و سختی و بلا.ج: أبجار.(لاروس ـ ج 1 ـ ص 432)
«لَا»
= حرف نفی است و اگر ما بعد آن فعل ماضی لفظی یا تقدیری باشد،تکرار لا واجب است.(لاروس
ـ ج 2 ـ ص 1747)
«أَرَدْتُ»
= أرادَ إرادَةً الشی ءَ:آن چیز را خواست و به آن میل و
رغبت کرد.(لاروس ـ ج 1 ـ ص 109)[فعل ماضی،باب افعال،اجوف واوی،صیغه 13]
«ضُرّاً»
= تنگی و بد حالی.(لاروس ـ ج 2 ـ ص 1355)