بِسمِ اللّه الرَّحمنِ الرَّحیِم

متن خطبه 36 نهج البلاغه

 و من خطبة له ( عليه‏السلام  ) في تخويف أهل النهروان‏

فَأَنَا نَذِيرٌ لَكُمْ أَنْ تُصْبِحُوا صَرْعَى بِأَثْنَاءِ هَذَا النَّهَرِ وَ بِأَهْضَامِ هَذَا الْغَائِطِ

عَلَى غَيْرِ بَيِّنَةٍ مِنْ رَبِّكُمْ ، وَ لَا سُلْطَانٍ مُبِينٍ مَعَكُمْ ، قَدْ طَوَّحَتْ بِكُمُ الدَّارُ

وَ احْتَبَلَكُمُ الْمِقْدَارُ ، وَ قَدْ كُنْتُ نَهَيْتُكُمْ عَنْ هَذِهِ الْحُكُومَةِ ، فَأَبَيْتُمْ عَلَيَّ إِبَاءَ الْمُنَابِذِينَ ، حَتَّى صَرَفْتُ رَأْيِي إِلَى هَوَاكُمْ ، وَ أَنْتُمْ مَعَاشِرُ أَخِفَّاءُ الْهَامِ ، سُفَهَاءُ الْأَحْلَامِ ، وَ لَمْ آتِ لَا أَبَا لَكُمْ بُجْراً ، وَ لَا أَرَدْتُ لَكُمْ ضُرّاً   

(صبحی صالح ـ ج 1 ـ ص 80)

ترجمه خطبه 36 نهج البلاغه

خطبه ‏اى از آن حضرت (ع) در بيم‏ دادن نهروانيان

 من شما را مى‏ ترسانم، از آن گاه كه كشته در كنار اين رود، يا در پست و بلند اين بيابان به خاك افتاده باشيد، بدون آنكه، نزد پروردگار خود حجتى

يا دليلى روشن داشته باشيد. اين دنياى ناپايدار به ورطه هلاكتان افكند

و قضاى الهى شما را به دام خود كشيد. بسا شما را از «حكميت» منع كردم

و شما سر بر تافتيد و مخالفت ورزيديد، چون كسانى كه عهد و بيعت شكسته باشند. تا بناچار رأى خود با خواست شما هماهنگ كردم.

براستى، مردمى سبك مغز و سفيه و نابردبار هستيد -  اى بى‏ريشه‏ ها-  من هيچگاه برايتان موجب شرّى نبوده‏ ام و نخواسته‏ ام به شما زيانى برسانم.

(ترجمه نهج البلاغه (آیتی) ـ ص 101)

  شرح‏ نهج‏ البلاغه(مدرس‏ وحيد)، ج 3    ، صفحه‏ ى 296

و من خطبة له-  عليه السّلام فى تخويف اهل النّهروان-  36- 

فانا نذير لكم ان تصبحوا صرعى باثناء هذا النّهر، و باهضام هذا الغائط، على غير بيّنة من ربّكم، و لا سلطان مبين معكم: قد طوّحت بكم الدّار، و احتبلكم المقدار، و قد كنت نهيتكم عن هذه الحكومة فابتم علىّ اباء المنابذين حتّى صرفت راى الى هواكم، و أنتم معاشر اخفّاء الهام سفهاء الأحلام، و لم ات-  لا ابا لكم بجرا، و لا اردت لكم ضرّا،

«اللّغة»

نهروان-  سه دهستانست-  اعلى-  وسط-  اسفل-  در ما بين واسط-  و بغداد صرعى-  جمع-  صريع-  صرع-  يصرع-  صرعا-  بزمين افتادن-  ثنى-  بكسر-  ثاء-  جمع-  اثناء-  و در بعض نسخ-  اكناف-  جمع-  كنف-  بمعنى اطراف-  اهضام-  بفتح همزه-  بطن وادى-  و زمين مطمئنّ-  هموار-  غايط-  زمين پائين-  طاح-  يطوح-  يطيح-  هلك-  سقط-  طوّحه-  فتطوّح-  طوحته الطّوايح-  قذفته القواذف-  بيانداخت او را،

 

                         شرح‏نهج‏البلاغه(مدرس‏وحيد)، ج 3    ، صفحه‏ى 297

احتبل الصيّد-  اوقعه فى الحباله-  بدام افكند-  مقدار-  قدر-  قضا-  الهامّه-  الرّاس-  جمع-  الهّام-  بجر-  بضمّ با و سكون جيم-  دابيه و شتر-  در بعض نسخه-  هجر-  قول ساقط و در بعضى-  عرّا-  عرّ-  معرّة-  عرّ-  دائيست در لب شتر-  استعاره مى‏شود به-  داهيه- 

«الأعراب»

فاء-  فانا-  تفريع است-  انا-  مبتداء-  نذيركم-  خبر-  ان تصبحوا فعل و فاعل-  صرعى-  مفعول-  ان تصبحوا-  بتاويل مصدر-  باثناء-  هذا النّهر-  باء-  بمعنى-  فى-  و همين است حال-  باهضام هذا الغايط على غير بيّنة من ربّكم-  صفت است بفاعل-  تصبحوا-  و محتمل است حاليّه باشد و لا سلطان مبين معكم-  همين حال دارد- ، و جمله-  قد طوّحت بكم الدّار-  و احتبل بكم المقدار-  احتمال همين دو وجه دارد-  و أنتم معاشر-  إلخ جمله حاليّه-  لم ات-  فعل و فاعل-  بجرا-  مفعولش-  اصل-  لم ات-  اتى-  لا ابا لكم-  جمله معترضه «لا ابا لكم-  استعمال مى‏شود-  در مدح، ذمّ تعجّب و جمله و قد كنت نهيتكم جمله حاليّه فاء-  فابيتم-  عطف است-  حتّى صرفت-  ابتدائيّه-  و أنتم معاشر- 

                         شرح‏نهج‏البلاغه(مدرس‏وحيد)، ج 3    ، صفحه‏ى 298

«المعنى»

ابن ابى الحديد-  در شرح-  از محمّد بن حبيب نقل ميكند كه امير المؤمنين (ع) در روز نهروان در خطابه-  بخوارج فرمود: نحن اهل بيت النّبوة و موضع الرّسالة و مختلف الملائكة-  و عنصر الرّحمة، و معدن العلم و الحكمة نحن افق الحجاز، بنا يلحق البطّحاء و الينا يرجع التّائب»-  ايّها القوم-  فانّى نذير لكم إلخ فانّى نذير لكم ان تصبحوا صرعى باثناء هذا النّهر-  همانا من مى‏ترسانم شما را از لجاجت و عصيان كشته و افتاده باشيد در ميان اين نهر و باهضام هذا الغايط-  و در ناهمواريهاى اين سرزمين پست و بلند على غير بيّنة من ربّكم-  در حالى كه مر شما را بيّنه و برهانى نيست و لا سلطان مبين معكم-  و حجّت و دليلى نيست با شما-  و قد طوحت بكم الدّار-  در حالى كه برانداخته شما را (دار) دنيا و هلاك كرده و احتبلكم المقدار-  در حباله هلاك افكنده شما را-  تقدير-  كه مانند صيد در دام افتاده باشيد-  ضلال و گمراهى و قد كنت نهيتكم عن هذه الحكومة-  همانا نهى و قدغن كردم شما را از اين حكومت كه حالا بسبب مخالفت سر انگشت ندامت مى‏فشاريد و من راضى نبودم،

                         شرح‏نهج‏البلاغه(مدرس‏وحيد)، ج 3    ، صفحه‏ى 299

فابيتم علىّ اباء المخالفين المنابذين-  و قبول نكرديد امر مرا و مخالفت نموديد پيمان شكنان-  حتّى صرفت رأيى الى هواكم-  چنانچه بناچار برگردانيدم فكر و رأيم را به هوا و ميل خواه شما-  و أنتم معاشر اخفّاء الهّام-  و شما جماعت سبك عقل و سفهاء الاحلام-  بى مغز و سفيه حلم-  فريب خورديد به تحكيم بدون تأمّل و انديشه سر نهاديد و لم ات لا ابالكم بجرا-  و نياوردم من حادثه و داهيه-  پدرتان نباشد-  و لا اردت بكم ضرّا-  و اراده ضرر نكردم بشما-  بلكه اين ضرر و اين داهيه از بى فكرى شما و عدم انقياد رسيده و من حكومت را باضطرار قبول كردم،

                         شرح‏نهج‏البلاغه(مدرس‏وحيد)، ج 3    ، صفحه‏ى 300

(اخبار خوارج)

خوارج-  جمع خارجه-  كسانيست كه مخالفت با امام نموده و از امر امام سر پيچيده‏اند و بدانكه-  اخبار متظافر و حتّى بحدّ تواتر رسيده كه چه ثوابها خداوند متعال به قاتلين خوارج مهيّا نموده-  ابن ابى الحديد-  مى‏گويد: در صحاح متفقّ عليها وارد شده-  روزى پيامبر خدا تقسيم فئى مى‏نمود مردى از بنى تميم كه ناميده شده به (ذا الخو يصره) گفت: اعدل يا محمّد-  عدل كن-  فرمود: قد عدلت-  عدل كردم-  باز هم تكرار كرد و گفت: اعدل يا محمّد فانّك لم تعدل-  عدل كن عدل نكردى-  فرمود-  ويلك و من يعدل اذا لم اعدل-  اگر من عدل نكنم كه عدل ميكند عمر بن خطّاب-  گفت: يا رسول اذن ده گردنش را بزنم-  فرمود: دعه-  واگزار-  فسيخرج من ضئضئ هذا قوم يمرقون من الدّين-  خارج خواهد شد از اصل اين قومى كه از دين خارج ميشوند-  كما يمرق السّهم من الرّمية-  همچنان كه تير از قوس در گزرد-  ينظر احدكم الى نصله-  يكى از شما مى‏نگرد به (نصل) آن-  فلا يجد شيئا-  چيزى در نمى‏يابد-  فينظر الى نضيّه فلا يجد شيئا-  باز هم مى‏نگرد به نصّى آن باز هم چيزى نمى‏يابد-  ثمّ ينظر الى القذد فكذلك-  باز هم مى‏نگرد به قذد باز هم چيزى نمى‏يابد-  ضئضئ-  جنس-  مى‏گويند-  هذا-  من ضئضئي صدق-  اى از جنس صدق است-

                         شرح‏نهج‏البلاغه(مدرس‏وحيد)، ج 3    ، صفحه‏ى 301

نصل-  حديد تير و شمشير است-  يضئ-  بوزن-  فعيل-  تير نتراشيده-  قذد-  جمع-  قذّه-  ريش سهم-  سبق الفرث و الدّم-  تير پيشى گرفته به فرث-  دم-  خون-  (توضيح) كلام تشبيه-  استعاره تمثيليّه است-  يعنى از دين خارج ميشوند و از دين خبرى بقلبهايشان-  نشانه نيست، يخرجون على حين فرقة من النّاس-  خارج ميشوند و از مردم جدا ميشوند-  تحتقر صلاتكم فى جنب صلاتهم-  نا چيز شمرده مى‏شود نمازهاى شما در برابر-  نمازهاى ايشان-  يقرؤن القران لا يجاوز تراقيهم-  قرآن مى‏خوانند كه از سينه‏هاى آنها در نمى‏گذرد (يعنى قرآن در زبانهايشانست) از حلقوم‏شان نگذشته بقلبها نرسيده اتيهم رجل اسود-  نشانه آنها مرديست-  سياه رنگ (أو قال-  ادعج-  (سياه چشم-  بزرگ چشم-  مخدج اليد-  ناقص دست (اخذجه اللّه- ) اذا نقص عضو امنه-  احدى يديه كانّها ثدى امرئة-  يك دستش مانند پستان زن-  او نصفة تدردر-  يا پاره ايست كه-  در حركت است-  (تدرور) از باب تفعلل-  رباعى-  اصلش-  تتدردر-  يك تا حذف شده-  بمعنى-  تجئى و تذهب-  در بعض صحاح-  پيامبر (ص) بابى بكر فرمود-  وقتى كه غايب از نظر شد بر خيز-  و او را بكش-  ابى بكر رفت و برگشت و گفت: ديدم كه نماز مى‏گزارد سپس-  به عمر-  فرمود: برو و او را بكش رفت و برگشت و گفت ديدم كه نماز مى‏خواند

                         شرح‏نهج‏البلاغه(مدرس‏وحيد)، ج 3    ، صفحه‏ى 302

سپس-  به على (ع) فرمود: رفت و برگشت و عرضه-  داشت-  نيافتمش-  پيامبر (ص) فرمود:-  لو قتل هذا لكان اوّل فتنة و اخرها-  اگر كشته شود اين اوّل و اخر فتنه مى‏شد-  اما انّه سيخرج من ضئضئ هذا قوم يمرقون من الدّين-  إلخ-  كشف الغمّه-  باسنادش-  پيامبر (ص) فرمود: در امّتم اختلاف پديد خواهد آمد و قومى پديد آيد گفتارشان خوب و فعل‏شان بد قرآن مى‏خوانند از تراقيشان در نمى‏گذرد-  از دين خارج ميشوند همچنان كه تير از كمان-  ايشانند بدترين خلق طوبى به آن كه ايشان را بكشد و او را بكشند-  خلق را دعوت به كتاب اله مى‏نمايند از قرآن نيستند-  من قاتلهم كان اولى باللّه منهم-  صحيح مسلم-  زيد بن وهب كه در لشكر على (ع) بود مى‏گويد: شنيدم كه على (ع) مى‏فرمود:-  ايّها النّاس-  شنيدم پيامبر (ص) مى‏فرمايد: خارج مى‏شود از امّتم قومى كه قرآن مى‏خوانند كه قرائت شما در برابر قرائت ايشان و نماز شما بنماز ايشان و روزه شما به روزه ايشان ناچيز آيد-  قرآن مى‏خوانند و پندارند كه بر-  له-  ايشان است در حالى كه بر-  عليه-  ايشان است-  از تراقى‏شان در نمى‏گذرد، از دين خارج ميشوند مانند خروج تير از كمان-  اگر بداند لشكرى كه با ايشان مى‏جنگد-  ما قضى لهم على لسان نبيّهم لنكلوا عن العمل-  پيامبر در حقّ‏شان چه فرموده-  هر آينه ترك عمل مى‏گرديد-  و علامت اين آنست كه در ميان‏شان مردى است كه بازوى آن ذراع ندارد

                         شرح‏نهج‏البلاغه(مدرس‏وحيد)، ج 3    ، صفحه‏ى 303

در بازو او مانند پستان-  با موهاى سفيد، به سوى معويه و اهل شام مى‏رويد و اينها را خليفه مى‏گزاريد باهل و مال خويش-  و اللّه انّى لأرجو ان يكونوا هؤلاء القوم فانّهم قد سفكوا-  الدّم الحرام و اغاروا على سرح النّاس-  سوگند بخدا-  اين جماعت خون حرام مى‏ريزند و غارت اموال ميكنند-  مسند-  احمد بن حنبل-  باسنادش-  مسروق مى‏گويد: كه عايشه-  بمن گفت: تو بمن محبوبتر فرزندى-  آيا-  از مخدج-  خبر دارى گفتمش- : بلى-  علىّ بن ابي طالب (ع) او را در كنار نهر-  تامرّا-  كشت-  گفت: شاهد بياور-  شاهد آوردم-  سپس-  گفتمش تو را سوگند بصاحب قبر-  چه شنيده از پيامبر خدا در حقّشان، گفت: شنيدم كه مى‏فرمود-  انّهم شرّ الخلق و الخليقة-  يقتلهم خير الخلق و الخليقة-  و اقربهم عند اللّه و سيلة-  كتاب صفّين-  على (ع) فرمود: لو لا ان تبطروا فتدعوا العمل لحدّثتكم على لسان رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله لمن قتل هؤلاء

                         شرح‏نهج‏البلاغه(مدرس‏وحيد)، ج 3    ، صفحه‏ى 304

كيفيّت قتال خوارج

ابن ابى الحديد-  طبرى-  على (ع) كه از صفّين برگشت بكوفه بسيارى از خوارج هم بكوفه داخل شدند و جمع كثيرى از خوارج در (نخيله) گرد آمدند و بكوفه داخل نشدند سپس-  حرقوص-  و زرعه كه از سران خوارج بودند بمحضر امام (ع) آمدند-  و حرقوص گفت:-  توبه كن از خطايت تا برويم بجهاد معويه-  على (ع) فرمود: من شما را از حكومت قدغن كردم قبول نكرديد حالا آمده آن را گناه مى‏شماريد بمن آن معصيت نيست بلكه عجز رأى و ضعف-  تدبير است-  و من شما را از آن قدغن كردم و زرعه-  گفت: اگر از تحكيم توبه نكنى قسم بخدا مى‏كشمت لوجه اللّه (در رضايت خدا) امام (ع) فرمود: بؤسا لك-  واى بر تو عجب شقاوتمندى گويا مى‏بينمت كشته افتاده بادها مى‏وزد بر تو-  زرعه-  گفت: اى كاش بودى اين-  على (ع) خارج شد و خطبه خواند از هر طرف مسجد صيحه زدند-  لا حكم الّا للّه-  و مردى انگشت بگوشش نهاده و گفت: و لقد اوحى اليك و الى الّذين من قبلك لئن اشركت ليحبطنّ عملك و لتكوننّ من الخاسرين-  همانا وحى شده بتو و كسانى كه قبل از تو بودند-  اگر بخدا شريك قرار بدهى عملت حبط و از زيانكاران باشى امام (ع) در جواب فرمود: فاصبر انّ وعد اللّه حقّ-  و لا يستخفنّك الّذين لا يؤقنون-  صبر نما وعده الهى حق سبكسار ننمايدت كسانى كه يقين ندارند

                         شرح‏نهج‏البلاغه(مدرس‏وحيد)، ج 3    ، صفحه‏ى 305

از كتاب صفّين-  پس از برگشت امام (ع) از صفّين خوارج در كوفه ماندند تا گرد هم آمدند و بسيار شدند-  سپس-  به بيابانى كه (حرورا) ناميده مى‏شود بيرون رفتند ندا كردند-  لا حكم الّا للّه و لو كره المشركون على-  و معويه-  در حكم خداوند شريك شده‏اند-  امير المؤمنين (ع)-  عبد اللّه بن عباسّرا فرستاد و با ايشان گفتگو كرد و برگشت امام (ع) پرسيد: آيا منافق ديدى ايشان را-  ابن عبّاس-  گفت: سيماء شان منافق نبود-  آثار سجده در پيشانيشان روشن است-  تأويل ميكنند قرآن را-  امام (ع) فرمود واگزاريد مادامى كه خون نريخته‏اند و غصب مال ننموده‏اند، سپس-  فرستاد بسوى ايشان كه اين چه حال است كه در آورده‏ايد و چه قصد داريد-  گفتند مقصود ما اينست ما و تو و كسانى كه با ما بودند در صفّين سه شب به بيابان رفته و از امر حكمين توبه كنيم-  سپس برويم و با معاويه جهاد كنيم-  على (ع)-  فرمود: چرا اين را نگفتيد وقتى كه حكمين قرار داديد-  و عهد و پيمان گرفتيم با ايشان گفتند از جنگ خسته شده بوديم و سلاح ما تمام شده بود فرمود: آيا وقتى كه خسته شديد عهد بستيد-  وقتى كه راحت يافتيد-  عهد بشكنيم-  همانا پيامبر-  با عهد مشركين وفادار بود حالا مرا وادار ميكنند به پيمان شكنى روزى-  يكى از ايشان وارد مسجد شده در ميان مردم صدا زد لا حكم‏

                         شرح‏نهج‏البلاغه(مدرس‏وحيد)، ج 3    ، صفحه‏ى 306

الّا للّه و لو كره المشركون-  مردم-  التفات بوى نمودند-  گفت: لا حكم الّا للّه و لو كره المتلفون على (ع)-  بسويش نگريست گفت: و لو كره ابو حسن-  فرمود: ابو الحسن مكروه نمى‏دارد حكم خداوند را-  سپس-  فرمود: حكم اللّه انتظر فيكم- ، سپس-  مردم گفتند: يا امير المؤمنين چرا نمى‏خواهى همه اينها را فانى كنى فرمود: انّهم لا يفنون انّهم لفى اصلاب الرّجال و ارحام النّساء الى يوم القيمة-  آنها فانى نمى‏شوند-  آنها در صلبهاى مردان و ارحام زنانند تا روز قيامت

مسايند خطبه-  36- 

اين خطبه را قبل از رضى-  زبير بن بكار در-  الموفقيّات نقل كرده طبرى-  بعض جملاتش را در-  تاريخ-  ج-  6-  ص 47 ابن قتيبه-  در-  (الامامة و السياسة-  ج 1 ص 147 محمّد بن-  حبيب بغدادى-  چنانچه در ص-  321-  مى‏آيد و بعد از رضى ره سبط بن جوزى حنفى-  در-  تذكرة الخواص ابن اثير-  در (النّهايه-  تفسير كرده-  غرايب الفاظش را

                         شرح‏نهج‏البلاغه(مدرس‏وحيد)، ج 3    ، صفحه‏ى 307

و اوّلين كس خوارج كه گفته: لا حكم الّا للّه-  عروة بن حدير است كه در صفّين» گفته-  يا زيد بن عاصم محاربى-  و اين عروه از نهروان فرار كرده-  تا ايّام معويه زنده بود-  اوّلين رئيس خوارج است-  سپس-  بيعت كردند بعبد اللّه بن وهب راهبى ابن عبّاس-  بخوارج پس از آنكه گفتند: ما در دين حكم برأى كرديم-  و حالا دانستيم كه كافر شده‏ايم-  الان توبه كرده‏ايم هم اقرار بكفر كند و توبه نمايد-  ابن عبّاس-  گفت زيبنده نيست بمؤمنى كه ايمانش صفا و مشوب نيست اقرار بكفر بنمايد-  خداوند در قرآن امر بتحكيم كرده-  در قضيّه صيد-  يحكم به ذوا عدل منكم-  فكيف فى امامة قد اسكلت على المسلمين-  و امير المؤمنين (ع)-  بخوارج فرموده كه من راضى بتحكيم نبودم شما مرا با اكراه وادار به تحكيم نموديد-  خداوند در قرآن امر بتحكيم نموده-  فابعثوا حكما من اهله و حكما من اهلها-  شوهر و زن كه با هم مخالفت كردند براى صلح-  حكم از جانب زن و حكمى از جانب شوهر معيّن مى‏شود تا-  اصلاح نمايد ميان‏شان را-  گفتند-  تو نام خود را در وقت نوشتن نامه صلح-  كه شاميان قبول نكردند محو كردى-  فرمود: پيامبر (ص) هم در صلح (حديبيّه) قبول كرد-  و بمن فرمود: يا على همين حال مر تو را پيش خواهد آمد

                         شرح‏نهج‏البلاغه(مدرس‏وحيد)، ج 3    ، صفحه‏ى 308

(الكامل) امير المؤمنين عليه السّلام در (خيمه يزيد بن قيس) دو ركعت نماز خوانده-  سپس-  خارج شده تكيه به قوسش نموده و فرمود: هذا مقام من فلج فيه فلج يوم القيمة-  سپس-  با خوارج گفتگو كرد-  گفتند: ما گناه عظيم نموده‏ايم-  در تحكيم-  حالا توبه كرده‏ايم-  تو هم توبه بنما تا برگرديم بسوى تو-  امير المؤمنين (ع)-  گفت: انا استغفر اللّه من كلّ ذنب-  شش هزار نفر با امير المؤمنين (ع) برگشتند بكوفه سپس-  در كوفه شايع شد كه امير المؤمنين (ع) تحكيم را ضلال دانسته و از تحكيم برگشته-  اشعث بن قيس-  آمد و گفت: يا امير المؤمنين مردم مى‏گويند كه تو تحكيم را ضلال مى‏دانى و ثبات در تحكيم را كفر- ، امير المؤمنين عليه السّلام-  فرمود دروغ مى‏گويند-  در اين وقت خوارج از مسجد بيرون آمدند-  فحكّمت-  ابن ابى الحديد-  مى‏گويد: تمام فسادها در خلافت على (ع) و هر اضطراب كه حادث شده-  اصلش-  اشعث-  بوده اگر اين-  محاقّه نبود در اين بار فتنه نهروان بر پا نمى‏شد و امير المؤمنين (ع) به طرف شام مى‏رفت-  و شام را تصرفّ مى‏نمود-  و ابن ابى الحديد-  مى‏گويد-  كه امير المؤمنين (ع) گفت: استغفر اللّه من كلّ ذنب-  و خوارج راضى شدند: صفا يافتند-  در اين جمله هيچ-  تضمّن كفر ننموده-  اگر اشعث ساكت مى‏شد و فتنه بر پا نمى‏شد-

                         شرح‏نهج‏البلاغه(مدرس‏وحيد)، ج 3    ، صفحه‏ى 309

«از طريف اخبار خوارج»

در توى راه مسلمانى و نصرانى را ديدند-  مسلمان را كشتند-  براى اين كه با عقيده خوارج مخالف بود-  و نصرانى را حفظ كردند و گفتند: احفظوا ذمّة نبيّكم-  و از (كامل) نقل كرده كه واصل بن عطا-  با جمعى مى‏آمدند-  خوارج پديد آمد بيارانش گفت: شما ساكت باشيد و اين امر را بمن واگزاريد-  گفتند-  نعم-  خوارج آمدند و گفتند شما چه كسانيد-  واصل گفت: مشرك هستيم پناهنده بشما شده‏ايم تا كلام اللّه را بشنويم و تفهّم نمائيم، گفتند: پناه داديم-  گفت: پس ما را از قرآن تعليم دهيد-  تعليم دادند گفت: با همراهانم قبول كردم-  گفتند: حالا با ما برادر شديد-  واصل-  گفت نه ما را به امانگاه برسانيد-  زيرا كه خداوند مى‏فرمايد: و ان احد من المشركين استجارك فاجره حتّى يسمع كلام اللّه ثمّ ابلغه مامنه-  بهمديگر نگريستند-  و آنها را با ما نگاه رسانيدند باز هم-  مى‏گويد: عبد اللّه بن خبّاب را ديدند در گردنش قرآن سوار الاغ با زنش كه حامله هم بود-  گفتند: اين قرآن كه در گردنت است ما را امر مى‏نمايد تا تو را بكشيم: گفتا: قرآن بهر چه امر مى‏نمايد احياء كنيد و بهر چه قدغن نمايد ترك نمائيد،

                         شرح‏نهج‏البلاغه(مدرس‏وحيد)، ج 3    ، صفحه‏ى 310

يكى از خوارج-  در اين حال خرمائى كه از درخت افتاده بود برداشت و بدهانش گذاشت از همه جانب صيحه زدند از دهانش بر انداخت از باب ورع-  خنزير-  به يكى از ايشان پيش آمد-  آن خنزير را بكشت-  گفتند: اين فساد است در روى زمين-  كشتن خنزير را فساد دانستند-  سپس-  از ابن خبّاب پرسيدند كه پدرش از پيامبر چه روايت كرده گفت: شنيدم كه مى‏گويد: فتنه پديد آيد كه قلب مرد مرده مى‏شود-  همچنان كه بدنش بميرد-  يمسى مؤمنا و يصبح كافرا-  گفتند: چه ميگوئى در حقّ ابو بكر و عمر-  ثنا گفت: گفتند: چه ميگوئى در حقّ على (ع) قبل از تحكيم و در عثمان در سالهاى اخير-  ثنا-  گفت-  گفتند-  چه ميگوئى در حقّ على (ع) پس از تحكيم و حكومة-  گفت: على (ع) اعلم باللّه و اشدّ توقّيا دينه و انفذ بصيرة-  سپس-  در كنار نهر-  سرش را بريدند-  و امير المؤمنين (ع) پرسيد از قتل (خبّاب) همگى اقرار كردند-  سپس-  فرمود دسته دسته از هم جدا شويد-  جدا شدند-  باز هم تمام كتيبه‏ها-  انفرادا هم اقرار كردند و گفتند: تو را هم مى‏كشيم همچنان كه او را كشتيم-  فرمود و اللّه اگر اهل دنيا همگى اقرار بنمايند بقتل (جنّاب) همگى را بخون آن مى‏كشم-  سپس-  امر نمود باصحابش حمله كنيد من اوّل حمله كنندگانم با ذو الفقار حمله كرد حمله منكره‏

                         شرح‏نهج‏البلاغه(مدرس‏وحيد)، ج 3    ، صفحه‏ى 311

در-  جرائح-  باسنادش-  جندب ازدى مى‏گويد: پس از خروج خوارج در محضر امام (ع) رسيديم به لشكرگاه خوارج-  ديديم همگى در قرائت قرآن-  مانند طنين نحله-  از ديدن آنها مشكوك و بريبه افتادم-  نماز مى‏خواندم-  و دعا مى‏كردم خدايا حق را بمن عيان كن-  على (ع) هم نماز مى‏خواند-  ناگهان كسى در رسيد و گفت: از-  نهر گذشتند-  ديگرى هم آمد و گفت از نهر گذشتند-  على (ع) مى‏فرمود: نه گذشته‏اند و نمى‏گذرند-  مقتل‏شان اين طرف نهر است تا رسيديم بلشكرگاه ايشان ديدم كه از نهر نگذشته‏اند-  ندا كرد: ايّها النّاس-  سپس-  فرمود: كيست اين مصحف را برداشته و برود به طرف اين قوم و ايشان را دعوت نمايد بحكم قرآن و سنّت پيامبر جوانى از بنى عامر پيش آمد و گفت من-  چون تازه جوان بود-  فرمود: برگرد بجاى خود-  باز هم صدا زد كسى نيامد مگر همان جوان-  فرمود: بردار امّا بدانكه كشته خواهى شد، قرآن را-  برداشته و رفت بجلو لشكر-  تير بارانش كردند برگشت در حالى كه رخسارش تير بود سپس-  حمله كرد و يقين كردم محمّد بن-  حبيب مى‏گويد: در روز نهر امير المؤمنين (ع) خطبه خواند-  بخوارج و گفت نحن اهل بيت النّبوّة و موضع الرّسالة و مختلف الملائكة-  و عنصر الرّحمة و معدن العلم و الحكمة نحن افق الحجاز بنا يلحق البطئى، و الينا يرجع التّائب ايّها النّاس انّى نذير لكم ان تصبحوا صرعى بانضام هذا الوادى إلخ