متن و ترجمه و شرح خطبه 36 نهج البلاغه
بِسمِ اللّه الرَّحمنِ الرَّحیِم
متن خطبه 36 نهج البلاغه
و من خطبة له ( عليهالسلام ) في تخويف أهل النهروان
فَأَنَا نَذِيرٌ لَكُمْ أَنْ تُصْبِحُوا صَرْعَى بِأَثْنَاءِ هَذَا النَّهَرِ وَ بِأَهْضَامِ هَذَا الْغَائِطِ
عَلَى غَيْرِ بَيِّنَةٍ مِنْ رَبِّكُمْ ، وَ لَا سُلْطَانٍ مُبِينٍ مَعَكُمْ ، قَدْ طَوَّحَتْ بِكُمُ الدَّارُ
وَ احْتَبَلَكُمُ الْمِقْدَارُ ، وَ قَدْ كُنْتُ نَهَيْتُكُمْ عَنْ هَذِهِ الْحُكُومَةِ ، فَأَبَيْتُمْ عَلَيَّ إِبَاءَ الْمُنَابِذِينَ ، حَتَّى صَرَفْتُ رَأْيِي إِلَى هَوَاكُمْ ، وَ أَنْتُمْ مَعَاشِرُ أَخِفَّاءُ الْهَامِ ، سُفَهَاءُ الْأَحْلَامِ ، وَ لَمْ آتِ لَا أَبَا لَكُمْ بُجْراً ، وَ لَا أَرَدْتُ لَكُمْ ضُرّاً
(صبحی صالح ـ ج 1 ـ ص 80)
ترجمه خطبه 36 نهج البلاغه
خطبه اى از آن حضرت (ع) در بيم دادن نهروانيان
من شما را مى ترسانم، از آن گاه كه كشته در كنار اين رود، يا در پست و بلند اين بيابان به خاك افتاده باشيد، بدون آنكه، نزد پروردگار خود حجتى
يا دليلى روشن داشته باشيد. اين دنياى ناپايدار به ورطه هلاكتان افكند
و قضاى الهى شما را به دام خود كشيد. بسا شما را از «حكميت» منع كردم
و شما سر بر تافتيد و مخالفت ورزيديد، چون كسانى كه عهد و بيعت شكسته باشند. تا بناچار رأى خود با خواست شما هماهنگ كردم.
براستى، مردمى سبك مغز و سفيه و نابردبار هستيد - اى بىريشه ها- من هيچگاه برايتان موجب شرّى نبوده ام و نخواسته ام به شما زيانى برسانم.
شرح نهج البلاغه(مدرس وحيد)، ج 3 ، صفحه ى 296
و من خطبة له- عليه السّلام فى تخويف اهل النّهروان- 36-
فانا نذير لكم ان تصبحوا صرعى باثناء هذا النّهر، و باهضام هذا الغائط، على غير بيّنة من ربّكم، و لا سلطان مبين معكم: قد طوّحت بكم الدّار، و احتبلكم المقدار، و قد كنت نهيتكم عن هذه الحكومة فابتم علىّ اباء المنابذين حتّى صرفت راى الى هواكم، و أنتم معاشر اخفّاء الهام سفهاء الأحلام، و لم ات- لا ابا لكم بجرا، و لا اردت لكم ضرّا،
«اللّغة»
نهروان- سه دهستانست- اعلى- وسط- اسفل- در ما بين واسط- و بغداد صرعى- جمع- صريع- صرع- يصرع- صرعا- بزمين افتادن- ثنى- بكسر- ثاء- جمع- اثناء- و در بعض نسخ- اكناف- جمع- كنف- بمعنى اطراف- اهضام- بفتح همزه- بطن وادى- و زمين مطمئنّ- هموار- غايط- زمين پائين- طاح- يطوح- يطيح- هلك- سقط- طوّحه- فتطوّح- طوحته الطّوايح- قذفته القواذف- بيانداخت او را،
شرحنهجالبلاغه(مدرسوحيد)، ج 3 ، صفحهى 297
احتبل الصيّد- اوقعه فى الحباله- بدام افكند- مقدار- قدر- قضا- الهامّه- الرّاس- جمع- الهّام- بجر- بضمّ با و سكون جيم- دابيه و شتر- در بعض نسخه- هجر- قول ساقط و در بعضى- عرّا- عرّ- معرّة- عرّ- دائيست در لب شتر- استعاره مىشود به- داهيه-
«الأعراب»
فاء- فانا- تفريع است- انا- مبتداء- نذيركم- خبر- ان تصبحوا فعل و فاعل- صرعى- مفعول- ان تصبحوا- بتاويل مصدر- باثناء- هذا النّهر- باء- بمعنى- فى- و همين است حال- باهضام هذا الغايط على غير بيّنة من ربّكم- صفت است بفاعل- تصبحوا- و محتمل است حاليّه باشد و لا سلطان مبين معكم- همين حال دارد- ، و جمله- قد طوّحت بكم الدّار- و احتبل بكم المقدار- احتمال همين دو وجه دارد- و أنتم معاشر- إلخ جمله حاليّه- لم ات- فعل و فاعل- بجرا- مفعولش- اصل- لم ات- اتى- لا ابا لكم- جمله معترضه «لا ابا لكم- استعمال مىشود- در مدح، ذمّ تعجّب و جمله و قد كنت نهيتكم جمله حاليّه فاء- فابيتم- عطف است- حتّى صرفت- ابتدائيّه- و أنتم معاشر-
شرحنهجالبلاغه(مدرسوحيد)، ج 3 ، صفحهى 298
«المعنى»
ابن ابى الحديد- در شرح- از محمّد بن حبيب نقل ميكند كه امير المؤمنين (ع) در روز نهروان در خطابه- بخوارج فرمود: نحن اهل بيت النّبوة و موضع الرّسالة و مختلف الملائكة- و عنصر الرّحمة، و معدن العلم و الحكمة نحن افق الحجاز، بنا يلحق البطّحاء و الينا يرجع التّائب»- ايّها القوم- فانّى نذير لكم إلخ فانّى نذير لكم ان تصبحوا صرعى باثناء هذا النّهر- همانا من مىترسانم شما را از لجاجت و عصيان كشته و افتاده باشيد در ميان اين نهر و باهضام هذا الغايط- و در ناهمواريهاى اين سرزمين پست و بلند على غير بيّنة من ربّكم- در حالى كه مر شما را بيّنه و برهانى نيست و لا سلطان مبين معكم- و حجّت و دليلى نيست با شما- و قد طوحت بكم الدّار- در حالى كه برانداخته شما را (دار) دنيا و هلاك كرده و احتبلكم المقدار- در حباله هلاك افكنده شما را- تقدير- كه مانند صيد در دام افتاده باشيد- ضلال و گمراهى و قد كنت نهيتكم عن هذه الحكومة- همانا نهى و قدغن كردم شما را از اين حكومت كه حالا بسبب مخالفت سر انگشت ندامت مىفشاريد و من راضى نبودم،
شرحنهجالبلاغه(مدرسوحيد)، ج 3 ، صفحهى 299
فابيتم علىّ اباء المخالفين المنابذين- و قبول نكرديد امر مرا و مخالفت نموديد پيمان شكنان- حتّى صرفت رأيى الى هواكم- چنانچه بناچار برگردانيدم فكر و رأيم را به هوا و ميل خواه شما- و أنتم معاشر اخفّاء الهّام- و شما جماعت سبك عقل و سفهاء الاحلام- بى مغز و سفيه حلم- فريب خورديد به تحكيم بدون تأمّل و انديشه سر نهاديد و لم ات لا ابالكم بجرا- و نياوردم من حادثه و داهيه- پدرتان نباشد- و لا اردت بكم ضرّا- و اراده ضرر نكردم بشما- بلكه اين ضرر و اين داهيه از بى فكرى شما و عدم انقياد رسيده و من حكومت را باضطرار قبول كردم،
شرحنهجالبلاغه(مدرسوحيد)، ج 3 ، صفحهى 300
(اخبار خوارج)
خوارج- جمع خارجه- كسانيست كه مخالفت با امام نموده و از امر امام سر پيچيدهاند و بدانكه- اخبار متظافر و حتّى بحدّ تواتر رسيده كه چه ثوابها خداوند متعال به قاتلين خوارج مهيّا نموده- ابن ابى الحديد- مىگويد: در صحاح متفقّ عليها وارد شده- روزى پيامبر خدا تقسيم فئى مىنمود مردى از بنى تميم كه ناميده شده به (ذا الخو يصره) گفت: اعدل يا محمّد- عدل كن- فرمود: قد عدلت- عدل كردم- باز هم تكرار كرد و گفت: اعدل يا محمّد فانّك لم تعدل- عدل كن عدل نكردى- فرمود- ويلك و من يعدل اذا لم اعدل- اگر من عدل نكنم كه عدل ميكند عمر بن خطّاب- گفت: يا رسول اذن ده گردنش را بزنم- فرمود: دعه- واگزار- فسيخرج من ضئضئ هذا قوم يمرقون من الدّين- خارج خواهد شد از اصل اين قومى كه از دين خارج ميشوند- كما يمرق السّهم من الرّمية- همچنان كه تير از قوس در گزرد- ينظر احدكم الى نصله- يكى از شما مىنگرد به (نصل) آن- فلا يجد شيئا- چيزى در نمىيابد- فينظر الى نضيّه فلا يجد شيئا- باز هم مىنگرد به نصّى آن باز هم چيزى نمىيابد- ثمّ ينظر الى القذد فكذلك- باز هم مىنگرد به قذد باز هم چيزى نمىيابد- ضئضئ- جنس- مىگويند- هذا- من ضئضئي صدق- اى از جنس صدق است-
شرحنهجالبلاغه(مدرسوحيد)، ج 3 ، صفحهى 301
نصل- حديد تير و شمشير است- يضئ- بوزن- فعيل- تير نتراشيده- قذد- جمع- قذّه- ريش سهم- سبق الفرث و الدّم- تير پيشى گرفته به فرث- دم- خون- (توضيح) كلام تشبيه- استعاره تمثيليّه است- يعنى از دين خارج ميشوند و از دين خبرى بقلبهايشان- نشانه نيست، يخرجون على حين فرقة من النّاس- خارج ميشوند و از مردم جدا ميشوند- تحتقر صلاتكم فى جنب صلاتهم- نا چيز شمرده مىشود نمازهاى شما در برابر- نمازهاى ايشان- يقرؤن القران لا يجاوز تراقيهم- قرآن مىخوانند كه از سينههاى آنها در نمىگذرد (يعنى قرآن در زبانهايشانست) از حلقومشان نگذشته بقلبها نرسيده اتيهم رجل اسود- نشانه آنها مرديست- سياه رنگ (أو قال- ادعج- (سياه چشم- بزرگ چشم- مخدج اليد- ناقص دست (اخذجه اللّه- ) اذا نقص عضو امنه- احدى يديه كانّها ثدى امرئة- يك دستش مانند پستان زن- او نصفة تدردر- يا پاره ايست كه- در حركت است- (تدرور) از باب تفعلل- رباعى- اصلش- تتدردر- يك تا حذف شده- بمعنى- تجئى و تذهب- در بعض صحاح- پيامبر (ص) بابى بكر فرمود- وقتى كه غايب از نظر شد بر خيز- و او را بكش- ابى بكر رفت و برگشت و گفت: ديدم كه نماز مىگزارد سپس- به عمر- فرمود: برو و او را بكش رفت و برگشت و گفت ديدم كه نماز مىخواند
شرحنهجالبلاغه(مدرسوحيد)، ج 3 ، صفحهى 302
سپس- به على (ع) فرمود: رفت و برگشت و عرضه- داشت- نيافتمش- پيامبر (ص) فرمود:- لو قتل هذا لكان اوّل فتنة و اخرها- اگر كشته شود اين اوّل و اخر فتنه مىشد- اما انّه سيخرج من ضئضئ هذا قوم يمرقون من الدّين- إلخ- كشف الغمّه- باسنادش- پيامبر (ص) فرمود: در امّتم اختلاف پديد خواهد آمد و قومى پديد آيد گفتارشان خوب و فعلشان بد قرآن مىخوانند از تراقيشان در نمىگذرد- از دين خارج ميشوند همچنان كه تير از كمان- ايشانند بدترين خلق طوبى به آن كه ايشان را بكشد و او را بكشند- خلق را دعوت به كتاب اله مىنمايند از قرآن نيستند- من قاتلهم كان اولى باللّه منهم- صحيح مسلم- زيد بن وهب كه در لشكر على (ع) بود مىگويد: شنيدم كه على (ع) مىفرمود:- ايّها النّاس- شنيدم پيامبر (ص) مىفرمايد: خارج مىشود از امّتم قومى كه قرآن مىخوانند كه قرائت شما در برابر قرائت ايشان و نماز شما بنماز ايشان و روزه شما به روزه ايشان ناچيز آيد- قرآن مىخوانند و پندارند كه بر- له- ايشان است در حالى كه بر- عليه- ايشان است- از تراقىشان در نمىگذرد، از دين خارج ميشوند مانند خروج تير از كمان- اگر بداند لشكرى كه با ايشان مىجنگد- ما قضى لهم على لسان نبيّهم لنكلوا عن العمل- پيامبر در حقّشان چه فرموده- هر آينه ترك عمل مىگرديد- و علامت اين آنست كه در ميانشان مردى است كه بازوى آن ذراع ندارد
شرحنهجالبلاغه(مدرسوحيد)، ج 3 ، صفحهى 303
در بازو او مانند پستان- با موهاى سفيد، به سوى معويه و اهل شام مىرويد و اينها را خليفه مىگزاريد باهل و مال خويش- و اللّه انّى لأرجو ان يكونوا هؤلاء القوم فانّهم قد سفكوا- الدّم الحرام و اغاروا على سرح النّاس- سوگند بخدا- اين جماعت خون حرام مىريزند و غارت اموال ميكنند- مسند- احمد بن حنبل- باسنادش- مسروق مىگويد: كه عايشه- بمن گفت: تو بمن محبوبتر فرزندى- آيا- از مخدج- خبر دارى گفتمش- : بلى- علىّ بن ابي طالب (ع) او را در كنار نهر- تامرّا- كشت- گفت: شاهد بياور- شاهد آوردم- سپس- گفتمش تو را سوگند بصاحب قبر- چه شنيده از پيامبر خدا در حقّشان، گفت: شنيدم كه مىفرمود- انّهم شرّ الخلق و الخليقة- يقتلهم خير الخلق و الخليقة- و اقربهم عند اللّه و سيلة- كتاب صفّين- على (ع) فرمود: لو لا ان تبطروا فتدعوا العمل لحدّثتكم على لسان رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله لمن قتل هؤلاء
شرحنهجالبلاغه(مدرسوحيد)، ج 3 ، صفحهى 304
كيفيّت قتال خوارج
ابن ابى الحديد- طبرى- على (ع) كه از صفّين برگشت بكوفه بسيارى از خوارج هم بكوفه داخل شدند و جمع كثيرى از خوارج در (نخيله) گرد آمدند و بكوفه داخل نشدند سپس- حرقوص- و زرعه كه از سران خوارج بودند بمحضر امام (ع) آمدند- و حرقوص گفت:- توبه كن از خطايت تا برويم بجهاد معويه- على (ع) فرمود: من شما را از حكومت قدغن كردم قبول نكرديد حالا آمده آن را گناه مىشماريد بمن آن معصيت نيست بلكه عجز رأى و ضعف- تدبير است- و من شما را از آن قدغن كردم و زرعه- گفت: اگر از تحكيم توبه نكنى قسم بخدا مىكشمت لوجه اللّه (در رضايت خدا) امام (ع) فرمود: بؤسا لك- واى بر تو عجب شقاوتمندى گويا مىبينمت كشته افتاده بادها مىوزد بر تو- زرعه- گفت: اى كاش بودى اين- على (ع) خارج شد و خطبه خواند از هر طرف مسجد صيحه زدند- لا حكم الّا للّه- و مردى انگشت بگوشش نهاده و گفت: و لقد اوحى اليك و الى الّذين من قبلك لئن اشركت ليحبطنّ عملك و لتكوننّ من الخاسرين- همانا وحى شده بتو و كسانى كه قبل از تو بودند- اگر بخدا شريك قرار بدهى عملت حبط و از زيانكاران باشى امام (ع) در جواب فرمود: فاصبر انّ وعد اللّه حقّ- و لا يستخفنّك الّذين لا يؤقنون- صبر نما وعده الهى حق سبكسار ننمايدت كسانى كه يقين ندارند
شرحنهجالبلاغه(مدرسوحيد)، ج 3 ، صفحهى 305
از كتاب صفّين- پس از برگشت امام (ع) از صفّين خوارج در كوفه ماندند تا گرد هم آمدند و بسيار شدند- سپس- به بيابانى كه (حرورا) ناميده مىشود بيرون رفتند ندا كردند- لا حكم الّا للّه و لو كره المشركون على- و معويه- در حكم خداوند شريك شدهاند- امير المؤمنين (ع)- عبد اللّه بن عباسّرا فرستاد و با ايشان گفتگو كرد و برگشت امام (ع) پرسيد: آيا منافق ديدى ايشان را- ابن عبّاس- گفت: سيماء شان منافق نبود- آثار سجده در پيشانيشان روشن است- تأويل ميكنند قرآن را- امام (ع) فرمود واگزاريد مادامى كه خون نريختهاند و غصب مال ننمودهاند، سپس- فرستاد بسوى ايشان كه اين چه حال است كه در آوردهايد و چه قصد داريد- گفتند مقصود ما اينست ما و تو و كسانى كه با ما بودند در صفّين سه شب به بيابان رفته و از امر حكمين توبه كنيم- سپس برويم و با معاويه جهاد كنيم- على (ع)- فرمود: چرا اين را نگفتيد وقتى كه حكمين قرار داديد- و عهد و پيمان گرفتيم با ايشان گفتند از جنگ خسته شده بوديم و سلاح ما تمام شده بود فرمود: آيا وقتى كه خسته شديد عهد بستيد- وقتى كه راحت يافتيد- عهد بشكنيم- همانا پيامبر- با عهد مشركين وفادار بود حالا مرا وادار ميكنند به پيمان شكنى روزى- يكى از ايشان وارد مسجد شده در ميان مردم صدا زد لا حكم
شرحنهجالبلاغه(مدرسوحيد)، ج 3 ، صفحهى 306
الّا للّه و لو كره المشركون- مردم- التفات بوى نمودند- گفت: لا حكم الّا للّه و لو كره المتلفون على (ع)- بسويش نگريست گفت: و لو كره ابو حسن- فرمود: ابو الحسن مكروه نمىدارد حكم خداوند را- سپس- فرمود: حكم اللّه انتظر فيكم- ، سپس- مردم گفتند: يا امير المؤمنين چرا نمىخواهى همه اينها را فانى كنى فرمود: انّهم لا يفنون انّهم لفى اصلاب الرّجال و ارحام النّساء الى يوم القيمة- آنها فانى نمىشوند- آنها در صلبهاى مردان و ارحام زنانند تا روز قيامت
مسايند خطبه- 36-
اين خطبه را قبل از رضى- زبير بن بكار در- الموفقيّات نقل كرده طبرى- بعض جملاتش را در- تاريخ- ج- 6- ص 47 ابن قتيبه- در- (الامامة و السياسة- ج 1 ص 147 محمّد بن- حبيب بغدادى- چنانچه در ص- 321- مىآيد و بعد از رضى ره سبط بن جوزى حنفى- در- تذكرة الخواص ابن اثير- در (النّهايه- تفسير كرده- غرايب الفاظش را
شرحنهجالبلاغه(مدرسوحيد)، ج 3 ، صفحهى 307
و اوّلين كس خوارج كه گفته: لا حكم الّا للّه- عروة بن حدير است كه در صفّين» گفته- يا زيد بن عاصم محاربى- و اين عروه از نهروان فرار كرده- تا ايّام معويه زنده بود- اوّلين رئيس خوارج است- سپس- بيعت كردند بعبد اللّه بن وهب راهبى ابن عبّاس- بخوارج پس از آنكه گفتند: ما در دين حكم برأى كرديم- و حالا دانستيم كه كافر شدهايم- الان توبه كردهايم هم اقرار بكفر كند و توبه نمايد- ابن عبّاس- گفت زيبنده نيست بمؤمنى كه ايمانش صفا و مشوب نيست اقرار بكفر بنمايد- خداوند در قرآن امر بتحكيم كرده- در قضيّه صيد- يحكم به ذوا عدل منكم- فكيف فى امامة قد اسكلت على المسلمين- و امير المؤمنين (ع)- بخوارج فرموده كه من راضى بتحكيم نبودم شما مرا با اكراه وادار به تحكيم نموديد- خداوند در قرآن امر بتحكيم نموده- فابعثوا حكما من اهله و حكما من اهلها- شوهر و زن كه با هم مخالفت كردند براى صلح- حكم از جانب زن و حكمى از جانب شوهر معيّن مىشود تا- اصلاح نمايد ميانشان را- گفتند- تو نام خود را در وقت نوشتن نامه صلح- كه شاميان قبول نكردند محو كردى- فرمود: پيامبر (ص) هم در صلح (حديبيّه) قبول كرد- و بمن فرمود: يا على همين حال مر تو را پيش خواهد آمد
شرحنهجالبلاغه(مدرسوحيد)، ج 3 ، صفحهى 308
(الكامل) امير المؤمنين عليه السّلام در (خيمه يزيد بن قيس) دو ركعت نماز خوانده- سپس- خارج شده تكيه به قوسش نموده و فرمود: هذا مقام من فلج فيه فلج يوم القيمة- سپس- با خوارج گفتگو كرد- گفتند: ما گناه عظيم نمودهايم- در تحكيم- حالا توبه كردهايم- تو هم توبه بنما تا برگرديم بسوى تو- امير المؤمنين (ع)- گفت: انا استغفر اللّه من كلّ ذنب- شش هزار نفر با امير المؤمنين (ع) برگشتند بكوفه سپس- در كوفه شايع شد كه امير المؤمنين (ع) تحكيم را ضلال دانسته و از تحكيم برگشته- اشعث بن قيس- آمد و گفت: يا امير المؤمنين مردم مىگويند كه تو تحكيم را ضلال مىدانى و ثبات در تحكيم را كفر- ، امير المؤمنين عليه السّلام- فرمود دروغ مىگويند- در اين وقت خوارج از مسجد بيرون آمدند- فحكّمت- ابن ابى الحديد- مىگويد: تمام فسادها در خلافت على (ع) و هر اضطراب كه حادث شده- اصلش- اشعث- بوده اگر اين- محاقّه نبود در اين بار فتنه نهروان بر پا نمىشد و امير المؤمنين (ع) به طرف شام مىرفت- و شام را تصرفّ مىنمود- و ابن ابى الحديد- مىگويد- كه امير المؤمنين (ع) گفت: استغفر اللّه من كلّ ذنب- و خوارج راضى شدند: صفا يافتند- در اين جمله هيچ- تضمّن كفر ننموده- اگر اشعث ساكت مىشد و فتنه بر پا نمىشد-
شرحنهجالبلاغه(مدرسوحيد)، ج 3 ، صفحهى 309
«از طريف اخبار خوارج»
در توى راه مسلمانى و نصرانى را ديدند- مسلمان را كشتند- براى اين كه با عقيده خوارج مخالف بود- و نصرانى را حفظ كردند و گفتند: احفظوا ذمّة نبيّكم- و از (كامل) نقل كرده كه واصل بن عطا- با جمعى مىآمدند- خوارج پديد آمد بيارانش گفت: شما ساكت باشيد و اين امر را بمن واگزاريد- گفتند- نعم- خوارج آمدند و گفتند شما چه كسانيد- واصل گفت: مشرك هستيم پناهنده بشما شدهايم تا كلام اللّه را بشنويم و تفهّم نمائيم، گفتند: پناه داديم- گفت: پس ما را از قرآن تعليم دهيد- تعليم دادند گفت: با همراهانم قبول كردم- گفتند: حالا با ما برادر شديد- واصل- گفت نه ما را به امانگاه برسانيد- زيرا كه خداوند مىفرمايد: و ان احد من المشركين استجارك فاجره حتّى يسمع كلام اللّه ثمّ ابلغه مامنه- بهمديگر نگريستند- و آنها را با ما نگاه رسانيدند باز هم- مىگويد: عبد اللّه بن خبّاب را ديدند در گردنش قرآن سوار الاغ با زنش كه حامله هم بود- گفتند: اين قرآن كه در گردنت است ما را امر مىنمايد تا تو را بكشيم: گفتا: قرآن بهر چه امر مىنمايد احياء كنيد و بهر چه قدغن نمايد ترك نمائيد،
شرحنهجالبلاغه(مدرسوحيد)، ج 3 ، صفحهى 310
يكى از خوارج- در اين حال خرمائى كه از درخت افتاده بود برداشت و بدهانش گذاشت از همه جانب صيحه زدند از دهانش بر انداخت از باب ورع- خنزير- به يكى از ايشان پيش آمد- آن خنزير را بكشت- گفتند: اين فساد است در روى زمين- كشتن خنزير را فساد دانستند- سپس- از ابن خبّاب پرسيدند كه پدرش از پيامبر چه روايت كرده گفت: شنيدم كه مىگويد: فتنه پديد آيد كه قلب مرد مرده مىشود- همچنان كه بدنش بميرد- يمسى مؤمنا و يصبح كافرا- گفتند: چه ميگوئى در حقّ ابو بكر و عمر- ثنا گفت: گفتند: چه ميگوئى در حقّ على (ع) قبل از تحكيم و در عثمان در سالهاى اخير- ثنا- گفت- گفتند- چه ميگوئى در حقّ على (ع) پس از تحكيم و حكومة- گفت: على (ع) اعلم باللّه و اشدّ توقّيا دينه و انفذ بصيرة- سپس- در كنار نهر- سرش را بريدند- و امير المؤمنين (ع) پرسيد از قتل (خبّاب) همگى اقرار كردند- سپس- فرمود دسته دسته از هم جدا شويد- جدا شدند- باز هم تمام كتيبهها- انفرادا هم اقرار كردند و گفتند: تو را هم مىكشيم همچنان كه او را كشتيم- فرمود و اللّه اگر اهل دنيا همگى اقرار بنمايند بقتل (جنّاب) همگى را بخون آن مىكشم- سپس- امر نمود باصحابش حمله كنيد من اوّل حمله كنندگانم با ذو الفقار حمله كرد حمله منكره
شرحنهجالبلاغه(مدرسوحيد)، ج 3 ، صفحهى 311
در- جرائح- باسنادش- جندب ازدى مىگويد: پس از خروج خوارج در محضر امام (ع) رسيديم به لشكرگاه خوارج- ديديم همگى در قرائت قرآن- مانند طنين نحله- از ديدن آنها مشكوك و بريبه افتادم- نماز مىخواندم- و دعا مىكردم خدايا حق را بمن عيان كن- على (ع) هم نماز مىخواند- ناگهان كسى در رسيد و گفت: از- نهر گذشتند- ديگرى هم آمد و گفت از نهر گذشتند- على (ع) مىفرمود: نه گذشتهاند و نمىگذرند- مقتلشان اين طرف نهر است تا رسيديم بلشكرگاه ايشان ديدم كه از نهر نگذشتهاند- ندا كرد: ايّها النّاس- سپس- فرمود: كيست اين مصحف را برداشته و برود به طرف اين قوم و ايشان را دعوت نمايد بحكم قرآن و سنّت پيامبر جوانى از بنى عامر پيش آمد و گفت من- چون تازه جوان بود- فرمود: برگرد بجاى خود- باز هم صدا زد كسى نيامد مگر همان جوان- فرمود: بردار امّا بدانكه كشته خواهى شد، قرآن را- برداشته و رفت بجلو لشكر- تير بارانش كردند برگشت در حالى كه رخسارش تير بود سپس- حمله كرد و يقين كردم محمّد بن- حبيب مىگويد: در روز نهر امير المؤمنين (ع) خطبه خواند- بخوارج و گفت نحن اهل بيت النّبوّة و موضع الرّسالة و مختلف الملائكة- و عنصر الرّحمة و معدن العلم و الحكمة نحن افق الحجاز بنا يلحق البطئى، و الينا يرجع التّائب ايّها النّاس انّى نذير لكم ان تصبحوا صرعى بانضام هذا الوادى إلخ