متن و ترجمه ومعنی لغات و شرح نهج البلاغه خطبه40
خطبه 40 نهج البلاغه
و من كلام له ( عليهالسلام) في الخوارج لما سمع قولهم «لا حكم إلا لله»
قَالَ ( عليهالسلام )كَلِمَةُ حَقٍّ يُرَادُ بِهَا بَاطِلٌ ، نَعَمْ إِنَّهُ لَا حُكْمَ إِلَّا لِلَّهِ ، وَ لَكِنَّ هَؤُلَاءِ يَقُولُونَ لَا إِمْرَةَ إِلَّا لِلَّهِ ، وَ إِنَّهُ لَا بُدَّ لِلنَّاسِ مِنْ أَمِيرٍ بَرٍّ أَوْ فَاجِرٍ يَعْمَلُ فِي إِمْرَتِهِ الْمُؤْمِنُ ، وَ يَسْتَمْتِعُ فِيهَا الْكَافِرُ وَ يُبَلِّغُ اللَّهُ فِيهَا الْأَجَلَ وَ يُجْمَعُ بِهِ الْفَيْءُ
وَ يُقَاتَلُ بِهِ الْعَدُوُّ وَ تَأْمَنُ بِهِ السُّبُلُ وَ يُؤْخَذُ بِهِ لِلضَّعِيفِ مِنَ الْقَوِيِّ حَتَّى يَسْتَرِيحَ بَرٌّ وَ يُسْتَرَاحَ مِنْ فَاجِرٍ ،وَ فِي رِوَايَةٍ أُخْرَى أَنَّهُ ( عليهالسلام )لَمَّا سَمِعَ تَحْكِيمَهُمْ قَالَ حُكْمَ اللَّهِ أَنْتَظِرُ فِيكُمْ وَ قَالَ أَمَّا الْإِمْرَةُ الْبَرَّةُ فَيَعْمَلُ فِيهَا التَّقِيُّ
وَ أَمَّا الْإِمْرَةُ الْفَاجِرَةُ فَيَتَمَتَّعُ فِيهَا الشَّقِيُّ إِلَى أَنْ تَنْقَطِعَ مُدَّتُهُ وَ تُدْرِكَهُ مَنِيَّتُه
(صبحی صالح ـ ج 1 ـ صص 82 و 83)
ترجمه فارسی خطبه 40 نهج البلاغه
سخنى از آن حضرت (ع)
وقتى شنيد كه خوارج مى گويند، «لا حكم الا للّه» ، فرمود: سخن حقّى است كه به آن باطلى خواسته شده ، آرى، حكم جز از آن خدا نيست، ولى اينان مى گويند كه امارت و حكومت ويژه، خداوند است و بس، و حال آنكه، مردم را امير و فرمانروايى بايد، خواه نيكوكار و خواه بدكار، كه مؤمن در سايه حكومت او به كار خود پردازد و كافر از زندگى خود تمتّع گيرد تا زمان هر يك به سر آيد ، حق بيت المال مسلمانان گرد آورده شود و با
دشمن پيكار كنند ، و راهها امن گردد ، و حق ضعيف را از قوى بستانند ، و نيكوكار بياسايد ، و از شر بدكار آسوده ماند ، در روايت ديگر آمده است، كه چون سخن ايشان در باب حكميت شنيد فرمود: حكم خدا را در باره شما انتظار م ىكشم ، در حكومتى كه نيكان بر سر كار باشند، پرهيزگار به طاعت حق مشغول است ، و در حكومت امير ظالم، بدكردار از زندگى تمتع مى جويد ، تا زمان هر يك به پايان آيد ، و مرگش فرا رسد.
ترجمه نهج البلاغه(آيتى)، صفحه ى 107
معنی لغات خطبه ی 40 نهج البلاغه
«كَلِمَةُ» = سخن .کلمه.واژه .ـ نحـ:لفظی است که برای معنای مفرد وضع شده باشد خواه یک حرف باشد مانند واو قسم خواه بیشتر از یک حرف. ــ: جمله یا عبارتی که معنایی تامّ داشته باشد.«کلمة اللّه»:حکم و اراده ی خدا.(لاروس ـ ج 2 ـ ص 1729)
«يُرَادُ» = رادَ ـُـ رَوداً و رِیاداً الشیئَ:آن چیز را خواستار شد.(لاروس ـ ج 1 ـ ص 1029)
«حُكْمَ» = مصـ و ـ: قضا. داوری. قضاوت.دادرسی. ـ:حکومت. کشور داری. ـ:حکمت. ـ:دانش.ج:احکام.(لاروس ـ ج 1 ـ ص 852)
«لَكِنَّ» = اصل آن لاکِنّ است که الف آن در رسم الخط حذف شده ولی در تلفظ باقیمانده است.لکنّ از حروف مشبهة بالفعل است که اسم را منصوب و خبر را مرفوع می کند.(لاروس ـ ج 2 ـ ص 1783)
«لَا» = [نفی جنس،مبنی بر سکون]
«بُدَّ» =البُّد:عوض.بدل.جانشین. ــ :بهره از هر چیز.(لاروس ـ ج 1 ـ ص 438)[اسم لا،منصوب]
«بَرٍّ» = مصـ ،فراخی در نیکویی و احسان و ـ:راستی.راستگویی.(لاروس ـ ج 1 ـ ص 447)
«فَاجِرٍ» = فاو ـ :زناکار. ـ : هر آنچه از حق منحرف شود.ج: فَجَرَة(لاروس ـ ج 2 ـ ص 1548)
«مُؤْمِنُ» = [اسم فاعل،ثلا مزید،أمَن،مفرد]
«يَسْتَمْتِعُ» = [مضارع،استفعال،متع،صیغه 1] تَمَتَّعَ تَمَتُّعاً بکذا: از آن چیز زمانی دراز سود برد.(لاروس ـ ج 1 ـ ص 651)
«يُبَلِّغُ» = [مضارع،تفعیل،بَلَغَ،صیغه 1] بَلَّغَ تَبلیغاً هـ إلیه:آن را به او رسانید.(لاروس ـ ج 1 ـ ص 486)
«أَجَلَ» = مصـ و ـ :نهایت زمان عمر.زمان مردن و هنگام مرگ.(لاروس ـ ج 1 ـ ص 51)
«يُجْمَعُ» = [مضارع مجهول،تفعیل،صیغه 1] جمَّعَ تَجمِیعاً الشیئَ:آن چیز را گرد آورد.(لاروس ـ ج 1 ـ ص 767)
«الْفَيْءُ» = مصـ و ـ:سایه ی روان. ـ : غنیمت.ج: أفیاء و فُیُوء.(لاروس ـ ج 2 ـ ص 1596)
«عَدُوُّ» = دشمن [برای مذکّرومؤنث و مفرد وجمع یکسان است]گاهی هم مؤنث و مثنی و گاهی هم به صورت أعداء جمع بسته می شود.جج:أعادٍ.(لاروس
«تَأْمَنُ» = آمَنَ إیماناً هـ:او را درآسایش و آرامش خاطر افکند و تأمین داد.(لاروس ـ ج 1 ـ ص 9)
«ضَّعِيفِ» = فعیل به معنی مفعول،مضعوف و مضعوفة.ج:ضَعفَی. ـ :سست و ناتوان.ج:ضِعاف و ضُعَفاء.(لاروس ـ ج 2 ـ ص 1358)
«قَوِيِّ» = من النّاس:مرد نیرومند.توانا.ج:أقوِیاء. ـ من الأشیاء:چیز سخت و نیرومند.ج:قِواء.(لاروس ـ ج 2 ـ ص 1678)
«يَسْتَرِيحَ» = استَراحَ استِراحَةً:آسایش جست. ـ إلیه:به سوی وی آرمید و آسایش یافت[اجوف واوی].(لاروس ـ ج 1 ـ ص 161)[مضارع منصوب،استفعال،رَوَحَ]
«يُسْتَرَاحَ» = استَراحَ استِراحَةً:آسایش جست. ـ إلیه:به سوی وی آرمید و آسایش یافت[اجوف واوی].(لاروس ـ ج 1 ـ ص 161)[مضارع مجهول،استفعال،رَوَحَ]
«أَنْتَظِرُ» = انتَظَرَ انتِظاراً الشیءَ:مراقب آن چیز بود. ـ الشیءَ:آن چیز را امید و توقع داشت. ـ العملَ:در کار درنگی کرد.(لاروس ـ ج 1 ـ ص 337)[مضارع،افتعال،نَظَرَ،صیغه متکلم وحده]
«تَّقِيُّ» = پرهیزگار ترسنده ی از خدا. ـ:عابد گوشه گیر و پرهیزکننده ی از گناه.(لاروس ـ ج 1 ـ ص 630)
«يَتَمَتَّعُ» = تَمَتَّعَ تَمَتُّعاً بکذا:از آن چیز زمانی دراز سود برد. ـ بماله:با مال خود گوارا زندگی کرد و از آن لذّت برد.(لاروس ـ ج 1 ـ ص 651) [مضارع،باب تفعّل،مَتَعَ،صیغه 1]
«شَّقِيُّ» = شَقِیَ ـَـ شَقاً و شَقاءً و شَقاوَةً و شِقوَةً:حالش بد و ناشاد شد. ـ:گمراه شد(لاروس ـ ج 2 ـ ص 1279)
«تَنْقَطِعَ» = قَطَعَ ـَـ قَطعاً الشّیءَ:آن چیز را برید.(لاروس ـ ج 2 ـ ص 1650) [مضارع،انفعال،قَطَعَ]
«مُدَّتُ» = مدّت.گاه.زمان.وقت.(لاروس ـ ج 2 ـ ص 1856)
«تُدْرِكَ» = [مضارع،افعال،دَرَکَ]
شرحنهجالبلاغه(مدرسوحيد)، ج 3 ، صفحهى 330
و من كلام له- عليه السّلام فى الخوارج لمّا سمع قولهم- لا حكم الّا للّه- 40-
قال عليه السّلام- : كلمة حقّ يراد بها باطل نعم انّه لا حكم الّا للّه، و لكنّ هؤلاء يقولون: لا امرة الّا للّه، و انّه لابدّ للنّاس من امير برّا و فاجر يعمل فى امرته المؤمن، و يستمتع فيها الكافر، و يبلّغ اللّه فيها الأجل، و يجمع به الفئ، و يقاتل به العدوّ، و تامن به السّبل، و يؤخذ به للضّعيف من القوىّ، حتّى يستريح برّ و يستراح من فاجر، و فى رواية اخرى انّه عليه السّلام لمّا سمع تحكيمهم- قال: حكم اللّه انتظر فيكم، و قال: امّا الأمرة البرّة فيعمل فيها التّقىّ، و امّا الأمرة الفاجرة فيتمتع فيها الشّقىّ، الى ان تنقطع مدّته، و تدركه منيّته-
«اللّغة»
نعم- حرف جواب است- تصديق مخبر- جواب و تصديق مستخبر- امرة- بكسر- همزة- ولاية- اسم مصدر است از- امر علينا- امر- امر- امر- امارة از اولى-
شرحنهجالبلاغه(مدرسوحيد)، ج 3 ، صفحهى 331
برّ- بفتح- باء مثل- بارّ- جمع- ابرار- بسيار احسان- برّ- برّا- مبرّة- اطاعت فجر- يفجر- فجرا- فجورا- فهو- فاجر- فجور- بمعنى كذب گناه الفيء الخراج- الغنيمة- لفظ تحكيم- از مصادر مولده است
«الأعراب»
كلمة- اضافه شده به حقّ- مبتداء- يراد- مجهول- باطل- نايب فاعل بها متعلّق به يراد- و باء- بها- بمعنى- من يا مصاحبه- نعم- حرف جواب انّه لا حكم الّا للّه- جواب است- لكن- مخفّف از مثقّلة- استدراك از عمل ملغى شده- و استدراك عبارتست از مخالفت حكم ما بعد بما قبلش- و از اينست كه كلاميكه ما قبل لكن- ميباشد حكمش مناقض حكم ما بعدش مىشود- مثل- ما هذا ساكن و لكن متحرّك- انّه لا بّد- ضميرشان- لا- نافيه جنس- بدّ- منصوب است باسميّه- و جمله حاليّه من امير للنّاس- خبرش- برّ- صفت است به امير او فاجر- عطف است (و) بمعنى تقسيم است جملههاى- يعمل- يستمتع- يبلّغ اللّه- يجمع به- يقاتل- تأمن- يؤخذ- همگى در محلّ نصبند- به صفتيّه- و يستريح- منصوب است به حتّى- يستراح- مجهول است،
شرحنهجالبلاغه(مدرسوحيد)، ج 3 ، صفحهى 332
«المعنى»
بدانكه- فرقهاى خوارج- يعنى كسانى كه پس از قضيّه (تحكيم) در جنگ صفّين بر عليه (مولى الموالى امير المؤمنين (ع)) شورانيدند- كلمه- لا حكم الّا اللّه- را شعار خود قرار دادند- پس از برگشت بكوفه- زرعة بن سرح طائى- حرقوص بن زهير تميمى- ذو الثديّه- بمحضرش آمدند و گفتند- لا حكم الّا اللّه- وقتى كه (مولى (ع)) در مسجد كوفه بر سرير منبر خطبه مىخواندند- از هر طرف مسجد خوارج صدا دادند و گفتند- لا حكم الّا اللّه- و يكى از خوارج اين آيه را تلاوت كرد- وَ لَقَدْ أُوحِيَ إِلَيْكَ وَ إِلَى الَّذِينَ مِنْ قَبْلِكَ لَئِنْ أَشْرَكْتَ لَيَحْبَطَنَّ عَمَلُكَ وَ لَتَكُونَنَّ مِنَ الْخاسِرِينَ- در جواب فرمود: فاصبر انّ وعد اللّه حقّ و لا يستخفنّك الّذين لا يؤقنون- وقتى كه بشنود گفتار خوارج را- لا حكم الّا للّه- «فرمود» كلمة حقّ يراد بها باطل- اين كلمه حقّ است (حكم مخصوص است بخداوند- امّا اراده باطل كردهاند- خداوند احكم الحاكمين) است- ان الحكم الّا للّه يقصّ الحقّ و هو خير الفاصلين نعم- لا حكم الّا للّه- بلى حكم نيست مگر مر خداى را،
شرحنهجالبلاغه(مدرسوحيد)، ج 3 ، صفحهى 333
و لكن هؤلاء يقولون لا امرة- و لكن اين (خوارج) مىگويند امارت و رياست بر مردم نيست و انّه لا بدّ للنّاس من امير برّ او فاجر،- در حالى كه ناچار است از براى مردم حكمرانى باشد- نيكوكار- يا فاجر- تا اموراتشان مستقيم باشد و نظام امر و معاش منتظم باشد (چه) انتظام حال دنيا بدون رئيس و امير منتظم نمىباشد، و حال و امورات مختلّ مىشود- زيرا كه بديهى و آشكار است فطرت بشرى طالب خير خويش است اگر موجب ضرر ديگران باشد، در سود خويش ضرر و زحمات ديگران را ناديده و هيچ ميداند فقط در جذب نفع بسوى خويش ميباشد- لابّد بايد امير و حكمرانى باشد تا نظام گسيخته نشود- (توضيح- لا حكم الّا للّه- صحيح است بحكم ان الحكم الّا- ) (للّه- و لكن- تالى- كه عبارت است كه مرام خوارج است- ) (هؤلاء يقولون لا امرة- اين باطل است و ببطلان تالى مقدّم) (باطل مىشود،) (بيان- امير بايستى حاكم و ناظر باشد بوجه مصلحت وقتى كه) (حكم حاكم جارى نشد و امرش نافذ نشد- امارت نمىشود،) (امّا بطلان تالى- كه بزعم خوارج همىپندارد كه امارت نيست) (مگر خداى را بداهة و ضرورت قاضى است كه مردم را بايد و لابّد
شرحنهجالبلاغه(مدرسوحيد)، ج 3 ، صفحهى 334
امير باشد (برّ) يا فاجر تا امورات شان مستقيم باشد، «ابن ابى الحديد» در شرح اين جمله مىگويد:- اين نصّ صريح است باين كه امامت واجب است، و متكلّمون- گفتهاند: امامت واجب است، و امّا- طريق وجوب امامت مشايخ بصيريّين ما گفتهاند: طريق وجوب امامت شرع است و عقل دلالت بوجوب ندارد، و گفته- بغداديها و ابو عثمان جاحظ كه از بصريهاست، و شيخنا ابو الحسين گفته: انّ العقل يدّل على وجوب الرّياسة و هو قول الاماميّة الى ان قال- ان الأماميّة توجب الرّياسة على اللّه من حيث كان فى الرّياسة لطف و بعد للمكلّفين عن مواقعة القبايح العقليّة- ، يعمل فى امرته المؤمن- عمل و طاعت آورد در امارتش مؤمن براى احراز دين و دنيايش، و يستمتع فيها الكافر- و بهرهمند گردد در امارتش كافر- (قال اللّه تعالى) وَ- جَعَلُوا لِلَّهِ أَنْداداً لِيُضِلُّوا عَنْ و يبلّغ اللّه فيها الأجل- و برساند خداوند تعالى در امارت برّ و و فاجر امورات را به آجال و مدت معيّنه بنظام خلقت و مصالح و يجمع به الفيء- و جمع و گرد آورده شود غنايم و فوائد- و تأمن به السّبل- و مأمون گردد بشوكت و سطوت امير راهها و يؤخذ به للضّعيف من القوىّ- اخذ و دريافت مىشود بواسطه آن حقّ
شرحنهجالبلاغه(مدرسوحيد)، ج 3 ، صفحهى 335
ضعيفان از قويدستان، حتّى يستريح به برّ- تا اين كه راحت و آسوده باشد نيكوكار و يستراح من فاجر- و راحت و فراغ يافته شود از فاجر و بدكار «سيّد رضى ره» فرموده: در روايت ديگر وقتى كه امام عليه السّلام- شنيد گفتارشان را كه مىگويند (لا حكم الّا للّه) فرمود: حكم اللّه انتظر فيكم- بحكم خداوند انتظار دارم در حقّ شما- و فرمود امّا الأمرة البرّة فيعمل فيها التّقىّ- امّا امارت واليان نيكوكار- پس عمل ميكند در آن اهل تقوى بتأئيد و يارى امير- و امّا الأمرة الفاجرة فيمتّع فيها الشّقىّ- و امّا در امارت فاجر پس تمتّع يابد در آن اهل شقاوت الى ان تنقطع مدّته و تدركه منيّته- تا اين كه در رسد مدّت- و زوال دولت آن و در رسد مرگش-