«أَنّ» : حرف تاكيد(به درستي و راستي) و نفي كننده انكار وشك و از حروف مشبّه به فعل است كه اسم خود را منصوب و خبر خود را مرفوع مي كند و در اول سخن واقع نمي شود و ما بعد آن به تاويل مصدر مي رود مانند «سرّني اَنَّك نَجَحت : پيروزي تو مرا خوشحال گردانيد» .گاهي اَنَّ مخفف مي گردد و ليكن عمل آن باقي مي ماند. ( لاروس، ج 1، ص 374)

 

«هُ» : ضمير غايب است و در موقع نصب و جر به كار مي رود« قال له صاحبه و هو يحاوره: دوستش در حالي كه با او سخن مي گفت به او گفت » و اين ضمير پس از كسره يا ياء ساكني كه ماقبل آن الف نباشد مكسور و در غير اين دو مورد مضموم است.- : حرف است براي غيبت، و آن هاء در اِيّاه است. - : هاء سَكْت است و براي بيان حركت يا حرف لاحق مي شود«ماهِيَهْ» ، «هاهُناهْ» و «وازَيْداهْ». - : هاء تانيث است مانند «رَحْمَة» در حالت وقف.( لاروس، ج 2، ص 2098)

 

« قَدْ» : اسم مبني به معني كافي است «قَدْ زَيدٍ درهمٌ : يك درهم براي زيد بس است.» و گاهي نيز معرب مي شود چنانكه گفته مي شود «قَدُ زيدٍ درهم». - : اسم فعل به معني كافي بو يا كافي است «قَدْني درهم: يك درهم براي من بس است.». - : حرف مختصّ است به فعل متصرّف خبري مثبت و مجرد از جازم و ناصب است، اين حرف در فعل پس از خود عمل نمي كند و فقط قسم بين آن و فعل فاصله مي شود و همراه با فعل مضارع يا افده معني توقّع مي كند مانند «قد ياتي ابوك غداً: احتمالاً فردا پدرت مي آيد.» و يا تقليل مانند «قد يصدق الكذوب : به ندرت دروغگو راست مي گويد» و يا تكثير مانند «قد اشهد الغارة الشعواء : چه بسا غارت هاي پراكنده اي كه در آن حضور داشتم»، و با فعل ماضي يا افاده ي معني تحقيق مي كند مانند «قد اَفلح من تزكّي : به تحقيق كسي كه پاكي ورزيد رستگار شد» (قرآن)، و يا تقريب فعل ماضي به حال مانند « قد خطب سعيد : اندكي پيش سعيد سخنراني كرد» .( لاروس، ج 2، ص 1617)

 

«البَيْع» : مصـ‌ : دادن كالا و گرفتن پول و بهاي آن ، فروختن و خريدن «تُلهيهِم تجارةٌ و لا بَيْع : بازرگاني و خريد و فروشي ايشان را باز نمي دارد»(قرآن) ، ج : بُيُوع .( لاروس، ج 1، ص 503)

 

«بِ» : حرف جر است و معني آن پيوستگي حقيقي است مانند «اَمْسَكَت بِخالد: خالد را گرفتم» و يا مجازي مانند «مَرَرَت بخالد : از نزد خالد گذشتم». باء در موارد زير به كار مي رود : 1. براي متعدّي كردن فعل لازم «ذهب الله بنورهم : خداوند روشنايي آنان را برد» (قرآن) – 2. براي استعانت « قَطَعْتُ بِالسِّكين : به مدد كارد بريدم» - 3. براي سببيّت « فكلّاً اَخَذْنا بذنبه : پس هر كس را به سبب گناهش مواخذه مي كنيم» (قرآن) – 4. براي مصاحبت به معني مع (با) «ادخلوها بسلامٍ آمنين: در آييد آن ها را به سلامتي و ايمن از مرگ» (قرآن) – 5. براي ظرف زمان «نجّيناهم بسَحَر : ايشان را در سحر نجات داديم» (قرآن)، و براي ظرف مكان «و لقد نصركم الله ببدر: و به تحقيق خداوند شما را در بدر ياري كرد» (قرآن) .( لاروس، ج 1، ص 410)

 

«يَدِ» : كف دست، دست [ مونث و لام الفعل آن محذوف است و در اصل يَدْيِ بوده، مثناي آن، يَدانِ است.] ج : اَيْدٍ و يُدِيّ و جج اَيادٍ [الاَيادي بيشتر به معني نعمت ها به كار مي رود و به صورت الاَيْدِين جمع بسته مي شود]. (لاروس، ج 2، ص 2211)

 

«وَ» : حرف عطف، و (ج 1)

 

 «لَمْ» :حرف جزم است براي نفي مضارع و برگردانيدن معناي آن به گذشته. (ج 1)

 


«قَلْبِ»: مصدر: قلب، دل. – مِن كلِّ شيء: وسط و مغز و خالص از هر چيز. ج : قُلوب. (ج2، ص1660)

 

«فَ» : فاء در موارد زير به كار مي رود : 1. حرف عطف است براي : الف. ترتيب معنوي «خلقك فسوّاك فعدلك : تو را آفريد و راست وبي عيب كرد» (قرآن)، يا ترتيب ذكري، و آن عطف مفصل است به مجمل «و نادي نوح ربّه فقال ربِّ اِنَّ ابني مِن اهلي : و نوح پروردگار خود را ندا داد و گفت: پروردگارا پسرم از خانواده من است» (قرآن) . – ب : عطف تعقيبي به معني سپس « ثمّ خلقنا النطفةَ علقةً فَخَلَقْنا العلقة‌ مضغةً فخلقنا المضغةَ عظاماً فكسونا العظامَ لحماً : سپس آن نطفه را خون بسته، سپس آن خون بسته را پاره اي گوشت، سپس آن پاره گوشت را استخوان ها گردانيديم، سپس آن استخوان ها را با گوشت پوشانيديم» (قرآن). – ج : سببيّت «فوكزه موسي فقضي عليه : پس موسي او را مشت زد، پس او را كشت» (قرآن). – 2. با جمله شرط همرا مي شود، و اگر جواب شرط بر واقع و حال دلالت كند قرار گرفتن فاء بر سر جواب واجب است «و ان يمسسك بخير فهو علي كل شيء قدير : و اگر به تو خيري رساند پس او بر همه چيز تواناست» (قرآن)؛ و همچنين است اگر جواب شرط بر آينده دلالت كند و از ادات شرط متاثّر نباشد «و ما يفعلوا من خير فلن يُكفروه: و آنچه از خوبي مي كنند پس براي آن ناسپاسي نمي شوند» (قرآن) .-3. زائد است و بر تاكيد دلالت دارد و بر سر خبر در مي آيد « قل اِنَّ الموتَ الذي تفرُّون منه فاِنَّه ملاقيكم: بگو همانا مرگي كه از آن مي گريزيد، پس همانا آن شما را ديدار مي كند»(قرآن)، گاهي نيز بر سر غير خبر در مي آيد « و ثيابك فَطَهِّر : و جامه ات را پاكيزه كن»(قرآن) .( لاروس، ج 2، ص 1547)

 

«الْبَيْعَةِ»: به رسميت شناختن امارت يا خلافت كسي و پيمان و عهد بستن بر آن.- : دست در دست ديگري زدن در بيع.- : معامله و خريد و فروش (لاروس، ج 1، ص 503)

 

«ادَّعَى» : ادَّعَي الشيءَ: به دروغ يا راست ادعاي آن را كرد.- بِه: آن را به خود نسبت داد و گمان كرد كه از اوست.- عليه: از او به قاضي شكايت برد. – اِلي غير اَبيهِ: خود را فرزند كس ديگري خواند. – الشَيءَ: آن چيز را آرزو كرد. – في الحربِ: در جنگ به تعريف خود پرداخت.(منجد الطلاب، ص157)

 

«لْ» : عامل جزم است كه در اين صورت براي طلب وضع شده و مكسور مي باشد و پس ار فاء و واو غالباً ساكن آورده مي شود «فَلْيَسْتَجيبوا لي و لْيُوْمِنوا بي: پس بايد استجابت كنند مرا و بايد كه به من بگروند» (قرآن)، و گاهي پس از ثمّ نيز ساكن مي شود « ثمَّ لْيَقْضوا: پس بايد زائل كنند» (قرآن) .( لاروس، ج 2، ص 1745)

 

«يَأْتِ» : اَتَيَ –ِ اَتْياً و اُتِيّاً و اِتْياناً و اِتْيانَةً و ماتاةً [لازم و متعدي]: آمد و حاضر شد.- عَلَيه: بر آن گذشت. « ما تذر من شيء اتت عليه الّا حعلته كالرميم : هيچ چيز را كه بر آن گذشت فرو نگذاشت مگر آنكه آن را خرد و تباه كرد.»(قرآن). – عليه الدهرُ: روزگار او را هلاك كرد. – الشي ء :آن چيز را به پايان آورد و تمام كرد.- به: او را حاضر آورد، او را پيش آورد. – الشي ءُ : آن چيز شد. « اَتَي العملُ تامّاً: آن كار تمام شد و انجام يافت.» (لاروس، ج 1، ص 36)

 

«عَلَي» : حرف جر است و در معاني زير به كار مي رود : استعلاي حقيقي «و علي الفُلك تُحملون : و بر كشتي بار كرده مي شوند»  (قرآن) يا استعلاي معنوي « و لهم عليَّ ذنب : و ايشان را بر من گناهي است»(قرآن) .( لاروس، ج 2، ص 1484)

 

«هَا» :ضمير مونث است و در موقع نصب وجر به كار مي رود «فالهمها فجورها و تقواها: فجور و تقوايش را به او الهام كرد»(قرآن).- : براي تنبيه است و بر سر موارد زير مي آيد: 1. اشاره ي غير مختصّ به بعيد «هذا و هذاك»، و از اسماء اشاره متوسط فقط بر سر مفرد در مي آيد.-2. ضمير رفع «ها انتم اوُلاءِ : شما اينانيد».-3. صفت در ندا «يا ايّها الرجل» و ها در اينجا براي تنبيه بدانچه مقصود ندا است و يا براي تعويض از مضاف واجب است.-4. نام خداي تعالي در قسم آنگاه كه حرف قسم حذف شده باشد«ها اللّه» و در اين صورت همزه اللّه هم مي تواند همزه قطع باشد و هم مي تواند همزه وصل، و الف ها نيز هم مي تواند بماند و هم مي تواند حذف شود.( لاروس، ج 2، ص 2098)

 

«أَمْر» : مصدر، دستور، فرمان ، فرمان دادن ، دستور دادن ، ج : امور (لاروس، ج1 ، ص 318)

 

ٍ«يُعْرَفُ» :عَرَفَ –ِ عِرْفَةً و عِرْفاناً و مَعْرِفَةً الشيءَ: آن چيز را دانست، از آن آگاه شد. – بِذَنْبِه: به گناه خود اعتراف كرد. - ـهُ : او را پاداش داد.- للاَمْرِ: براي آن امر صبر كرد. .( لاروس، ج 2، ص 1441)

 

«يَدْخُلْ» : دَخَلَ –ُ دُخولاً المكانَ و فيه: در آنجا در آمد. ضدّ خَرَجَ مِنه: از آنجا بيرون آمد، است. – علي السلطان: با سلطان روياروي شد. – علي صاحِبِه: به ديدن دوست خود رفت. – به: او را داخل گردانيد. – في الامر: در آن كار در آمد و بدان شروع كرد.(لاروس، ج1، ص968)

 

«خَرَجَ» : خَرَجَ –ُ خُروجاً : بيرون آمد، ضدّ دَخَلَ: در آمد، است. – ت خوارجُه: بجانب وي ظاهر شد و به محكم كردن كارها توجه كرد. – في العلم: در دانش نبوغ يافت. – فلان اِلي فلان في دَينه: فلاني وام خود را به فلاني پرداخت.- به: آن را بيرون آورد. – ت السماءُ: آسمان ابري صاف شد. – علي السلطان: بر پادشاه سركشي و نافرماني كرد.- الشعب علي الوالي: ملت بر حكمران شوريدند و از فرمانبرداري وي سر تافتند. (لاروس، ج1، ص 901)

 

 

معني فارسي الفاظ خطبه 8 از جلد اول نهج البلاغه آموزشي(ص97)

 

بايَعَ مُبايَعَةً و بِياعاً هـ : با او وارد معامله شد.- الْقَوْمُ الْمَلِكَ اَوِ الْخَليفَةَ : آن قوم پادشاه يا خليفه را به سلطنت برگماشتند و با او بيعت كردند.

أَقَرَّ اِقْراراً بِالْحَقِّ :  ماضي، افعال، حق را اعتراف و تصديق كرد و پذيرفت.

«الْوَلِيجَةَ»: درون، باطن، نهان- دوست همدم، همساز

«مَا» : ممكن است اسم موصول باشد، در اين صورت معني آن: آنچه، چيزي كه است. و ممكن است «مَا» حرف مصدري يا موصول حرفي باشد، در اين صورت جمله پس از آن فعليّه و در محلّ مصدر است.