اهتديتم: فعل ماضي(باب افتعال صيغه نهم)

فعل ماضي، فعلي است که برانجام کاري يا پديد آمدن حالتي در زمان گذشته دلالت کند.

هر فعل ثلاثي مجردي كه به باب افتعال برده شود، ماضي، مضارع و مصدر آن بر وزن هاي ذيل مي آيد:

ماضي

مضارع

مصدر

اِفْتَعَلَ

يَفْتَعِلُ

اِفْتِعال

معاني باب افتعال:

1-   مطاوعه (قبول اثر فعل) به چيزي يا كسي كه اثر را پذيرفته «مطاوِع» و به كسي كه اثر او پذيرفته شده «مطاوَع» گويند. مانند : جَمَعْتُ الناسَ فَاجْتَمِعوا: مردم را جمع كردم. و آنان جمع شدند.

2-     كوشش و مبالغه در معناي فعل؛ مانند: اِكْتَسَبْتُ العِلْمَ: با كوشش فراوان، دانش بدست آوردم.

3-     اِتِّخاذ (فراهم آوردن مادّه فعل)؛ مانند: اِخْتَبَزْتُ الخُبْزَ: نان را پختم.

4-     طلب؛ مانند: اِعْتَذَرْتُ سعيداً: از سعيد عذرخواهي كردم.

5-     معناي ثلاثي مجرد؛ مانند: جَذَبْتُ يا اِجْتَذَبْتُ ثَوْبَ سَعيدٍ: لباس سعيد را كشيدم.

6-     مشاركت؛ مانند: اِخْتَصَمَ عَلِيٌّ و سَعيدٌ: علي و سعيد با يكديگر دشمني كردند.

(صرف متوسط حميد محمدي)

 

أَنتَظِرُ: فعل مضارع (باب افتعال، متكلم وحده)

تَلْتَقُونَ،  تَحْتَفِرُونَ : فعل مضارع (باب افتعال، جمع مذكر مخاطب)

 

وَ : حرف عطف

«واو»عطف که در زبان فارسي هم معمول است به منظور مشارکت معطوف و معطوف عليه در عمل استعمال مي شود،بدون آنکه ترتيبي منظور باشد. ممکن است معطوف ومعطوف عليه عمل را دريک زمان انجام داده باشند وممکن است يکي قبل وديگري بعد انجام داده باشد. (صرف متوسط حميد محمدي)

 

تَسَنَّم، تَخَلَّفَ  : فعل ماضي(باب تفعّل)

فعل ماضي، فعلي است که برانجام کاري ياپديد آمدن حالتي در زمان گذشته دلالت کند.

هر فعل ثلاثي مجردي كه به باب تَفَعُّل برده شود، ماضي، مضارع و مصدر آن بر وزن هاي ذيل مي آيد:

ماضي

مضارع

مصدر

تَفَعَّلَ

يَتَفَعَّلُ

تَفَعُّلْ

دو نكته:

1-   هنگام صرف فعل مضارع باب تفعّل، در بعضي صيغه ها، دو «ت» در كنار يكديگر قرار مي گيرند. براي سبك شدن كلام، مي توان تاء باب را حذف كرد. اين موضوع، در صيغه هاي 4 و 5 و نيز شش صيغه مخاطب وجود دارد. مانند: تَتَنَزَّلُ (4و7) : تَنَزَّلُ

2-     در بعضي موارد (وقتي كه فعل مضاعف به اين باب برده شود) جايز است لام الفعل آن به «ياء» تبديل شود. مانند: ظَنَّ – تَظَنَّنَ        تَظَنَّيَ

معاني باب تَفَعُّل:

1-   مطاوعه (قبول اثر فعل) به چيزي يا كسي كه اثر را پذيرفته «مطاوِع» و به كسي كه اثر او پذيرفته شده «مطاوَع» گويند. باب تَفَعُّل، مطاوِع باب تَفعيل است. مانند: عَلَّمْتُ زَيداً فَتَعَلَّمَ : به زيد ياد دادم. پس او ياد گرفت.

2-   تكلُّف (خود را به رنج انداختن) مقصود از تكلف در اين باب اين است كه فاعل مي خواهد چيز غير واقعي را به زحمت به خود منسوب كند. مانند: تَشَجَّعَ سعيدٌ: سعيد خود را شجاع نشان داد.

3-     تدريج؛ مانند: تَجَرَّعَ سعيدٌ الماءَ : سعيد آب را جرعه جرعه نوشيد.

4-     تَجَنُّب (اجتناب كردنِ فاعل از ماده ي فعل) مانند: تَأَثَّمَ سعيدٌ : سعيد از گناه دوري كرد.

5-     تلبّس (فاعل چيزي را كه فعل از آن مشتق شده است در بَركُنَد) مانند: تَقَمَّصَ سعيدٌ : سعيد پيراهن در بر كرد.

6-     صيرورت (به حالتي در آمدن) مانند: تَنَصَّرَ سعيدٌ: سعيد نصراني شد.

 (صرف متوسط حميد محمدي)

اَتَوَسَّمُ : فعل مضارع (باب تفعّل، متكلم وحده )

 

وُِقِرَ ، رُبِطَ، أُُرِيتُ : فعل مجهول

فعلي است که فاعل آن در کلام ذکر نشده باشد، وفعل به مفعول نسبت داده شود که به اين مفعول ،((نايب فاعل)) مي گويند زيرا به جاي فاعل قرار گرفته است.

روش مجهول كردن فعل ماضي: حرفِ ماقبل آخر ماضيِ معلوم را مكسور و حرف متحرك ما قبل آن را مضموم مي كنيم.(صرف متوسط حميد محمدي)

 

سَمعٌ ، جَنانٌ : اسم نکره ونائب فاعل

نکره،اسمي است که معنا ومصداق آن مشحص نباشد: مانند: بَيتٌ (صرف متوسط حميد محمدي)

نايب فاعل،اسم مرفوعي است که پس از فعل ((مجهول))مي آيد،وفعل مجهول به آن نسبت داده مي شود.در حقيقت،((نائب فاعل))همان مفعولي است که در فعل معلوم وجود داشته و پس از حذ ف فاعل به جاي آن آمده واعراب فاعل رابخود گرفته است.  (نحو متوسط حميد محمدي)

 

لَم يَفْقَهْ، لَمْ يَظْمَأْ، لَمْ يُوجِسْ  : هرگاه يکي از عوامل جزم بر سر فعل مضارع در آيد مجزوم مي شود.عوامل جزم بر دو قسمند:1- حروف جازمه 2- اسماء جازمه، حروف جازمه عبارتنداز:لَم- لَمّا- لام امر- لانهي- «اِنِ»شرط. حروف جازمه يک فعل را جزم ميدهند (يفقه)فعل جحد مي باشد كه مجزوم شده است.  (صرف متوسط حميد محمدي)

 

کَيفَ: استفهام

اسم هاي استفهام، اسم هايي هستند که براي پرسش آورده مي شوند. اسم هاي استفهام به جز «اَيّ» همه مبني هستند. (صرف متوسط حميد محمدي)

 

يُراعِي، يُفارِقُ : فعل مضارع، باب مُفاعَلَة

هر فعل ثلاثي مجردي كه به باب مُفاعَلَة برده شود، ماضي، مضارع و مصدر آن بر وزن هاي ذيل مي آيد:

ماضي

مضارع

مصدر

فاعَلَ

يُفاعِلُ

مُفاعَلَة

معاني باب مفاعله

1-   مشاركت (شركت داشتن دو شخص يا دو چيز در انجام فعل كه هر يك از دو طرف، نسبت به ديگري، هم فاعل است و هم مفعول، و بهتر است آغاز كننده به صورت فاعل، و ديگري به صورت مفعول آورده شود)؛ مانند : باحَثَ زيدٌ عليّاً : زيد و علي با يكديگر بحث كردند.

2-     تكثير ؛ مانند: ناعَمَهُ اللهُ : خدا نعمت او را فراوان كرد.

3-     تعديه ؛ مانند : باعَدَ : دور كرد.

4-     ثلاثي مجرد ؛ مانند: هَجَرَ يا هاجَرَ عليٌّ : علي مهاجرت كرد.

توجه: معناي غالبي باب مفاعله، «مشاركت» است. (صرف متوسط حميد محمدي)

 

النَّبأَة، الصَّيحَةُ، الخَفَقانُ، الغَدرِ، المَغتَرِّينَ، الِّدين، النِّيةِ، الْحَقِّ، الْمَضَلَّةِ، الْعَجْمَاءَ ، الْجُهَّالِ، الضَّلَالِ ، الْحَقِّ، الْبَاطِلِ : اسم(معرفه)

معرفه ، اسم است که معنا ومصداق آن مشخص باشد: مانند اَلکَعبة   (صرف متوسط حميد محمدي)

 

مَن : موصول

موصول بر دو قسم است:«موصول خاص»و«موصول مشترک».موصول مشترک همواره بر يک لفظ باقي مي ماند. (صرف متوسط حميد محمدي)

 

أَصَمَّتْ: فعل ماضي(باب اِفعال، صيغه چهارم مفرد مونث غايب)

فعل ماضي، فعلي است که برانجام کاري ياپديد آمدن حالتي در زمان گذشته دلالت کند. هر فعل ثلاثي مجردي كه به باب اِفعال برده شود، ماضي، مضارع و مصدر آن بر وزن هاي ذيل مي آيد:

 

ماضي

مضارع

مصدر

اَفْعَلَ

يُفْعِلُ

اِفْعال

 

معني غالب باب افعال تعديه (متعدي كردن فعل لازم است)؛ مانند : اَجْلَسَ سَعيدٌ زَيْداً : سعيد زيد را نشاند. (صرف متوسط حميد محمدي)

تُمِيهُونَ : فعل مضارع (باب افعال، جمع مذكر مخاطب)

 أَشْفَقَ: فعل ماضي(باب افعال، مفرد مذكر غايب)

 

مازال: فعل ناقصه

افعال ناقصه سيزده فعل هستند كه عبارتند از: كانَ، لَيْسَ، صارَ، اَصْبَحَ، اَضْحي، اَمْسي، ظَلَّ، باتَ، مازالَ، مادامَ، مابَرِحَ، مااَنْفَكَّ و مافَتي (كه اين پنج فعل آخر نشان دهنده «دوام نسبتِ» موجود در جمله هستند.) افعال ناقصه بر سرِ مبتدا و خبر درآمده و مبتدا را رفع و خبر را نصب مي دهند. كه در اين صورت مبتداي مرفوع «اسم» اين افعال و خبر منصوب «خبر» آنها ناميده مي شود. (نحو متوسطه حميد محمدي)

 

أَقَمْتُ،  شَكَكْتُ : فعل ماضي (مجرد، متكلم وحده)

فعلي را كه داراي سه حرف اصلي باشد «ثلاثي» گويند. اگر اولين صيغه ماضي داراي هيچ حرف زائدي نباشد به آن «ثلاثي مجرد»  گويند. فعل ماضي، فعلي است که برانجام کاري ياپديد آمدن حالتي در زمان گذشته دلالت کند. (صرف متوسط حميد محمدي)

 

 

عواقِبَ الغَدرِ، حلية المغتَّرينَ، جِلبابُ الِّدين، صِدق النِّيةِ، سَنَنِ الْحَقِّ، جَوَادِّ الْمَضَلَّةِ، غَلَبَةِ الْجُهَّالِ، دُوَلِ الضَّلَالِِ: مضاف و مضاف اليه

اضا فه، نسبت دادن اسمي به اسم ديگر است بطوريکه اسم اول را مضاف واسم دوم را مضاف اليه نامند. (نحو متوسط حميد محمدي)

 

 

سَتَرَ، غَرَبَ، وَثِقَ : فعل ماضي (مجرد، مفرد مذكر غايب)

فعلي را كه داراي سه حرف اصلي باشد «ثلاثي» گويند. اگر اولين صيغه ماضي داراي هيچ حرف زائدي نباشد به آن «ثلاثي مجرد»  گويند. (صرف متوسط حميد محمدي)

 

ي : ضمير متصل نصبي وجري

صيغه سيزدهم مفرد متکلم يا متکلم وحده. ضماير متصل هميشه بارز وآشکارند.(صرف حميد محمدي)

 

 جِلبابُ ، صِدق، رَأْيُ : فاعل

فاعل اسم مرفوعي است كه بعد از فعل معلوم قرار گرفته و فعل به آن نسبت داده شده باشد. مانند: كَتَبَ عَليٌّ. در اين مثال علي فاعل است زيرا بعد از فعل معلوم «كَتَبَ» آمده، و اين فعل به او نسبت داده شده است.

فاعل بر دو قسم است: 1- اسم ظاهر، 2- ضمير. ضمير خود بر دو قسم است: ضمير بارز و ضمير مستتر. (نحو متوسط حميد محمدي)

                                                                          

بَصَّرَ: ماضي (باب تفعيل، صيغه مفرد مذكر غايب )

فعل ماضي، فعلي است که برانجام کاري ياپديد آمدن حالتي در زمان گذشته دلالت کند.

هر فعل ثلاثي مجردي كه به باب تَفْعيل برده شود، ماضي، مضارع و مصدر آن بر وزن هاي ذيل مي آيد:

ماضي

مضارع

مصدر

فَعَّلَ

يُفَعِّلُ

تَفْعيل

 

معاني باب تفعيل

1-     تعديه ؛ مانند: نَزَّلَ اللهُ المَلَكَ : خدا فرشته را فرود آورد.

2-     تكثير ؛ مانند: ضَرَّبْتُ زَيداً : زيد را بسيار زدم.

3-     مبالغه ؛ مانند: صَرَّحْتُ الحَقَّ : حق را كاملاً آشكار كردم.

4-     تدريج؛ مانند: اِنّا نحنُ نَزَّلْنا الذِّكرَ: ما اين ذكر را به تدريج نازل كرده ايم.

5-     نسبت؛ مانند: وَحَّدْتُ اللهَ : به خدا نسبت يگانگي دادم.

6- ضد معناي باب افعال مانند: اَفْرَطَ زيدٌ : زيد زياده روي كرد. فَرَّطَ زيدٌ : زيد كوتاهي كرد.

 معناي غالبي باب تفعيل تعديه است.(صرف متوسط حميد محمدي)

                                                                                                                          

حَيْثُ: ظرف مكاني مبني

مفعولٌ فيه يا ظرف، اسم منصوبي است كه زمان يا مكان وقوع فعل را بيان مي كند.

ظرف مكان، ظرفي است كه دلالت بر مكان دارد، مانند: دار، مَسْجِد، تَحْت

ظرف مبني :ظروفي هستند که حرکت آخرشان «ثابت »است.

ظروف مكاني مبني عبارتند از : هُن‍‍ا، ههُنا(اينجا)، هُناكَ، ثَمَّ (آنجا)، عِنْد، لَدُنْ، لَدي (نزد)، اَيْنَ، حَيْثُ، اَنّي (جائيكه) (نحو متوسط حميد محمدي)

 

   لا نفي جنس                           

(لَا)نفي جنس، حرفي است که مانند حروف مشبهة بالفعل برسر مبتدا و خبر درآمده و((نصب))به اسم و((رفع))به خبر مي دهد، بااين تفاوت که ((اسم)) آن همواره نکره بوده وبوسيله ((لا))، جنس آن نفي مي شود. (نحو متوسط حميد محمدي)

 

دَلِيلَ: صفت مشبهه(فعيل)

صفت مشبهه، کلمه اي است که بر شخص يا چيز داراي صفت ثابت دلالت مي کند. (نحو متوسط حميد محمدي) 

                

    لَا: حرف عطف    

حروفي عطف دو کلمه ويا دو جمله را به يکديگر متصل مي سازند ونُه حرف مي باشند واو –فاء- ثمَّ- اَو- اَم- بَل -لا-لکن- حتي.  لا از حروفي است که حکم را بطور مشخص به يکي ازدو طرف نسبت ميدهد. (نحو متوسط حميد محمدي)    

      

الْيَوْمَ : ظرف متصرف

ظروف متصرف، ظرفهايي هستند که هم به صورت ظرف وهم غير ظرف (مبتدا، فاعل...)استعمال ميشوند.  (نحو متوسط حميد محمدي)                 

 

أُنْطِقُ: مضارع (باب افعال، متکلم وحده)

 فعل مضارع باب افعال بر وزن «يُفْعِلُ» مي باشد. (صرف متوسط حميد محمدي)

 

ذَاتَ: صفت

صفت، تابعي است که بعضي از ويژگيها وحالات متبوع خود را(که همان موصوف است)بيان ميکند.(نحو متوسط حميد محمدي)

 

ما : حرف نفي

حروف نفي عبارتند از: ما، لا و اِنْ (نحو متوسط حميد محمدي)

«ما» براي نفي ماضي و حال مي آيد، اما «لا» براي نفي ماضي و مستقبل به كار مي رود. (صرف متوسط حميد محمدي)

 

مُذْ : حرف جر

1-     بمعني (مِن)ابتداي غايت، در صورتيکه زمان انجام فعل ، ماضي باشد.

2-     به معني (في)، در صورتي كه زمان انجام فعل، حال باشد. (نحو متوسط حميد محمدي)

 

مُوسَى: اسم

اسم، کلمه اي است که بر معناي مستقلي دلالت کند وآن معنا بايکي از زمانهاي سه گانه همراه نباشد: مانند: سَعيد، کِتاب (صرف متوسط حميد محمدي)

خِيفَةً : اسم نکره

نکره،اسمي است که معنا ومصداق آن مشحص نباشد: مانند: بَيتٌ (صرف متوسط حميد محمدي)

 

بَلْ : حرف عطف

حروفي عطف دو کلمه ويا دو جمله را به يکديگر متصل مي سازند ونه حرف مي باشند واو –فاء- ثمَّ- اَو اَم- بَل -لا-لکن- حتي.  بل از حروفي است که حکم را بطور مشخص به يکي ازدو طرف نسبت ميدهد. (نحو متوسط حميد محمدي)    

    

تَوَاقَفْنَا: فعل ماضي (باب تفاعل، متكلم مع الغير)

هر فعل ثلاثي مجردي كه به باب تَفاعُل برده شود، ماضي، مضارع و مصدر آن بر وزن هاي ذيل مي آيد:

ماضي

مضارع

مصدر

تَفاعَلَ

يَتَفاعَلُ

تَفاعُل

 

معاني باب تَفاعُل:

1-     مشاركت

2-     تظاهر (فاعل، چيزي را كه واقعيت ندارد، اظهار مي كند )؛ مانند: تَجاهَلَ زَيدٌ: زيد اظهار ناداني كرد.

3-     مطاوعه

4-     تدريج ؛ مانند: تَزايَدَ المَطَرُ : باران آرام آرام زياد شد. (صرف متوسطه حميد محمدي)

 

 

معني فارسي الفاظ خطبه 4 از لاروس(تصحيح شده)

اِهْتَدَي اهْتِداءً : مطاوعه ي هَدَي است به معني راه راست يافت. «اهْتدي الي الطريق و اهتدي الطريقَ الي مكان كذا»: راهي يافت كه او را به آن جا مي رساند.- العروسَ الي بعلها: عروس را به سوي شوهر فرستاد.- الفرسُ الخيلَ: اسب در ميان اسبان پيش افتاد.- الرجلُ: آن مرد هدايت و راهنمايي طلبيد.- : بر راه راست استوار شد.-الرجلُ المراَةَ : آن مرد آن زن را به سوي خود مايل گردانيد، پس آن زن هَديّة و هَدِِيّ: شيفته ي مرد است.- : راه راست جست [مضارع آن يهتَدي و يَهِدّي و يَهَدِّي است] «اَفَمَن يَهْدِي الي الحقِّ اَحَقّ اَن يُتَّبع ام من لا يَهِدِّي اِلّا اَن يُهدي: پس آيا آن كس كه راه راست مي نمايد سزاوار است كه پيرو او باشند يا آن كس كه راه ننمايد مگر كه او را راه نمايي كنند؟»( قرآن ) [ناقص يايي] (لاروس، ج 1، ص 380)

 

تَسَنَّمَ تَسَنُّماً هـ : بر روي آن بر آمد.- السَّحابُ الارضَ: ابر بر بالاي زمين بر آمد و نيك بر آن باريد.- هـ الشَّيْبُ: نشانه ي پيري در سر او افزون گشت و منتشر شد.- الرّجلَ: آن مرد را ناگاه فرو گرفت.- الشيءُ : آن چيز به شكل كوهان درآمد. (لاروس، ج 1، ص 572)

 

«العلياء»:مونث اَعْلَي «اليدُ العُليا خيرٌ من اليد السُفلَي : دست بالا (بخشنده) بهتر از دست پايين (درخواست كننده) است».ج : عُلَيً. (لاروس، ج 2، ص 1484)

 

وَقَرَ يَقِرُ وَقْراً هـ اللهُ و – ادنَه: خدا او را كر كرد.- ت اُذُنه: گوشش سنگين يا كر شد.- العظمَ: استخوان را شكافت. «وقَرَت كلمتُه في اُذُني»: سخن او در گوشم ماند. «وَقَرَ في قلبي كذا»: اثر فلان چيز در دلم باقي ماند.- وَقْراً و وُقُورَةً فلانٌ في بيته: فلاني در خانه خود با شكوه و عظمت نشست.- قِرَةً فلانٌ : فلاني آرامش و متانت يافت. «وُقِرَت الاُذُنُ» مج : گوش گران يا كر شد. «وُقِرَ العظمُ» مج : استخوان ترك خورد. (لاروس، ج 2، ص 2194)

 

«سَمْعٌ»: قوه ي شنوايي.- : گوش.-: شنوندگان.-: آوازي كه در گوش رود.-: آوازه. شهرت. نام نيك. «هو بين سَمْع الارض و بصرها»: او نمي داند به كجا روي آورد. «امُّ السّمع»: مغز.- «سمعَك اِلَيّ» : گوشَت به من باشد. (لاروس، ج 2، ص 1212)

 

فَقَهَ –َ فَقَهاً : پس از ناداني فهميده و آگاه شد.- فَقْهاً الكلامَ : سخن را كاملا" فهميد. (لاروس، ج 2، ص 1585)

 

اَصَمَّ اِصْماماً هـ : او را كر كرد.- القارورةَ: براي شيشه سربند ساخت. – هـ عن الكلمة: او را از شنيدن آن سخن باز داشت.- اللّهُ صَداه‌: خداوند او را هلاك گرداند. – الرجلُ: آن مرد به سنگيني گوش دچار شد. – الدعاءُ: آن آواز به گروهي كر برخورد كه صداي برآورنده‌ ي آن را كه آنان را فرا مي خواند نمي شنيدند. (لاروس، ج 1، ص 217)

 

«الصَّيْحَة»: مصدر مرّه از فعل آن. – : حمله ناگهاني.-: دميدن در صور در قيامت «يوم يسمعون الصَّيحة بالحقِّ ذلك يومُ الخروج : آن روز كه به حق بانگ صور را بشنوند، آن روز هنگام بيرون آمدن از قبرهاست»(قرآن) .-: عذاب. سختي «و اَخَذَ الَّذين ظلموا الصَّيحة: و آنان را كه ستم كردند عذاب در گيرد» (قرآن) (لاروس، ج 2، ص 1340)

 

«الجَنان»: قلب.- : شب يا تاريكي شب. - : كار پنهان. – من كلِّ شيءٍ: ميانه و درون هر چيز.- : جامه. ج : اَجْنان. «جَنان النّاس»: معظم مردم. جماعت مردم. (لاروس، ج 1، ص 769)

 

خَفَقَ –ُِ خَفْقاً هـ بالسوط: او را با تازيانه آهسته زد.- -ِ خُفُوقاً السهمُ: تير با شتاب پرتاب شد.- النجمُ: ستاره فرو شد.- اللّيلُ: بيشتر شب گذشت.- الرّجلُ في البلاد: آن مرد به شهرها روانه شد. – المكانُ: آنجا خالي شد. – براسه: سر جنبانيد. – ت الرايةُ : ستور تيز داد.- و خَفَقاناً ت الرايةُ : درفش جنبيد، همچنين است برق و شمشير و باد و قلب و سراب. (لاروس، ج 1، ص 927)

 

انْتَظَرَ اِنْتِظاراً الشيءَ: مراقب آن چيز بود.- الشيءَ : آن چيز را اميد و توقع داشت.- العَمَلَ: در كار درنگي كرد. (لاروس، ج 1، ص 337)

 

«العاقِبَة»: مونث عاقِب.-: نسل.- : پايان هر چيز. «تَغَيَّرَ فلانٌ بعاقِبةٍ»: فلاني پس از خوشحالي خشمگين شد.- : پاداش نيك. ج : عَواقِب. (لاروس، ج 2، ص 1412)

 

سَتَرَ –ُِ سَتْراً هـ : آن را پوشانيد. (لاروس، ج 2، ص 1169)

 

«الجِلْباب و الجِلِبّاب»: چادر يا جامه گشاد زنان يا بالاپوشي كه زنان بر روي لباس پوشند يا ملحفه اي كه شخص خوابيده تن خود را با آن بپوشاند. ج : جَلابيب(لاروس، ج 1، ص 755)

 

«الدِّين»: مصـ و -: آيين. كيش. - : اسم است براي تمام آنچه كه بدان پرستش خدا كرده شود.- : ملّت. مذهب.- فقـ : اعتقاد به قلب و اقرار به زبان و عمل به جوارح. -: سيرت. طريقه. روش. - : عادت. - : حال. - : كار. - : پرهيزگاري. خداشناسي.- : حساب. محاسبه.-‌ : مُلك. حكمراني. فرمانروايي. - : سلطنت. زمامداري. فرماندهي.- : حكومت. كشورداري.- : قضا. دادرسي.- : تدبير. پايان كاري را نگريستن. كارسازي « يوم الدِّين» : روز حساب. ج : اَدْيان و اَدْيُن. -  معـ : واحد نيرو در فيزيك. دين. (لاروس، ج 1، ص 1005)

 

«الصِّدْق» : مصـ و- : راستي. راستگويي. بر خلاف «الكذب: دروغگويي» است.- : راستگو [مفرد و جمع در آن يكسان است]. -: سختي و شدت و استواري. - : كار درستي كه در آن نقص و دروغ نباشد «و قُلْ ربّي اَدْخِلْني مُدْخَلَ صدقٍ و اَخرجني مخرج صدقٍ : بگو خداوند من، در آور مرا در آوردني به راستي و نيكويي و بيرون بر مرا بيرون بردني به راستي و نيكويي»(قرآن). (لاروس، ج 2، ص 1313)

 

«النِّيَّة»: آهنگ. اراده. تصميم. قصد. -: نياز. حاحت.- : دوري. _: مقصد مسافر خواه دور باشد و خواه نزديك. ج : نِيّات (لاروس، ج 2، ص 2095)

 

«السَّنَن» من الطريق: راه روشن و آشكار.- : راه.- : شتر. (لاروس، ج 2، ص 1220)

 

«الحَقّ»: مصـ و - : از نام هاي خداي تعالي.- : ثابت و استواري كه انكار آن روا نباشد، ضدّ باطل است«اِنَّه لحقٌّ مثلَ ما اَنَّكم تنطقون: هر آينه ثابت است مثل آنكه شما سخن مي گوييد» (قرآن).- : بي گمان. يقين.- : راست. درستو صواب.- : شايسته. سزاوار. «هو حقٌّ بِالاِكرام: او سزاوار احترام است».- : مُلك.- : مال.- : بهره. مزد.-‌ : حزم. دورانديشي.- : مرگ.- : كار پرداخته و تمام كرده. امر مقرّر. «هو العالِم حقُّ العالم»: او عالمي سرآمد است. ج : حُقُوق و حَقائق. (لاروس، ج 1، ص 849)

 

«حَيْثُ»: جا. هرجا. هر كجا. كجا. آنجا. ظرف مكان است مبني بر ضمّ كه به جمله اضافه مي شود «وقفت حيث وقف النّاس : ايستادم آنجا كه مردم ايستادند»، گاهي «ما»ي كافه به حيث ملحق مي گردد و در اين صورت معني شرط مي دهد و دو فعل را مجزوم مي كند «حيثما تذهبْ اذهبْ : هر كجا بروي مي روم»، گاهي حيث بر زمان دلالت مي كند و معني هر زمان مي دهد. (لاروس، ج 1، ص 877)

 

«الدّليل»: راهنما. ج : اَدِلّة و اَدِلّاء.- : آنچه بدان استدلال كنند. حجّت. برهان.- : مدرك. «دليل الانكسار» فيـ : ضريب انكسار.- ريـ : توان. جج : اَدِلّة. (لاروس، ج 1، ص 990)

 

«ذات»: صاحب. دارا. مالك. مونث ذو، مثنّاي آن ذَواتان است. (لاروس، ج 1، ص 1007)

 

«البَيان»: مصـ‌ ، آشكار كردن و روشن ساختن. هويدايي. ظاهر كردگي.- : حجت. دليل. -: سخن رسا و فصيح كه از ما في الضمير خبر مي دهد.- : ثابت كردن با دليل و برهان «من ادّعي فعليه البيان : كسي كه چيزي ادعا كند بر اوست كه آن را با دليل ثابت نمايد».- في البلاغة : در بلاغت علمي است كه در آن از چگونگي ادا كردن معني واحدي به صورت هاي مختلف مانند تشبيه و مجاز و استعاره و كنايه و مانند آن بحث مي شود.- نحـ : تابعي است كه از متبوع خود روشن تر و واضح تر باشد « جاء صاحبُك زيدٌ : دوست تو زيد آمد» اين كلمه عطف بيان نيز ناميده مي شود.- : آگهي يا بيانيه اي كه از طرف دولت يا موسسه اي منتشر شود. بيانيه رسمي. آگهي. اعلاميه «بيان الاَسعار: آگهي يا اعلاميه ي نرخ كالاها».- اِيـ معـ :پيانو. (لاروس، ج 1، ص 499)

 

«الرّاْي»: مصـ و- : انديشه. پندار. آنچه انسان مي بيند و بدان معتقد مي شود «راْيي كذا: اعتقاد من چنين است ».- : اصابت تدبير «فلان حسن الراْي: فلاني نيك انديشه است».ج : آراء [با قلب مكاني] و اَرْآء و اَرْآي [بنا بر اصل] و رِيّ و رَئِيّ [بر خلاف قياس].- : اسم است به معني مَرْئِيّ: ديده شده. (لاروس، ج 1، ص 1027)

 

«مُذ» : از آن هنگام. از آن گاه. (لاروس، ج 2، ص 1861)

 

«النَّفْس» : مصـ و - : روح. -: چشم. چشم زخم. «اَصابته نفسٌ: به او چشم زخم رسيد». «نَفْس الامر»: حقيقت و وجود و ذات امر. ج : نُفُوس. «جاء فلان نفسُه»: خود فلاني آمد. فلاني به شخصه آمد. «اَهلك نفسَه»: خودكشي كرد. «تعلم ما في نفسي»: تو از آنچه دارم آگاهي. (لاروس، ج 2، ص 2065)

 

«الغَلَبَة» : چيرگي. برتري. «العَلَم بالغَلَبة»: اسمي است كه تعيين مدلول آن به سبب كثرت استعمال باشد نه به سبب وضع، مانند كثرت استعمال كتاب نزد متشرّعين به جاي قرآن. علم بالغلبه. (لاروس، ج 2، ص 1533)

 

«الجاهِل»: نادان. گول. احمق.- كلـ : دهري مذهب. ج : جَهَلَة و جُهّال و جُهّل (لاروس، ج 1، ص 715)

«الضَّلال» : مصـ و-: پنهان و غائب شدن.- : هلاك. نابودي.-: بيهوده.- : فراموشي. -: گمراهي. بيراهه رفتن. (لاروس، ج 2، ص 1360)

 

«السَّبيل»: راه. ج: سُبُل و اَسْبلَة و سُبْلان.- : سبب. علت. انگيزه. «ابن السَّبيل»: مسافر. «سبيل الله»: خير. خيرات. نيكي. «ليس لك عليه سبيل»: تو عليه او حجت و دليلي نداري. (لاروس، ج 2، ص 1169)

 

«الباطِل»‌: فا و - : بيهوده. هر آنچه به هنگام جستجو و تحقيق ثابت نشود.ج : اَباطيل و بُطُل و بَواطِل، ضدّ حق است «جاء الحقّ و زهق الباطلُ اِن الباطلَ كان زهوقاً : حق آمد و باطل ناچيز شد، بدرستي كه باطل ناچيز است» (قرآن).- : گمان فريبنده و دروغ آراسته «بل نقذف بالحقّ علي الباطل فيدمغه : بلكه آراستي را بر سخن دروغ و ناراست مي افكنيم تا آن را فرو شكند» (قرآن).- : بيهوده و ناروا «ربّنا ما خلقتَ هذا باطلاً : اي پروردگار ما اين را بيهوده نيافريدي» (قرآن).- : ستم و زور «لياْكلونَ اموالَ الناسِ بالباطلِ : تا مال مردم را به ستم بخورند» (قرآن).- : افسونگر. ساحر. ج : بَطَلة.- : ابليس. شيطان «و ما يُبْديء الباطلُ و ما يُعيد : و شيطان نه به آغاز كاري تواند كرد و نه به سرانجام» (قرآن).- قا: نسخ شده. بيهوده شده. باطل شده. (لاروس، ج 1، ص 422