و پس از بيان و تنبيه بوقوع بليّه اشاره مى‏نمايد بلوازم نتايج اين تفرّق و اختلاف آراء عدم نصرت و يارى با جمله قسميّه بسه امر و مى‏فرمايد: و الّذى بعثه بالحقّ لتبلبلنّ بلبلة-  قسم به آن خدائى كه مبعوث و برانگيخته آن پيامبر رحمت را بهم آميخته خواهيد شد آميختنى سخت، اشاره است به رفتار بنو اميّه و ديگران از امراء جور و قائدين خود سر كه بر امّت روا مى‏دارند، گرفتار همّ غمّ مى‏نمايند و اهانت روا مى‏دارند عزيزان را خوار و اراذل را مسلّط با شرافت مى‏نمايند، و لتغربلنّ-  غربلة-  و لا بّد و ناچار بغربال زده خواهيد شد و از هم بيخته خواهيد شد بيختنى به آزار و اذيّت و قتل امتحان خواهيد شد، تا خبيث‏ از طيّب جدا گردد، و لتساطنّ سوط القدر،-  و زير و رو خواهيد شد برهم زده خواهيد شد مانند زير و رو شدن ديك كه وقت جوش بهمديگر آميخته گردد، از حالى بحالى و از وضعى بوضعى، حتّى يعود اسفلكم اعلاكم و اعلاكم اسفلكم-  تا اين كه باز گردد پائين‏ترين شما به بالا و بالاترين شما به پائين-  يعنى پست‏ترين و اراذل برتبه بالا جا گرفته، و شرفا و عزيزان پائين تر آمده، عزيزان ذليل-  ذليلان عزيز گردد، و ليسبقنّ سابقون كانوا قصّروا-  و سبقت و پيشى گرفته پيشى كنندگان كه قصور كرده‏اند (يعنى آنهائى كه در اوّل امر پس از وفات پيامبر (ص) كوتاهى ورزيدند از يارى امام در حالى كه در اسلام سابقه داشتند، و ليقصّرنّ سباقون كانوا سبقوا-  و تقصير و كوتاهى خواهند كرد-  آن پيشاهنگان كه در اوّل سبقت و پيشى گرفته بودند-  يعنى آنهائى كه در اوّل پيشاهنگ و سابق بودند در يارى و نصرتش-  مانند طلحه و زبير-  تقصير ورزيدند و مخالفت كردند، اشاره است به ناكثين-  مارقين-  خوارج نهروان-  قاسطين-  معويه شارح بحرانى-  فرموده مرادش اعمّ از اينست-  مقصّرون-  آنانست كه عنايت الهيّه يارش شده و زمام توفيق از دستش گرفته و بطاعت الهى و اوامرش سبقت ورزيده و از زواجر و نواهى خود را باز داشته پس از تقصير و سابقون-  آنانست كه در مبدء امر ساعى و كوشا در سلوك سبيل اللّه بوده سپس پيرو هوا شده و بسبيل شيطان گرويده پس تقصير جايگاه سبقت نشسته              

و از جاده حق منحرف شده، و پس از بيان عواقب امورشان و سوء نتيجه اعمالشان با جمله قسميّه براى تاكيد، گفتار و اخبار احوالشان مى‏فرمايد: كه همانا اين گفتار و اخبارم از سر-  چشمه وحى نبوّت دريافت شده-  كه لابّد شدنى است و حتمى است، و اللّه ما كتمت وشمة و لا كذبت كذبة، (اگر كتمت را مجهول بخوانيم) قسم بخدا پوشيده و پنهان نشده از من كلمه-  يا علامتى-  از پيامبر اكرم (ص) آموخته شده‏ام-  اسرار و رموزات را، و اگر معلوم بخوانيم-  پنهان نداشتم كلمه را يا علامتى را كه از پيامبر شنيده‏ام و اظهارش بر من مجاز و مباح بود-  و ابدا دروغ نگفتم، عبده-  مى‏گويد: چيزى را مكتوم نمى‏داشت امّار بمعروف و نهى از منكر بود از كسى خوف نمى‏كرد، و مداهنه نمى‏نمود، و دروغ نمى‏گفت، و لقد نبئّت بهذا المقام و هذا اليوم-  بتحقيق خبر داده شده‏ام باين مقام باين روز-  يعنى پيامبر صلّى اللّه عليه و آله خبرم داده باين مقام و باين روز، و اين جمله ايماء و اشاره است بقوم-  كه از باطل روگردان و بسوى حقّ بگرايند كه عبارت از پيروى و تبعيّت است از نفس شريفش-  و كلامش را بترهيب از خطا و ترغيب به تقوى دنبال نموده مى‏فرمايد: الا و انّ الخطايا خيل شمس حمل عليها اهلها-  آگاه باشيد خطاها مركبان سركش و سرسختند كه سوار گشته شده بر آنها سواران، (الاوان الخطايا) از باب تشبيه معقول به محسوس-  كه خيل شمس-  محسوسند خطايا معقول-  وجه شبه اسب سركش لجام گسيخته، همچنان كه سوارش را بهلاكت مى‏كشد، همچنانست خطايا صاحبش را بآتش مى‏كشد، همچنين است حال در تقوى-  تقوى معقول-  و مطايا رام محسوسند-  همچنان كه مطايأ آرام بنظم و انتظام مى‏رود بمقصد كه سعادت آخرت است ببهشت مى‏رساند عبده-  مى‏گويد: خطاكار همانا خطايا در نظرش مزيّن و جلوه گر شده مرتكبش مى‏شود تا به غايت برسد-  پس آن شبيه است براكب اسب كه بسوى غايت مى‏رود-  لكن خطايا غايت مطايا نيست-  زيرا كه اعتاف و كجروى است از سبيل و لغزش است در مسير، از اينست كه خطايا را تشبيه كرده به اسب سركش لجام گسيخته-  زيرا كسى كه نفسش را بلجام تقوى زمام ننمايد-  مى‏كشاند آن را بهوا و بهلاكت و وارد ميكند بآتش، و تشبيه نموده تقوى را بمركب رام و ذلول زيرا كه تقوى صاحبش را باز مى‏دارد از لغزش و در جاده مستقيم محفوظ مى‏دارد و به بهشت مى‏رساند، حقّ و باطل و لكلّ اهل-  در بيان اعراب گفته شد-  كه حق-  و باطل-  خبر است بمبتداء مخدوف-  و تقديرش-  الامور حق-  او باطل-  مانند-  انّا او ايّاكم لعلى هدى او فى ضلال مبين-  پس معنى بپارسى چنين آيد امورات انسانها منحصر است به دو نوع-  يكى حقّ و حقيقت، و ديگر باطل و عاطل و عالم خالى از اين دو نوع نيست، و ايضا-  گفته شد: حقّ خبر است بتقوى-  و باطل خبر است به الخطايا و گفته شد: محتمل است اشاره باشد-  انا على الحقّ و أنتم على الباطل  براى هر يك از تقوى و باطل اهل است، فلئن امر الباطل لقديما فعل-  پس اگر باطل بسيار باشد به بسيارى اهلش از قديم همچنين بوده، اهل باطل بسيار شده-  زيرا كه-  اولى الابصار از اولى البصاير كمترند، و لئن قلّ الحقّ فلرّبما و لعّل-  اگر حقّ و اهل حقّ كم بوده به كمى اهلش چه بسا بوده كه غالب آمده بر باطل-  و اميد در جاهست كه قاهر بر آيد به باطل-  انّ الباطل كان زهوقا، و لقلّما ادبر شي فاقبل-  و كمتر شده كه چيزى ادبار نمايد و روگردان باشد و دوباره اقبال نمايد و رو آور باشد-  يعنى بعيد است حقّى كه ضعيف شده بقلّت اهلش بازهم قويتر گردد، اين كلاميست صادر از نفس شريفش كه از پيشآمدهاى دهر و احوال انسانها منزجر شده و استبعاد مى‏نمايد رجوع به حقّ را و بعيد مى‏شمارد عود دولت قومى را پس از زوال و فناء، چنانكه شاعر مى‏گويد:

         و قالوا يعود الماء فى النّهر بعد ما            ذوى نبت جنبيه و جفّ المشارع‏

         فقلت الى ان يرجع النّهر جاريا

            و تعشب جنباه يموت الضّفادع‏

 

گفتند كه بر مى‏گردد آب به جويبار-  پس از آنكه خشك شد نباتات اطرافش و خشك شد مزرعه گفتمش تا آب از جوى جارى شود، و اطرافش روئيده شود مى‏ميرد-  قورباغه‏ها شارح بحرانى-  استبعاد دارد رجوع حق بوجه كلّى بكثرت و قوّت پس از قلّت و ضعفش (زيرا كه) زوال استعداد امرى مستلزم زوال صورتش است و صورت حق همانا افاضه مى‏شود بقلبهاى صاف و مستعّد بقبولش، و زمانى كه‏ اين استعداد در نقصان باشد بموت اهلش يا بموت قلبها و تاريكى دلها بشبهات و هوا پس لابد نور حقّ در نقصان و ظلمت در تزايد و كثرت آيد بسبب قوّه استعداد، و ظاهر است عود حقّ و اضاءه نورش پس از ادبار و اقبال ظلمت باطل امرى است بعيد و كمتر مى‏شود باز گردد اين استعداد اوّليه بقبول صورت حقّ، و شايد برگردد قدرت و قوّت يابد و قلبها صافتر گردد و بنور حقّ منوّر گشته و بر باطل قاهر و غالب آيد، و ما ذلك على اللّه بعزيز، و در اين تنبيه است بلزوم حق و بعث و قيام بحقّ تا حقّ از ميان نرود، و تداركش امكان نپذيرد،

         ( شرح‏نهج‏البلاغه(مدرس‏وحيد)، ج 3    ، صفحات  12 و 11 و10و 9 و8 و7و6 )