ترجمه ی فارسی مدرس وحيد خطبه 16 نهج البلاغه
و پس از بيان و تنبيه بوقوع بليّه اشاره مىنمايد بلوازم نتايج اين تفرّق و اختلاف آراء عدم نصرت و يارى با جمله قسميّه بسه امر و مىفرمايد: و الّذى بعثه بالحقّ لتبلبلنّ بلبلة- قسم به آن خدائى كه مبعوث و برانگيخته آن پيامبر رحمت را بهم آميخته خواهيد شد آميختنى سخت، اشاره است به رفتار بنو اميّه و ديگران از امراء جور و قائدين خود سر كه بر امّت روا مىدارند، گرفتار همّ غمّ مىنمايند و اهانت روا مىدارند عزيزان را خوار و اراذل را مسلّط با شرافت مىنمايند، و لتغربلنّ- غربلة- و لا بّد و ناچار بغربال زده خواهيد شد و از هم بيخته خواهيد شد بيختنى به آزار و اذيّت و قتل امتحان خواهيد شد، تا خبيث از طيّب جدا گردد، و لتساطنّ سوط القدر،- و زير و رو خواهيد شد برهم زده خواهيد شد مانند زير و رو شدن ديك كه وقت جوش بهمديگر آميخته گردد، از حالى بحالى و از وضعى بوضعى، حتّى يعود اسفلكم اعلاكم و اعلاكم اسفلكم- تا اين كه باز گردد پائينترين شما به بالا و بالاترين شما به پائين- يعنى پستترين و اراذل برتبه بالا جا گرفته، و شرفا و عزيزان پائين تر آمده، عزيزان ذليل- ذليلان عزيز گردد، و ليسبقنّ سابقون كانوا قصّروا- و سبقت و پيشى گرفته پيشى كنندگان كه قصور كردهاند (يعنى آنهائى كه در اوّل امر پس از وفات پيامبر (ص) كوتاهى ورزيدند از يارى امام در حالى كه در اسلام سابقه داشتند، و ليقصّرنّ سباقون كانوا سبقوا- و تقصير و كوتاهى خواهند كرد- آن پيشاهنگان كه در اوّل سبقت و پيشى گرفته بودند- يعنى آنهائى كه در اوّل پيشاهنگ و سابق بودند در يارى و نصرتش- مانند طلحه و زبير- تقصير ورزيدند و مخالفت كردند، اشاره است به ناكثين- مارقين- خوارج نهروان- قاسطين- معويه شارح بحرانى- فرموده مرادش اعمّ از اينست- مقصّرون- آنانست كه عنايت الهيّه يارش شده و زمام توفيق از دستش گرفته و بطاعت الهى و اوامرش سبقت ورزيده و از زواجر و نواهى خود را باز داشته پس از تقصير و سابقون- آنانست كه در مبدء امر ساعى و كوشا در سلوك سبيل اللّه بوده سپس پيرو هوا شده و بسبيل شيطان گرويده پس تقصير جايگاه سبقت نشسته
و از جاده حق منحرف شده، و پس از بيان عواقب امورشان و سوء نتيجه اعمالشان با جمله قسميّه براى تاكيد، گفتار و اخبار احوالشان مىفرمايد: كه همانا اين گفتار و اخبارم از سر- چشمه وحى نبوّت دريافت شده- كه لابّد شدنى است و حتمى است، و اللّه ما كتمت وشمة و لا كذبت كذبة، (اگر كتمت را مجهول بخوانيم) قسم بخدا پوشيده و پنهان نشده از من كلمه- يا علامتى- از پيامبر اكرم (ص) آموخته شدهام- اسرار و رموزات را، و اگر معلوم بخوانيم- پنهان نداشتم كلمه را يا علامتى را كه از پيامبر شنيدهام و اظهارش بر من مجاز و مباح بود- و ابدا دروغ نگفتم، عبده- مىگويد: چيزى را مكتوم نمىداشت امّار بمعروف و نهى از منكر بود از كسى خوف نمىكرد، و مداهنه نمىنمود، و دروغ نمىگفت، و لقد نبئّت بهذا المقام و هذا اليوم- بتحقيق خبر داده شدهام باين مقام باين روز- يعنى پيامبر صلّى اللّه عليه و آله خبرم داده باين مقام و باين روز، و اين جمله ايماء و اشاره است بقوم- كه از باطل روگردان و بسوى حقّ بگرايند كه عبارت از پيروى و تبعيّت است از نفس شريفش- و كلامش را بترهيب از خطا و ترغيب به تقوى دنبال نموده مىفرمايد: الا و انّ الخطايا خيل شمس حمل عليها اهلها- آگاه باشيد خطاها مركبان سركش و سرسختند كه سوار گشته شده بر آنها سواران، (الاوان الخطايا) از باب تشبيه معقول به محسوس- كه خيل شمس- محسوسند خطايا معقول- وجه شبه اسب سركش لجام گسيخته، همچنان كه سوارش را بهلاكت مىكشد، همچنانست خطايا صاحبش را بآتش مىكشد، همچنين است حال در تقوى- تقوى معقول- و مطايا رام محسوسند- همچنان كه مطايأ آرام بنظم و انتظام مىرود بمقصد كه سعادت آخرت است ببهشت مىرساند عبده- مىگويد: خطاكار همانا خطايا در نظرش مزيّن و جلوه گر شده مرتكبش مىشود تا به غايت برسد- پس آن شبيه است براكب اسب كه بسوى غايت مىرود- لكن خطايا غايت مطايا نيست- زيرا كه اعتاف و كجروى است از سبيل و لغزش است در مسير، از اينست كه خطايا را تشبيه كرده به اسب سركش لجام گسيخته- زيرا كسى كه نفسش را بلجام تقوى زمام ننمايد- مىكشاند آن را بهوا و بهلاكت و وارد ميكند بآتش، و تشبيه نموده تقوى را بمركب رام و ذلول زيرا كه تقوى صاحبش را باز مىدارد از لغزش و در جاده مستقيم محفوظ مىدارد و به بهشت مىرساند، حقّ و باطل و لكلّ اهل- در بيان اعراب گفته شد- كه حق- و باطل- خبر است بمبتداء مخدوف- و تقديرش- الامور حق- او باطل- مانند- انّا او ايّاكم لعلى هدى او فى ضلال مبين- پس معنى بپارسى چنين آيد امورات انسانها منحصر است به دو نوع- يكى حقّ و حقيقت، و ديگر باطل و عاطل و عالم خالى از اين دو نوع نيست، و ايضا- گفته شد: حقّ خبر است بتقوى- و باطل خبر است به الخطايا و گفته شد: محتمل است اشاره باشد- انا على الحقّ و أنتم على الباطل براى هر يك از تقوى و باطل اهل است، فلئن امر الباطل لقديما فعل- پس اگر باطل بسيار باشد به بسيارى اهلش از قديم همچنين بوده، اهل باطل بسيار شده- زيرا كه- اولى الابصار از اولى البصاير كمترند، و لئن قلّ الحقّ فلرّبما و لعّل- اگر حقّ و اهل حقّ كم بوده به كمى اهلش چه بسا بوده كه غالب آمده بر باطل- و اميد در جاهست كه قاهر بر آيد به باطل- انّ الباطل كان زهوقا، و لقلّما ادبر شي فاقبل- و كمتر شده كه چيزى ادبار نمايد و روگردان باشد و دوباره اقبال نمايد و رو آور باشد- يعنى بعيد است حقّى كه ضعيف شده بقلّت اهلش بازهم قويتر گردد، اين كلاميست صادر از نفس شريفش كه از پيشآمدهاى دهر و احوال انسانها منزجر شده و استبعاد مىنمايد رجوع به حقّ را و بعيد مىشمارد عود دولت قومى را پس از زوال و فناء، چنانكه شاعر مىگويد:
و قالوا يعود الماء فى النّهر بعد ما ذوى نبت جنبيه و جفّ المشارع
فقلت الى ان يرجع النّهر جاريا
و تعشب جنباه يموت الضّفادع
گفتند كه بر مىگردد آب به جويبار- پس از آنكه خشك شد نباتات اطرافش و خشك شد مزرعه گفتمش تا آب از جوى جارى شود، و اطرافش روئيده شود مىميرد- قورباغهها شارح بحرانى- استبعاد دارد رجوع حق بوجه كلّى بكثرت و قوّت پس از قلّت و ضعفش (زيرا كه) زوال استعداد امرى مستلزم زوال صورتش است و صورت حق همانا افاضه مىشود بقلبهاى صاف و مستعّد بقبولش، و زمانى كه اين استعداد در نقصان باشد بموت اهلش يا بموت قلبها و تاريكى دلها بشبهات و هوا پس لابد نور حقّ در نقصان و ظلمت در تزايد و كثرت آيد بسبب قوّه استعداد، و ظاهر است عود حقّ و اضاءه نورش پس از ادبار و اقبال ظلمت باطل امرى است بعيد و كمتر مىشود باز گردد اين استعداد اوّليه بقبول صورت حقّ، و شايد برگردد قدرت و قوّت يابد و قلبها صافتر گردد و بنور حقّ منوّر گشته و بر باطل قاهر و غالب آيد، و ما ذلك على اللّه بعزيز، و در اين تنبيه است بلزوم حق و بعث و قيام بحقّ تا حقّ از ميان نرود، و تداركش امكان نپذيرد،
( شرحنهجالبلاغه(مدرسوحيد)، ج 3 ، صفحات 12 و 11 و10و 9 و8 و7و6 )