«اتخَِّذُواْ» = فعل امر حاضر افتعال، ثلاثی مزيد، (ء خ ذ) بگيريد. (اصغری) أخَذَ ـُ أخذاً وتأخاذً و مدخَذاً ﻫ : آن چيز را گرفت يا فرا چنگ آورد. ... (لاروس، جلد اول، ص 83)  

«مَقَام» = اسم مکان، بر وزن مَفعَل، (ق و م)، جايگاه، (اصغری) الـمَقام: بر خاستن. ـ : زمان ومکان بر خاستن. ـ : مقام. منزلت. پايگاه (لاروس، جلد دوم، ص 1945)    

«مُصَلى» = اسم مکان بر وزن اسم مفعول تفعيل، (ص ل و) ثلاثی مزيد، جای نماز گزاردن( اصغری)المُصَلَّی: جای نماز گزاردن. مصلّی. نماز گاه. (لاروس، جلد دوم، ص 1915)

«عَهِدْ نَا» =  فعل ماضی، ثلاثی مجرد،( ع ه د) عهد بستيم. (اصغری) عَهِدَ ـَ عَهداً إليه: به او سفارش کرد و با او پيمان بست. ... (لاروس، جلد دوم، ص 1498) 

«طَهِّرَا» = فعل امر حاضر تفعيل، ثلاثی مزيد، (ط ه ر) پاک کنيد، (اصغری) طَهَّرَ تَطهِيراً ﻫ : آن را پاکيزه گردانيد.ـ الشّیءبالماء: آن چيز را با آب شسست. ... (لاروس، جلد دوم، ص 1393)

«الطَّائفِينَ» = اسم فاعل، جمع مذکّر سالم، ثلاثی مجرد، (ط و ف) طواف کنندگان (اصغری) الطّائِفَ: اسم فاعل وـ : خيالی که در شب آيد. <إذا مسّهم طائف من الشّيطان تذکّروا: هر گاه به ايشان خيالی از شيطان رسد، خدای را ياد آورند>( قرآن). ـ : جنّی. جن زده. ـ :شبگرد. پاسبان شب. ج: طافّة و طُوّاف وطُوَّف. (لاروس، جلد دوم، ص 1373)

«الْعَاكِفِينَ» = اسم فاعل، جمع مذکّر سالم، ثلاثی مجرد، ( ع ک ف) مُقِيمان (اصغری) العاکِف: اسم فاعل وـ : مقيم شونده در جايی. ج: عاکِفون وعُکَّف و عُکُوف. (لاروس، جلد دوم، ص 1413)

«الرُّكَّع» = جمع مکسّر راکِع، رکوع کنندگان، ( اصغری) الرّاکِع: اسم فاعل، وـ : هر چيزی که سر فرود آرد. سر فرود آرنده و فروتنی کننده. ج: راکِعون و رُکّع ورُکُوع.( لاروس، جلد اول، ص 1035)

«السُّجُود» =  مصدر، وـ : سر بر زمين نهادن و فروتنی نمودن.(لاروس، جلد دوم، ص 1172)(125)

«اجْعَلْ» = فعل امر حاضر، ثلاثی مجرد،(ج ع ل) قرار بده (اصغری) جَعَلَ ـَ جَعلاً  اللّهُ الشیءَ: خداوند آن چيز راآفريد وبه وجود آورد. ... ـ : الشیءَ: آن چيز را قرار داد. ... (لاروس، جلد اول، ص 749)

«هَذَا» = کلمه ای است مرکّب از <ذا> اسم اشاره و<ها> برای تنبيه. اين (لاروس، جلد دوم، ص 2116)

«بَلَد» = هر جا يا پاره از زمين که آبادان يا غير آبادان باشد. ... مکان معيّن و محدودی که گروه ـ های معيّنی از مردم آن را وطن خود سازند. شهر. ج: بُلُدان وبِلاد. ـ : سرزمين. ناحيه ... (لاروس، جلد اول، ص 483) 

«ءَامِن» = اسم فاعل افعال، ثلاثی مزيد، (ء م ن)، ايمن. (اصغری) الا مِن: اسم فاعل وـ : بی بيم. بی ترس. ايمن. ... (لاروس، جلد اول، ص 9) 

«ارْزُقْ» = فعل امر حاضر، ثلاثی مجرد، (ر ز ق) روزی بده. (اصغری) رَزَقَ ـُ رَزقاً ﻫ : به او روزی رسانيد. ... (لاروس، جلد اول، ص 1062)

«أَهْل» = طائفه. خويشاوندان. بستگان. ج: أهلون وأهالٍ و نيز به صورتهای آهال و أهلات جمع بسته می شود. ... (لاروس، جلد اول، ص 384)

«الثَّمَرَات» = جمع مؤنث سالم ثمرة. ميوه ها (اصغری) الثَّمَرة: واحد ثَمَر است يعنی يک ميوه. ـ : نسل وفرزند. ـ : کناره وگوشه ی فرو آويخته ی هر چيز... (لاروس، جلد اول، ص 703)

«ءَامَنَ» = فعل ماضی افعال، ثلاثی مزيد، (ء م ن) ايمان آورد (اصغری) آمَنَ إيماناً ﻫ : او را در آسايش و آرامش خاطر افکند و تأمين داد.ـ به: به او اعتماد واطمينان کرد و او را تصديق نمود. ـ له: از او فرمانبرداری کرد وفروتنی نمود. (لاروس، جلد اول، ص 9) 

«الْيَوْم» = روز. ـ : الان. اينک. ... ـ : مطلق وقت. زمان. گاه. ج: أيّآم وجج: أياوِيم. (لاروس، جلد دوم، ص 2216)

«الاَْخِر» = آن که در ترتيب در پايان آيد. پسين. ... ضدّ اول است. ج: أواخِر. ـ : از نامهای خدای تعالی. (لاروس، جلد اول، ص 3)

«كَفَرَ» =  ماضی ثلاثی مجرد، ( ک ف ر) کافر شد.کَفَرَ ـُ کُفراً و کُفراناً و کُفُوراً: کافرشد. به وحدانيت يا شريعت يا نبوّت يا همه ی آنها بی ايمان شد. ... ـ باللّه: خدا را انکار کرد. ... (لاروس، جلد دوم، ص 1720)

«أُمَتِّعُ» = فعل مضارع تفعيل، ثلاثی مزيد، (م ت ع) بر خوردار می سازم، بهره مند می کنم (اصغری)

«قَلِيل» =

«ثُمَّ» = حرف عطف است برای مهلت. پس. سپس. باز. ... (لاروس، جلد اول، ص 702)

«أَضْطَرّ»ُ = مضارع افتعال، ثلاثی مزيد، (ض ر ر) می کشانم، ناچار می کنم (اصغری) اضطَرَّ اضطِراراً ﻫ الی کذا: او را به آن نياز مند و مضطرّ گردانيد.< اضطُرَّ اليه> مج : ناگزير از آن شد. ... (لاروس، جلد اول، ص 222) 

‏ «عَذَاب» = آنچه بر انسان دشوار باشد و او را از قصدش باز دارد. درد. رنج. ... ـ : عقوبت کردن. شکنجه دادن. ج: أعذِبَة. (لاروس، جلد دوم، ص 1433)

«النَّار» = آتش. ج: نِيران و أنوار ... (لاروس، جلد دوم، ص 2008)

«بِئْسَ» = فعل ماضی جامد است برای ذمّ، ضدّ نِعمَ است، حق است که فاعل آن معرفه به أل باشد، بد است. (لاروس، جلد اول، ص 498)

«الْمَصِير» =  مصدر وـ : جايی که آبها به سوی آن روان شود. ـ : آنچه کار به آن منجر وکشيده شود. بازگشت کار... ج: مُصران وأمصِرَ ة. جج: مَصارين. (ج: مصائر المنجد) (لاروس، جلد دوم، ص 1916) (126)

«يَرْفَعُ» = فعل مضارع، ثلاثی مجرد، (ر ف ع) بالا می برد.( اصغری) رَفَعَ ـَ رَفعاً فی الارض: در زمين بالا رفت.ـ فی سيرِه: در رفتن شتافت.ـ الشیءَ: آن چيز را بالا برد. ... (لاروس، جلد اول، ص 1080)

«الْقَوَاعِد» = جمع مکسّرقاعده، پايه ها (اصغری) القاعِدَة: مؤنث قاعد و ـ من التمثال ونحوه: پايه ی مجسمه ومانند آن. ـ من البيت: پی وزير بنای خانه.ـ من القُطّرِ: پايتخت. مرکز کشور.ـ : قانون. دستور. آيين. ج: قَواعِد. ... (لاروس، جلد دوم، ص 1606)

«تَقَبَّلْ» = فعل امر حاضر تفعّل، ثلاثی مزيد، (ق ب ل) بپذير، قبول کن (اصغری) تَقَبَّلَ تَقَبُّلاًﻫ : آن را گرفت.ـ العملَ: آن کار را پذيرفت وملازم شد.ـ اللّهُ دُعاءَهُ : خداوند دعای او را پذيرفت.ـ ... (لاروس، جلد اول، ص 623)

«السَّمِيع» = بر وزن فعيل،  صفت مشبّه، شنوا (اصغری) شنوا، از نامهای خدای تعالی. (لاروس، جلد دوم، ص 1216)

«الْعَلِيمُ» = بر وزن فعيل، صفت مشبّه، دانشمند (اصغری) دانشمند.ج: عُلماء. ـ : يکی از نامهای خدای تعالی.(لاروس، جلد دوم، ص 1485) (127)

«مُسْلِمَينْ» = اسم فاعل افعال، جمع مذکّر سالم، ثلاثی مزيد، اسلام آورنده، فرمانبردار(اصغری) أسلَمَ إسلاماً الامرَ إلی اللّه: آن کار را به خدا واگذار کرد.ـ ﻫ : او را به دشمنش تسليم کرد.ـ ﻫ للهلاک : او را رها کرد تا بميرد. ... (لاروس، جلد اول، ص 192)

«أُمَّة» = مادر، ... ـ : گروه و جماعتی که رابطه ای معيّن ميان آنها را به هم پيوسته است. امّت.ـ : دسته وگروه. ... (لاروس، جلد اول، ص 326)

«أَرِ» = فعل امر حاضر افعال، ثلاثی مزيد، ( ر ء ی) نشان بده (اصغری) أرأی إرءاءً: صاحب رأی و دريافت گرديد و ـ : حماقت و گولی در انديشه ی او نمايان شد[ از اضداد است] .ـ : به آيينه نگريست. ... (لاروس، جلد اول، ص 108)

«مَنَاسِكَ» =  جمع مکسّر مَنسَک، عبادت ها، (اصغری) اَلمـَنسَک:  جايی که به آن الفت گرفته باشند. ج: مَناسِک. < مَناسِک الحجّ> : عبادت های حج. (لاروس، جلد دوم، ص1977) اَلمَنسَِک : روش زهد وعبادت < ولکلِّ امَّةٍ جعلنا مَنسَکاً: و برای هر امّتی روشی در زهد عبادت قرار داديم>(قرآن). (لاروس، جلد دوم، ص 1978) 

«تُبْ» = فعل امرحاضر ثلاثی مجرد، (ت و ب) بپذير (اصغری) تابَ ـُ تَوباً و تَوبَةً و تابَةً ومَتاباً وتَتوِبَةً من ذنبِه: از گناه خود برگشت وتوبه کرد. ـ اللّهُ عليه: خداوند او را توفيق توبه داد ونعمت خود را به او باز گردانيد.ـ : پشيمان شد.( لاروس، جلد اول، ص 512) 

«التَّوَّاب» = بر وزن فعّال صيغه مبالغه، (ت و ب) بسيار پذيرنده، ( اصغری) تابَ ـُ تَوباً و تَوبَةً و تابَةً ومَتاباً وتَتوِبَةً من ذنبِه: از گناه خود برگشت وتوبه کرد. ـ اللّهُ عليه: خداوند او را توفيق توبه داد ونعمت خود را به او باز گردانيد.ـ : پشيمان شد.( لاروس، جلد اول، ص 512)

«الرَّحِيم» = بر وزن فعيل، صفت مشبّه، مهربان (اصغری) الرَّحيم: مهربان.ـ : آمرزيده. مرحوم.ج: رُحَماء.ـ : ازنامهای خدای تعالی.(لاروس، جلد اول، ص1055)  (128)

«ابْعَثْ» = فعل امر حاضر، ثلاثی مجرد، (ب ع ث) برانگيز (اصغری) بَعَثَ ـَ بَعثاً و تَبعاثاً ﻫ : او را به تنهايی فرستاد و ـ بالشیء: آن چيز را باکسی فرستاد، گويند.< بعثت الرجل وبعثت وراءَه بکتابين: آن مرد را فرستادم ودو نامه نيز با او روانه کردم> [يعنی برای غير عاقل حرف باء آورده می شود وبرای عاقل حرف باء حذف می شود].ـ ﻫ : او را بر انگيخت و به هيجان آورد.ـ ﻫ علی الامر: او را به انجام آن کار وادار کرد. الميّتَ: مرده را پس از مرگ بر خيزانيد.(لاروس، جلد اول، ص470)       

«رَسُول» = فرستاده شده،[ مذکّر ومؤنث ومفرد وجمع در آن يکسان است]... (لاروس، جلد اول، ص 1065)

«يَتْلُواْ» = فعل مضارع، ثلاثی  مجرد، (ت ل و) می خواند (اصغری) تَلاَ ـُ تَلواً وتُلُوّاً ﻫ : از پی او رفت.ـ ﻫ : آن را رها کرد وتنها گذاشت. ... ـ تِلاوَةً: خواند. قراءت کرد.(لاروس، جلد اول، ص 638)

«ءَايَات» = جمع مؤنث سالم آية، نشانه ها. علامت ها.(اصغری) الاية: نشانه. علامت.ـ : پند. عبرت. ـ :معجزهو هر چيزشگفت انگيز خارق العاده. ... ج: آیٌ وآيات. ... (لاروس، جلد اول، ص 10)  

«الحِْكْمَةَ» = علم به حقايق اشياء. آگاهی. دانايی. دانش.<و لقد آتينا لُقمانَ الحکمةَ: ما به لقمان دانش داديم> (قرآن). ـ : خويشتن داری. ـ : شناخت برترين چيز ها به برترين دانشها. ـ : فلسفه. ـ : سخن استوار. ج: حِکَم (لاروس، جلد اول، ص 853)

«يُزَكِّي» = فعل مضارع تفعيل، ثلاثی مزيد، (ز ک و) مفرد مذکّر غائب، پاک می کند (اصغری) زَکّی تزکيةً ﻫ : خداوند آن را افزون و پاک گردانيد.ـ مالَه: مال خود را با پرداخت زکات پاک گردانيد. ـ نفسَه: خود را ستود و به پاکی نسبت داد <فلا تُزکُّوا انفسکم: خود را به پاکی مستاييد> (قرآن).ـ الشُّهودَ: گواهان را پاکيزه وشايسته ی گواهی دانست [ناقص واوی]. (لاروس، جلد اول، ص 1132)

«أَنتَ» = ضمير رفع منفصل مخاطب مذکّر، مثنّای آن: أنتما وجمع آن أنتُم است. (لاروس، جلد اول، ص 333)

«الْعَزِيز» = بر وزن فعيل، صفت مشبّه، نادر. کم ياب. ـ : نيرومند. قوی. ـ : ارجمند وگرامی.پادشاه، به سبب غلبه بر مملکت خويش. ج: عِزاز و أعِزّاء و أعِزّة. ـ : بلند مرتبه ای که کسی به مقام او نرسد و بر او چيره نگردد وچيزی  او را عاجز نکند وهمانندی نداشته باشد، از نامهای خدای  بزرگ است.( لاروس، جلد دوم، ص 1448)

«الحَْكِيم» = بر وزن فعيل، صفت مشبّه، باحکمت (اصغری) الحکيم: از نامهای خدای تعالی.ـ : صاحب حکمت. دانا. دانشمند. ـ : فيلسوف. ـ : پزشک. ج: حکماء. <الذکّر الحکيم> : قرآن بدان جهت که ميان مردم داور و حاکم است ونيز بدان سبب که کلامی استوار است و در آن اختلاف و پريشانی نيست.( لاروس، جلد اول، ص 853) (129)

«مَن» = گاهی اسم استفهام است، چه کسی (اصغری) مَن: هرکس، کسی. اين کلمه به چهار وجه زير به کار می رود: 1.ـ ادات شرط است وفعل و جواب شرط را در صورت مضارع بودن مجزوم می کند < مَن يَعملسوءاً يجزَ به: کسی که کار بدی بکند جزای آن را می يابد> (قرآن). ـ 2. اسم استفهام است <مَن بعثَنا من مرقدنا: چه کسی ما را از ميان آرامگاهمان بر انگيخت> (قرآن). ـ3.اسم موصول و بيشتر برای ذوالعقول به کار می رود <يَسجد له مَن فی السّموات ومَن فی الارض: کسانی که در آسمانها وزمين هستند برای او سجده می کنند> (قرآن).4.نکره ی موصوفه است و به همين جهت رُبَّ بر سر آن در می آيد، شاعر گويد: <رُبّ مَن أنضجتُ غيظاً قلبَه: بسا کسا که قلب او را از خشم پختم>.(لاروس، جلد دوم، 1971)

«يَرْغَبُ» = فعل مضارع، ثلاثی مجرد، (ر غ ب) مفرد مذکّر غائب، رو می گرداند (اصغری) رَغِبَ ـَ رُغباً و رَغبَةً الشّیءَ و فيه: آن چيز را خواست وبه آن رغبت کرد.ـ عنه: آن چيز را نخواست واز آن اعراض کرد. ـ به عن غيره: آن را بر ديگری برتری نهاد. ـ رَغَباً ورُغبَی ورَغباءَ ورُغبةً ورَغَبوتاً  و رَغبُوتَی ورَغَباناً اليه: به سوی او زاری نمود .به خضوع چيزی خواست. التماس کرد. (لاروس، جلد اول، ص 1077)

«مِّلَّة» = شريعت. دين. کيش. آيين.ـ : روش. ج: مِلَل.

«إِلَّا» = ادات استثناء است وحکم يا اعراب کلمه ای که پس از آن می آيد، در صورت منقطع بودن استثناء نصب است< جاء القومُ إلّا حماراً: همه ی آن قوم آمدند مگر خری>، و نيز  اگر استثناء متّصلِ موجب باشد باز اعراب کلمه پس از إلّا نصب است < جاء القوم إلّا زيداً: همه ی قوم آمدند مگر زيد>. واگر متصل غير موجب باشد کلمه ی پس از إلّا بنا بر استثناء جايز است منصوب باشد و بنا بر بدل جايز است اعراب ماقبل الّا  را بگيرد < ما قام القومُ إلّا زيداً أو زيدٌ : آن قوم بر نخاستند مگر زيد>، و < لا تضرب أحداً إلّا زيداً: هيچ کس را مزن مگر زيد[ بنا بر استثناء و يا بنا بر بدل بودن اسم پس از إلّا در مثال فوق منصوب است] و<هل مررتُ باحدٍ إلّا زيداً او زيدٍ: آيا بر کسی جز زيد گذشتم>. امّا در استثنای مفرّغ اسم پس از إلّا موافق با عامل قبل از إلّا اعراب می پذيرد < ما قام إلّا زيدٌ: بر نخواست مگر زيد> و < مارأيت إلّا زيداً: نديدم مگر زيد را> و < مامررت إلّا بزيدٍ: نگذشتم مگر بر زيد> و گاهی هم اين حکم در کلام مثبت اتّفاق می افتد. ـ : صفت است به منزله ی غير در صورتيکه موصوف جمع باشد. < لو کان فيهما آلهةٌ إلّا اللّهُ لفسدتا: آگر در آن دو اِلهانی جز خدا می بود هر آينه تباه شده بودند>(قرآن)، و نيز در صورتيکه موصوف شبه جمع باشد. ... گاهی حرف عطف است  به منزله ی < واو> و اين مورد کم است< لا يخاف لدیّ المرسلون إلّا من ظلم ثم بدّل حسناً بعد سوء: فرستاده شدگان نزد من نمی ترسند. ونيز آنکه ظلم کرد سپس نيکی را پس از بدی بدل آورد> (قرآن). ـ : زائد است واين نيز کم است. ـ : مرکب از إن شرطيه ولاء نافيه است < إلّا تذهب اذهب: اگر تو نروی من می روم>. (لاروس، جلد اول، ص 306)

«سَفِهَ» = فعل ماضی، ثلاثی مجرد، ( س ف ه) بی خرد کرد، حقير کرد (اصغری) سَفِهَ ـَ سَفهاً نصيبَهُ: بهره ی خود را فراموش کرد.ـ نَفسَه: نفس خود را خوار و حقير کرد.ـ الشَّرابَ در خو ردن شراب کورکورانه زياده روی کرد.ـ سَفَهاً: از او کارهای بی خردانه سر زد. ـ عليه: خود را در مورد او به نادانی زد.(لاروس، جلد دوم، ص 1195)

«اصْطَفَيْنَا» = ماضی افتعال، ثلاثی مزيد، (ص ف و)، متکلّم مع الغير، بر گزيديم.(اصغری) إصطَفَي إصطِفاءً الشّیءَ: آن چيز را برگزيد< إنَّ اللّه اصطفی آدَمَ ونوحاً وآلَ ابراهيم و آل عمرانَ علی العالمين: به درستی که خداوندآدم ونوح وآل ابراهيم وآل عمران را بر جهانيان برگزيد> (لاروس، جلد اول، ص 213) 

«الصَّالِحِينَ» = اسم فاعل، جمع مؤنث سالم، ثلاثی مجرد، (ص ل ح) شايستگان، نيکان (اصغری)   الصّالِح: اسم فاعل وـ : کرد درستکاری که به انجام واجبات خويش بپردازد، ضدّ فاسد است.ـ مرد نيکو کاری که به حقوق خدا و بندگان خدا قيام کند. ج: صَلَحَة و صُلّاح. ... (لاروس، جلد دوم، ص 1304) (130)