اسم فاعل واسم مفعول

اسم فاعل،  بر کسي يا چيزي که کاري از او صادر شده يا دارنده ي حالت غير ثابتي است، دلالت مي كند؛ و در ثلاثي مجرد، بر وزن «فَاعِل» مي آيد؛ مانند: ذَاهِب (رونده)، ذَاهِب، بر شخصي كه عمل رفتن از او صادر شده باشد، دلالت مي كند. (حميد محمدي/ صرف متوسطه/ج 2/ ص 287)

اسم فاعل در غيرثلاثي مجرد، با قرار دادن «ميم مضموم» به جاي حرف مضارع و«مکسور» کردن حرف ماقبلِ آخر آن، ساخته مي شود؛ مانند : أَحْسَنَ مضارع معلوم = يُحْسِنُ    اسم فاعل  =  مُحْسِن (نيكوكار) (حميد محمدي/ صرف متوسطه/ج 2/ ص 288)

مانند : طالِب، راصِد، مُقْبِل، سامِع، مُعْطي، عاصي، مُدْبِر، مُريب

  اسم مفعول، بر کسي يا چيزي دلالت مي کند که کاري بر روي او واقع، يا حالت غير ثابتي در او محقّق شده است؛

اسم مفعول در ثلاثي مجرد، بر وزن «مَفْعُول» مي آيد؛ مانند: مَنْصور (ياري شده)، منصور، بر شخصي دلالت مي کند که عمل ياري كردن بر او واقع شده است. (حميد محمدي/ صرف متوسطه/ج 2/ ص 293) مانند: (مدفوع = باز داشته شده)

 اسم مفعول در غير ثلاثي مجرد، بر وزن مضارع مجهول آن است، و با قرار دادن «ميم مضموم» به جاي حرف مضارع آن، ساخته مي شود؛ مانند : أَحْسَنَ مضارع مجهول = يُحْسَنُ    اسم مفعول  =  مُحْسَن (حميد محمدي/ صرف متوسطه/ج 2/ ص 293)

 روش ساختن اسم فاعل و اسم مفعول

اسم فاعل ،در ثلاثي مجرد بر وزن «فاعِل» و اسم مفعول بر وزن «مَفعوُل»  مي آيد.

هر يک ازاسم فاعل ومفعول،داراي شش صيغه هستند که از اين قرارند:

* اسم فاعل:

  مذکّر:                                            مؤنث:

1. مفرد: كاتِبٌ (نويسنده)                4. مفرد: كاتِبَةٌ (نويسنده)

2. مثني: كاتِبانِ (نويسندگان)       5. مثني: كاتِبَتانِ (نويسندگان)

3. جمع: كاتِبونَ (نويسندگان)         6. جمع: كاتِباتٌ ( نويسندگان)

(حميد محمدي/ صرف متوسطه/ج 2/ ص 288)

* اسم مفعول:

1. مفرد: مَنصُورٌ (ياري شده)                  4. مفرد: مَنصوُرَةٌ (ياري شده)

2. مثني: مَنصوُرانِ (ياري شد گان)          5. مثني: مَنصوُرَتانِ (ياري شدگان)

3. جمع: مَنصوُرونَ (ياري شدگان)           6. جمع: مَنصوراتٌ ( ياري شدگان)

(حميد محمدي/ صرف متوسطه/ج 2/ ص 293)

 (مُقبِل =روي آورنده )، (مُطيع = فرمانبردار)، (مُريب = شکّاک)، (مُدبِر= پشت کننده)، (مُستأثَر= اختصاص داده شده) ( مثال ها از متن خطبه 6 نهج البلاغه)

 

اسم اشاره

 اسم اشاره، اسمي است که به وسيله آن، به شخص يا چيز معيني اشاره مي شود مانند: (هَذا: اين)، (ذَلِکَ :آن)، (أُولَئِکَ:آنان)

اسم اشاره بر دو نوع است:

  1. مشترك : كه براي اشاره به مكان و غير مكان آورده شود.
  2. مختص : كه براي اشاره به مكان است.

·  اسم اشاره ي مشترك

اسم اشاره ي مشترك بر سه قسم است:

اسم اشاره ي قريب، اسم اشاره ي متوسط و اسم اشاره بعيد.

كلمه هايي كه براي اشاره به نزديك در صيغه هاي مختلف به كار مي روند، عبارتند از : 

      مذکّر                                             مؤنث

1. مفرد : ذَا                                  4. مفرد : تي  يا  ذِهِ

2. مثني : ذَانِ ، ذَيْنِ                        5. مثني: تانِ، تَيْنِ

3. جمع : أُولاَءِ، أُولَي                      6. أُولاَءِ، أُولَي

*معمولاً بر سر اين اسمهاي اشاره « ﻫ'» تنبيه آورده مي شود:

هَذَا، هَذانِ، (هَذينِ)، هَؤُلاَءِ          هَذِهِ، هَاتَانِ، (هَاتَينِ)، هَؤُلاَءِ (حميد محمدي/ صرف متوسطه/ج 2/ ص 405)

 

*کلمه هايي که براي اشاره به متوسط به کار مي روند؛ عبارتند از :

      مذکّر                                         مؤنث

1. مفرد: ذَاکَ                                  4. مفرد: تَاکَ، تِيكَ

2. مثني: ذَانِکَ، ذَيْنِکَ                       5. مثني: تَانِکَ، تَيْنِکَ

3. جمع: أُولَئِکَ                               6. جمع: أُولَئِکَ

 

*کلمه هايي که براي اشاره به دور به کار مي روند؛ عبارتند از :

        مذکّر                                         مؤنث

1. مفرد: ذَلِکَ                                  4. مفرد: تِلکَ

2. مثني: ذَانِکَ، ذَيْنِکَ                       5. مثني: تَانِکَ، تَيْنِکَ

3. جمع: أُولاَلِکَ                              6. جمع: أُولاَلِکَ

(حميد محمدي/ صرف متوسطه/ج 2/ ص 406)

 

·        اسم اشاره ي مختص

اسم اشاره ي مختص، مخصوص اشاره به مکان و بر سه قسم است :

    1. قريب : هُنا (اينجا) كه در بسياري از موارد، هاء تنبيه به آن اضافه مي شود :  هَهُنا
    2. متوسط :هُنَاکَ (آنجا)
    3. بعيد :  هُنَالِکَ، هَنَّا، هِنَّا، ثَمَّ و ثَمَّةَ كه همه، به معناي (آنجا) هستند.  

گاهي از «هَنَّا» و «هُنالِكَ» براي اشاره به زمان استفاده مي شود؛مانند : «هُنالِكَ الْوَلايَةُ لِلهِ الْحَقِّ » (حميد محمدي/ صرف متوسطه/ج 2/ ص 407)

 

 

معني فارسي الفاظ خطبه 6 از لاروس(تصحيح شده)

 «كَ» = الكاف، بيست و دومين حرف از حروف هجا كه مونث و قمري و در حساب جُمّل برابر با عدد 20 است. جمع آن كافات و منسوب بدان كافيّ است.ـ حرف جرّ و داراي پنج معني است : 1. تشبيه «زيد كالاسد : زيد مانند شير است». ـ 2. تعليل، گروهي اين معني را صحيح دانسته ولي اكثرا" آن را نفي كرده اند «و اذكروه كما هداكم : او را براي آنچه به شما داده است ياد كنيد» (قرآن). ـ 3. استعلاء «أصبحت كخيرٍ : بر نيكي روز كردم». ـ 4. مبادرت و ابتدا، در صورتي كه به ما متصل شود «سَلِّ كما تدخل و صَلِّ كما يدخل الوقت : همين كه داخل شدي سلام كن و همين كه هنگام نماز فرا رسيد نماز بخوان»، و اين يكي از معاني دور و نادر «ك» است. ـ 5. تأكيد، در اين صورت زائد است «ليس كمثله شيء : چيزي همانند او نيست»(قرآن). ـ : ضمير منصوب براي مذكر و مونث است «أحبَّك النّاس : مردم تو رت دوست داشتند» ـ : حرف خطاب است و محلي از اعراب ندارد و به اسم اشاره «ذلك» و ضمير منصوب منفصل «إيّاك و إيّاكما» و برخي از اسماء افعال مي پيوندد، همچون «رويدك» و «حسبك» . (لاروس، ج 2،  ص 1682)

 «الضَّبْع» = مصدر و ـ والضَّبُع: کفتار [مؤنث است و به مذکّر ومؤنث هر دو اطلاق مي شود.]. ج: ِضباع وأضْبُع وضُبُوعَة وضُبْع. ديگر از نامهاي آن: جيل، جعار، حفصة و خزعل است. ـ سال قحطي وسخت. (لاروس، ج 2،  ص 1351)

 «الطُّوْل» = مصدر، وـ : طول. درازي. مقابل عرض. «طول الخطّ» هنـ : طول خط. «خطّ الطّول» : خط نصف النهار هر منطقه كه از روي فاصله آن با نصف النهار مبدأ طول جغرافيايي آن منطقه اندازه گرفته مي شود . (لاروس، ج 2،  ص 1395)

 «الطُّوَل» = ادامه دادن کاري يا سستي ورزيدن در آن.  (لاروس، ج 2،  ص 1395)

 «الطَّوْل» = مصدر، وـ : توانايي و برتري. ـ : بخشش و دهش . ـ : بي نيازي وتوانگري. «و من لم يستطع منكم طَوْلاً أن ينكح المحصنات المومنات فمن ما ملكت أيمانُكم : و هر كس از شما كه نتواند با زنان آزاد و با ايمان از جهات نداشتن مال نكاح كند، وي را كنيزكان با ايمان حلال است» (قرآن) . ـ : منّت. (لاروس، ج 2،  ص 1394)

 «اللَّدْم» = مصـ و ـ : آواز چيزي که بر زمين افتد. ـ : ليسيدن. (لاروس، ج 2،  ص 1766)

نامَ ـَ نَوماً ونِياماً: خوابيد. ـ : مُرد. ـ لله: براي خدا فروتني و كرنش كرد. ـ اليه: به او پشت گرمي و اعتماد پيدا كرد. ـ عن حاجته : از نياز خود غافل شد و بدان توجه نكرد. ـ همُّه : نگراني و اندوه نداشت. ـ الخلخالُ : خلخال از فربهي ساق پا آواز نداد. ـ ت السُّوقُ : بازار كساد شد. ـ ت الرِّيحُ : باد باز ايستاد. ـ ت النّارُ : آتش خاموش شد. ـ البحرُ : دريا آرام شد. ـ الماء ُ : آب راكد شد و بر جاي ماند. ـ العِرْقُ : رگ از ضربان باز ماند. ـ الثَّوْبُ : زبري و خشونت جامه رفت و نرم و لطيف شد. (لاروس، ج 2،  ص 2015)

 «حَتَّى» = حرف جرّ است برای انتهای غايت . تا : < أکلت السمکة حتّي رأسها > : همه ی ماهی را خوردم بجز سرش را و < جلست حتي يؤذّن لصلاة العصر > : نشستم تا اينکه برای نماز عصر اذان داده شد . اگر بعد از حَتّی فعل مضارع درآيد حتّی به معنی کي ( برای اينکه ) است و فعل مضارع را نصب می دهد < و لا يزالون يقاتلونکم حتّي يردُّوکم عن دينِکم : و همواره با شما کارزار می کنند برای اينکه شما را از دينتان برگردانند > ( قرآن ) . ـ : حرف عطف است : < أکلت السمکة حتّي رأسَها > : همه ی ماهی را خوردم و سرش را نيز خوردم . ـ : حرف ابتدا است چنانکه شاعر گويد : < فوا عَجَبا حتّي کُليبٌ يَسبُّني : شگفتا کليب نيز مرا دشنام می دهد > . ( لاروس ، ج1 ، ص 804 )

 وَصَلَ يَصِلُ وُصُولاً و وُصْلَةً و صِلَةً الي المکانِ أو الامرِ: به آن مکان ياآن کار رسيد. ـ ﻫ الخَبَرُ أو إليهِ : خبر به او رسيد.ـ إلي بني فلانٍ : به فلان قوم نسبت يافت «إلّا ألّذين يصلون إلي قومٍ بينكم و بينهم ميثاق : مگر آناني كه به قومي نسبت مي يابند كه ميان شما و آنان پيماني است» (قرآن). ـ وَصْلاً و صِلَةً و وُصْلَةً الشَّيءَ : آن چيز را به هم پيوند داد و فراهم آورد، ضد فَصَلَه : از هم جدا ساخت، است. ـ الشَّيءَ بالشَّيء : آن دو چيز را به هم پيوند داد و متصل كرد. ـ هـ بكذا درهماً : با دادن يك درهم به او نيكي كرد. ـ وِصْلاً و صِلَةً هـ : به او بخشش كرد و خوش رفتاري نمود. ـ الحبيبُ حبيبَه : عاشق به معشوق رسيد و به يكديگر عشق ورزيدند. ـ رحِمَه :  به خويشاوندان و نزديكان خود مهرباني و نرمي كرد. (لاروس، ج 2،  ص 2184)

 «إِلَي» = حرف جر است كه چون بر ضمير در آيد الف آن به ياء قلب مي شود «إلَيَّ و إليك» و هفت معني دارد : 1. براي انتهاي غايت زمانيّه و مكانيّه «أَتِمّوا الصِّيام إلي اللَّيل : روزه را تا شب به پايان رسانيد» (قرآن) و «سرت إلي المسجد الاقصي : تا مسجد اقصي رفتم». ـ2. به معني مع : با «و مَن أنصاري إلي الله : كيستند ياران من با خدا». ـ3. براي تبيين «و لبس عَباءَةٍ و تقرَّ عيني أحبُّ إلَيَّ من لبس الشُّفوفِ : و پوشيدن عبا در حالي كه چشمم روشن باشد براي من دوست داشتني تر است از پوشيدن جامه ي تنگ و نازك و باريك». ـ4. به معني عند : «أم لا سبيل إلي الشباب و ذكره أشهي إليَّ من الرحيق السلسلِ : آيا راهي به جواني نيست، و حال آنكه يادآوري آن براي من خوشتر از شراب گوارا و خوب است». ـ5. به معني مِن : «يسقي فلايروي الي ابن أحمرا : ابن احمر سيراب مي شود و از دست من آب نمي خورد». ـ6. به معني لام : «الامر إليك : فرمان تراست». ـ7. زائد و براي تأكيد است : «أفئدة من الناس تهوي اليهم» يعني دل هاي برخي از مردم ايشان را دوست دارند، كه از مضمون اين جمله معني به سوي ايشان ميل مي كنند دريافت مي شود. (لاروس، ج 1،  ص 310)

 «هَا» :ضمير مونث است و در موقع نصب وجر به كار مي رود «فالهمها فجورها و تقواها: فجور و تقوايش را به او الهام كرد»(قرآن).- : براي تنبيه است و بر سر موارد زير مي آيد: 1. اشاره ي غير مختصّ به بعيد «هذا و هذاك»، و از اسماء اشاره متوسط فقط بر سر مفرد در مي آيد.-2. ضمير رفع «ها انتم اوُلاءِ : شما اينانيد».-3. صفت در ندا «يا ايّها الرجل» و ها در اينجا براي تنبيه بدانچه مقصود ندا است و يا براي تعويض از مضاف واجب است.-4. نام خداي تعالي در قسم آنگاه كه حرف قسم حذف شده باشد«ها اللّه» و در اين صورت همزه اللّه هم مي تواند همزه قطع باشد و هم مي تواند همزه وصل، و الف ها نيز هم مي تواند بماند و هم مي تواند حذف شود.( لاروس، ج 2، ص 2098)

 «الطَّالِب» = اسم فاعل ثلاثي مجرد، وـ : دانشجو. ج : طَلَبَة وطُلاّب وطُلَّب .( لاروس، ج 2، ص 1369)

 طالَبَ  طِلاباً و مُطالَبَةً ﻫ  بکذا : آن را از او خواست.( لاروس، ج 2، ص 1369)

 «  وَ » : الواو، بيست و هفتمين حرف از حروف هجاء و مونث است، ج : واوت. واو از حروف قمري و در حساب جُمَّل برابر با عدد 6 است. منسوب به آن واوي است. واو در كلمه يا حرف اصلي است مانند واو در وَقَفَ، يا زائد است مانند واو در حَسُود، يا بدل است مانند واو در يُوذِّن كه بدل از همزه ي يُؤذِّن است.

 واو به صورتهای زير مي آيد : 1 . حرف عطف برای مطلق جمع است و چيزی را بر مصاحبش عطف می کند . 2 . حرف استيناف است . 3 . واو حاليه است و بر جمله ی اسميه داخل می شود و واو ابتداء نيز ناميده می شود و بر جمله ی فعليه داخل می شود . 4 . واو جزاء است و بر سر مضارع منصوب در می آيد تا آن را به اسم ماقبل عطف دهد و شرط آن اين است که پيش از فعل نفی يا طلب باشد . 5 . واو معيّت که واو مفعول معه نيز ناميده می شود . 6 . واو قسم است و فقط بر سر اسم ظاهر در می آيد و به عامل محذوفی متعلّق است . 7 . واو زائده است . 8 . واو رُبَّ است و فقط بر سر اسم نکره در می آيد و به مابعد خود متعلّق است . 9 . واو داخل بر جمله ی موصوف برای تأکيد اتّصال آن جمله به موصوف خود و بيان اينکه اتّصاف آن به صفت خود امری ثابت است . 10 . واو ضمير مذکّر است . 11 . واو فصل است مانند واو عَمرو در حالت رفع و جرّ تا با عُمَر اشتباه نشود ، و واو فارقة است مانند واو أُولئک  و أُولیَ  تا با إليک و إلی اشتباه نشود ، و واو سابقه است برای دعا پس از نفی . 12 . عطف مقدّم بر متبوع خود از روی ضرورت . 13 . عطف مخصوص بر جوار . ( لاروس ، ج 2 ، صص 2149 و 2150)

 «لَكِنِّ» = اصل آن لاکِنَّ است که الف آن در رسم الخط حذف شده ولي در تلَّفظ باقيمانده است. لكنّ از حروف مشبهة بالفعل است كه اسم را منصوب و خبر را مرفوع مي كند و به معاني سه گانه ي زير به كار مي رود : 1. استدراك و آن در صورتي است كه براي مابعد خود حكمي مخالف با ماقبل خود اثبات كند و بنابراين ناچار سخن مقدّم بر آن متناقض با سخن متأخر از آن است «قام القومُ لكنّ زيداً جالسٌ : آن قوم برخاستند اما زيد نشسته است» يا سخن ماقبل آن ضدّ مابعد آن است «ما هذا أبيض لكنّه أسود : اين سفيد نيست بلكه سياه است». ـ 2. تأكيد «لو جاءني زيدٌ لاكرمته، لكنّه لم يجيء : اگر زيد مي آمد او را گرامي مي داشتم، و ليكن او نيامد» كه در اين جمله امتناعي را كه «لو» افاده كرده است تاكيد مي كند. ـ 3. تأكيد دائمي است مانند إنَّ و معني استدراك نيز با آن همراه است، و اسم آن حذف مي شود مانند «و لكنّ من يُبْصرْ جفونك يعشق : و ليكن آنكه پلك هايت را مي نگرد عاشق مي شود» كه در اين جمله اصل آن لكنّه بوده و ضمير «ه» كه اسم آن است حذف شده است و «مَن» نمي تواند اسم لكنّ باشد بدان جهت كه اسم شرط و لازم الصدر است و ما قبل آن در آن عمل نمي كند. گاهي ماي كافّه به لكنّ متّصل مي شود و عمل آن را باطل مي كند. ( لاروس، ج 2، ص 1783)

 «ي» = الياء، بيست و هشتمين حرف از حروف هجاء و مونث است. ج : ياءات، اين حرف از حروف قمري و در حساب جُمَّل به مثابه عدد 10 است، منسوب به آن يائي است. ـ : ضمير رفع براي مونث است، همچون در «تقومين» و «قومي». ـ : ضمير متصّل متکلّم وحده است، همچون در «هذّبني معلِّمي : آموزگارم مرا آموزش داد». ـ : براي تثنيه ي در حالت نصب و جرّ، همچون در «رأيتُ الرّجلين في البيتين : آن دو مرد را در آن دو خانه ديدم». ـ : براي جمع مذكر سالم در حالت نصب وجرّ، همچون در «المؤمنين». ـ : ياء مشدّد براي نسبت به كار مي رود، همچون در «الكوفيّ و البصريّ». ـ : گاهي از حروف اصلي كلمه است، همچون در «اليمين» و گاهي زائد، همچون در «الكبير»، و گاهي بدل از حرفي ديگر است، همچون در «الاراني» كه منقلب از حرف باء است.      ( لاروس، ج 2، ص 2207)

 ضَرَبَ ـِ ضَرْباً وضَرَباناً : جنبيد. حرکت کرد. ـ القلب: قلب زد. ـ العِرْقُ: رگ پريد. رگ زد. (لاروس ص 1353)  

 «بِ» : حرف جر است و معني آن پيوستگي حقيقي است مانند «اَمْسَكَت بِخالد: خالد را گرفتم» و يا مجازي مانند «مَرَرَت بخالد : از نزد خالد گذشتم». باء در موارد زير به كار مي رود : 1. براي متعدّي كردن فعل لازم «ذهب الله بنورهم : خداوند روشنايي آنان را برد» (قرآن) – 2. براي استعانت « قَطَعْتُ بِالسِّكين : به مدد كارد بريدم» - 3. براي سببيّت « فكلّاً اَخَذْنا بذنبه : پس هر كس را به سبب گناهش مواخذه مي كنيم» (قرآن) – 4. براي مصاحبت به معني مع (با) «ادخلوها بسلامٍ آمنين: در آييد آن ها را به سلامتي و ايمن از مرگ» (قرآن) – 5. براي ظرف زمان «نجّيناهم بسَحَر : ايشان را در سحر نجات داديم» (قرآن)، و براي ظرف مكان «و لقد نصركم الله ببدر: و به تحقيق خداوند شما را در بدر ياري كرد» (قرآن) .( لاروس، ج 1، ص 410)

 «الحَقّ»: مصـ و - : از نام هاي خداي تعالي.- : ثابت و استواري كه انكار آن روا نباشد، ضدّ باطل است«اِنَّه لحقٌّ مثلَ ما اَنَّكم تنطقون: هر آينه ثابت است مثل آنكه شما سخن مي گوييد» (قرآن).- : بي گمان. يقين.- : راست. درستو صواب.- : شايسته. سزاوار. «هو حقٌّ بِالاِكرام: او سزاوار احترام است».- : مُلك.- : مال.- : بهره. مزد.-‌ : حزم. دورانديشي.- : مرگ.- : كار پرداخته و تمام كرده. امر مقرّر. «هو العالِم حقُّ العالم»: او عالمي سرآمد است. ج : حُقُوق و حَقائق. (لاروس، ج 1، ص 849)

 أَدْبَرَ إدْباراً ﻫ : او را پشت و پس خود افکند. ـ القَتَبُ البعيرَ : پالان، پشت شتر را زخم كرد. ـ  عَنه: از او روي گردان و دور شد. ـ ت الصلاةُ : نماز. ـ فلانٌ : فلان از نياز و حاجت دوستش غفلت ورزيد و خود را به فراموشي زد. ـ : صاحب مال بسيار شد. ـ ت الناقة : گوش ماده شتر شكافته شد و به پشت او افتاد. ـ : به روزدُبار در آمد، و آن نام قديمي چهارشنبه است.  (لاروس، ج 1، ص 94)

  «عَنْ» :  حرف جر است و هفت معني دارد:1. مجاوزت « سأرحل عن بلاد أنت فيها : ازشهر هايي که تو درآنهايي سفرخواهم کرد». ـ2. بدل «واتّقوا يوماً لا تجزي نفسٌ  عن نفسٍ شيئاً: و بپرهيزيد از روزي که نفسي از نفسي ديگر کفايت نکند» (قرآن).ـ 3.تعليل «ما قام إلاّ عن اضطرار: بر نخاست مگراز ناچاري». ـ4. مرادف با کلمه ي بَعد يعني «پس از» «عن قليل أزورک: پس از کمي ترا ديدار مي کنم».ـ5. استعلاء « أُحبّ الإحسان عن کثرة الصّلاة: نيکوکاري را از نماز گزاردن بسيار، بيشتر دوست دارم». ـ6. ظرفيّت « لاتکُ عن حمل الرباعة وانياً: در نگاه داشتن مقام وحالتي که در آن هستي سستي مکن». ـ 7. مرادف با کلمه ي مِن «و هو الذي يقبل التوبة عن عباده: او کسي است که توبه را از بندگانش مي پذيرد» (قرآن). ـ 8. مرادف با حرف باء «وما ينطق عن الهوي: از هوي وهوس سخن نمي گويد» (قرآن). ـ 9. استعانت «رميت عن القوس: به وسيله ي کمان تير افکندم». ـ: حرف زائد است به عوض عن محذوف «فهلاّ التي عن بين جنبيک تدفع: پس چرا آنچه را بين دو پهلوي تستدفع نمي کني». ـ: حرف مصدري وبدل از «أن: اينکه» در زبان بني تميم است که لغت عنعنه ناميده مي شود «أعجبني عن تفعل کذا: به شگفت مي آورد مرا اينکه تو فلان کار را بکني». ـ: اسم است به معني جانب وسوي  و دراين صورت حرف جر برسر آن در مي آيد «جلس من عن يساره: در جانب چپ او نشست».( لاروس، ج 2، ص 1491)

 «هُ» : ضمير غايب است و در موقع نصب و جر به كار مي رود« قال له صاحبه و هو يحاوره: دوستش در حالي كه با او سخن مي گفت به او گفت » و اين ضمير پس از كسره يا ياء ساكني كه ماقبل آن الف نباشد مكسور و در غير اين دو مورد مضموم است.- : حرف است براي غيبت، و آن هاء در اِيّاه است. - : هاء سَكْت است و براي بيان حركت يا حرف لاحق مي شود«ماهِيَهْ» ، «هاهُناهْ» و «وازَيْداهْ». - : هاء تانيث است مانند «رَحْمَة» در حالت وقف.( لاروس، ج 2، ص 2098)

 «السَّامِع» = اسم فاعل ،ثلاثي مجرد،  السّامعان : گوش. دو گوش. ( لاروس، ج 2، ص 2098)

 أطاعَ إطاعَةً ﻫ : از وي فرمانبرداري کرد. ـ الرجلُ : آن مرد فروتن و فرمانبردار شد. ـ الشّجرُ : ميوه ي درخت رسيد. ـ المرعي : چراگاه پر علف شد. «اللهمّ لا تُطيعنّ بي شامتاً» : خدايا هيچ بدخواهي را بر من چيره مگردان تا هر آنچه كه خواهد بر من كند [اجوف واوي] .( لاروس، ج 1، ص 224)

 «الْعَاصِي» = اسم فاعل، ثلاثي مجرد، وـ : رگي که خون آن باز نايستد.«عِرْق عاصٍ و عانِد : رگي كه خون آن بند نيايد». ج : عُصاة [ناقص واوي]. ـ اسم فاعل ج : عُصاةً و عاصُون و ـ : كره شتري كه به دنبال مادر خود نرود. ج : عُصاة. ـ : رگي كه خون آن باز نايستد. ج : عَواصٍ [ناقص يائي].( لاروس، ج 2، ص 1411)

 أرابَ إرابَةً ﻫ : او را به گمان افکند. ـ ﻫ : او را صاحب شک و تهمت گردانيد. ـ ﻫ : او را ناآرام ساخت. ـ  الرجلُ أو الامرُ: آن مرد يا آن کار شک دار شد. «أرابه منه أمرٌ» کاري از وي او را بد گمان ساخت ليکن در آن به شکِ محض يقين نکرد [اجوف يايي] .( لاروس، ج 1، ص 108)

 «أَبَداً» = ظرف زمان براي تأکيد مستقبل است چه در نفي چه در اثبات. در نفي ماضي مقابل قطُّ قرار مي گيرد مانند «ما فعلته قطُّ و لن أفعله أبداً : هرگز چنين نكرده ام و هيچگاه نخواهم كرد». و در اثبات مانند «أفعله ابداً : همواره چنين مي كنم».( لاروس، ج 1، ص 17)

 أتَي ـِ  أتْياً وأتِيّاً و إتْياناً و إتْيانَةً ومأتاةً [لازم ومتعدّي] : آمد و حاضر شد. ـ عَلَيهِ : بر آن گذشت. «ما تذر من شيء أتت عليه إلّا جعلته كالرميم : هيچ چيز را كه بر آن گذشت فرو نگذاشت مگر آنكه آن را خرد و تباه كرد» (قرآن). ـ عَلَيهِ الدّهرُ : روزگار او را هلاک کرد. ـ الشّيءَ: آن چيز را به پايان آورد و تمام كرد. ـ بِهِ: او را حاضر آورد. او را پيش آورد. ـ الشّيءُ: آن چيز شد. «أتَي العملُ تامّاً» : آن كار تمام شد و انجام يافت. ( لاروس، ج 1، ص 36)

  «يَوْم» =روز.ـ: الان. اينک. ـ : مطلق وقت. زمان. گاه. ج : أيّام وجج : أياوِيْم.( لاروس، ج 2، ص 2216)

 «فَ» : فاء در موارد زير به كار مي رود : 1. حرف عطف است براي : الف. ترتيب معنوي «خلقك فسوّاك فعدلك : تو را آفريد و راست وبي عيب كرد» (قرآن)، يا ترتيب ذكري، و آن عطف مفصل است به مجمل «و نادي نوح ربّه فقال ربِّ اِنَّ ابني مِن اهلي : و نوح پروردگار خود را ندا داد و گفت: پروردگارا پسرم از خانواده من است» (قرآن) . – ب : عطف تعقيبي به معني سپس « ثمّ خلقنا النطفةَ علقةً فَخَلَقْنا العلقة‌ مضغةً فخلقنا المضغةَ عظاماً فكسونا العظامَ لحماً : سپس آن نطفه را خون بسته، سپس آن خون بسته را پاره اي گوشت، سپس آن پاره گوشت را استخوان ها گردانيديم، سپس آن استخوان ها را با گوشت پوشانيديم» (قرآن). – ج : سببيّت «فوكزه موسي فقضي عليه : پس موسي او را مشت زد، پس او را كشت» (قرآن). – 2. با جمله شرط همرا مي شود، و اگر جواب شرط بر واقع و حال دلالت كند قرار گرفتن فاء بر سر جواب واجب است «و ان يمسسك بخير فهو علي كل شيء قدير : و اگر به تو خيري رساند پس او بر همه چيز تواناست» (قرآن)؛ و همچنين است اگر جواب شرط بر آينده دلالت كند و از ادات شرط متاثّر نباشد «و ما يفعلوا من خير فلن يُكفروه: و آنچه از خوبي مي كنند پس براي آن ناسپاسي نمي شوند» (قرآن) .-3. زائد است و بر تاكيد دلالت دارد و بر سر خبر در مي آيد « قل اِنَّ الموتَ الذي تفرُّون منه فاِنَّه ملاقيكم: بگو همانا مرگي كه از آن مي گريزيد، پس همانا آن شما را ديدار مي كند»(قرآن)، گاهي نيز بر سر غير خبر در مي آيد « و ثيابك فَطَهِّر : و جامه ات را پاكيزه كن»(قرآن) .( لاروس، ج 2، ص 1547)

 زالَ ـُ زَوْلاً النّهارُ : روز بالا آمد. ـ الشّيءُ : آن چيز جنبيد. ـ الّرجلُ من بلد إلي بلد : آن مرد از شهري به شهري کوچ کرد. ـ و زَوالاً وزُؤولاًُ : مايل شد. ـ و زَوِيْلاً و زَوَلانا ً: رفت و از جاي خود دور گرديد. سپري و نابود شد. ـ ت الخيلُ برکّابها : اسبان سواران خود را برداشتند. «زالَ زَوِيْلُه» : ازترس پراکنده شد و از جاي رفت. ـِ زَيْلا ً ﻫ عن مکانه : او را از جاي خود دور گردانيد. «زِل غَنَمکَ من مَعزاک» : گوسفندانت را از بره هايت جدا کن. «ما زال يفعل کذا» : همواره و پيوسته چنين مي کند. ( لاروس، ج 1، ص 1114)  

 دَفَعَ ـَ دَفْعاً إلي فلان : به فلاني رسيد. ـ عن الموضعِ : از آنجا کوچ کرد. ـ القَومُ: آن قوم يکباره آمدند. ـ الشّي ءَ : آن چيز را به سختي راند و دور کرد «ولو لا دفع اللّهُ النّاسَ بعضَهم ببعض لفسدت الارض : و اگر خداوند برخي از مردم را به برخي ديگر نمي راند هر آينه زمين تباه مي شد»(قرآن). ـ إليه الشّيءَ : آن چيز را به او داد. ـ القولَ : سخن را با دليل رد کرد. ـ ﻫ إلي کذا: او را به آن ناچار ومضطرّ گردانيد. ـ عنه الاذي: رنجش را  از او دور کرد. ( لاروس، ج 1، ص 982)

 «مُنْذُ» = حرف جر است وبر سر اسم درآيد و در صورتيکه  فعل ماضي باشد به معني «مِن» به کار مي رود. «ما رأيتُه منذ عام: او را از سال پيش نديده ام»، و اگر فعل دلالت بر حال کند به معني «في» به کار مي رود «ما رأيتُه منذُ اليوم:  او را در امروز نديده ام». ظرف مضاف است در صورتيکه پس از آن يا جمله اسميّه آمده باشد «ما زال يطلب العلم منذ هو فتي: همواره از روزگار جواني به طلب دانش مي پردازد» يا جمله فعليّه «ما خرجت منذ نزل المطر: از هنگامي که باران باريد بيرون نرفتم».( لاروس، ج 2، ص 1976)

 قَبَضَ ــِ  قَبْضاً الشّي ء و عَليهِ : آن چيز را در مشت گرفت. ـ يَده عَنهُ : از گرفتن آن دست کشيد و باز ايستاد. «و ينهون عن المعروف و يقبضون أيديهم : و از نيكي باز مي دارند و خود نيز دست مي كشند» (قرآن). ـ هـ عن الامر : او را از آن كار باز داشت. ـ هـ اللهُ : خدا او را كُشت. ـ هـ : آن را پيچيد و تا كرد، مقابل بَسطَه : آن را پهن كرد، است «ثمّ قبضناه إلينا قَبْضاً يسيراً : سپس آن را به آساني به سوي خود در نورديديم» (قرآن). ـ الطائرُ جناحَه : مرغ بال خود را جمع كرد «أوَلم يروا إلي الطَّير فَوقَهم صافّاتٍ و يَقْبِضْنَ : آيا بر بالاي سر خود به پرندگان ننگريستند كه بالهاي خود را مي گسترند و جمع مي كنند» (قرآن). ـ بطنُه : شكم او بند آمد و يبس شد. ـ هـ الامرُ : آن كار او را خجل و شرمنده كرد. ـ «الله يقبِضُ و يبسط : خدا بر گروهي تنگ مي گيرد و بر گروهي فراخ» (قرآن) .( لاروس، ج 2، ص 1611)

 «نَبِيّ» = پيامبر. ـ : شريف. بزرگوار. ـ : ج أنبياء. ـ من الاماكن : مكان بلند و برآمده. ج : نِباء.( لاروس، ج 2، ص 2022)

صَلَّي ــِ صَلاةً : دعا کرد. ـ : نماز خواند. ـ عَليهِ : بر او درود فرستاد. « و صلِّ عليه إنَّ صلاتک سکنٌ لهم: بر آنان درود بفرست چه درود تو براي آنان آرامشي است» (قرآن). ـ اللّهُ علي رسوله: خدا بر رسول خود درود فرستاد. ـ الفرسُ : در مسابقه دوم شد [ناقص واوي]. ـ الشّيءَ النّارَ و بها و فيها و عليها: آن چيز را بر روي يا در ميان آتش يا با آن بريان کرد «ثمّ الجحيم صلّوه : آنگاه او را درميان آتش بسوزانيد»(قرآن). ـ العصا بالنّار و عليها : عصا را بر روي آتش گردانيد تا براي راست کردن نرم شود. ـ الشّيءَ علي النّار و بها: آن چيز را با آتش گرم کرد.[ناقص يايي].( لاروس، ج 2، ص 1329)

 سَلَّمَ تسليماً ﻫ : اورا ازآفتها و بيماريها و دشمن رهانيد. ـ ﻫ مالاً : مال را به او داد. ـ الامرَ إليه : آن کار را به او واگذار کرد و به حکم او درباره ي آن راضي شد. ـ ﻫ : او را تسليم کرد و به دست مردم سپرد. ـ الرّجلُ: آن مرد سلام گفت. ـ بالامر : به آن امر راضي شد. ـ إليه : خود را به او تسليم کرد و از او فرمانبرداري کرد. .( لاروس، ج 2، ص 1207)

 «النَّاس» = مردمان، مفرد آن [ ازغير لفظ آن] إنسان است. برخي اين کلمه را از لحاظ مراعات معني انسانيّت به معني فُضَلاء و دانشمندان دانسته اند. «آمنوا كما آمن النّاس : ايمان بياوريد همچنانكه فضلا ايمان آوردند» (قرآن). ـ : يكي از سوره هاي قرآن.( لاروس، ج 2، ص 2009)

«هَذَا» =کلمه اي است مرکّب از «ذا» اسم اشاره و«ها» براي تنبيه، اين.( لاروس، ج 2، ص 2116)

 

 معني فارسي الفاظ خطبه 6 از جلد اول نهج البلاغه آموزشي(صفحه 96)

أَشارَ إشارَةً  عَلَيهِ بِکَذا = او را به انجام دادن کاري پند داد.

اَرصَدَ إرصاداً لَهُ خَيراً او شرّاً = او را به خير يا شرّ پاداش داد. ـ لَهُ شَيئاً = آن چيز را براي او آماده ساخت.

اَللَّدم = آواز چيزي که بر زمين افتد.

خَتَلَ ـِ خَتلاً ﻫ = او را فريفت. ـ الصَّيدَ = براي شکار پنهان شد.

اَلرّاصِد = ديده بان، نگهبان، شير بيشه 

اَقبلَ اِقبالاً اِليهِ = نزد وي آمد . ـ عَلَيهِ = به آن روي آورد . ـ اَلمُقبِل = اسم فاعل

اِسْتَأثَرَ اِستِْئثاراً بِالامرِ = درآن کار استبداد و تک روي کرد. ـ بِهِ عَلي سِواهُ = آن را ويژه ي خود گردانيد. ـ اَلْمُسْتَأثَر= اسم مفعول