معني فارسي الفاظ خطبه4 از جلد اول نهج البلاغه آموزشي (تصحيح شده)
تَسَنَّمَ تَسَنُّماً هـ = برروي آن بر آمد.
«الْعَلْيَاءِ» =سرِکوه- آسمان _ هر جاي بلند-قسمت بلند وبر آمده از چيزي
اِنفَجَرَ اِنْفِجاراً الماءُ اَوِ الدَّمعُ وَ نَحوُ هُما=آب يا اشک ومانند آندو روان شد.- الصُّبحُ=صبح روشن شد.
اَلسِّرارِ=غوره خرما – گزيده وبهترين از يک نژاد – مِنَ الشَّهرِ=آخرين شب ماه – آخرين شب در ماه که ماه در آن پنهان است، و آن کنايه از تاريکي است.(صبحي صالح، فهرست الفاظ نهج البلاغه، شماره149)
وَقَرَ اللهُ اُذُنَهُ=خدا او را کر کرد. وَقَرَتْ اُذُنُهُ = گوشش سنگين يا کر شد.
الْوَاعِيَة = مونث واعي- آواز-سَمِعْتُ واعِيةَ القَومِ=فرياد آن قوم راشنيدم.
راعَي مُراعاةً هـ سَمْعَه= به سخنان او گوش داد. هُوَ لا يُراعِي اِلي قَولِ اَحَدٍ= او به سخن هيچکس توجه ندارد.
النَّبْأَةَ =آواز آهسته و مخفي
اَصَمَّ اِصْماماً هـ = او را کر کرد.
الصَّيْحَةُ= حمله ناگهاني – بانگ صور- بانگ بلند
رَبِِطََ ـُـِ رَبْطاً هـ = آن رابست- اللهُ علي قَلبِهِ= خداوند دل او را نيرومند وشکيبا گردانيد.
« الجَنَان»=قلب
فارَقَ فِراقاً و مُفارَقَةً هـ = از آن جدا شد.
خَفَقَ ـُـِ خَفَقاناً القَلبُ = قلب جنبيد و به لرزه در آمد.
« اَلْغَدْر» = خيانت، بي وفايي، پيمان شکني
تَوَسَّمَ تَوَسُّماً هـ = آن راشناخت.- اَلشَّيْءَ = نگاه خود رادر آن چيز ثابت گردانيد.- الشَّيْءَ = جوياي نشان آن چيز شد.
«ِاَلْحِلْيَة» = زيور- پيرايه. ج = حِلِيء – هُوَ حَسَنُ الْحِلْيَةِ = او نيک صورت و نيک صفت بود.
اِغْتَرَّ اِغْتِراراً بِکَذا = به گمان امن بودن از آن فريب خورد و محفوظ نماند.-هـ = ناگهان بر وي آمد.-هـ = خواستار غفلت وي شد.
بَصَّرَ تَبْصيراً و تَبْصِرَةً هـ الْاَمْرَ = آن کار را به او آموخت وبراي او آشکار گردانيد.-العَرّافُ = فالگير از آينده آگاهي يافت.
السَّنَن = راه، گفته مي شود : «اِسْتَقامَ فُلانٌ عَلي سَنَنٍ واحِدٍ = فلاني بر يك راه استوار شد.» (المنجد)
اَلْجادِّة = مؤنث جادّ ـ راه به سوي آب ـ ميانه راه ـ شاهراه ـ بزرگ راه. ج = جَوادّ و جُدّ و جادّات.
الْمَضَلَّة = آنچه مردم در آن سر در گم شوند.ـ مِنَ الْاَرَضينَ = زميني که در آن گمراه شوند و راه را پيدا نکنند. ج = مَضالّ
اِلْتَقَي اِلْتِقاءً القَوْم ُ= آن قوم همديگر را ديدار کردند.ـ اَلْجَيْشانِ = آن دو لشکر به هم پيوستند .ـ الشَّيْءَ = آن چيز را ديد و با آن برخورد کرد.
اِحْتَفَرَ اِحْتِفاراً الَارضَ =زمين را کند يا کاويد.ـ اَلضَّبَّ وعَلَيهِ و عَنهُ = خاک را از روي لانه سوسمار برداشت، تا آن را شکار کند.
اَماهَ اِماهَةً الارضُ = آب زمين بسيار شد و در آن زهاب پيدا شد. ـ اَلْحافِرُ = چاه کن به آب رسيد.
اَنْطَقَ اِنْطاقاً هـ = او را به سخن آورد.ـ اَنْطَقَ اللهُ الْاَلْسُنَ = خداوند زبانها را به سخن گفتن آورد.
اَلْاَعْجَم= گنگ ـ آنکه سخن پيدا و فصيح نگويد.ـ اگر چه از عرب باشد، مونث آن عَجْماء است. ج = عُجْم
غَرَبَ ـُ غَرْباً = رفت ـ فلانٌ عَنّا= فلاني از ما کنار گرفت و به بک سو شد.ـ غُرُوباً الَّرجُلُ = آن مرد دور شد.ـ الْكَوْكَبُ = ستاره غروب كرد و پنهان شد.ـ غُرْباً و غُرْبَةً الرَّجُلُ = آن مرد از وطن خود دور شد.
تَخَلَّفَ تَخَلُّفاً عَنهُ = از وي باز ايستاد و پس ماند.
اَوْجَسَ ايجاساً فُلانٌ =در دل فلاني ترس افتاد.
اَشْفَقَ اِشْفاقاً مِنهُ = از وي ترسيد وپرهيز کرد.
اَلدَّوْلَة = مصدر مرّة از فعل دالَ ـ چيرگي وغلبه ،استيلاـ دولت ـ حکومت. ج = دُوَل ودِوَل [المنجد]
تَواقَفَ تَواقُفاً القَومُ في القِتالِ = آن قوم باهم به جنگ ايستادند.
وَثِقَ يَثِقُ ثِقَةً و وُثُوقاً و مَوثِقاً بِفُلانٍ= به فلاني اعتماد کرد.
ظَمِيءَ ـَ َظَمَأً و ظَماءً و ظَماءَةً = بسيار تشنه شد.ـ اِلَيهِ = آرزومند او شد.