نَجَأَ ــُ نَجاءً و نجَاةً و نُجُوّاً و نجايَةً : رهايي يافت «نجا من الموت : از مرگ رهايي يافت». ـ نَجاءً : شتافت و پيشي گرفت. ـ نَجْواً النَّجوُ : مدفوع از شكم بيرون آمد. ـ الصّبيُّ : كودك مدفوع كرد. ـ هـ : او را رهايي داد. ـ الشَّجَرَةَ : درخت را بريد. ـ الدّواءَ : دارو را نوشيد. (لاروس، ج 2، ص 2025)


عَرَّجَ  تَعريجاً : به وقت غروب خورشيد داخل شد.ـ توقف کرد . درنگ کرد. ـ : از جانبي به جانب ديگر خم شد. ـ عَنِ الشّيءِ : آن چيز را ترک کرد. ـ عليه: بر او گذشت و نزد وي توقف كرد. ـ البناءَ أو النهرَ أو غيرهما : ساختمان يا رود و ججز آن دو را كج ساخت. (لاروس، ج 2، ص 1438)

 

نافَرَ مُنافَرَةً ﻫ : او را به محاکمه کشيد. با او براي دادرسي نزد قاضي رفت. ـ : با او دشمني وکشمکش کرد. ـ هـ : در نژاد و تبار خود با او هم چشمي و فخر فروشي كرد. (لاروس، ج 2، ص 2013)

 

وَضَعَ يَضَعُ وَضْعاً هـ : او را پست و فرو مرتبه گردانيد. ـ هـ : او را خوار كرد. ـ عنقَه: بر گردن او زد. ـ الحديثَ : سخن دروغ گفت. ـ الكتابَ : كتاب را تأليف كرد. ـ السِّلاحَ في العدوِّ : با دشمن پيكار كرد. ـ يدَه عن فلان : از فلاني بازگشت و او را رها كرد. ـ الجنايةَ عن فلان : جنايت فلاني را محو كرد. ـ عصاه : در ضمن سفر در جايي ايستاد و اقامت گزيد. ـ ت المرأةُ خمارَها : زن روسريش را برداشت. ـ الشَّيءَ بين يديه: آن چيز را پيش او رها كرد. ـ يدَه في الطَّعام : غذا را خورد. ـ الجزيةَ أو الحربَ : جزيه يا جنگ را برداشت و تمام كرد. ـ وَضْعاً و مَوْضِعاً و مَوْضوعاً الشَّيءَ: آن چيز را در جايي ثابت و استوار كرد. جايگزين كرد، ضدّ رفعه : آن را برداشت، است. ـ الشَّيءَ من يده : آن چيز را از دستش انداخت. ـ من فلان : مقام و مرتبه فلاني را پايين آورد. ـ عن غريمه : از طلب طلبكار خود مقداري كاست. ـ وَضْعاً و مَوْضوعاً البعيرُ : شتر سرش را پايين انداخت و تند رفت. ـ وَُضْعاً و تُضْعاً ت المرأةُ حملَها : زن زاييد. ـ وَضْعاً و ضِعَةً و وُضُوعاً نفسَه : شكسته نفسي كرد. (لاروس، ج 2، ص 2186)

 

«التّاج» سر معـ = افسر . تاج. - آنچه که پادشاهان و اسقفان بر سر پوشند. ديهيم. ـ : عمّامه. دستار. ج = تِيجان و اَتْواج. «تاج الاُسقُف»: برطُل. تاج اسقف. كلاه اسقفي. «تاج العَمود»: سرستون. ـ ف معـ : نقره. (لاروس، ج 1، ص 512)


أَفْلَحَ اِفْلاحاً الرجلُ : آن مرد در كوشش خويش پيروز شد. ـ : به نعمت اخرت رستگار شد «قد اَفْلَحَ المؤمنونَ: به حقيقت كه گروندگان رستگار شدند» (قرآن). ـ هـ الارضَ : او را واداشت تا زمين را براي كشاورزي كند و كاو كند. (لاروس، ج 1، ص 268)


نَهَضَ ــَ  نُهُوضاً : برخاست. ـ عن مكانه : از جاي خود بلند شد. ـ اليه : به سوي او برخاست. ـ للاَمْرِ : براي آن كار برخاست و آماده شد. ـ النَّبْتُ : گياه كشتزار راست و هموار شد. ـ إلي عدوِّه : به سوي دشمن شتافت. ـ الطّائِرُ : پرنده بال هاي خود را گشود تا پرواز كند. ـ الشَّيْبُ في الشَّباب : جواني در جوان زود فرا رسيد. ـ نَهْضاً هـ : او را با شتاب بر پا و بلند كرد. (لاروس، ج 2، ص 2087)


« الجَنَاح » : بال مرغ و مانند آنها. ـ مِنَ الانسانِ : دست و بغل و بازو و پهلوي انسان. ـ : كنف. پناه. حمايت «أنا في جَناح فلان»: من در كنف حمايت و زير سايه ي فلاني هستم. ـ : ناحيه. كرانه. ـ : گروهي از هر چيز. ج : أجْنُح و أجْنِحَة. «ركبوا جَناحَي الطائر»: از وطن هاي خود دور شدند و «ركب جَناحَي نعامة»: در كار كوشيد و شتاب كرد. «هو مقصوص الجَناح»: او ناتواني است كه اعتماد بر او نيست. « نحن علي جناحِ سفر»: ما قصد سفر داريم. «فلان في جناحَي طائر»: فلاني مضطرب و نا آرام است. «جناحا الانسانِ»: دو دست انسان. «جناحا العسكر»: جناح راست و چپ لشكر. «خفض له جَناحَه»: براي او فروتني و خواري نمود. «و اخفِض لهما جناح الذُّلِّ من الرّحمة : و براي آن دو از روي مهرباني فروتني كن» (قرآن). «الجناح الغمديّ» : بال حشرات غلافي بالان كه «الرّوشن الغمديّ» و «الغمد» و «الظّهران» نيز ناميده مي شود. بال غلافي. (لاروس، ج 1، ص 768)


اِسْتَسْلَمَ  اِستِسلاماً =گردن نهاد، فرمانبردار شد. ـ سَنَنَ الطريق : بر نشان ها و رسوم راه روان شد و از آنها تجاوز نكرد تا راه را گم كند. (لاروس، ج 1، ص 163)

 

أَرَاحَ  اِراحةً القومُ : آن گروه در باد درآمدند. ـ هـ :  اورا به راحت وآسايش رسانيد. ـ علي فلان حقَّه : حق فلاني را به او بازگردانيد. ـ الاِبلَ : شتران را به سوي مُراح يعني شترخان باز گردانيد. ـ المعروفَ : به آن خير دست يافت. ـ الشَّيْءَ : بوي آن چيز را دريافت. ـ الماءُ او اللحمُ : آب يا گوشت بوي گرفت. ـ الرجلُ : آن مرد دم سرد برآورد و ـ الرجلُ : آن مرد درشب ذاخل شد و ـ الرجلُ : آن مرد مُرد. «أراحَ فاَراحَ»: يعني او مُرد و مردمان را راحت كرد. [ اجوف واوي] (لاروس، ج 1، ص 109)

 

اَجَنَ ـُ اَجْناً و اُجُوناً الماءُ فهو آجِن، و أجِنَ ـَ أُجْناً فهو أجِن، و أجُنُ ــُ أُجُونَةً فهو أجِيْن : رنگ ومزه ي آب دگرگون شد امّا هنوز قابل خوردن است، پس آن آب، مزه برگشته است. (لاروس، ج 1، ص 54)


اللُّقْمَة  من الخبز و نحوه : آنچه از نان و مانند آن که يک باره در دهان نهند. لقمه. ج: لُقَم. ـ تشـ : برجستگي يا خميدگي گرد استخوان. برآمدگي استخوان. Condyle(E) (لاروس، ج 2، ص 1781)


غَصَّ ـَ غَصَصاً بِالطَّعامِ والماءِ : غذا يا آب در گلوي اوگيرکرد و او را خفه کرد. ـ المكانُ بهم : آن مكان بر آنان تنگ آمد. ــُ غَصّاً الشَّيْءَ : آن را بريد. (لاروس، ج 2، ص 1528)

 

اِجتَنَي اِجتِناءً الثَّمَرَةَ = ميوه را از روي درخت چيد. ـ العَسل : عسل را از كندو گردآوري كرد. ـ ماءً المطر : به كنار آب باران گرد آمده رفت و از آن نوشيد [ناقص يايي]. (لاروس، ج 1، ص 46)


« الثَّمَرَة »: واحد ثَمَر است يعني يك ميوه. ـ : نسل و فرزند. ـ : كناره و گوشه ي فرو آويخته ي هر چيز. «ثمرة القلب»: دوستي. «فأعطاه صفقة يده و ثمرة قلبه : پس كف دست و دوستي خود را به او داد» (حديث). «الثّمرة المحرّمة»: اشاره است به درختي كه خوردن ميوه ي آن بر آدم و حوّا حرام شد. «ثمار الارض»: خير و بركت زمين. (لاروس، ج 1، ص 702)


اَيْنَعَ  اِيناعاً الثَّمَرُ= ميوه پخته و رسيده شد وهنگام چيدن آن فرارسيد. (لاروس، ج 1، ص 407)

حَرَصَ ــُ حَرْصاً الثوبَ : جامه را چندان كوفت كه سوراخ شد. ـ‌ الجلدَ : پوست را بر كند. ـ ــِ حِرْصاً عليه : بر آن آزمند و حريص شد و از آن سخت نگهداري كرد. (لاروس، ج 1، ص 821)

جَزِعَ ــَ جَزَعاً و جُزُوعاً منه : بر او ناشكيبايي كرد و اندوه خود را آشكار ساخت. ـ عليه: بر او مهرباني و شفقت كرد. (لاروس، ج 1، ص 742)


« الْمُِلْك » : دارايي. آنچه به تصرّف و ملکيّت درآيد. ج : اَمْلاک «و لله مُلْكُ السَّموات و الارض : دارايي آسمان ها و زمين از آن خداست» (قرآن). ـ : مالكيت. مالك بودن. دارا بودن. پادشاهي «إنّ آية مُلكه أن يأتيكم التّابوت : و نشان مالكيت او آمدن تابوت است نزد شما» (قرآن). ـ : يكي از سوره هاي قرآن. (لاروس، ج 2، ص 1965)

 

«الَّتِي»=اسم موصول و مؤنث الَّذي است برخلاف قياس ، به معني که ، مثنّاي آن اللَّتانِ در حالت رفع واَللُّتَيْنِ در حالت نصب وجر است. ج : اَللّاتي واَللّاتِ واَللَّواتي و اللّائي ومصغّرآن اَللُّتَيّا است. "وَقَعَ فُلانٌ فِي اللُّتَيّا والّتي = فلاني در سختي ها و بلاها ي بزرگ وگوناگون افتاد. "(اَللُّتَيّا سختي و بلاي بزرگ است و دراين صورت تصغير به خاطر تعظيم است.) " بَعْدَ اللُّتَيّا و الّتي=پس از جدل ومخاصمت بسيار."   (لاروس، ج 1، ص 306)

سَکَتَ  ـُ  سُکُوتاً وسُکاتاً : سکوت کرد. خاموش شد. ـ : ميان دو آواز بي آن كه نفس كشد فاصله انداخت. ـ الحرُّ : گرما شدت يافت. ـ الرّجلُ : آن مرد مُرد. ـ الغضبُ : خشم فرو نشست. ـ ت الرّيحُ : باد از وزيدن باز ماند. ـ سَكْتاً هـ : او را ساكت كرد. ـ هـ : با او در خاموشي و سكوت رقابت كرد و بر او فائق آمد. «سُكِتَ الرّجلُ» مج : آن مرد سكته كرد. (لاروس، ج 2، ص 1199)

 

 

«الاِبْنُ»: پسر [اصل آن بَنَوٌ بوده كه حرف عله حذف شده و در عوض همزه اي به اول آن افزوده شده است]، در برخي چيزها كنايه از صاحب و مالك و دارنده است مانند «ابن عرس: راسو» و «ابن ماء : بوتيمار» و بنا به استعاره و تشبيه به كسي كه به كسب و پرورش چيزي پردازد يا در آن رسيدگي و اقدام و توجه بسيار و استواري كند «هو ابنه» گفته مي شود يعني آن كس پسر آن چيز است، همچنانكه گفته مي شود «أبناء العلم: دانشمندان» و «أبناء السبيل : مسافران در راه مانده» و «أبناء الدنيا : مردم دنيادار». مصغّر ابن، بُنَيّ است و گفته مي شود «يا بُنَيّ : اي پسر كوچك من» همانند «يا اَبَتِ : اي پدر من» منسوب آن بَنَويّ و ابْنيّ و جمع آن به هنگام رفع أبْناء و بَنوْن است و به هنگام نصب و جر جمع آن با حرف ياء است. مونث آن ابْنَة است. الف ابن هنگامي كه به صورت صفت ميان دو اسم علم قرار گيرد در رسم الخط حذف مي شود، در چنين حالتي تنوين از اسم پيش از آن تخفيف مي يابد و گفته مي شود : جاء عليُّ بْنُ أحْمَد، اما اگر صفت نباشد الف آن و تنوين اسم ماقبل حذف نمي شود و گفته مي شود: إنّ علياً ابنُ أحمَد. همچنين اگر كلمه ي ابن به نام مادر يا جدّ خود اضافه شود و يا مثنّي باشد الف آن حذف نمي شود مانند: «الحسينُ ابن فاطمةٍ» و «عليُّ ابن عبدالمطَّلب». و «الحسن و الحسين ابنَي عليٍّ». كلمه ي ابنَة نيز مانند ابن است در تمام موارد بالا مانند: آمنة بنة وهب، كه در اينجا همزه حذف شده است، و فاطمة ابنة عائشة كه در اين مثال همزه باقي مانده است. در زبان عرب كلمات بسياري يافت مي شود كه با ابن شناخته مي شوند: «ابن الطين» : آدم. «ابن مِلاط» : بازو. «ابن مخدّش» : سرشانه. «ابن النّعامة» : استخوان ساق پا. «ابن جلا» : مرد سرشناس و مشهور. «ابن ليلها» : شبرو. صاحب كار بزرگ. «ابن ذُكاء» : صبح و سحر و بامداد. «ابن الطود» : بانگ منعكس شده، پژواك. «هو ابن يومه» : كسي كه به فكر فردايش نباشد. «هو ابن بطنه او فرجه» : كسي كه همتش به چيزي جز شكم نگرايد. شكم پرست. (لاروس، ج 1، ص 26)

 

«الابُ» : پدر. ـ : كسي كه سبب ايجاد يا اصلاح چيزي باشد و مجازاً بر وصيّ و مربيّ و عمو، اطلاق مي شود. به وسيله اين كلمه هر كس را كه از تو بزرگ سال تر باشد مخاطب قرار مي دهي و اين امر به جهت احترام و بزرگداشت است. گاهي تاء تأنيث به جاي ضمير ياء اضافه به آخر اين كلمه افزوده مي شود و مي گويي «يا أبتِ : اي پدر من»، برخي اين تاء را به صورت كوتاه (مربوطه) در آخر أب مي آورند و در تلفظ آن به هاء وقف مي كنند. أب از اسمهاي پنجگانه است كه به واو مرفوع و به الف منصوب و به ياء مجرور مي شود و منسوب بدان أبويّ است چه اصل اين كلمه أبَوٌ است كه بنا به اعتباط و تخفيف واو آن حذف شده است. ج : آباء و أبُون و أبُوّة و اُبُوّ . «لا أبا لكَ و لا أباكَ و لا أبَكَ» : هر يك از اين كلمه ها دعا است به صيغه ي خبر براي ذمّ و دشنام يعني ترا پدر معروف و مشهوري نيست و يا براي مدح و ستايش يعني كافي نيست ترا غير نفس تو، [أبا در اينجا بدل از «أبٌ» است و برخي از عربان اين كلمه را چنين به كار برده اند و گفته اند : هذا أباً و مررت بأباً ]. «بأبي أنت» : پدرم را سر بهاي تو مي دهم. پدرم را فدايت مي كنم. (لاروس، ج 1، ص 11)


« الْمَوْت» : مصـ وـ : مرگ. «الموت الابيض»: مرگ ناگهاني. «الموت الاحمر» : مرگ بر اثر كشته شدن. «الموت الاسود» : مرگ بر اثر خفگي.ـ : آنچه مخالف عقل و ايمان باشد «إنّك لا تُسمع الموتي : سخني مخالف عقل و ايمان به تو گفته نمي شود». ـ : حالات بد و رنج آور مانند درويشي و خواري و پيري و گناهكاري «و يأتيه الموتُ من كلّ مكان و ما هو بميّت : و بد حالي ها از هر سو به او روي مي آورد در حالي كه او مرده نيست» (قرآن). (لاروس، ج 2، ص 1992)

 
« هَيْهَات » : [به تثليث تاء] اسم فعل است به معني چه دور است. دوراست. «هَيْهاتِ هَيْهاتِ لما تُوعَدونَ : دور است آنچه وعده داده مي شويد» (قرآن). (لاروس، ج 2، ص 2147)


أَنَسَ ــِ أنْساً : هم خو گرديد. خوگر شد. ـ به و إليه : به او خو گرفت و آرام يافت. (لاروس، ج 1، ص 348)

 


« الطِّفْل » : نوزاد. کودک نابالغ.  ج : أطفال «و إذا بلغ الاطفال منكم الحُلُم فليستأذنوا : و چون كودكان شما به حد بلوغ رسند بايد دستوري بخواهند» (قرآن) [و مفرد و جمع در آن يكسان است «ثمّ نخرجكم طفلاً : سپس شما را كودكان بيرون آريم» (قرآن)]. ـ : كوچك از هر چيز. ج : أطْفال. ـ : حاجت. نياز. ـ : خورشيد كه نزديك غروب باشد. ـ : اخگر. شراره ي آتش. «قابلتنا ريحٌ طِفْلٌ» بادي نرم بر ما وزيد. «كان اللّيل ُ طِفْلاً» : آغاز شب بود. «كانوا طفلاً» : كودكان بودند. (لاروس، ج 2، ص 1385)

 

« الثَّدْي » = پستان. مذکّر ومؤنث است. ج : أثداء و ثُِدِيّ. (لاروس، ج 1، ص 693)


«الاُُمِّ » : مادر، ج : اُمَّهات و اُمّات «أجنّة في بطون اُمَّهاتكم: جنين هايي در شكم هاي مادرانتان» (قرآن) . ـ : هر زني كه نسبت تو به او رسد، هر اندازه كه بالا رود. «رشدت اُمُّهم» : نيكي كردند. «هوَت اُمُّه» : بدي كرد. ـ : اصل. پايه ي هر چيز. ـ : جاي بازگشت. جايي كه در آن سكونت گرفته شود. مسكن. «فأمُّه هاوية : پس مسكن او دوزخ است» (قرآن). «اُمُّ النجوم» : كهكشان. «اُمُّ الطريق» : شاهراه. بزرگ راهي كه در كرانه هاي آن راه هاي ديگر باشد. «اُمُّ الرأس» : دماغ. «اُمُّ الدماغ»: پرده يا غشاي نازكي كه دماغ در آن است. پرده ي دماغ. «الاُمُّ الجافية» : پرده ستيري كه دماغ را پوشانيده و متصل به استخوان سر است. «امّ غليظ» : سخت شامه. «الاُمّ الحنون» : نرم شامه كه بر روي قشر خاكستري مخ واقع است. «اُمُّ الخبائث» : مي. شراب. «اُمّ قَشْعَم» : مرگ. «اُمّ جابر» : هريسه. هليم. «اُمّ كلبة» : تب. «اُمّ الوليد» : مرغ. ماكيان. «اُمّ هُبيرة» : غوك يا قورباغه ماده. «اُمّ عَوف» : ملخ ماده. «اُمّ حِلس» : ماده خر. «اُمّ درَن» و «اُمّ دَفار» و «اُمّ حباب» : جهان. دنيا. عالم. ـ فلـ : صفحه ي زيرين اسطرلاب. (لاروس، ج 1، ص 324)

 

اِنْدَمَجَ اِنْدِماجاً الشَّيءُ فِي الشَّيءِ : آن چيز در چيز ديگر داخل شد واستوارگرديد. (لاروس، ج 1، ص 347)


باحَ ــُ بَوْحاً و بُؤُوْحاً و بُؤُوْحَةً الشَّيءُ : آن چيز را آشکار وروشن گردانيد. ـ اِليهِ بِالسِّرِ: راز را براي او آشکار ساخت. ـ القَومَ : آن گروه را بر زمين افکند. [اجوف واوي] (لاروس، ج 1، ص 414)

اِضْطَرَبَ  اضْطِراباً : به آشفتگي جنبيد و لرزيد. ـ البحرُ : دريا به موج زدن و جوش و خروش افتاد. ـ الاَمْرُ : كار در هم و نابسامان شد. ـ القومُ : آن گروه زد و خورد كردند. ـ في اُموره : در كارهاي خود به شك و دودلي افتاد. ـ من كذا : از آن چيز دلتنگ شد. «اضطرب حبلُهم» : در ميان آنان اختلاف كلمه پيدا شد. (لاروس، ج 1، ص 222)

 

اَرْشَي اِرْشاءً الدَّ لوَ : به دلو رسن بست. ـ الحنظلُ و نحوُه : شاخه هاي حنظل دراز شد. ـ القومُ في دمه : آن گروه در خون وي شريك شدند و ـ القومُ بسلاحهم فيه : آن قوم سلاح خود را بر او كشيدند [ناقص واوي]. (لاروس، ج 1، ص 125)


اَلطَّوِيّ مِنَ الاَبار : چاهي که ديواره ي آن را با سنگ برآورده باشند. ـ من الثِّياب و الاخبار : جامه ي در هم پيچيده و خبر پنهاني و پوشيده. ـ : پشتواره يا بافه ي غله و جز آن. ـ : ساعتي از شب. ج : أطْواء. (لاروس، ج 2، ص 1396)

 

معني فارسي الفاظ خطبه 5 از جلد اول نهج البلاغه آموزشي

 خاطَبَ مُخاطَبَةً و خِطاباً هـ = با هم سخن گفتند. – هـ في فُلانٍ = در امر فلاني با هم سخن گفتند.

شَقَّ –ُ شَقّاً الشَّيْءَ = آن چيز را شكافت و پراكنده كرد.

عَرَّجَ تَعْريجاً = به وقت خورشيد داخل شد. – توقف كرد- درنگ كرد-عن ِالشَّيءِ = آن چيز را ترك كرد.

نافَرَ مُنافَرَةً هـ = او را به محاكمه كشيد.- با او براي دادرسي نزد قاضي رفت.- با او دشمني و كشمكش كرد.

وَضَعَ  يَضَعُ وَضْعاً يَدَهُ عَنْ فُلانٍ = از فلاني باز گشت و او را رها کرد. ـ الجِنايَةَ عَنْ فُلانٍ = جنايت فلاني را محوکرد.
التّاج = افسر ، تاج - آنچه که پادشاهان و اسقفان بر سر پوشند.ـ ديهيم ـ عمّامه،دستار. ج= تِيجان و اَتْواج
فاخَرَ فِخاراً و مُفاخَرَةً ﻫ = بر  او درفخرفروشي غلبه يافت.
نَهَضَ  ـَ  نُهُوضاً = برخاست.
« اَلجَنَاح » =بال مرغ – دست انسان و بغل، بازو، پهلو، كنف، پناه، حمايت
اِسْتَسْلَمَ  اِسْتِسْلاماً =گردن نهاد.-  فرمانبردار شد.
أَرَاحَ  اِراحَةً ﻫ = او را به راحت وآسايش رسانيد. [ اجوف واوي]
اَجَنَ ـُ اَجْناً و اُجُوناً الماءُ =رنگ و مزه ي آب دگرگون شد امّا هنوز قابل خوردن است.- آجِن = اسم فاعل- آب مزه برگشته ، ج= اُجُون
غَصَّ ـَ غَصَصاً بِالطَّعامِ والماءِ =غذا يا آب در گلوي اوگيرکرد واو راخفه کرد.

اِجْتَنَي اِجْتِناءً الثَّمَرَةَ = ميوه را از روي درخت چيد. اَلْمُجْتَنِي = اسم فاعل
اَيْنَعَ  اِيناعاً الثَّمَرُ= ميوه پخته و رسيده شد وهنگام چيدن آن فرا رسيد.
«الَّتِي»=اسم موصول و مؤنث الَّذي است. برخلاف قياس ، به معني که ، مثنّاي آن اللَّتانِ در حالت رفع واَللُّتَيْنِ در حالت نصب وجر است. ج : اَللّاتي واَللّاتِ واَللَّواتي و اللّائي ومصغّرآن اَللُّتَيّا است. "وَقَعَ فُلانٌ فِي اللُّتَيّا والّتي = فلاني در سختي ها و بلاها ي بزرگ وگوناگون افتاد. "(اَللُّتَيّا سختي و بلاي بزرگ است و دراين صورت تصغير به خاطر تعظيم است.) " بَعْدَ اللُّتَيّا و الّتي=پس از جدل ومخاصمت بسيار."    
 اِنْدَمَجَ اِنْدِماجاً الشَّيءُ فِي الشَّيءِ =آن چيز در چيز ديگر داخل شد واستوارگرديد.
باحَ ـُ بَوحاً الشَّي ءُ = آن چيزرا آشکار و روشن گردانيد. ـ اِليهِ بِالسِّرِ=  راز را براي او آشکار ساخت. ـ القَومَ = آن گروه را بر زمين افکند.[اجوف واوي]
اِضْطَرَبَ  اضْطِراباً = به آشفتگي جنبيد و لرزيد.
اَرْشَي ـ اِرْشاءً الدَّ لْوَ= به دلو رسن بست. ـ  اَلرِّشاء = ريسمان يا ريسمان دلو . ج : اَرْشِيَة
اَلطَّوِيّ مِنَ الْاَبار = چاهي که ديواره ي آن را با سنگ برآورده باشند.- ج: أطْواء