متن، ترجمه، جدول اعراب، نكات مهم صرف و نحو ، معاني الفاظ و اسناد اعراب خطبه 9 نهج البلاغه(تصحيح شده)
ترجمه فارسي خطبه 9
واز سخنان آن حضرت عليه السّلام است
خروشيدند و تهديد کردند، و همراه اين دو کار سستي است. و ما تا چيره نباشيم نمي خروشيم، و تا نباريم سيل به راه نمي اندازيم.
(ترجمه فرشته (زهرا) بصراوي جلد اوّل نهج البلاغه آموزشي ص 19)
سخنى از آن حضرت (ع)
همانند تندر خورشيدند و چون آذرخش شعله افكندند. با اين همه، ترسيدند و در كار بماندند. ما چون تندر نمىخروشيم، مگر آن گاه، كه خصم را فرو كوبيم و سيل روان نمىكنيم مگر آن گاه كه بباريم.
( ترجمهنهجالبلاغه(آيتى)، صفحهى 55)
جدول اعراب الفاظ خطبه 9
9
و من كلام له ( عليهالسلام )
في صفته و صفة خصومه و يقال إنها في أصحاب الجمل
وَ قَدْ أَرْعَدُوا وَ أَبْرَقُوا وَ مَعَ هَذَيْنِ
|
حرف استيناف |
حرف تحقيق |
ماضي، افعال |
حرف عطف |
ماضي، افعال |
حرف استيناف |
ظرف، مضاف |
مضاف اليه |
|
مبني بر فتح |
مبني برسکون |
واو فاعل |
مبني بر فتح |
واو فاعل |
مبني بر فتح |
خبر مقدم محلا مرفوع | |
الْأَمْرَيْنِ الْفَشَلُ وَ لَسْنَا نُرْعِدُ حَتَّى نُوقِعَ وَ
|
صفت، تابع |
مبتداي مؤخّر |
واو حاليه |
فعل ناقصه |
مضارع، افعال |
حرف جر |
مضارع منصوب |
حرف عطف |
|
مجرور به ياء |
مرفوع |
مبني بر فتح |
نا اسم ليس |
[نحن]فاعل، جمله محلا" منصوب خبر ليس |
مبني بر فتح | ||
لَانُسِيلُ حَتَّى نُمْطِرَ.
|
فعل نفي |
حرف جر |
مضارع منصوب |
/// |
/// |
/// |
/// |
/// |
|
[نحنُ] فاعل ، جمله لا نُسيلُ ... معطوف به جمله نُرعِدُ .... تابع، محلا منصوب خبر لَيس. نُوقِعَ ونُمطِرَ منصوب به تقدير اَن ناصبه | |||||||
|
|
|
|
|
|
|
| ||||||||||||||||
|
| |||||||||||||||||||||||
نكات مهم صرف و نحو خطبه 9
مضارع منصوب
فعل مضارع، در اصل مرفوع است، و هر گاه يكي از عوامل ناصب را بر سر آن در آوريم، «منصوب» مي شود كه در اين هنگام، ضَمّه آن، تبديل به «فتحه» و نون هاي علامت رفع حذف مي گردد (نون موجود در دو صيغه ي 6 و 12 علامت رفع نيست؛ لذا حذف نمي شود). (حميد محمدي، صرف متوسطه، ج2، ص 66)
عوامل ناصب بر دو قسم است : ناصب بالذات و ناصب به «أَنْ» مُقَدَّره. (حميد محمدي، نحو متوسطه، ج2، ص 26)
- حروف ناصب بالذات عبارتند از : أَنْ، لَنْ، كَيْ، إِذَنْ
- أَنْ (اينكه)، مانند : أَنْ يَذْهَبَ (اينكه برود)
- لَنْ (هرگز نـ )، به طور معمول براي «نفي مؤكّد» استعمال مي شود، مانند : لَنْ يَضْرِبوا (هرگز نمي زنند)
- كَيْ (براي اينكه)، براي بيان «علت» مي آيد، مانند : كَيْ يَخْرُجا (براي اينكه خارج شوند)
- إِذَنْ (در اين هنگام)، در «جواب» مي آيد، مانند : إِذَنْ أَجْلِسَ (در اين هنگام مي نشينم)
(حميد محمدي، صرف متوسطه، ج2، ص 66) و (حميد محمدي، نحو متوسطه، ج2، ص 26)
- حروف ناصب به أَنِ مقدَّره پنج حرف است : لام، حتّي، واو، أوْ، فاء
- «لام»، مانند : خُذِ الدَّواءَ لِتَبْرَأَ (دارو را بگير، تا [براي اينكه] بهبود يابي.) كه در اصل (خُذِ الدَّواءَ لِأنْ تَبْرَأَ) ، بوده است.
- «حَتّي» ، مانند : وَ اعْبُدْ رَبَّكَ حَتّي يَاْتيَكَ اليَقينُ (پروردگارت را عبادت كن تا برايت يقين حاصل شود.) كه در اصل بوده است : وَ اعْبُدْ رَبَّكَ حَتّي آنْ يَاْتيَكَ اليَقينُ
- «واو» به معني مَعَ (با)، مانند : لا تَنْهَ عَنْ خُلُقٍ وَ تَأْتِيَ مِثْلَه (ديگران را از صفتي باز مدار با آنكه خودت آن را انجام مي دهي.) كه در اصل بوده است : لا تَنْهَ عَنْ خُلُقٍ وَ أَنْ تَأْتِيَ مِثْلَه
- «أَوْ» ، مانند : لا اَسْتَريحُ اَوْ اَقُولَ الْحَقَّ (تا حق را نگويم آرام نمي گيرم.) كه در اصل بوده است : لا اَسْتَريحُ اَوْ أَنْ اَقُولَ الْحَقَّ
- «فاء» ، مانند : إِرْحَمْ فَتُرْحَمَ (رحم دل باش تا ديگران به تو رحم كنند.) كه اصل آن بوده است : إِرْحَمْ فَأَنْ تُرْحَمَ.
(حميد محمدي، نحو متوسطه، ج2، ص 27)
موارد وجوبي تقدم خبر بر مبتدا
اصل آن است كه مبتدا پيش از خبر ذكر شود، ولي در چند مورد از اين اصل عدول مي شود و تقديم خبر بر مبتدا واجب مي گردد :
1. اگر خبر «جار و مجرور» يا «ظرف» و مبتدا «نكره» باشد، مانند : في الدّارِ رَجُلٌ ـ عِندي قَلَمٌ
2. اگر خبر از اسماء استفهام باشد مانند : كَيْفَ عَليٌّ ؟
(حميد محمدي، نحو متوسطه، ج2، ص 65)
افعال ناقصه
افعال ناقصه 13 فعل بوده و عبارتند از :
كانَ (بود)، لَيْسَ (نيست)، صارَ (شد، گرديد)
أصْبَحَ (شد ـ در هنگام صبح ـ )
أضْحي (شد ـ در هنگام ظهر ـ )
أمْسي (شد ـ در هنگام شب ـ )
ظَلَّ (شد ـ در طول ـ )
باتَ (شد ـ در طول شب ـ )
مازالَ ـ مادامَ ـ مابَرِحَ ـ ماأنْفَكَ ـ مافَتِيَ (اين پنج فعل نشان دهنده «دوامِ نسبتِ» موجود در جمله هستند.)
افعال ناقصه بر سرِ «مبتدا و خبر» در آمده و مبتدا را رفع و خبر را نصب مي دهند.
كه در اين صورت مبتدايِ مرفوع «اسم» اين افعال، و خبر منصوب «خبر» آنها ناميده مي شود.
مانند : كانَ زيدٌ عالِماً (زيد عالم بود.)
(حميد محمدي، نحو متوسطه، ج2، ص 72)
اقسام خبر افعال ناقصه
خبر افعال ناقصه همچون خبر مبتدا بر سه قسم است :
1. خبر گاهي به صورت «مفرد» مي آيد :
الف) مشتق، مانند : كانَ زيدٌ عادِلاً (زيد دادگر بود.)
ب) جامد، مانند : صارَ زيدٌ اَسَداً (زيد چون شير شد.)
2. و گاهي به صورت «جمله» مي آيد :
الف) اسميه، كانَ سعيدٌ أخوهُ قائمٌ (سعيد برادرش ايستاده بود.)
ب) فعليه، كانَ سعيدٌ قَدْ ذَهَبَ إلَي الْمَدْرَسَةِ (سعيد به مدرسه رفته بود.)
3. و گاه به صورت «شبه جمله» مي آيد :
الف) جار و مجرور، مانند : كانَ الْمَتَعَلِّمونَ في الصَّفِ (دانش پژوهان در كلاس بودند.)
ب) ظرف، مانند : لَيْسَ التَّلاميذُ عِنْدَ مُعَلِّمِهِمْ (دانش آموزان نزد معلمشان نبودند.)
(حميد محمدي، نحو متوسطه، ج2، ص 73)
معني فارسي الفاظ خطبه 9 از لاروس
« قَدْ » : اسم مبنی به معنی کافی است ، و گاهی نيز معرب می شود . ـ : اسم فعل به معنی کافی بود يا کافی است . ـ : حرف مختصّ به فعل متصرّف خبری مثبت و مجرّد از جازم و ناصب است ، اين حرف در فعل پس از خود عمل نمی کند و فقط قسم بين آن و فعل فاصله می شود و همراه با فعل مضارع يا افاده ی معنی توقّع می کند ، و يا تقليل ، و يا تکثير ، و با فعل ماضی يا افاده ی معنی تحقيق می کند ، و يا تقريب فعل ماضی به حال . ( لاروس ، ج 2 ، ص 1617 )
مَعَ = با. همراه. لفظي است مفيد معني مصاحبت و همراهي دو چيز با هم، و در دو مورد زير به كار مي رود : 1. مضاف و ظرف است و بر مكان اجتماع دلالت دارد مانند «و الله معكم : و خدا با شما است» (قرآن)، يا بر زمان اجتماع دلالت دارد مانند «جاءَني مع الفجر : همزمان با سفيده دمان نزد من آمد»، يا مُرادف با عِنْدَ است مانند «جئتُ من معهم : از نزد آنان آمدم». ـ 2. غير مضاف است كه در اين صورت اسمي است مقصور و منصوب و منوّن براي مثنّي و جمع مانند «جاءا معاً : آن دو با هم آمدند» و «جئن معاً : آن زنان با هم آمدند». ( لاروس ، ج 2 ، ص 1924 )
«هَذَا» = كلمه اي است مركب از «ذا» اسم اشاره و «ها» براي تنبيه، اين. ( لاروس ، ج2 ، ص 2116 )
«الامْر» = مصـ و ـ : دستور. فرمان. دستور دادن. فرمودن. «أمر عسكري : فرمان نظامي». «أمر الوفاء» قا : حكمي است كه قاضي براي پرداخت بدهي اي از بدهي هاي كوچك با استناد به مدركي، صادر مي كند. دستور تحويل. دستر انتقال. دستور واگذاري. Delivery Order (E) «فعل الامر : فعل امر» [فعل امر مبني بر سكون و در صورت معتلّ اللام بودن مبني بر حذف حرف علّه است]. ج : أوامر. ـ : حال. شأن. كار «ليس لك من الامر شيء : تو را در آن كار دخل و تصرفي نيست». ـ : حادثه. پيش آمد. «إلي الله تصير الاُمور : بازگشت همه ي پيش آمدها به سوي خداست» (قرآن). «أولوالامر» : رئيسان و دانشمندان. ج : أمور. ( لاروس ، ج1 ، ص 318 )
« حَتَّى » : حرف جرّ است برای انتهای غايت . تا : < أکلت السمکة حتّي رأسها > : همه ی ماهی را خوردم بجز سرش را و < جلست حتي يؤذّن لصلاة العصر > : نشستم تا اينکه برای نماز عصر اذان داده شد . اگر بعد از حَتّی فعل مضارع درآيد حتّی به معنی کي ( برای اينکه ) است و فعل مضارع را نصب می دهد < و لا يزالون يقاتلونکم حتّي يردُّوکم عن دينِکم : و همواره با شما کارزار می کنند برای اينکه شما را از دينتان برگردانند > ( قرآن ) . ـ : حرف عطف است : < أکلت السمکة حتّي رأسَها > : همه ی ماهی را خوردم و سرش را نيز خوردم . ـ : حرف ابتدا است چنانکه شاعر گويد : < فوا عَجَبا حتّي کُليبٌ يَسبُّني : شگفتا کليب نيز مرا دشنام می دهد > . ( لاروس ، ج1 ، ص 804 )
«لَيْسَ» = كلمه اي است كه بر نفي حال دلالت دارد و غير از حال را نيز بنا بر قرينه نفي مي كند «ليسَ خلق الله مثلَه : آفريدگان خدا همانند او نيستند»، ليسَ مانند كانَ فعل غير متصرفي است كه اسم را مرفوع و خبر را منصوب مي كند «ليسَ زيدٌ قائماً : زيد ايستاده نيست»، تقديم خبر ليس بر اسم آن بر خلاف اخواتش جايز نيست. گاهي ليس براي استثنا به كار مي رود «جاءَني القومُ ليسَ زيداً : آن گروه نزد ما آمدند به جز زيد» كه در اين صورت اسم آن ضمير مستتر است و خبرش نيز منصوب مي شود، و جائز است كه بگوئيم «جاءَني القومُ ليسَكَ : آن گروه آمدند به جز تو» كه البته به كار بردن ضمير منفصل به جاي ضمير متصل صحيح تر است. گاهي خبر ليس با إلّا همراه مي شود «ليس الطَّيبُ إلّا المسك : فقط مشك عطر است و بس». ليس بر جمله فعليه و يا بر مبتدا و خبري كه هر دو مرفوع باشند داخل مي شود و در اين صورت اسم آن ضمير شأن و جمله ي پس از آن به عنوان خبر در محل نصب است، جمله فعليه مانند : «ليس يقوم زيدٌ : زيد ايستاده نيست»، و جمله مبتدا و خبر مانند : «ليس زيدٌ قادمٌ». حرف باء براي تأكيد نفي بر سر خبر ليس در مي آيد و خبر را لفظاً مجرور و محلاً منصوب مي سازد «ليس اللهُ بظالمٍ : خدا ستمگر نيست». اگر به «ليس» ضمير متكلم متصل شود نون وقايه ميان آن دو در مي آيد «اليسني» و حذف نون وقايه در اين مورد بسيار شاذّ است. ( لاروس ، ج 2 ، ص 1796 )
معني فارسي الفاظ خطبه 9 از جلد اول نهج البلاغه آموزشي(ص98)
اَرْعَدَ إرْعاداً الرَّجُلُ = به آن مرد رعد رسيد. ـ بانگ رعد شنيد. ـ ﻫ = او را وعده ي بد داد وتهديد کرد.
أَبْرَقَ إبْراقاً = برق آسمان به او زد. ـ ت السّماءُ = آسمان برق زد. ـ الرَّجُلُ = آن مرد بيم داد و تهديد کرد.
فَشَلَ ـَ فَشَلاً = سست شد و در هنگام سختي يا جنگ ترسيد.
أَوْقَعَ إيقاناً بِالعَدُوِّ = در جنگيدن با دشمن و كشتن وي بسيار کوشيد ومبالغه کرد. ـ بِهِ الشَّرَّ = به او شرّ و آزار رسانيد. ـ الدَّهرُ بِهِ = روزگار بر او چيرگي وغلبه يافت.
سالَ ـِـ سَيْلاً و سَيَلاناً و مَسيلاً و مَسالاً الْماءُ = آب روان شد. ـ ت عَلَيهِمُ الخَيلُ = سواران از هر سوي به طرف آنان روان شدند. ـ أَسالَ إسالةً ﻫ = آن را جاري و روان کرد. [اجوف يائي]
أمْطَرَ إمْطاراً ت السَّماءُ = آسمان باران باريد. ـ مَطَرَ ـِ مُطُوراً ت السَّماءُ = آسمان باران باريد.
شرحنهجالبلاغه(مدرسوحيد)
9
و من كلام له عليه السّلام
و قد ارعدوا و ابرقوا، و مع هذين الأمرين الفشل، و لسنا نرعد حتّى نوقع، و لا نسيل حتّى نمطر، در روز جمل طلحه و زبير- چون سخنان امام حسن ع و مدح عمرو بن اجيحه را بشنود- طلحه خطبه- خوانده رعد و برق زد- خيران بن عبد اللّه اعتراضش كرد در ميان قوم مغالطه بسيار شد چون خبر بعلى ع رسيد خطبه خوانده- حال طلحه و زبير را بيان نموده و گفت: لقد ارعدوا و ابرقوا- و ابن اعثم- در فتوح- در خطبه روز جمل آورده- لقد ارعدوا و ابرقوا
«اللغّه»
أرعد- يرعد- ابرق- يبرق- ابراقا- اوعد- تهدّد- ترسانيد فشل- فشلا- ضعف- سستى- جبن- ترس، سال- يسيل- سيلا- نسيل- متكلّم است از باب افعال مطر- يمطر- مطرا- امطر- امطارا- باران- مطر در رحمت- و امطار در عذاب
«الاعراب»
الفشل- مرفوع است بابتداء- خبرش مقدّم شده- مع- ظرف است اضافه شده به- هذين- الأمرين- صفت است بآن خبر- مؤخّر است و لسنا- واو- حاليّه- نرعد- خبرش است، حتّى نوقع- منصوبست- بان مقدّر (چه) حتّى حرف جرّ است مخصوص اسماء- و بمعنى الى است- يا بمعنى الّا چنانكه-
ليس العطاء من الفضول سماحة حتّى يجود و ما لديك قليل
بخشش از بسيار سماحت نيست، مگر اين كه ببخشى در حالى كه دارائى تو كم باشد،
«المعنى»
بدانكه- اين كلام متوجّه است به طلحه و زبير و اصحاب جمل در مقام ذمتّشان قد ارعدوا و أبرقوا- تهديد و وعيد كردند قبل از قيام بجنگ، و مع هذين الأمرين الفشل- و ترس و خوف قلوبشان را احاطه كرده كه وعيد و تهديد قبل از اقدام بجنگ و ظفر و غلبه به دشمن نشانه ناتوانى و ضعف و علامت جبن است، و از وهن و ذلّت نفس است، همچنان كه سكوت و وقار نشانه شجاعت، اينان مانند طبلهاى تو خالى است، كه صدايش بلند، تو بى مغز، و لسنا نرعد حتّى نوقع، ما وعيد و تهديد نمىكنيم مگر شجاعت و دليرى خود را بدشمن واقع كنيم، تا ديگران و عاميان از ديدار و شنودن مردانگى پى بحقيقت ببرند و لا نسيل حتّى نمطر- و مادامى كه باران نباريدهايم سيل از ما جارى نمىشود، اشاره است باين كه سيل و جريان آب معلول باران است قبل از باريدن باران سيل محال است، اوّل باران بعد سيل، ما ادّعاء بى جا و بى اساس نداريم، امور ما مطابق حقيقت است، اقوال ما مقرون با كردار است مانند باران كه توام برق و رعد باشد با حمله و سر و پا ريزى دشمن وعيد ما بدشمن و ديگران تمام و روشن مىشود،
( شرحنهجالبلاغه(مدرسوحيد)، ج 2 ، صفحات 350 ـ 349)