متن، ترجمه، جدول اعراب، نكات مهم صرف و نحو ، معاني الفاظ و اسناد اعراب خطبه 10 نهج البلاغه(تصحيح شده
ترجمه ي فارسي خطبه 10
و از خطبه هاي آن حضرت عليه السّلام است
آگاه باشيد که شيطان حزبش را گِرد آورده است، و سواران وپيادگانش را فرا خوانده است. وآگاهِيَم همراه ِ من است، حقيقت را بر خود نپوشانده ام، وبر من پوشانده هم نشده است. سوگند به خدا حوضي را برايشان پُر مي کنم که خود کِشنده ي آب آن از چاهم، از آن باز گردانيده نمي شوند، وبدان باز نخواهند گشت.
(ترجمه فرشته (زهرا) بصراوي جلد اوّل نهج البلاغه آموزشي ص 19)
خطبهاى از آن حضرت (ع)
آگاه باشيد كه شيطان حزب خود را گرد آورده و سواران و پيادگانش را بسيج كرده است. همان بصيرت ديرين هنوز هم با من است. چنان نيستم كه چهره حقيقت را نبينم و حقيقت نيز بر من پوشيده نبوده است. به خدا سوگند، بر ايشان گودالى پر آب كنم، كه چون در آن افتند بيرون شدن نتوانند و چون بيرون آيند، هرگز، هوس نكنند كه بار ديگر در آن افتند.
( ترجمهنهجالبلاغه(آيتى)، صفحهى57)
۱۰
و من خطبة له (عليهالسلام)
يريد الشيطان أو يكني به عن قوم
أَلَا وَ إِنَّ الشَّيْطَانَ قَدْ جَمَعَ حِزْبَــــهُ
|
حرف تنبيه و تحقيق |
|||||||
وَ اسْتَجْلَبَ خَيْلَـــــهُ وَ رَجِلَـــــهُ وَ
|
حرف عطف |
ماضي استفعال |
مفعول به |
مضاف اليه |
حرف عطف |
معطوف، تابع |
مضاف اليه |
حرف عطف |
|
مبني برفتح |
[هو] فاعل |
منصوب ـَ |
محلاً مجرور |
مبني بر فتح |
مفعول به |
محلاًمجرور |
مبني بر فتح |
|
جمله و استَجلَبَ ... معطوف به جمله قدجَمَعَ ... محلا مرفوع ، تابع | |||||||
إِنَّ مَعِــــــــي لَـــــــــبَصِيرَتِـــــــــي مَا لَبَّسْتُ
|
حرف مشبهة بالفعل |
اسم دائم الاضافه |
مضاف اليه |
حرف تأکيد |
اسم مؤخر إنَّ |
مضاف اليه |
ما نافيه |
ماضي |
|
مبني برفتح |
خبر مقدّم إنَّ |
محلاً مجرور |
مبني برفتح |
منصوب ـَ |
محلا مجرور |
مبني برسکون |
تُ فاعل |
عَلَى نَفْسِـــــي وَ لَا لُبِّسَ عَلَــــيَّ
|
حرف جر |
مجرور ـِ |
مضاف اليه |
حرف عطف |
لا نافيه |
ماضي مجهول |
حرف جر |
ياء محلا مجرور |
|
جار ومجرور متعلّق به ما لَبّستُ |
محلاً مجرور |
مبني بر فتح |
مبني برسکون |
[هو] نائب فاعل |
جار ومجرور متعلّق به لُبِّسَ | ||
وَ ايْمُ اللَّهِ لَــــــأُفْرِطَنَّ لَهُمْ حَوْضاً أَنَا
|
حرف استيناف |
اسم قسم |
مضاف اليه |
حرف تأكيد |
فعل مضارع |
جارو مجرور |
مفعول به |
مبتدا |
|
مبني بر فتح |
مبني بر ضمّ |
مجرور |
[أنا] فاعل . (نَّ) نون تأکيد ثقيله |
متعلق به اُفرِطَ |
منصوب ـً |
محلا" مرفوع | |
|
أيم الله : مبتدا و محلا"مرفوع ـ خبرش محذوف | |||||||
مَاتِحُــــــــهُ لَايَصْدُرُونَ عَنْهُ وَ لَايَعُودُونَ إِلَيْــــــــهِ
|
خبر، اسم فاعل |
مضاف اليه |
فعل نفي |
جار ومجرور |
حرف عطف |
فعل نفي |
حرف جر |
محلا"مجرور |
|
مرفوع ـُ |
محلامجرور |
واو فاعل |
متعلّق به لايَصدُرُونَ |
مبني برفتح |
واو فاعل |
جارومجرور متعلّق به لا يَعودونَ | |
|
جمله« أنا ماتِحُهُ » صفت حوضاً ، محلا منصوب ،تابع. جمله لايَصدُرُونَ ... و لا يَعودونَ ... جمله حاليه يا صفت حوضاً | |||||||
نكات مهم صرف و نحو خطبه 10
حروف تنبيه
حروفي هستند كه براي بيداري و آگاه ساختنِ مخاطب مي آيند، و آنها عبارتند از :
ها ـ اَمْا ـ اَلا (آگاه باش !)
ها عليٌ (ع) بَشَرٌ كيفَ بَشرٌ (هان، علي بشري است، چه بشري!)
معمولاً «اَلا و اَما » دلالت بر «حتمي بودنِ» مابعدشان مي كنند، مانند :
اَلا فَاِنَّ حِزْبَ اللهِ هُمُ ا لْغالِبُونَ (آگاه باشيد ! كه فقط حزب الله غالب و پيروز است.)
معمولاً بعد از «اَما» قسم مي آيد، مانند :
اَما و اللهِ لَاَقُومَنَّ (هان، قسم به خدا كه حتماً بپا خواهم خاست.)
(حميد محمدي، نحو متوسطه، ج2، ص 259)
اسماء دائم الاضافه
كَلّ (هر ـ همه)، بَعْض (برخي)، جَميع و اَجْمَع (همگي)، كِلا و كِلْتا (هر دو)، مِثْل و شبه (مانند)، غَيْر و سِوي (بجز، مگر)، اَيُّ (هر كدام)، لَدُنْ و عِنْدَ (نزد)، ذُو (صاحب)، اُولو (صاحبان، دارندگان)
وجهات ششگانه : يَمين (راست)، يَسار و شِمال (چپ)، فَوْق (بالا)، تَحْت (زير)، خَلْف و وراء (پشت)، اَمام و قُدّام (جلو) و همچنين :
بَيْن (وسط)، قَبْل (پيش)، بَعْد (پس)، مَعَ (با)، اِذْ و اِذا (هنگامي كه).
مانند : غَير الْمَغْضوبِ ـ كُلُّ الْعُلَماءِ ـ اِنَّ مَعَ الْعُسْرِ يُسْراً ـ ما عِنْدَ اللهِ باقٍ.
مضاف به مفرد و جمله
اسماء دائم الاضافه يا مضافِ به «مفرد» هستند و يا به «جمله».
- اسمهائي كه به جمله اضافه مي شوند، مانند : اِذْ ، اِذا
اِذا جاءَ نَصْرُ اللهِ وَ الْفَتْحُ [اِذا، ظرف زمان و مضاف (از اسماء دائم الاضافه)، جمله جاءَ نَصْرُ اللهِ و الفتح مضافٌ اليه و محلاً مجرور است.]
- و اسمهائي كه به مفرد اضافه مي شوند، مانند مثال هائي كه گذشت.
(حميد محمدي، نحو متوسطه، ج2، ص 200)
حروف زائده
حروف زائده حروفي هستند كه به صورت «زائد» در كلام مي آيند و حذفشان هيچگونه اختلالي در معناي جمله بوجود نمي آورد؛ اين حروف دو فايده دارند :
1. فايده ي لفظي، و آن اين است كه كلام را «زيبا» مي كنند.
2. فايده ي معنوي، و آن «تأكيد» معناي جمله است.
بعضي از اين حروف عبارتند از : «باء، لام، كاف، اِنْ، اَنْ» مانند :
ألَسْتُ بِرَبِّكُم (آيا من پروردگار شما نيستم؟) [باء زائده است.]
لَيْسَ كَمِثْلِهِ شيءٌ (مانند او چيزي نيست.) [كاف زائده است.]
فَلَمّا اَنْ جاءَ الْبَشيرُ (پس هنگامي كه مژده دهنده آمد.) [اَنْ زائده است.]
(حميد محمدي، نحو متوسطه، ج2، ص 273)
صفت (نعت)
صفت، تابعي است كه بعضي از ويژگي ها و حالات متبوع خود را (كه همان موصوف است) بيان مي كند. مانند :
جاءَ رجلٌ فاضلٌ [رجلٌ، فاعل و مرفوع به ضمه. فاضلٌ، صفت، كه در رفع از موصوف (رجلٌ) تبعيت كرده است.]
- نكته مهم
صفت بايستي در چهار مورد از موارد دهگانه ذيل با موصوفش مطابقت كند :
- رفع، نصب، جر
- مفرد، مثني، جمع
- مذكر، مونث
- معرفه، نكره
مانند : جاءَ الرَّجُلانِ الْعالِمانِ [«الْعالِمانِ» كه صفت است در چهار چيز از «الرَّجُلانِ» تبعيت كرده : 1. در مرفوع بودن، 2. در مثني بودن، 3. در مذكر بودن، 4. در معرفه بودن.]
(حميد محمدي، نحو متوسطه، ج2، ص 212)
انواع صفت
صفت نيز مانند خبر و حال بر سه قسم است :
الف. مفرد
- مشتق، مانند : جاءَ رجلٌ عادلٌ (مرد عادلي آمد.)
- جامد، مانند : جاءَ رجلٌ اسدٌ (شير مردي آمد.)
- صفت مفرد همواره بايد مشتق باشد و در صورت جامد بودن تأويل به مشتق برده مي شود.
ب. جمله
- اسميه، مانند : جاءَ رجلٌ اَبوهُ عادلٌ (مردي آمد كه پدرش عادل بود.) [«رجلٌ»، فاعل و مرفوع. جمله ي اسميه «اَبوهُ عادلٌ» محلاً مرفوع صفت رجلٌ]
- فعليه، مانند : جاءَ رجلٌ يَضْحَكُ (مردي آمد كه مي خنديد.) [«يَضْحَكُ» صفت براي رجلٌ و محلاً مرفوع]
ج. شبه جمله
- جار و مجرور، مانند : رَأَيْتُ رجلاً علي الشَّجَرَةِ (مردي را كه روي درخت بود ديدم.) [«رجلاً» مفعول به و منصوب، «علي الشجرةِ» جار و مجرور متعلق به (يَكونُ يا مَوْجودٌ) مقدّر و محلاً منصوب، صفت رجلاٌ ]
- ظرف، مانند : رَأَيْتُ رجلاً فَوْقَ الْكُرسيّ (مردي را كه روي صندلي بود ديدم.) [«فوق الكرسيّ»، مضاف و مضافٌ اليه، شبه جمله و متعلق به (يَكونُ يا مَوْجودٌ) مقدّر و محلاً منصوب صفت رجلاً]
(حميد محمدي، نحو متوسطه، ج2، ص 213)
· قاعده
بطور كلي هرگاه «جمله و يا شبه جمله» بعد از اسمِ «معرفه» قرار گيرد، به عنوان «حال» محلاً منصوب خواهد بود و هرگاه بعد از اسم «نكره» قرار گيرند، صفت آن اسم بوده و محلاً از اعراب آن تبعيّت مي كنند.
(حميد محمدي، نحو متوسطه، ج2، ص 214)
ترجمه فارسي الفاظ خطبه 10 از لاروس
«أَلَا» = حرف استفتاحيّه است که سخن با آن آغاز مي شود و براي بيان تنبيه است و دلالت برتحقّق ما بعد خود دارد و بر جمله ي اسميّه وفعليّه داخل مي شود و بيشتر پس از آن إنَّ و ندا مي آيد : «ألا إنّهم هم السّفهاء : آگاه باشيد آنان خود سبك خردانند» (قرآن) و «ألا يا قوم اسجدوا : هان اي قوم سجده كنيد». ـ : براي عرض است و آن طلب ملايم همراه با نرمي است و به جمله فعليه اختصاص دارد : «ألا تحبّون أن يغفر الله لكم : آيا شما دوست نداريد كه خداوند شما را بيامرزد» (قرآن). ـ : براي تحفيض است، و آن طلب با اصرار و ابرام و تحريك است و حكم آن در اينجا حكم ألّاي مشدّده است. ـ : براي توبيخ و انكار است : «ألا ارعواء لمن ولّت شبيبتُه : آيا براي آنكه جواني وي سپري شده است پشيماني نيست»، و براي استفهام از نفي : «ألا اصطبارَ لسلمي أم لها جَلَدٌ : آيا براي سلمي شكيبايي نيست يا براي وي توانايي هست؟»، و براي تمنّي «ألا عُمْرَ ولّي مستطاع رجوعه : اي كاش بازگشتن عمر رفته ممكن بود»، ألا در تمام اين حالات در حكم لاء نفي جنس چه از همزه استفهام و لاء نفي تركيب شده است. ( لاروس ، ج 1 ، ص 294 )
«الشَّيْطَانَ» = ابليس، روحي پليد و خطرناک. ـ : انسان يا جن يا ستور سرکش و نافرمان. ـ : داغ شتر که از بالاي مفصل ران و روي ران تا زير زانو کشيده شده باشد. ج : شَياطِين. «شيطان الفلا» : تشنگي. «شيطان الحَماطَة» : مار خطرناك. «مخاط الشَّيطان » : تار مانندي كه در وقت گرما از ميان آفتاب به چشم خورد. «رُؤوس الشَّياطين» : گياهي بسيار بد منظر. «شياطين الرّأس» : هيجان هاي ناشي از خشم. ـ : صفت درخت جهنم است «طلعُها كأنّه رؤوس الشياطين : خوشه هاي آن (درخت) گويي سرهاي ديوها است» (قرآن). ( لاروس ، ج 2 ، ص 1296 )
جَمَعَ ـَ جَمعاً الشّيءَ: آن چيز را جمع کرد.ـ الاشياءَ: آن چيزها را از اينجا و از آنجا فراهم آورد. ـ اللّهُ القلوبَ : خداوند دلها را به هم پيوند داد. ـ القومُ لاعدائهم : آن قوم براي كارزار با دشمنان خود گرد آمدند «أنَّ النّاس قد جمعوا لكن فاخشوهم : همانا مردم به تحقيق براي شما گرد آمدند پس از ايشان بترسيد» (قرآن). ـ أمرَه : قصد و آهنگ كار خويش نمود. ـ عليه ثيابَه : جامه را بر تن پوشانيد. ( لاروس ، ج 1 ، ص 764)
«الحِزْب» = گروهي از مردم که بر يک انديشه باشند «كلُّ حزب بما لديهم فرحون : هر گروهي به آنچه كه نزد آنان است شادمانند» (قرآن). ـ : ياران. مددكاران «اَولئك حِزب الله : آنان ياران خدا هستند» (قرآن). ـ : بهره. پاره اي از چيزي. ـ : نماز و قراءت و دعايي كه مرد بدان عادت كرده باشد. ـ : زمين سخت و درشت. ج : أحزاب. ( لاروس ، ج 1 ، ص 827 )
«البَصِيرَة» = قوّه ي مدرکه. ـ : زيرکي. ـ : دليل. حجّت «قل هذه سبيلي أدعوا إلي الله علي بصيرة : بگو اين راه من است كه مردم را به سوي خدا مي خوانم از روي حجّت» (قرآن). ـ : عبرت. پند. ـ : گواه «بل الانسان علي نفسه بصيرة : بلكه انسان بر نفس خود گواه است» (قرآن). ـ : ميان دو لنگه ي در. ـ : آثار خون كه دلالت بر شكار زخمي كند. ـ : خون دوشيزگي. ـ : پاره اي پنبه. ـ : سپر درخشان. «فَرأسة ذات بصيرة» : زيركي و هوشياري راست و صادقانه. ج : بَصائِر. ( لاروس ، ج 1 ، ص 464 )
«النَّفْس» : مصـ و - : روح. -: چشم. چشم زخم. «اَصابته نفسٌ: به او چشم زخم رسيد». «نَفْس الامر»: حقيقت و وجود و ذات امر. ج : نُفُوس. «جاء فلان نفسُه»: خود فلاني آمد. فلاني به شخصه آمد. «اَهلك نفسَه»: خودكشي كرد. «تعلم ما في نفسي»: تو از آنچه دارم آگاهي. (لاروس، ج 2، ص 2065)
« لَا» = حرف نفي است و بر پنج وجه آورده مي شود : 1. عامل باشد و عمل إنّ را در صورتي كه از آن بر سبيل تنصيص، نفي جنس اراده شود انجام دهد كه در اين هنگام لاء تبرئه ناميده مي شود و اسم خود را نصب مي دهد خواه خافض باشد، خواه رافع، خواه ناصب. ـ 2. عمل ليس را انجام دهد. ـ 3. حرف عطف باشد. ـ 4. جوابي باشد متناقض با «نعم» كه در اين صورت جمله هاي پس از آن عادتاً محذوف است. ـ 5. در غير موارد بالا به كار رود، و در اين صورت اگر مابعد آن جمله اسميه اي باشد كه اسم معرفه يا نكره اي در صدر آن در آيد و لا در آن اسم عمل نكند، يا مابعد آن فعل ماضي لفظي يا تقديري باشد، تكرار لا واجب است، و همچنين هر گاه بر خبر مفرد يا حال يا صفت داخل شود تكرار آن واجب است. ـ : حرف نهي و وضع شده براي طلب ترك باشد كه در اين صورت بر فعل مضارع داخل مي شود و آن را مجزوم مي كند و به زمان مستقبل مخصوصي مي گرداند، خواه مطلوبٌ منه آن مخاطب باشد، و خواه مطلوبٌ منه آن غائب باشد و خواه مطلوبٌ منه آن متكلم باشد. ـ : زائد باشد كه در اين صورت به مجرد تقويت و تأكيد كلام آورده مي شود. (لاروس، ج 2، ص 1747)
«ايْمُ» = أيْمُنُ و أيْمَنُ و أيْمِنُ : اسمي است که براي قسم به کار مي رود و مبني بر رفع است. گاهي برخي از حروف آن حذف و گفته مي شود : أيْمُ اللهِ، إيْمُ اللهِ، ومُ اللهِ، ومِ اللهِ : سوگند به خدا. ( لاروس ، ج 1 ، ص 407 )
« لَ» : گاهی غير عامل است ، و در اين صورت همواره مفتوح است و به هفت وجه آورده می شود : 1. لام ابتداء که دو فايده از آن حاصل می شود : تأکيد مضمون جمله و اختصاص دادن مضارع به زمان حال ، و در دو موضع داخل می شود : أ . مبتدا < لأنتم أشدُّ رَهبَةً : هر آينه شما از جهت ترس سخت تريد > ( قرآن ) . ـ ب . خبر إنّ و در اين صورت بر سه چيز داخل می شود : 1) اسم < إنّ ربِّی لسميع الدُّعاء : همانا پروردگارم شنونده ی دعا است > ( قرآن ) . 2) فعل مضارع به جهت شباهتش به اسم < إنّ ربّک ليَحکمُ بينهم : همانا پروردگارت ميان آنان حکم می کند > ( قرآن ). 3) ظرف < إنّک لَعلی خُلُق عظيم : همانا تو بر خويط بزرگ هستی > ( قرآن ) . ( لاروس ، ج 2 ، ص1745 )
«أَنَا» = ضمير رفع منفصل براي متكلّم وحده ي مذکر و مؤنث، مثنّي و جمع آن : نحن. ( لاروس ، ج 1 ، ص 330 )
عادَ ـُ عَوداً و عَودَةً ومَعاداً : گرديد، از افعال ناقصه و مانندِ کانَ است که بر انتقال از حالتي گذشته به حالتي آينده دلالت مي کند « عاد فلانٌ شيخاً»: فلاني پير شد، در حاليکه پيش از اين پير نبود. ـ للشيء و اليه : به سوي آن چيز بازگرديد. «عاد اليَّ منه مکروه» بديي از او به من رسيد. «عاد إلي قومه»: پس از دوري نزد قوم خود برگشت. ـ عَوداً ﻫ : به آن عادت کرد. ـ ﻫ : او را باز گردانيد. ـ عَوْداً و عِياداً الشيءَ : براي بار دوم به آن چيز پرداخت و آن را از سر گرفت. . (لاروس، ج 2، ص 1408-1407)
معني فارسي الفاظ خطبه 10 از جلد اول نهج البلاغه آموزشي(ص 98)
إستَجْلَبَ إسْتِجْلاباً ﻫ = خواستار جلب کردن آن به طرف خود و دست يافتن به آن شد
«الخَيْل» = گروه اسبان، مجازاً به معني سواران
«الرَّجِل» = پياده، جمع راجِل
لَبَّسَ تَلْبيساً الشَّيءَ = عيب آن چيز را فرو پوشانيد. ـ عَلَيهِ الاَمرَ= کار را بر او دَرهم و بَرهم ومشتبه کرد.
اَفْرَطَ اِفْراطاً = از حدّ کمال در گذشت. ـ الْاِناءَ اَوِ الْحَوْضَ = ظرف يا حوض را چندان پر کرد که لبريز شد.
مَتَحَ – مُتُوحاً = با دلو از چاه آب کشيد. ـ اَلْماتِح = اسم فاعل
صَدَرَ ـُـِ صَدْراً ومَصْدَراً ﻫ عَنِ الْمَکانِ = او را از آن جا بازگردانيد. ـ اَصْدَرَ اِصْداراً ﻫ عَنِ الاَمرِ = او را از آن کار بازداشت. ـ ﻫ عَن کَذا = او را از آن بازگردانيد. (المنجد)
شرحنهجالبلاغه(مدرسوحيد)
10
و من خطبة له عليه السّلام
الا و انّ الشّيطان قد جمع حزبه، و استجلب خيله و رجله، و انّ معى لبصيرتى، ما لبّست على نفسى، و لا لبسّ علىّ، و ايم اللّه لأفرطنّ لهم حوضا انا ماتحه، لا يصدرون عنه، و لا يعودون اليه،
«اللّغه»
حزب- جماعت استجلب- جلب- يجلب- با دو فتحه- آنچه از شهرى بشهرى مىآورند، استجلب- استجلابا- خيل- سواران- رجل- با فتح راء- جمع- راجل- مثل- ركب- جمع- راكب- سفر- جمع- سافر- لبّس- تلبيسا- پنهان داشتن- در هم آميختن، ايم- ايمن- اسم است كه استعمال مىشود در قسم، و ملتزم شده رفعش همزهاش- وصل- اشتقاقش- از يمن- بمعنى بركت، و كوفيّين- مىگويند: همزهاش قطع تخفيفا مىگويند: و ايم اللّه- بحذف همزه- و نون- و گاهى مىگويند: م اللّه- با ضمّ- م اللّه- با كسر، افرطنّ- از باب افعال- بمعنى- افرط المزاده- پر كرد ماتح- مايح- هر دو بمعنى آب كشيدن از چاه است، اما ماتح كسيرا گويند
از سر چاه آب كشد، مايح- كسيرا گويند نازل مىشود بچاه و دلو را پر ميكند صدر- برگشتن از آب،
«الاعراب»
الا- حرف تنبيه و تحقيق است، افاده تحقيق ميكند- مركّب است از همزه استفهام- استفهام انگارى- و لاء نفى- افاده تحقيق ميكند افاده ثبوت مىنمايد، و زمخشرى- گفته: چون در اين مثابه است، جمله ما بعدش مانند ما بعد قسم باشد نحو- الا انّ اولياء اللّه لا خوف عليهم و لا هم يحزنون، ايم اللّه- مبتداء و مرفوع و خبرش محذوف است- عبارتست- ايم اللّه قسمى لأفرطنّ اگر ثلاثى باشد حوضا منصوب است بنزع خافض- حوضا- مفعولش است اى- الى حوض، لام- لهم- لام تقويه است- نحو- يؤمن للمؤمنين، و ممكن است لام علّت باشد- لأفرطن لهم حوضا- اى لأجلهم، انا ماتحه- مبتداء و خبر است، لا يصدرون- لا يعودون- جمله حاليّه يا صفت حوض است،
«المعنى»
بدانكه اين خطبه از جملات خطبه بيست دوّم است، و تمام خطبه انشاء اللّه تعالى آنجا نقل مىشود، پس از آنكه طلحه و زبير پيمان شكنى كردند، الا انّ الشّيطان قد جمع حزبه، آگاه باش شيطان جمع كرده حزب و ياران خود را، و استجلب خيله و رجله- و جلب كرده سوارگان و پيادگان خود را و انّ معى لبصيرتى- همانا من در دين و اموراتم با بصيرت مىباشم كه از زمان پيامبر ص بينا و با بصيرتم، ما لبّست على نفسى- نفس خود را ملتبس و شكّ آلود نكردهام باطل را به حقّ نديدهام، و لا لبسّ علىّ- به فريب ديگران حقّ را نپوشانيدهام، و ايم اللّه لأفرطنّ لهم حوضا انا ماتحه- قسم بخدا سبقت و پيشدستى ميكنم بايشان بحوضى كه پر كننده آن حوض منم- يعنى حوض جنگ و دليرى را بايشان نشان مىدهم، شارح بحرانى- گفته: استعاره كرده لفظ- «أفرط حوض» را بجمع لشكر و تهيه اسباب جنگ، و كنايه كرده از- انا ماتحه- فرمانده و سر لشكرى را و با اين جمله تهديد موكّد كرده بايشان كه عارف و آشنا بودند بشجاعت مولى و مفعول- ماتح- محذوف شده- انا ماتح مائه- لا يصدرون عنه و لا يعودون اليه- چنان حوضى كه و حوض جنگ بر پا ميكنم كه باز نگردند و بسلامت نرهند، و بر نگردند بسوى آن كسانى كه فرار كرده ديگر در فكر برگشتن نباشد،
( شرحنهجالبلاغه(مدرسوحيد)، ج 2 ، صفحهى 353- 351)