متن، ترجمه، جدول اعراب، نكات مهم صرف و نحو ، معاني الفاظ و اسناد اعراب خطبه 11 نهج البلاغه(تصحيح شده
ترجمه ي فارسي خطبه 11
و از سخنان آن حضرت عليه السّلام است
هنگامي كه در روز جنگ جمل پرچم را به پسرش محمّد حنفيّه مي داد، به او فرمود :
اگر كوه ها جنبيدند تو حركت نكن. دندان هايت را به هم بفشار. جمجمه ات را به خداوند بسپار. پايت را در زمين محكم و استوار كن. چشمت را به دورترين صفوف دشمن بدوز، و چشمت را از غير وظيفه ات فرو انداز، و بدان كه ياري از جانب خداوند سبحان است.
(ترجمه فرشته (زهرا) بصراوي، جلد اوّل نهج البلاغه آموزشي، ص 20)
سخنى از آن حضرت (ع)
به پسرش، محمد بن حنفيّه، هنگامى كه در جنگ جمل رايت را به دست او داد.
اگر كوهها متزلزل شوند، تو پايدار بمان. دندانها را به هم بفشر و سرت را به عاريت به خداوند بسپار و پايها، چونان ميخ در زمين استوار كن و تا دورترين كرانههاى ميدان نبرد را زير نظر گير و صحنههاى وحشت خيز را ناديده بگير و بدان كه پيروزى وعده خداوند سبحان است.
(ترجمهنهجالبلاغه(آيتى)، صفحهى 57)
وَ مِن كَلام لَهُ عَلَيْهِ السّلام
لِابْنِــــــهِ مُحَمّدِ بْنِ الحَنَفِيةِ لَمّا اَعْطــــاهُ
|
جار و مجرور |
مضاف اليه |
بدل كل از كل |
ظرف زمان |
ماضي، فعال |
مفعول به اول |
|
متعق به محذوف |
محلا"مجرور |
مجرور به تبعيت از مبدلٌ منه |
مبني بر سكون |
[هو] فاعل |
محلا"منصوب |
الرَّايةَ يَوْمَ الجَمَلِ : تَزُولُ الْجِبَالُ وَ لَا تَزُلْ . عَضَّ
|
مفعول به دوم |
ظرف زمان |
مضاف اليه |
مضارع |
فاعل |
حرف عطف |
فعل نهي |
فعل امر |
|
منصوب |
منصوب و مضاف |
مجرور |
مرفوع |
مرفوع |
مبني بر فتح |
مجزوم،[انتَ]فاعل |
[أنتَ]فاعل |
عَلَى نَاجِذِ كَ. أَعِرِ اللَّهَ جُمْجُمَتَـــكَ. تِدْ
|
جار و مجرورمتعلق به عَضَّ |
مضاف اليه، محلا"مجرور |
فعل امر |
مفعول به اول |
مفعول به دوم |
مضاف اليه |
فعل امر |
|
ناجِذِ : مجرور به حرف جرّلفظاً ومفعول به ومنصوب محلا" |
[أنتَ]فاعل |
منصوب |
منصوب |
محلا"مجرور |
[أنتَ]فاعل | |
فِي الْأَرْضِ قَدَمَـــكَ. ارْمِ بِـــــــبَصَــــرِ كَ
|
حرف جر |
مجرور |
مفعول به |
مضاف اليه |
فعل امر |
جار و مجرور متعلق به ارْمِ |
مضاف اليه |
|
جار و مجرور متعلق به تِدْ |
منصوب |
محلا"مجرور |
[أنتَ]فاعل |
مفعول به و محلا" منصوب |
محلا"مجرور | |
أَقْصَى الْقَوْمِ، وَ غُضَّ بَــصَــرَكَ، وَ اعْلَمْ
|
ظرف مكان |
مضاف اليه |
حرف عطف |
فعل امر |
مفعول به |
مضاف اليه |
حرف عطف |
فعل امر |
|
منصوب و مضاف |
مجرور |
غُضَّ :معطوف به ارْمِ، [أنتَ]فاعل |
منصوب |
محلا" مجرور |
اعْلَمْ :معطوف به غُضَّ، [أنتَ]فاعل | ||
أَنََّ النَّصْرَ مِنْ عِنْدِ اللَّهِ سُبْحَانَــــهُ.
|
حروف مشبهة بالفعل |
اسم أنَّ |
حرف جر |
مجرور، مضاف |
مضاف اليه |
مفعول مطلق نوعي |
مضاف اليه |
/// |
|
مبني بر فتح |
منصوب |
جار و مجرور متعلق به [يكون] |
مجرور |
براي [اُسَبِّحُ] |
محلا"مجرور |
/// | |
نكات مهم صرف و نحو خطبه 11
بدل
بدل، تابعي كه جانشين كلمه ي پيش از خود مي شود و مقصود اصلي از حكمي است كه در جمله بيان مي شود. مانند : سَقَطَ السَّقْفُ نِصْفُهُ (نصف سقف فرو افتاد.)
توضيح :
[در اين مثال حكمِ سقوط به (السّقف) نسبت داده شده، در حالي كه مقصود اصلي بيان سقوط نصف سقف (نِصفُه) مي باشد.]
تركيب : [سَقَطَ، فعل ماضي، مبني بر فتح. السَّقْفُ، فاعل و مرفوع، علامت رفع آن ضمه است. نُصْفُهُ، مضاف و مضاف اليه، بدل و به خاطر تبعيت از السقفُ مرفوع مي باشد. در اين مثال «السقفُ» مبدلٌ منه و متبوع و «نصْفُهُ» بدل و تابع ناميده مي شود.] (حميد محمدي، نحو متوسطه، ج2، ص 219)
اقسام بدل
بدل بر چهار قسم است :
- بدلِ كلّ از كلّ ، بدلي كه به جاي تمام مبدلٌ منه مي آيد، مانند : جاءَ سعيدٌ اَخُوك (سعيد ـ برادرت ـ آمد.)
تركيب : [جاءََ، فعل ماضي، مبني بر فتح. سعيدٌ، فاعل، مبدلٌ منه (متبوع) و مرفوع به ضمه،اَخوكَ، بدل كل از كل و تابع، مرفوع به خاطر تبعيت از رفع (سعيدٌ) و علامت رفع آن (واو) است.]
- بدل جزء از كل، بدلي است كه جزئي از مبدَلٌ منه باشد، مانند : اِنْكَسَرَ عليٌّ رَأْسُهُ (علي سرش شكست.)
[رَأسُهُ، بدل جزء از كل است، زيرا سر جزئي از (علي) كه مبدل منه است مي باشد و (رأسُ) مرفوع است به خاطر تبعيت از اعراب (عليٌ).]
- بدل اشتمال، بدلي است كه بيان كننده يكي از متعلقات مبدلٌ منه است و مبدٌ منه نسبت به آن شمول دارد. مانند : اَعْجَبَني عليٌ شَجاعَتُهُ (علي ـ شجاعتش ـ مرا به تعجب انداخت.)
[شجاعتُه، بدلِ اشتمال است زيرا نه جزء علي و نه كلّ آن است بلكه يكي از متعلقات او بشمار مي آيد.]
- بدل مُباين، بر دو قسم است :
- بدل غلط، بدلي است كه اشتباهاً به جاي مبدلٌ منه آمده باشد. مانند : رَأيْتُ علياً، سعيداً (علي را (نه، بلكه) سعيد را ديدم.)
- بدل بِداء، (يا پشيماني)، بدلي است كه براي «مبالغه» مي آيد، مانند : حَبيبي قَمَرٌ، شَمْسٌ (دوست من ماه است (نه) خورشيد است.)
(حميد محمدي، نحو متوسطه، ج2، ص 220)
* بدل تفصيل
گاه بدلي آورده مي شود كه هدف از آن «تفصيل و توضيح» كلمه ي مجمل و مختصرِ پيش از آن است. مانند :
اَلْكَلِمَةُ عَلي ثَلاثَةِ اَقْسامٍ : اِسْمٍ وَ فِعْلٍ وَ حَرْفٍ
اين نوع بدل همان بدل «جزء از كل» است.
(حميد محمدي، نحو متوسطه، ج2، ص 221)
افعال دو مفعولي
افعال دو مفعولي به دو دسته تقسيم مي شوند :
- دسته اول :
افعالي كه دو مفعول آنها در اصل «مبتدا و خبر» بوده است و در اصطلاح «افعال قلوب» ناميده مي شوند، اين افعال نيز بر دو دسته اند :
- افعالي كه دلالت بر علم و يقين دارند : عَلِمَ ـ رَأي ـ وَجَدَ
- افعالي كه دلالت بر ظن و گمان دارند : ظَنَّ ـ حَسِبَ ـ خالَ ـ زَعَمَ
مانند : عَلِمْتُ زيداً عادِلاً (زيد را عادل يافتم.)
ظَنَنْتُ سَعيداً عالِماً (سعيد را دانشمند پنداشتم.)
(حميد محمدي، نحو متوسطه، ج2، ص 115)
- دسته دوم :
دسته دوم افعالي هستند كه دو مفعول آنها در اصل مبتدا و خبر نبوده است، اين افعال غالباً داراي معني (عطاء و بخشش) هستند، مانند :
اَعْطي (داد) اَسْكَنَ (جاي داد) كَسي، اَلْبَسَ (پوشاند) اَطْعَمَ (خوراند) سَقي (نوشاند) سَمّي (نام نهاد) وَهَبَ، مَنَحَ (بخشيد) رَزَقَ (روزي داد) مثال :
وَهَبَ اللهُ الاِنسانَ الْحُرِيَّةُ (خداوند به انسان آزادگي بخشيد.) [اللهُ : فاعل، الانسانَ : مفعول به 1، الحُريَّةَ : مفعول به 2 ]
اَنّا اَعْطَيْناكَ الْكَوْثَرَ (اي پيامبر! ما به تو خير فراواني ارزاني داشتيم.) [كاف، مفعول به اول و محلاً منصوب. الكوثرَ، مفعول به دوم و منصوب علامت نصب آن فتحه]
(حميد محمدي، نحو متوسطه، ج2، ص 116)
مفعول مطلق
مفعول مطلق، مصدري است از لفظ يا معناي فعل كه پس از فعل براي تأكيد يا بيان نوع و يا بيان عددِ آن مي آيد.
پس مفعول مطلق بر سه قسم است : تأكيدي ـ نوعي ـ عددي
موارد حذف عامل مفعول مطلق
عامل مفعول مطلق در پاره اي موارد از روي قياس و قانون خاص حذف مي شود و مفعول مطلق از آن عامل نيابت مي كند، در اينجا به برخي از آن موارد اشاره مي شود :
- هر گاه جمله حاوي «امر و نهي» باشد و مصدر جانشين فعل گردد. مانند :
صَبْراً لا جَزَعاً ! كه در اصل بوده اتس : اِصْبِرْ صَبْراً و لا تَجْزَعْ جَزَعاً. (صبر كن صبر كردني و بي تابي مكن بي تابي كردني.)
- هر گاه جمله «دعائي» باشد، مثل اينكه در پاسخ شخصي كه به ما آب مي بخشد بگوئيم : سَقْياً و رَعْياً كه اصل آن بوده است : سَقاكَ اللهُ سَقْياً و رَعاكَ اللهُ رَعْياً (خدا ترا سيراب كند سيراب كردني و نگهدارت باشد نگهدار بودني.)
- هر گاه مفعول مطلق بعد از «استفهام» قرار گيرد تا «سرزنش يا تعجب و يا تأسف» را برساند، مانند : أَكُفْراً بعدَ هذِهِ النِّعَمِ كه اصل آن بوده است : أَتَكْفُرُ كُفْراً بَعْدَ هذِهِ النِّعَمِ ! (آيا باز هم كفر مي ورزي پس از اين همه نعمت هايي كه ارزانيت شده!)
(حميد محمدي، نحو متوسطه، ج2، ص 124)
· حذف سماعي
عامل مفعول مطلق بطور «سماعي» نيز حذف مي شود و مفعول مطلق از آن نيابت مي كند، مانند :
سَمْعاً و طاعَةً كه اصل آن بوده است : اَسْمَعُ سَمْعاً و اُطيعُ طاعَةً (مي شنوم شنيدني و فرمان مي برم فرمان بردني.)
(حميد محمدي، نحو متوسطه، ج2، ص 125)
ترجمه فارسي الفاظ خطبه 11 از لاروس
«الجَبَل» : مصـ و ـ : كوه. ج : جِبال و أجْبُل و أجْبال «و تري الجِبالَ تحسبها جامدةً و هي تمرّ مرّ السّحاب : و كوه ها را مي بيني و آنها را ساكن مي پنداري در حالي كه همچون ابر مي گذرند» (قرآن). ـ : سرور قوم كه با او راي زنند و مشورت كنند. ـ : عزيز. گرامي. بلند مرتبه. ـ : استوار و ثابت. پاي برجا. ـ : بخيل. «ابنة الجبل» : مار. بلا. مرگ. پژواك. «دويك الجبل» : بخور مريم. و «دويك الجبل» : هدهد. «أنف الجبل» : دماغه كوه. ( لاروس ، ج 1 ، ص 719 )
عَضَّ ـَـ عَضّاً و عَضِيْضاً هـ و بِهِ و عَلَيهِ = آن را به دندان گرفت. گزيد. ـ الشَّيءَ = ملازم آن چيز شد و بدان چنگ زد. «عليكم بسنّتي و سنّة الخلفاء من بعدي عَضُّوا عليها بالنواجذ : بر شماست كه سنت من و جانشينان مرا حفظ كنيد و آن را با چنگ و دندان نگهداريد» (حديث). ـ هـ الزّمانُ : روزگار بر او سخت شد. ـ هـ بلسانه : آن را با زبان گرفت. «عضّ علي يده» : پشيمان شد. دستش را از ندامت گزيد «و يومَ يعضُّ الظالمُ علي يديه : و روزي كه ستمكار از ندامت دستهايش را بگزد» (قرآن). (لاروس، ج 2، ص 1459)
«كَ» = الكاف، بيست و دومين حرف از حروف هجا كه مونث و قمري و در حساب جُمّل برابر با عدد 20 است. جمع آن كافات و منسوب بدان كافيّ است.ـ حرف جرّ و داراي پنج معني است : 1. تشبيه «زيد كالاسد : زيد مانند شير است». ـ 2. تعليل، گروهي اين معني را صحيح دانسته ولي اكثرا" آن را نفي كرده اند «و اذكروه كما هداكم : او را براي آنچه به شما داده است ياد كنيد» (قرآن). ـ 3. استعلاء «أصبحت كخيرٍ : بر نيكي روز كردم». ـ 4. مبادرت و ابتدا، در صورتي كه به ما متصل شود «سَلِّ كما تدخل و صَلِّ كما يدخل الوقت : همين كه داخل شدي سلام كن و همين كه هنگام نماز فرا رسيد نماز بخوان»، و اين يكي از معاني دور و نادر «ك» است. ـ 5. تأكيد، در اين صورت زائد است «ليس كمثله شيء : چيزي همانند او نيست»(قرآن). ـ : ضمير منصوب براي مذكر و مونث است «أحبَّك النّاس : مردم تو رت دوست داشتند» ـ : حرف خطاب است و محلي از اعراب ندارد و به اسم اشاره «ذلك» و ضمير منصوب منفصل «إيّاك و إيّاكما» و برخي از اسماء افعال مي پيوندد، همچون «رويدك» و «حسبك» . (لاروس، ج 2، ص 1682)
أعارَ إعارَةً عينَ الماء أوالركيَّة : چشمه ي آب و چاه را پر خاك و مسدود كرد. ـ ت الدابَّةُ حافِرَها : ستور سم خود را برگردانيد. ـ الفرسَ : اسب را رها ساخت تا به هر جا كه خواهد برود و ـ هـ : اسب را فربه گردانيد [اجوف يائي]. ( لاروس ، ج 1 ، ص 231 )
«الله» : نام ذات واجب الوجود. خداي سزاوار پرستش. اصل آن إلاه به معني معبود است، أل بر اين كلمه داخل و همزه براي تخفيف حذف شده است [به هنگام ندا همزه أل به صورت قطع خوانده مي شود و يا ألله گفته مي شود]. «للهِ أبوكَ» و «للهِ درُّكَ» : آنچه كه كردي و يا آوردي بسي بزرگ و ارجمند است. اللهُمَّ : اي بار خدا. نداي ذات الهيّت است و اصل آن يا ألله است كه حرف ندا حذف شده و در عوض ميم مشدّد به جهت تعظيم در آخر آمده است. اين لفظ در سه مورد به كار مي رود : 1. براي نداي محض «اللهُمَّ ارحمني : خدايا بر من رحم كن» ـ 2. براي ايراد استثناي نادري كه در اثبات آن از خدا ياري خواسته شود «لا أزورك اللهُمَّ إذا لم تدعني : از تو ديدار نخواهم كرد مگر آنكه مرا دعوت نكني» ـ 3. براي تمكين و استوار ساختن جواب در نفس شنونده مانند : «اللهُمَّ نعم : البته كه آري.» در پاسخ كسي كه از تو مي پرسد «أيوسف قائم؟ آيا يوسف ايستاده است؟». ( لاروس ، ج 1 ، ص 306 )
«اَلجُمْجُمَة» : کاسه ي سر يا استخواني که در آن دماغ است. ـ : سر. ـ : انسان. ـ : رئيس و مهتر قوم. ـ : كاسه ي چوبين. ـ : گونه اي پيمانه. ـ : چاه در شوره زار. ـ : چوبي كه بر سر آن آهن گاوآهن باشد. ج : جَماجِم. ( لاروس ، ج 1 ، ص 762 )
« فِي » : حرف جرّ که : 1. برظرفيّت دلالت دارند وبه معنی بيان يا دَر ، می آيد < عبدالله فی الدّار : عبدااله در خانه است > يا به معنی درون می آيد < الخلّ فی الزِّق : سرکه درون خيک است > ـ 2. به معنی بر می آيد < لاصلبنّکم فی جذوع النّخل : بر روی شاخه های خرما شما را به دار می کشم > ( قرآن ) ـ 3. به معنی با می آيد < يذرَؤُکم فيه : شما را با آن افزون می کنيم > ( قرآن ) . ـ 4. به معنی سوی می آيد < و أدخِل يدک فی جيبک تخرُج بيضاء : دستت را به سوی گريبانت در آورد که سفيد نورانی بيرون آيد > ( قرآن ) ـ 5. به معنی بعد می آيد < مضی عليه شهران فی سنتين : پس از دو سال دو ماه نيز بر او گذشت > ـ 6. برای تعليل می آيد < حُبِس فی ذنبه : برای گناهش زندانی شد > ـ 7. برای مصاحبت است < خرج فی قومه : همراه با قوم خود آمد > ـ 8. برای مقايسه است < و ما علمی فی بحره إلّا قطرةً : دانش من در برابر دريای علم او قطره ای بيش نيست > . ( لاروس ، ج2 ، ص 1596 )
«الارْضُ»: زمين، كره زمين. اين كلمه هم بر تمامي زمين و هم بر پاره اي از آن اطلاق مي شود، زمين اسم جنسي است كه مونث و مفرد ندارد. ج : اَرْضُون و اَرَضُون و آراض و اَراض.- «علم الارض»: زمين شناسي.-: هر آنچه كه دو پاي تو روي آن استوار گردد و قرار گيرد.-: من النعل: كف يا تخت كفش.- : اسفل قوائم ستوران كه بر روي زمين قرار مي گيرد. كف سم ستوران.- : سرگيجه و لرزه «اَزُلزلت الارضُ ام بي ارضٌ: آيا زمين مي لرزد يا من سرگيجه و لرز دارم». «من كنت له ارضاً: كسي كه من مطيع او هستم»، و اين جمله براي اظهار تواضع به كار مي رود. « ان ضُرِب فاَرضٌ: از ضربه ديدن يا كتك خوردن ترسي ندارد». «ابن الارض: مسافر و غريبي كه براي او پدر و مادري نشناسند». «بعل الارض: باران». «نبات الارض: جوي ها و رودها». «ذهب بين سمع الارض و بصرها: او به جايي ناشناس و نامعلوم رفت». «هو في سمع الارض و بصرها: او بلند آوازه و مشهور است». «لا ارضَ لك: براي تو سرزمين و ميهني نيست»: كلمه تحقير است مانند «لا اب لك» و «لا اُمَّ لك». و «هو اعرف بشمس ارضه: او به وضع سرزمينش داناتر و آگاه تر است.» (لاروس، ج1، ص 126)
«القَدَم» : پا [مونث و مذكر است]. ج : أقْدام. ـ : پيشي. تقدّم. ـ : سابقه ي كار. پيشينه. ـ : دليري و بي باكي. ـ : كار نيك يا بدي كه انسان عرضه كند. ـ من الرِّجال : مرد دليري كه در جنگ پيشاپيش ديگران باشد و به دشمن پشت نكند [براي مفرد و جمع و مذكر و مونث يكسان به كار مي رود] . ـ : پا كه مقياس اندازه ي انگليسي و برابر با 3/1 يارد و 47/30 سانتي متر است. ( لاروس ،ج 2 ، ص 1620 )
رَمَي –ِ رَمْياً و رِمايةً الشَِيءَ و بِالشَّيءِ : آن چيز را افکند يا پرتاب کرد «رمي اسّهم عن أوعلي القوس : تير از كمان انداخت». ـ اَلْمَکانَ : آهنگ آن جا کرد. ـ اللهُ له : خداوند او را ياري داد. ـ هـ بكذا : او را به چيزي عيب كرد و متهم ساخت. «رَمي بحبله علي غاربه» : او را رها كرد و آزاد گذاشت. ـ علي الخمسين : از پنجاه بيشتر شد. ـ المالُ : مال بسيار شد. ـ به علي البلد : او را بر آن شهر مسلّط و والي گردانيد. ـ هـ «اللهُ في كذا من أعضائه» : خدا فلان اندام او را به فلان درد مبتلا كند. ( لاروس ، ج 1 ، ص 1094 )
«بِ» : حرف جر است و معني آن پيوستگي حقيقي است مانند «اَمْسَكَت بِخالد: خالد را گرفتم» و يا مجازي مانند «مَرَرَت بخالد : از نزد خالد گذشتم». باء در موارد زير به كار مي رود : 1. براي متعدّي كردن فعل لازم «ذهب الله بنورهم : خداوند روشنايي آنان را برد» (قرآن) – 2. براي استعانت « قَطَعْتُ بِالسِّكين : به مدد كارد بريدم» - 3. براي سببيّت « فكلّاً اَخَذْنا بذنبه : پس هر كس را به سبب گناهش مواخذه مي كنيم» (قرآن) – 4. براي مصاحبت به معني مع (با) «ادخلوها بسلامٍ آمنين: در آييد آن ها را به سلامتي و ايمن از مرگ» (قرآن) – 5. براي ظرف زمان «نجّيناهم بسَحَر : ايشان را در سحر نجات داديم» (قرآن)، و براي ظرف مكان «و لقد نصركم الله ببدر: و به تحقيق خداوند شما را در بدر ياري كرد» (قرآن) .( لاروس، ج 1، ص 410)
«البَصَر» : مصـ به معني نگاه. نظر. ديد. ـ : حسّ بينايي. چشم. ـ : قوّه ي ادراك و دريافت و بينش. ج : أبصار. ـ : عضو بينايي. چشم. ( لاروس ،ج 1 ، ص 462 )
«الاَقْصَي» اسم تفضيل : دور. دورتر. دورترين جاي. «سبحانَ الذي أسْري بِعَبْدِهِ ليلاً من المسجدِ الحرام إلي المسجدِ الاقصي : پاك و منزه است آنكه به شب بنده اش را از مسجد حرام به مسجد أقصي برد» (قرآن)، مونث آن قُصْوَي و قُصْيا، است. ج : أقاصي. ـ من الجمال : شتري كه كناره ي گوش آن بريده باشد. ج : قُصْو. «الحدّ الاقصي» : پايان و نهايتي كه چيزي ممكن است بدان برسد. دور ترين حدّ، بيشينه. ضدّ «الحدّ الادني» : نزديك ترين حدّ و مرز. كمينه. ( لاروس ، ج 1 ، ص 278)
«القَوْم» : گروه مردان «أَقَوْمٌ آل حصنٍ أم نساء : آيا آل حصن گروه مردانند يا زنان» (زهير). ج : أَقْوام. «قَوْم الرّجل» : خويشاوندان مرد. «هم قَوْمٌ علينا» : آنان دشمنان ما هستند. ـ : ملت. خلق. گروهي از مردم كه داراي زبان و سنتها و فرهنگ و منافع مشترك باشند. ( لاروس ،ج 2 ، ص 1676 )
غَضَّ ـَِـ غَضاضَةً و غُضُوضَةً النباتُ و غيرُه : گياه و جز آن سرسبز و شاداب شد. ـ ـُـ غَضّاً و غِضاضاً و غَضاضَةً طَرفَه و من طرفه أو صوتَه و من صوته : چشم خود را پايين انداخت يا صدايش را پايين آورد «و اغضُض من صوتك : صدايت را پايين بياور» (قرآن). ـ الغُضنَ : شاخه را شكست ولي آن را جدا نكرد. ـ الشَّيءَ : آن چيز را كم كرد «لا أغضُّك درهماً : درهمي از تو كم نخواهم كرد». ـ غَضّاً و غَضاضَةً من فلانٍ : فلاني از مقام و منزلت خود فرو افتاد. «غَضّ بصره» : چشم خود را از ديدن نامحرم بازداشت. «غضّ طرفَه لفلانٍ» : ناپسندي هاي فلاني را تحمل كرد و از آنها چشم پوشي نمود. ( لاروس ،ج 2 ، ص 1529 )
اَعْلَمَ إِعْلاماً هـ الامرَ و بالاَمر : او را از آن كار آگاهي و خبر داد. ـ نفسَه : خود را در جنگ به علامت دلاوري و شجاعت نشان كرد. ـ الفرسَ : به آن اسب در جنگ پشم رنگين بست تا باز شناخته شود. ـ علي كذا من الكتاب و غيره : بر آن جاي كتاب يا جز آن علامت يا نشان گذارد. ـ الثوبَ : براي لباس عَلَم يعني نشان و تراز ساخت. ( لاروس ،ج 2 ، ص 245 )
«أَنّ» : حرف تاكيد(به درستي و راستي) و نفي كننده انكار وشك و از حروف مشبّه به فعل است كه اسم خود را منصوب و خبر خود را مرفوع مي كند و در اول سخن واقع نمي شود و ما بعد آن به تاويل مصدر مي رود مانند «سرّني اَنَّك نَجَحت : پيروزي تو مرا خوشحال گردانيد» .گاهي اَنَّ مخفف مي گردد و ليكن عمل آن باقي مي ماند. ( لاروس، ج 1، ص 374)
«النَّصْر» : مصـ و ـ : گروه ياري دهنده. ياريگران. «رجلٌ نَصْرٌ و قومٌ نَصْرٌ : مرد يا قوم ياريگر». ـ : باران. ( لاروس ،ج 2 ، ص 2051 )
« مِنَ » : حرف جرّ است و به صورتهای زير به کار می رود : 1 . برای ابتدا در زمان . ـ 2 . برای تبعيض . ـ 3 . برای بيان جنس است و بيشتر يا پس از < ما > درمی آيد و يا پس از < مهما > . ـ 4 . برای تعليل . ـ 5 . برای بدل . ـ 6 . فصل و تميز که در اين صورت بر سر متضادّ دوم درمی آيد . ـ 7 . مترادف با < عَن > . ـ 8 . مترادف با < باء > . ـ 9 . مترادف با < فی > . ـ 10 . موافق با معنی < عند > . ـ 11 . مترادف با < رُبّما > است و آن در هنگامی است که به ماء زائده متّصل شود . ـ 12. مرادف با < علی > . ـ 13 . برای مجاوزت . ـ 14 . برای تأکيد عموم است که در اين صورت بايد زائد و پيش از آن نفی يا نهی يا استفهام به هل و پس از آن اسم نکره باشد . ( لاروس ،ج 2 ، ص 1971 )
«عِنْد» [ضمّ و فتح عين نيز جايز است] : اسم است براي مكان حضور خواه حقيقي و خواه مجازي. و براي زمان حضور نيز بكار مي رود. ظرف است و گاهي مجرور به حرف جر مِنْ مي باشد. دو كلمه هست كه به معناي عند آورده مي شود : لَدي به طور مطلق و لَدُن در صورتي كه محل آغاز هدفي باشد. عند از دو جهت بر لدي ترجيح دارد : نخست اينكه عند ظرف است براي أعيان و معاني كه اين دو امر در لدي ناممكن است. دوم اينكه مي توانيم بگوييم «عندي مالٌ : مالي دارم» خواه آن مال نزد گوينده باشد و خواه نباشد، در حالي كه نمي توانيم بگوئيم «لدي مالٌ : مالي دارم» مگر آنگاه كه مالي نزد گوينده باشد. عند در معاني زير به كار مي رود : 1. اعتقاد «عندي أنّه من المخلصين : من عقيده دارم كه او از پاكان است». ـ 2. مُلك (مالكيت) «عندي مال : مالي دارم». ـ 3. حكم و نظر «عندي هذا أفضل من هذا : به نظرم اين از اين برتر است». ـ 4. فضل و احسان «لئن أصبحت سيِّداً فمن عندك : اگر مهتر شوي از فضل و احسان تو است». ـ 5. اغراء و تحريك «عندَك زيداً : زيد را بگير»و در اين صورت اسم فعل است.( لاروس ،ج 2 ، ص 1494 )
«السُّبْحان» : مصـ و ـ : در مورد تعجب به كار مي رود. «سُبحان اللهِ» : خداوند را از هر آنچه كه شايسته ي جلال او نيست پاك و مبرّا مي گردانم. «سُبحانَ من فلان» : از فلاني در شگفتم. ( لاروس، ج 2، ص 1166)
«هُ» : ضمير غايب است و در موقع نصب و جر به كار مي رود« قال له صاحبه و هو يحاوره: دوستش در حالي كه با او سخن مي گفت به او گفت » و اين ضمير پس از كسره يا ياء ساكني كه ماقبل آن الف نباشد مكسور و در غير اين دو مورد مضموم است.- : حرف است براي غيبت، و آن هاء در اِيّاه است. - : هاء سَكْت است و براي بيان حركت يا حرف لاحق مي شود«ماهِيَهْ» ، «هاهُناهْ» و «وازَيْداهْ». - : هاء تانيث است مانند «رَحْمَة» در حالت وقف.( لاروس، ج 2، ص 2098)
معني فارسي الفاظ خطبه 11 از جلد اول نهج البلاغه آموزشي(ص 99)
اَلرّاية = نشانه اي که نصب شود تا مردم آن را ببينند.- درفش. بيرق. عَلَم. پرچم. ج = راي و رايات
زالَ –ُ زَوْلاً الشَّيءُ = آن چيز جنبيد.- زَوْلاً و زَوالاً و زُوُولاً و زَوِيلاً و زَوَلاناً = رفت و از جاي خود دور گرديد. سپري و نابود شد.
عَضَّ – عَضّاً و عَضيضاً هـ و بِهِ و عَلَيهِ = آن را به دندان گرفت و گزيد.- الشَّيءَ = ملازم آن چيز شد و بدان چنگ زد.
النّاجِذ = دندان عقل- عَضَّ عَليَ ناجِذِهِ = به کمال بلوغ رسيد و استحکام يافت.- عَضَّ عَلي ناجِذيهِ = بر کار شکيبايي ورزيد.
اَعارَ اِعارَةً الشَّيءَ و مِنَ الشَّيءِ = آن چيز را به او عاريه داد. (المنجد)
اَلجُمْجُمَة = کاسه ي سر يا استخواني که در آن دماغ است.- سر. ج = جَماجِم
وَتَدَ يتِدُ وَتْداً و تِدَةً الْوَتَدُ = ميخ محکم و استوار شد. الْوَتَدَ = ميخ را محکم و استوار کرد. [لازم و متعدّي است].
رَمَي –ِ رَمْياً و رِمايةً الشَِيءَ و بِالشَّيءِ = آن چيز را افکند يا پرتاب کرد.- اَلْمَکانِ = آهنگ آن جا کرد.
شرحنهجالبلاغه(مدرسوحيد)
11
و من كلام له عليه السّلام
«لابنه محمّد بن الحنفيّه لمّا اعطاه الراية يوم الجمل»
تزول الجبال و لا تزل، عضّ على ناجذك، اعر اللّه جمجمتك تد فى الأرض قدمك، ارم ببصرك اقصى القوم، و غضّ بصرك و اعلم انّ النّصر من عند اللّه سبحانه،
«اللغّه»
زال- يزول- زوالا- از باب نصر- دور كرد از جاى و برگردانيد، عّض- يعضّ- عضّا- از باب- تعب- و منع- بمعنى امساك، ناجذ- دندان آخر كه دندان عقل مىگويند- بعد از بلوغ مىآيد، و بعضى- گفته- بهمه- ضرسها- نواجذ مىگويند، اعر- اعار- يعير اعارة- امر است از باب افعال- مثل- اقم- جمجمه- كاسه سر- تد- وتد- يتد- امر است مثل- عد- از وعد، ارم- رمى- يرمى- رميا- امر است، غضّ- يغضّ- مثل- مدّ يمدّ- امر است، زال- يزول- زوالا،
«الاعراب»
تزول- فعل است- جبال- فاعل- مفعولش محذوف- اى عن مكانها- لا تزل نهى است- بضمّ زاء واو عين كلمه بالتقاء ساكنين افتاده مثل لا تقم- مفعولش محذوف- اى عن مكانك، سبحان- علم است به تسبيح- اضافه شده بفاعل- يا بمفعول-
«المعنى»
تزول الجبال و لا تزل- اگر كوهها از جايش حركت نمايد حركت مكن جمله- خبريّه است بمعنى انشاء- متضمّن معنى شرط- افاده معنى مبالغه مىنمايد در ميدان جنگ و پيكار ثابت و محكمتر از كوهها باش، عضّ على ناجذك، دندان بدندان محكم و سخت بگير (چه) گفتهاند: دندان بدندان سخت فشردن موجب سختى استخوانهاى سر مىشود، وصيّت مىنمايد بآن تا قوى و شديد باشد- عبده- گفته: كنايه است از حميّة- زيرا كه عادة انسان در حال- اشتداد و غضب بر دشمن و وقت حميّة دندان بدندان فشارد، اعر اللّه جمجمتك- بذل كن- عاريه ده كاسه سرت را بخداوند- در طاعت و يارى بحق- در شرح معتزلى- گفته: ممكن است گفته شود- در لفظ- اعاره اشعار است باين كه در اين جنگ كشته نمىشود (چه) اعاره- مردود و بصاحبش بر مىگردد اگر مىفرمود- بع اللّه جمجمتك- اشعار مىبود بشهادت، تد فى الأرض قدمك- ثابت كن قدمت را در زمين- مانند- وتد- كه مستلزم طمائنيّه قلب و ناشى از شجاعت و دليرى است، ارم ببصرك اقصى القوم- چشم بگشا و سر بلند نگه كن به آخر قوم (چه) دليران و قهرمانان- همّت بآخر لشكر گمارند و در صدد حمله بقوم مىباشند بخلاف ضعيفان و بيدلان كه دلها مىتپد قدرت چشم گشائى و نظر ندارند، غضّ بصرك- چشم از لمعان و تبريق شمشيرها بپوش (چه) خوف و هراس در نگيرد، بى اعتناء حمله كن مانند شيران دژ خشم، و اعلم انّ النّصر من عند اللّه سبحانه، بدانكه نصرت و يارى از جانب خداوند سبحان است- ان ينصركم اللّه فلا غالب لكم، در اين جمله تعليم كرده شش خصلت را از آداب جنگ، محمّد بن حنفيّه- فرزند على امير المؤمنين ع اشتهارش بابن الحنفيّه از- آنست كه مادرش خوله بنت جعفر بن قيس از قبيله بنى حنفيّه- است، و باذن پيامبر ص مخصوص شده به- ابو القاسم (چه) كسى كه نامش محمّد باشد حقّ مكنّى بابى القاسم ندارد، معتزلى- گفته: اختلاف است در امرش- بعضى گفتهاند مادرش از- سباياى بنو حنفيّه كه خالد بن وليد- در ايّام خلافت ابى بكر- جنگيده- و از سهم مغنم به على ع رسيده، و بعضى- گفتهاند: در ايّام رسول اللّه ص پيامبر ص امير المؤمنين ع را به يمن فرستاده و يمنىها كه با عمرو بن معديكرب مرتّد شده بودند، از سباياى آن جنگ است كه از سهم على ع شده و پيامبر فرموده،: اگر بياورد فرزندى نامش را نام من بگزار و كنيهاش كنيه من، پس از از وفات فاطمه عليها السّلام- فرزندى زائيده شد- محمّد نام گزارد، و اهل تحقيق- گفتهاند: و قولشان اظهر است- كه بنى اسد به بنى حنفيّه حمله كردند، در خلافت ابى بكر- خوله دختر جعفر را- سبى كرده آوردند (بمدينه على ع از ايشان بخريد- قبيلهاش خبر دار شدند آمدند به پيشگاه على ع و حالشان را بيان كردند، على ع آزادش كرد سپس تزويجش نمود- محمّد از او زائيده شد، و على ع محمّد را در جنگها پيش قدم مىفرستاد، حسن و حسين ع را مانع از اقدام مىشد بمحمّد گفته شد: كه چرا پدرت تو را بجنگها روانه مىنمايد حسنين را وا مىدارد، گفتا: آنها چشمان پدرم هستند و من دست راستش، با دست از چشم دفاع ميكنند، در روز جمل محمّد از حمله باز ايستاد، على با پرچم حمله ور شده- اركان لشكر جمل را پراكنده كرده پرچم را بمحمّد داد و فرمود (امح الأولى بالأخرى) و انصار با توست، و بهمدستى خزيمه بن ثابت ذا الشّهادتين و جمعى از انصار كه بسيارشان اهل بدر بودند حملههاى پياپى كرد لشكر جمل را پراكنده كرد، و ابلى بلاء حسنا- خزيمة بن ثابت بعلى ع گفت: اگر غير از محمّد امروز بود همانا قوم خالى از عار نبود و لئن كنت خفت عليه الجبن و هو بينك و بين حمزه و جعفر لما خفناه- در بحار- در روز جمل نيزهاش را داد بمحمّد و گفت: با اين نيزه قصد نما- جمل را» حمله ور شده- قبيله بنو ضبّه كه در اطراف جمل بودند- مانع شدند برگشت بسوى پدرش، حسن ع نيزه را از دست محمّد گرفته قصد جمل كرد، و جمل را با نيزه بزد و برگشت بسوى پدرش و نيزه خون آلود بود، رخسار محمّد پريشان شد- امير المؤمنين ع فرمود: لا تأنف فانّه اين النّبىّ و انت ابن علىّ، بدانكه جنگ جمل روز جمعه دهم جمادى الاخرة سال سى و شش هجرت است پس از آنكه لشكر از هر دو طرف آراسته شد پرچم را بمحمّد بن حنفيّه داد،- از اوّل صبح تا زوال آفتاب اصحاب جمل را موعظه و منا شده مىفرمود و بعايشه فرمود: خداوند امر كرده در خانهات قرار بگيرى از خدا بترس برگرد و بطلحه و زبير فرمود: زنهاى خود را در خانه پنهان كرديد، زوجه پيامبر ص را- بيرون كشيده بجنگ آورديد، گفتند: آمدهايم براى طلب خون عثمان و امر را بشورى واگذارى، عايشه درع پوشيده و هودجش را با درع پوشانيده- و هودج بمثابه پرچم اهل بصره بود، على ع به زبير فرمود: ياد دارى كه پيامبر ص فرمود: آيا على را دوست مىدارى إلخ و على ع در ميان صفها همى گرديد، عايشه گفت: بنگريد همانا رفتارش مانند رفتار پيامبر است در روز بدر قسم بخدا منتظر زوال است، على ع فرمود يا عايشه عمّا قليل ليصبحنّ نادمين، مردم در انتظار جنگ بودند، امير المؤمنين ع نهى مىنمود و مىگفت: خدايا شاهد باش كه عذر تمام كردم، و سپس قرآن را در دست گرفت و گفت كيست آنكه بخواند بايشان و ان طائفتان من المؤمنين اقتتلوا فاصلحوا بينهما- «مسلم مجاشعى» گفت: بمن فرمود: دستهايت بريده مىشود و كشته مىشوى، گفتا: قبولم است اين كمتر است در راه خدا، قرآن را گرفته اهل جمل را دعوت كرد بسوى خدا دست راستش بريده شد بدست يسار گرفت آنهم بريده شد با دندان گرفت تا كشته شد، مادرش در مرثيهاش گفته:
يا ربّ انّ مسلما اتيهم بمحكم التّنزيل اذ دعاهم
يتلو كتاب اللّه ان يخشاهم فرمّلوه رمّلت لحاهم
در اين حال على ع فرمود الان جنگ و ضراب در رسيد، بمحمّد گفت حمله كن- تزول الجبال إلخ حمله كرد از هر جانب تير و خدنگ مىرسيد، حمله كن حملههاى پياپى ميكرد- على ع
اطعن بها طعن ابيك تحمد لا خير فى الحرب اذا لم توقد
بالمشرفىّ و القنا المسدّد و الضّرب بالخطىّ و المهنّد
امر كرد با شتر آن هم حمله كرد هلال بن وكيع سر لشكر ميمنه جمل را گشت عبد اللّه يثربى آمد و مىگفت:
يا ربّ انّى طالب ابا لحسن ذاك الذّى يفرق حقا بالفتن
على ع مبارز شده مىفرمود:
ان كنت تبغى ان ترى ابا لحسن فاليوم تلقاه مليّا فاعلمن
با يك ضربت كارش را در ساخت، بنو ضبّه حملهور شدند، عمرو بن يثربى هم رجز مىخواند، عمّار مبارز شده از اسبش در كشيد، و از پايش كشيده مىآورد بسوى على ع، برادرش در آمد رجز خوان على ع مبارز شده و مىفرمود:
يا طالبا فى حربه عليّا يمنحه ابيض مشرفيّا
با شمشير زده نصف سرش را بينداخت، عبد اللّه بن خلف خزاعى كه صاحب منزل عايشه بود در بصره صدا زد و گفت آيا با من مبارز مىشوى على ع فرمود و اى بر تو از مرگ چه راحت دارى مىدانى كه كيستم، گفتا: اى پسر ابي طالب- از كبريالت در گزر و رجز خواند:
ان تدن منّى يا علىّ فترا فانّنى دان اليك شبرا
نزديك شده با شمشير زد و سرش را پرانيد، عبد اللّه بن نهشل آمد- آنهم كشته شد، و طلحه مردم را تحريص به جنگ ميكرد و مىگفت عباد اللّه الصّبر الصّبر، مروان بن حكم- همانا امروز از طلحه خون عثمان را دريافتم تيرى انداخت از زانويش خورد و بابن عثمان نگريست گفت يكى از قاتلين پدرت را كشتم سپس امير المؤمنين ع حمله به بنى ضبّه كرده كه در اطراف جمل بودند- ما- كان الّا كرماد اشتدّت به الرّيح فى يوم عاصف، زبير از جنگ رو گردانيده، و ابن جرموز دنبالش گرفته- إلخ و بعايشه گفتند: كه طلحه كشته شد و زبير از جنگ كنار شد- بيا مصالحه كن گفت كار از عتاب گذشته سپس جلوتر آمد على ع محزون شده و گفت: انّا للّه و انّا اليه راجعون- كسان از پشت يكديگر مىآمدند و از جلو شتر مىگرفتند تا نود و هشت نفر كشته شد، اشتر- كعب بن سوده و عمير غنوى- و عبد اللّه بن عتاب را كشت و در ميدان جولان ميكرد و رجز مىخواند، عبد اللّه بن زبير مبارز شده اشتر با نيزه زد و بزمين افكنده بالاى سينهاش نشست تا بكشد، ابن زبير فرياد بر آورد اقتلونى و مالكا از هر طرف بسوى وى حملهور شدند، ويلش كرده سوار اسب شد، چون سوارش ديدند همه پراكنده شدند، و تيرها بهودج همى رسيد مانند جناح نسر يا درع قنفذ شد، امير المؤمنين عليه السّلام فرمود: ما ارى يقاتلكم غير هذا الهودج- شتر را پى كنيد كه شيطان است، و بمحمّد بن ابى بكر فرمود بنگر وقتى كه شتر را پى كردند، پرستار خواهرت باش شتر را پى كردند، مردى از بنى ضبّه حاملش شده تا شتر در افتاد على ع آمد بعايشه فرمود: آيا پيامبر اين طور امرت كرده گفتا:- يا ابا الحسن ظفرت فاحسن و ملكت فاسمح بمحمّد بن ابى بكر فرمود: شانك اختك- كسى به نزد وى نيايد غير از تو، محمّد بخواهرش گفت: ما فعلت بنفسك عصيت ربّك و هتكت سترك ثمّ ابحت حرمتك، و تعرّضت للقتل- سپس او را بخانه عبد اللّه بن خلف خزاعى برده و گفت: تو را قسم بخدا امر از عبد اللّه بن زبير خبرى بيار- يا مجروح است يا كشته گفت در هدف اشتر بود- محمّد بر گشته ابن زبير را دريافت او را نشانيده، و گفت: اى شوم اهل بيتش و او را آورد بنزد عايشه صيحه كشيد و گفت: برادر جان برايش از على ع امان بگير، آمد امان گرفت و برگشت و گفت: امان گرفتم باو وقعه جمل از ظهر جمعه شروع شد، وقت غروب تمام شد، و بيست هزار نفر از اهل بدر، و اهل بيعت شجره و صحابه با على ع بود و با عايشه سى هزار نفر بود از اهل مكّه، كلبى- گفته: روز جمل بيست هزار نفر كشته شد- از اصحاب على ع هزار و هفتاد نفر، و امير المؤمنين عليه السّلام از همه اهل جمل عفو و مال و اولادشان را سبى ننمود، مانند رفتار پيامبر با اهل مكّه، سپس عايشه را با سى نفر زن كه آنها مانند مردان عمامه بسته بودند روانه مدينه كرد،
( شرح نهج البلاغه(مدرس وحيد)، ج 2 ، صفحات 362 – 354)