ترجمه فارسي خطبه 14

و از سخنان آن حضرت عليه السلام است

درباره همان مطلب فرمود:

زمينتان نزديك به آب، و دور از آسمان است. سبك عقل، و بي خرد شده ايد. شما هدف هايي براي تيرانداز، و خوراكي براي خورنده، و شكاري براي حمله وريد.

(ترجمه ی فرشته (زهرا)بصراوی ، ج1 ، ص22)

  سخنى از آن حضرت (ع) در همين معنى

سرزمينتان به آب نزديك است و از آسمان دور. مردمى سبك عقل هستيد و بردباريتان سفيهانه. آماج هر تير بلاييد و طعمه هر خورنده و شكار هر كس كه بر شما تاخت آورد.

                         (ترجمه‏نهج‏البلاغه(آيتى)، صفحه‏ى 61)

 

 جدول اعراب الفاظ خطبه 14

و من كلام له ( عليه‏السلام  ) في مثل ذلك‏

           أَرْضُــــكُمْ            قَرِيبَةٌ          مِنَ         الْمَاءِ   ،     بَعِيدَةٌ         مِنَ       السَّمَاءِ.

مبتدا

مضاف اليه

خبر اول

حرف جر

مجرور

خبر دوم

حرف جر

مجرور

مرفوع

محلا" مجرور

مرفوع

جار و مجرور متعلق به قريبةٌ

مرفوع

جار و مجرور متعلق به بعيدةٌ

       خَفَّتْ            عُقُولُـــكُمْ                وَ           سَفِهَتْ            حُلُومُــكُمْ .             فـ

فعل ماضي

فاعل

مضاف اليه

حرف عطف

فعل ماضي

فاعل

مضاف اليه

حرف عطف

مفرد مونث غايب

مرفوع

محلا" مجرور

مبني بر فتح

مفرد مونث غايب

مرفوع

محلا" مجرور

فاء تفريع

     أَنْتُمْ        غَرَضٌ             لِـــــنَابِلٍ                   وَ            أُكْلَةٌ              لِـــآكِلٍ

مبتدا

خبر اول

حرف جر

مجرور،‌ اسم فاعل

حرف عطف

خبر دوم

حرف جر

مجرور،‌ اسم فاعل

محلا" مرفوع

مرفوع

جار و مجرور متعلق به غَرَضٌ

مبني بر فتح

مرفوع

جار و مجرور متعلق به اُكْلَةٌ

       وَ       فَرِيسَةٌ           لِـــصَائِلٍ.

حرف عطف

خبر سوم

حرف جر

مجرور،‌ اسم فاعل

مبني بر فتح

مرفوع

جار و مجرور متعلق به فَرِيسَةٌ

  

نكات مهم صرف و نحو خطبه 14

مبتدا و خبر

مبتدا اسمي است مرفوع و مجرّد از عوامل لفظي كه مدلول جمله به آن اسناد داده مي شود و خبر اسمي است مرفوع كه معناي جمله را تمام مي كند و با مبتدا جمله ي اسميه ي مفيدي را تشكيل مي دهد «العلمُ نافعٌ».

(لاروس، ج 1، ص بيست و دو)

احكام مبتدا و خبر

در اصل بايد مبتدا معرفه و خبر نكره باشد مگر اينكه ابتدا كردن به نكره جايز باشد و آن در موقعي است كه افاده ي شمول يا تخصيص كند «انسانٌ خيرٌ من حيوان»، «هل أحدٌ في البيت»، «تلميذٌ مجتهدٌ زارنا»، «كتابٌ في الاَدب خيرُ كتاب»، «زيادةٌ في الخير خيرٌ»، «كتيِّبٌ هذّبني». گاهي خبر معرفه است و آن در صورتي است كه مبتدا معرفه باشد «يوسُفُ رئيسُنا».

(لاروس، ج 1، ص بيست و دو)

موارد وجوبي تقدم خبر بر مبتدا

اصل در مبتدا اين است كه مقدّم بر خبر باشد. اين ترتيب در موارد زير مراعات نمي شود و تقديم خبر بر مبتدا واجب مي گردد :

  1. هرگاه خبر ظرف يا جار و مجرور و مبتدا نكره باشد «عندي كتابٌ»،
  2. هرگاه خبر اسم استفهام باشد «أين البيتُ»،
  3. هرگاه مبتدا محصور باشد «ما عادلٌ إلّا الله»،
  4. هرگاه مبتدا مشتمل بر ضميري باشد كه به خبر برگردد «في الدار صاحبُها».

(لاروس، ج 1، ص بيست و دو)

انواع خبر

خبر يا مفرد است «العلمُ زينٌ» يا جمله «الكتابُ درسُه مفيدٌ» يا شبه جمله «الكتابُ في البيت».

(لاروس، ج 1، ص بيست و دو)

 حذف مبتدا يا خبر

هرگاه «نشانه و قرينه اي» در كلام باشد ممكن است مبتدا يا خبر حذف شود، مثلاً كسي مي پرسد : كَيْفَ حالُكَ ؟ پاسخ مي دهيم : جَيِّدٌ (خوب است.) كه در اصل بوده است : حالي جَيِّدٌ (حالم خوب است.)

 (حميد محمدي، نحو متوسطه، ج2، ص66 )

نيابت از خبر

هرگاه صفت پس از نفي يا استفهام قرار گيرد و در اسم بعد از خود عمل كند، مبتدا است و ما بعد آن به وسيله ي آن مرفوع و از خبر بي نياز است «ما عارفٌ أخوك الدّرسَ و ما عالمٌ أنت بحالي».

(لاروس، ج 1، ص بيست و دو)

مطابقت خبر و مبتدا

هر گاه خبر «مشتق» باشد، در «عدد» و «جنس» با مبتدا مطابقت مي كند، يعني اگر مبتدا «مفرد» باشد خبر به صورت مفرد و اگر «مثني» باشد خبر به صورت مثني و اگر «جمع» باشد خبر به صورت جمع استعمال مي شود، و نيز اگر مبتدا «مذكر» باشد، خبر نيز مذكر، و اگر «مونث» باشد خبر نيز مونث خواهد بود. مانند :

هٰذا طالبٌ ـ هٰذانِ طالبانِ ـ هٰؤلاء طالبونَ

هٰذِهِ طالبَةٌ ـ هاتان طالبتانِ ـ هٰؤلاء طالباتٌ

هر گاه خبر «جامد» باشد مطابقت مبتدا و خبر لازم نيست، مانند : اَلْعُلَماءُ سِراجُ الْاُمَّةِ (دانشمندان مشعل فروزان امت اند.)

 (حميد محمدي، نحو متوسطه، ج2، ص 64)

ضمير فصل و عماد

گاهي بين مبتدا و خبر «ضمير منفصلي» قرار مي گيرد كه «تأكيد كننده ي نسبت» براي مبتدا است؛ و به آن ضمير «فصل و عماد» گويند، مانند : عليٌّ هو العالمُ ـ اولئك هم المفلحونَ

  • تبصره

ضمير فصل و عماد در عدد (مفرد، مثني و جمع بودن) و جنس (مذكر و مونث بودن) با مبتدا مطابقت مي كند، مانند :

الرَّجُلَ هُوَ الْعالِمُ ـ الرَّجُلانِ هُما الْعالِمانِ ـ الرِّجالُ هُمُ الْعالِمُونَ (آن مردان براستي دانشمندند)

الْمَرْأَةُ هِيَ الْعالِمَةُ ـ الْمَرْأَتانِ هُما الْعالِمَتانِ ـ النِّساءُ هُنَّ الْعالِماتُ (آن زنان براستي دانشمندند)

  (حميد محمدي، نحو متوسطه، ج2، ص 67)

 

معني فارسي الفاظ خطبه 14 از لاروس

«الاَرْضُ»: زمين، كره زمين. اين كلمه هم بر تمامي زمين و هم بر پاره اي از آن اطلاق مي شود، زمين اسم جنسي است كه مونث و مفرد ندارد. ج : اَرْضُون و اَرَضُون و آراض و اَراض.- «علم الارض»: زمين شناسي.-: هر آنچه كه دو پاي تو روي آن استوار گردد و قرار گيرد.-: من النعل: كف يا تخت كفش.- : اسفل قوائم ستوران كه بر روي زمين قرار مي گيرد. كف سم ستوران.- : سرگيجه و لرزه «اَزُلزلت الارضُ ام بي ارضٌ: آيا زمين مي لرزد يا من سرگيجه و لرز دارم». «من كنت له ارضاً: كسي كه من مطيع او هستم»، و اين جمله براي اظهار تواضع به كار مي رود. « ان ضُرِب فاَرضٌ: از ضربه ديدن يا كتك خوردن ترسي ندارد». «ابن الارض: مسافر و غريبي كه براي او پدر و مادري نشناسند». «بعل الارض: باران». «نبات الارض: جوي ها و رودها». «ذهب بين سمع الارض و بصرها: او به جايي ناشناس و نامعلوم رفت». «هو في سمع الارض و بصرها: او بلند آوازه و مشهور است». «لا ارضَ لك: براي تو سرزمين و ميهني نيست»: كلمه تحقير است مانند «لا اب لك» و «لا اُمَّ لك». و «هو اعرف بشمس ارضه: او به وضع سرزمينش داناتر و آگاه تر است.» (لاروس، ج1، ص 126)

 

«القَريب»: نزديك [براي مذكر و مونث و مفرد و مثني و جمع به كار مي رود] «اِنَّ رحمة اللّه قريب: همانا آمرزش خدا نزديك است» (قرآن).- : خويشاوند. ج : اَقْرِباء.- : يكي از بحور شعر فارسي. بحر قريب. (لاروس، ج2، ص 1633)

 

« مِن» : حرف جرّ است و به صورتهای زير به کار می رود : 1 . برای ابتدا در زمان . ـ 2 . برای تبعيض . ـ 3 . برای بيان جنس است و بيشتر يا پس از < ما > درمی آيد و يا پس از < مهما > . ـ 4 . برای تعليل . ـ 5 . برای بدل . ـ 6 . فصل و تميز که در اين صورت بر سر متضادّ دوم درمی آيد . ـ 7 . مترادف با < عَن > . ـ 8 . مترادف با < باء > . ـ 9 . مترادف با < فی > . ـ 10 . موافق با معنی < عند > . ـ 11 . مترادف با < رُبّما > است و آن در هنگامی است که به ماء زائده متّصل شود . ـ 12. مرادف با < علی > . ـ 13 . برای مجاوزت . ـ 14 . برای تأکيد عموم است که در اين صورت بايد زائد و پيش از آن نفی يا نهی يا استفهام به هل و پس از آن اسم نکره باشد. (لاروس ،ج 2 ،  ص 1971)

 

«الماء»: آب. «الماء العذب» : آب شيرين، آب آشاميدني، آب گوارا. «الماء المِلْح»: آب شور. «الماء الثقيل»: آّب سنگين. «الماء المعدنيّ»: آب معدني. «الماء المقطّر»: آب مقطّر. «الماء العَسِر»: آبي كه به سبب املاح بسيار مانند كلسيم و منيزيم، صابون در آن به آساني كف نمي كند. آب سنگين. آب پر ملح. «الماء اليَسِر»: آبي كه صابون در آن به آساني كف مي كند. آب كم ملح. آب شيرين. «ماء الزّهر»: عرق بهار، عرق گل. گلاب. «ماء الجنين»: مايع لزجي در رحم كه جنين در ميان آن قرار دارد. «ماء الوجه»: آبرو. «ماء الشّباب»: روشني چهره و تازگي جواني. «ماء السّيف»: برق و درخشندگي شمشير. «مائ اللحم»: خون. «الماء الاَزرق»: بيماري آب سياه (چشم). (لاروس، ج2، ص 1801)

 

«البَعيِد»: دور، ضدّ قريب: نزديك «اولئك ينادون من مكان بعيد: آنان از جايي دور ندا كرده مي شوند» (قرآن).- : ظرف مكان «و ما هي من الظالمين ببعيد: و او از ستمكاران به دور نيست» (قرآن).- : دور شونده و فاصله گيرنده «اولئك في ضلال بعيد: آنان در گمراهي دور شونده اند» (قرآن).- : آنكه با تو هيچگونه نزديكي نداشته باشد. بيگانه. ج : بُعَداء و بُعُد و بُعْدان. (لاروس، ج1، ص 472)

 

«السّماء»: آسمان. ج: سَماوات.- : هر آنچه بر بالاي سر انسان قرار گيرد و انسان در سايه آن در آيد مانند: سقف خانه و ابر و درخت.- من الفرس: پشت اسب.- : زواق خانه.- : گياه.- : باران «يُرسِلُ السّماءَ عليكم مِدْراراً: باران را در حاليكه ريزان است بر شما فرو مي فرستد» (قرآن). ج : اَسمِيَة و سُمِيّ. «سماءُ الرُّؤية»: نام فلك البروج. (لاروس، ج2، ص 1210)

 

خَفَّ –ِ خَفّاً و خِفَّةً الشيءُ: آن چيز سبك شد.- الميزانُ: يك كفه ترازو از كفه ديگر بالاتر ايستاد.- المطرُ و نحْوُه: باران و مانند آن كم شد.- خُفوفاً القومُ: آن قوم كم شدند.- فلان ٌ علي القُلوب: دلها به فلاني آرامش يافت و او را پذيرفتار شد.- عقلُه: سبك عقل و نادان شد.- ت حالُهُ: بد حال و تنگدست شد. (لاروس، ج1، ص 926)

 

«العَقْل» : مصـ و - : عقل. خرد. «العقل النظريّ»: عقل نظري. «العقل العمليّ»: عقل عملي. «العقل الفعّال» عند الفلاسفة: عقل فعّال. «العقل المنفعل»: عقل منفعل.- : قلب.- : ديه. خون بها.- : قلعه. پناهگاه. ج : عُقُول. (لاروس، ج2، ص 1472)

 

«  وَ » : الواو، بيست و هفتمين حرف از حروف هجاء و مونث است، ج : واوت. واو از حروف قمري و در حساب جُمَّل برابر با عدد 6 است. منسوب به آن واوي است. واو در كلمه يا حرف اصلي است مانند واو در وَقَفَ، يا زائد است مانند واو در حَسُود، يا بدل است مانند واو در يُوذِّن كه بدل از همزه ي يُؤذِّن است.  واو به صورتهای زير مي آيد : 1 . حرف عطف برای مطلق جمع است و چيزی را بر مصاحبش عطف می کند . 2 . حرف استيناف است . 3 . واو حاليه است و بر جمله ی اسميه داخل می شود و واو ابتداء نيز ناميده می شود و بر جمله ی فعليه داخل می شود . 4 . واو جزاء است و بر سر مضارع منصوب در می آيد تا آن را به اسم ماقبل عطف دهد و شرط آن اين است که پيش از فعل نفی يا طلب باشد . 5 . واو معيّت که واو مفعول معه نيز ناميده می شود . 6 . واو قسم است و فقط بر سر اسم ظاهر در می آيد و به عامل محذوفی متعلّق است . 7 . واو زائده است . 8 . واو رُبَّ است و فقط بر سر اسم نکره در می آيد و به مابعد خود متعلّق است . 9 . واو داخل بر جمله ی موصوف برای تأکيد اتّصال آن جمله به موصوف خود و بيان اينکه اتّصاف آن به صفت خود امری ثابت است . 10 . واو ضمير مذکّر است . 11 . واو فصل است مانند واو عَمرو در حالت رفع و جرّ تا با عُمَر اشتباه نشود ، و واو فارقة است مانند واو أُولئک  و أُولیَ  تا با إليک و إلی اشتباه نشود ، و واو سابقه است برای دعا پس از نفی . 12 . عطف مقدّم بر متبوع خود از روی ضرورت . 13 . عطف مخصوص بر جوار . ( لاروس ، ج 2 ، صص 2149 و 2150)

 

سَفِهَ ـَـ سَفْهاً نَصيبَهُ : بهره ي خود را فراموش كرد. ـ نَفْسَهُ : نفس خود را خوار و حقير كرد. ـ الشَّرابَ : در خوردن شراب كوركورانه زياده روي كرد. ـ سَفَهاً : از او كارهاي بي خردانه سر زد. ـ عليه : خود را در مورد او به ناداني زد. (لاروس، ج2، ص 1195)

 

«اَنْتُم»: ضمير رفع منفصل براي جمع مخاطب، مفرد آن: اَنْتَ است. (لاروس، ج1، ص 339)

 

«الغَرَض»: مصـ و-: هدف. خواسته. قصد «فهمتُ غَرَضَك : مقصودت را فهميدم».- : نشانه اي كه به طرف آن تيراندازي كنند. هدف. ج : اَغْراض. (لاروس، ج2، ص 1523)

 

«لِ» : عامل جرّ و با هر اسم ظاهري مجرور است جز با مستغاثي كه بلافاصله پس از «ياء» آمده باشد كه در اين صورت مفتوح است مانند : «يا لَزيدٍ : اي زيد درياب» و همچنين با هر ضميري مفتوح است مانند : «لَكَ و لَه و لَنا و لَهُم» جز با ضمير ياء متكلم كه در اين صورت مكسور است. لام جرّ به معاني زير آورده مي شود : 1. استحقاق كه در اين صورت ميان اسم معني و ذات واقع مي شود «الحمدلله و الهزّة له : سپاس و بزرگواري خدا راست». ـ 2. اختصاص «الجنّة للمؤمنين و جهنّم للكافرين : بهشت از آن مومنان و جهنم از آن كافران است». ـ3. مالكيت «له ما في السّموات و ما في الارض : آنچه در آسمانها و در زمين است از آن اوست» (قرآن). ـ4. تمليك «جعل لكم من انفسكم أزواجاً : براي شما از نفسهايتان جفت هايي قرار داد» (قرآن). ـ 5. تعليل «لايلاف قريش إيلافهم رحلة اشّتاء و الصّيف : براي الفت بخشيدن به قريش، الفت بخشيدن به ايشان در كوچ زمستان و تابستان» (قرآن). ـ6. تأكيد نفي، و در اين صورت لفظاً بر سر فعلي كه مسبوق به «ما كان» يا به «لم يكن» بوده و خبر از كان باشد در مي آيد «ما كان اللهُ ليُطلعَكم علي الغيب : خدا شما را بر غيب آگاهي نمي دهد» (قرآن)، و اين لام را به جهت ملازمت آن با جحد يا نفي، لام جحود ناميده اند. ـ7. به معني إلي «بأنّ ربك آوحي لها : تا اينكه پروردگارت به او وحي كرد» (قرآن). ـ 8 . به معني عَليٰ چه در استعلاي حقيقي «يَخِرّونَ للاذقان : بر روي چانه ها فرو افتند» (قرآن) و چه در استعلاي مجازي «و إن أسأتُم فلها : و اگر بد كرديد پس بر خودهايتان است» (قرآن). ـ 9. به معني في «و نضع الموازينَ القسط ليوم القيامة : و ترازوهاي عدل را در روز قيامت برپا مي داريم» (قرآن). ـ 10. به معني عن «و قال الذين كفروا للذين آمنوا لو كان خيراً ما سبقونا إليه : و كافران از (درباره ي) مومنان گفتند كه اگر خيري مي بود به سوي آن بر ما سبقت نمي گرفتند» (قرآن). ـ 11. صيروره «فالتقطه آل فرعون ليكونَ لهم عدوّاً و حَزَناً : و آل فرعون او را بر گرفتند تا براي آنان دشمن و اندوهي شود» (قرآن)، و در اين صورت لام عاقبت يا لام مآل ناميده مي شود. ـ 12. قسم و تعجّب با هم و در اين صورت اختصاص به نام خداي تعالي دارد  «لِله يبقي علي الايّام ذوحِيَد : ترا به خدا شخص تك رو در روزگار باقي مي ماند!؟». ـ 13. تعجّب مجرد از قسم و در اين صورت براي ندا به كار مي رود «فَلِلّه هذا الدّهرُ كيف تردّدا : اي خدا اين روزگار چگونه گذشت!». ـ 14. تعديه «ما أحَبّ زيد لاخيه : زيد برادرش را دوست نداشت». ـ 15. تأكيد، در اين صورت لام زائدي است كه به انواع زير به كار مي رود : أ. لام معترضه ي ميان فعل متعدي و مفعول آن «قربت لزيد :‌ به زيد نزديك شدم»، كه در اين مورد نادر و غير فصيح است. ـ ب. لام مقحمة، و آن لام معترضه اي است كه بين مضاف و مضاف اليه واقع مي شود «هذا غلامٌ لك : اين پسر تو است». ـ ج. لام تقويت، و آن لام زايدي است كه براي تقويت عاملي به كار مي رود كه يا بنا بر مؤخّر واقع شدنش در جمله تضعيف يافته مانند : «هديً و رحمةً للّذين هم لربِّهم يرهبون : هدايت و رحمتي است براي كساني كه از پروردگارشان مي ترسند» (قرآن). و يا براي فرع بودنش در عمل مانند : «مصدّقاً لما معهم : باوردارنده مرآنچه را كه با آنان است» (قرآن). ـ د. لام زائد است پس از فعل از مصدر اراده «إنّما يُريد اللهُ لِيُذهبَ عنكم الرِّجس : همانا خدا مي خواهد كه از شما پليدي را ببرد» (قرآن)، و پس از فعل از مصدر الاَمر «و أُمِرْتُ لاَعْدل بَينكم : و فرمان يافتم تا ميان شما داوري كنم» (قرآن) كه در اين صورت بر سر فعل مضارع در مي آيد و آن را به تقدير أن منصوب مي كند. (لاروس، ج2، ص 1744)

 

«النّابِل» : اسم فاعل و ـ : آنكه شتران را خوب براند. ـ : تير ساز. ـ : آنكه تير همراه خود داشته باشد. ـ : ماهر در تيراندازي. ج : نُبَّل. «هو نابلٌ إلَيِّ» : او از روي دشمني و كينه توزي به من گرايش يافته است. «اختلط الحابِلُ بالنّابِل» : مثلي است كه براي آشفتگي و در هم آميختگي كار آورند. (لاروس، ج2، ص 2006)

 

«الفَريسَة»: مونث فَريس، يعني زن آگاه به احوال اسب. زن اسب شناس. ج : فِراس.- : آنچه شير آن را دريده باشد. ج : فَرايِس. (لاروس، ج2، ص 1572)

 

 معني فارسي الفاظ خطبه 14 از جلد اول نهج البلاغه آموزشي

(ص103-102)

خَفَّ-ِ خُفُوفاً عَقْلُهُ = سبك عقل و نادان شد.

سَفِهَ –َ سَفْهاً نَصيبَهُ = بهره ي خود را فراموش كرد. – نَفْسَهُ= نفس خود را خوار و حقير كرد.

«اَلْحِلْم» = مصدر- خردمندي- خردمند شدن ضدّ "سَفِهَ" است.- بردباري- خودداري- خرد- عقل . ج = اَحْلام و حُلُوم

النّابِل= اسم فاعل- آنكه شتران را خوب براند.- تير ساز- ماهر در تيراندازي- ج = نُبَّل

اَلْاُكْلَة= خورِش،‌ خوردني- تكه، لقمه. ج = اُكَل

اَلْاَكِل= اسم فاعل، خورنده. ج = اُكَلَة

فَرَسَ –ُفَرْساً الْاَسَدُ فَريسَتَهُ = شير گردن شكار خود را خرد كرد.- اَلْفَريسَة= ج = فَرايِس- مونث فَريس = فَعيل به معني مفعول، مَفْروس است.

صالَ –ُ صَوْلاً و صَوَلاناً عَلَيْهِ = بر او حمله ور شد.- اَلْجَمَلُ = شتر گاز گرفت.- صَوْلاً و صَوْلَةً عَلَيْهِ = بر او پريد.

 

معني فارسي الفاظ خطبه 14 از سميه ياري

«خَفَّتْ» : فعل ماضي، مفرد مونث غايب، ريشه خ ف ف ، صحيح و مضاعف، ثلاثي مجرد = سبك عقل و نادان شد.

«سَفِهَتْ» : فعل ماضي، مفرد مونث غايب، ريشه س ف ه ، صحيح و سالم، ثلاثي مجرد = خود را خوار و حقير كرد.

«نابِل» : اسم فاعل، مفرد مذكر، ثلاثي مجرد = تير انداز

«صائِل» : اسم فاعل، مفرد مذكر، ثلاثي مجرد = حمله كننده

 

شرح‏نهج‏البلاغه(مدرس‏وحيد)

14

و من كلام له عليه السّلام فى مثل ذلك

ارضكم قريبة من الماء، بعيدة من السّماء، خفّت عقولكم و سفهت حلومكم، فانتم غرض لنا بل، و اكلة لاكل، و فريسة لصائل،

«اللّغه»

خفّت-  خفّ-  يخفّ-  خفة-  سبكى سفه-  يسفه-  سفها-  از باب علم-  سفه-  بضم فاء-  سفاهست سفه-  نقص عقل-  اصلش خفّت-  سفه الحق-  جهله-  حلم-  عقل-  جمع حلوم-  احلام، غرض-  نشانه-  نابل-  نبل-  ينبل-  نابل-  ذو نبل-  تير انداز-  صاحب تير-  اكلة-  اكل-  ياكل-  اكلا-  اكلة اسم است بماكول-  فريسة-  فرس-  فريسة-  و فرسا-  شكار افكندن شير، صال-  يصول-  صولا-  صولة- 

«الاعراب»

ارضكم-  مبتداء-  قريبة-  خبر-  من الماء-  متعلّق است بآن بعيدة-  خبر ثانى است-  خفّت-  فعل-  عقولكم-  فاعلش‏ - و سفهت-  عطف است به جمله-  خفّت-  عطف تفسير-  فاء-  فانّكم-  فصيحيّه-  كم-  مبتداء-  غرض لنابل-  خبرش-  اكلة لاكل-  عطف است بجمله-  غرض-  همچنين-  فريسة لصائل

«المعنى»

ارضكم قريبة من الماء-  سر زمين شما نزديكتر است بآب كه منخفض است از سر زمينهاى ديگر-  شاهد و معلوم است كه غالبا بساتين و حدايقشان در زير آب مى‏ماند، بعيدة من السّماء-  دورتر از آسمان-  اين هم معلوم است زمين منخفض، از آسمان دورتر مى‏شود، خفّت عقولكم و سفهت حلومكم، سبكتر است عقلهاى شما و ناقص است حلم شما، اشاره است بقلّت استعدادشان بدرك وجوه مصالح، و ضعف عقولشان از تدبير احوال و قيام بامر بدون تامّل و تدبّر فانتم غرض لنابل-  پس شما هدف و نشانه تير اندازانيد، و اكلة-  لاكل-  و طعمه مأكول بهر خورنده‏ايد، و فريسة لصائل-  در معرض افتراس حمله و شدّت كنندگانيد، ابن ابى الحديد-  گفته: اهل علم هيئت گفته‏اند: دورترين سر زمين از-  آسمان شهر-  ابله است، اهل بصره را وصف كرده بكم عقلى و سفاهت رأى كه موجب انحطاط رتبه است در عقايد دينيّه، و اشاره است باين كه اهليّت درك‏

وجوه مصالح را ندارند روشن‏تر دليل هست بر اين پيروى از زن (عايشه) و تابع بهيمه بودن بالخصوص نكث بيعت و پيمان شكنى امام كل ترك بيعت امام كردند، بعايشه فرمانبردار شدند، و فراموش كردند-  آيه را كه فرمود پيامبر بزنان با امر الهى كه در خانهاى خود قرار گيريد،

(شرح ‏نهج ‏البلاغه(مدرس ‏وحيد)، ج 2    ، صفحه‏ى 388-385)