ترجمه فارسي خطبه 15

و از سخنان آن حضرت عليه السّلام است

درباره ي بخشش هاي عثمان كه آن را به مسلمين بازگرداند، فرمود:

به خداوند سوگند اگر ببينم كه با آن زنان به نكاح در آمده، و كنيزكان خريداري شده اند، باز هم آن را بر خواهم گرداند، زيرا در عدالت گشايش است. و هر كس عدالت بر او سخت گردد، ستم بر او سخت تر شود.

(ترجمه ی فرشته (زهرا) بصراوی ، ج1 ، ص22)

 

سخنى از آن حضرت (ع)

 در باره زمينهايى كه عثمان در زمان خلافت خود به اين و آن داده بود

و امام (ع) آنها را به مسلمانان بازگردانيد.

به خدا سوگند، اگر چيزى را كه عثمان بخشيده، نزد كسى بيابم، آن را به صاحبش باز مى‏گردانم، هر چند، آن را كابين زنان كرده باشند يا بهاى كنيزكان. كه در دادگرى گشايش است و آنكه از دادگرى به تنگ آيد از ستمى كه بر او مى‏رود، بيشتر به تنگ آيد.

                         (ترجمه‏نهج‏البلاغه(آيتى)، صفحه‏ى 61)

 

جدول اعراب الفاظ خطبه 15

و من كلام له ( عليه‏السلام  )

فيما رده على المسلمين من قطائع عثمان رضي الله عنه‏

         وَ          اللَّهِ          لَوْ                    وَجَدْتُـــــــهُ                قَدْ          تُزُوِّجَ           بِهِ

حرف جر قسم

مجرور

حرف شرط

ماضي،فعل شرط

مفعول به

حرف تحقيق

ماضي مجهول

جار و مجرور

جار و مجرور متلق به اَقْسِمُ

مبني بر سكون

تُ فاعل

محلامنصوب

مبني بر سكون

تفعل

متعلق به تُزُوِّجَ

   النِّسَاءُ          وَ            مُلِكَ           بِهِ         الْإِمَاءُ                 لَـــــــــرَدَدْتُـــــــــــــهُ .

نايب فاعل

حرف عطف

ماضي مجهول

جار و مجرور

نايب فاعل

غيرعامل، تاكيد

ماضي

مفعول به

مرفوع

مبني بر فتح

مجرد

متعلق به مُلِكَ

مرفوع

جواب شرط، تُ فاعل

محلا منصوب

        فَــــــــــــــإِنَّ                  فِي            الْعَدْلِ         سَعَةً        وَ            مَنْ           ضَاقَ

حرف عطف

حرف مشبه بالفعل

حرف جر

مجرور

اسم انَّ

حرف عطف

مبتدا، محلاًمرفوع

ماضي، مجرد

تفريع

مبني بر فتح

جار و مجرور متعلق به خبر محذوف

منصوب

مبني بر فتح

اسم موصول

مبني بر فتح

            عَلَيْـــــهِ              الْعَدْلُ           فَــــــــالْجَوْرُ               عَلَيْــــــــــهِ           أَضْيَقُ.

جار و مجرور متعلق به ضاقَ

فاعل،مرفوع

حرف عطف

مبتدا

حرف جر

محلا مجرور

خبر،مرفوع

جمله صله، محلي از اعراب ندارد

مبني بر فتح

مرفوع

جار و مجرور متعلق به اَضْيَقُ

اسم تفضيل

ضاقَ عَلَيْهِ الْعَدْلُ : جمله محلاً مرفوع، خبر

 

 

 نكات مهم صرف و نحو خطبه 15

حروف شرط

إنْ و لَوْ حروف شرط هستند. اولي براي استقبال است اگر چه بر سر فعل ماضي در آيد و حكم آن اين است كه فعل را مجزوم مي كند. دومي براي ماضي است اگر چه بر سر فعل مضارع در آيد، ليكن فعل را مجزوم نمي كند.

( لاروس ، ج 1 ، ص سي و هفت )

حروف شرط عبارتند از : «إنْ» و «لَوْ»

  • «إنْ» براي زمان «آينده» استعمال مي شود، اگر چه بر فعل ماضي داخل شود، مانند : اِنْ ذَهَبْتَ ذَهَبْتُ (اگر بروي مي روم.)

گاهي بعد از «إنْ» حرف نفي «لا» قرار گرفته و به صورت «اِلّا» در مي آيد. مانند : اِلّا تَنْصُروهُ فَقَدْ نَصَرَهُ اللهُ (اگر پيامبر (ص) را ياري نكنيد، خداوند حتماً او را ياري خواهد كرد.) كه در اصل بوده است : اِنْ لا تَنْصُروهُ فَقَدْ نَصَرَهُ اللهُ.

  • «لَوْ» اختصاص به زمان «گذشته» دارد اگر چه بر فعل مضارع درآيد و غالباً نشان دهنده ي عدم امكان شرط است به خلاف «اِنْ» كه بر امكان شرط دلالت دارد.

مانند : لَوْ كانَ فيهِما آلِهَةً اِلّا اللهُ لَفَسَدَتا (اگر در زمين و آسمان خداياني غير از الله بود [شرط] حتماً زمين و آسمان به تباهي و نابودي كشيده مي شد [جواب]. )

در اين آيه چون وقوع شرط محال است جواب آن محال خواهد بود.

 (حميد محمدي، نحو متوسطه، ج2، ص265 )

 اسم موصول

لفظي است مبني كه جانشين مقصودي مي شود و معني آن تمام نمي گردد مگر به وسيله ي جمله اي كه پس از آن در مي آيد و صله ناميده مي شود. صله محلّي از اعراب ندارد «جاء الذي أحببته». ناچار بايد جمله ي صله ضمير غايب ظاهر يا مستتري داشته باشد كه با موصول در افراد و تذكير و فروع آن مطابقت كند، اين ضمير، عائد ناميده مي شود.

موصول دو قسم است : موصول خاص كه يك لفظ بيشتر ندارد و آن «الّذي» است كه مثني و جمع و مونث مي شود.

موصول مشترك كه الفاظ آن عبارتند از : مَنْ براي عاقل، ما براي غير عاقل، ذا براي عاقل و غير عاقل، ذا پس از من يا ماي استفهام به طور غير متصل واقع مي شود، أيّ براي عاقل و غير عاقل، أيّ معرب است و مبني نمي شود مگر آنكه مضاف باشد و ضمير واقع در صدر جمله ي صله ي آن حذف گردد «يسرُّني أيُّهم قادم، يسرُّني هو أيُّهم قادم».

( لاروس ، ج 1 ، ص بيست و پنج )

         

معني فارسي الفاظ خطبه 15 از لاروس

«وَ» : واو قسم است و فقط بر سر اسم ظاهر در مي آيد و به عامل محذوفي متعلق است «و القرآن الحكيم : سوگند به قرآن حكيم»، در اين مورد اگر واو ديگري پس از آن آورده شود براي عطف است «و التّينِ و الزّيتونِ : سوگند به انجير و زيتون» (قرآن). ( لاروس، ج 2، ص 2150)

 

«الله» : نام ذات واجب الوجود. خداي سزاوار پرستش. اصل آن إلاه به معني معبود است، أل بر اين كلمه داخل و همزه براي تخفيف حذف شده است [به هنگام ندا همزه أل به صورت قطع خوانده مي شود و يا ألله گفته مي شود]. «للهِ أبوكَ» و «للهِ درُّكَ» : آنچه كه كردي و يا آوردي بسي بزرگ و ارجمند است. اللهُمَّ : اي بار خدا. نداي ذات الهيّت است و اصل آن يا ألله است كه حرف ندا حذف شده و در عوض ميم مشدّد به جهت تعظيم در آخر آمده است. اين لفظ در سه مورد به كار مي رود : 1. براي نداي محض «اللهُمَّ ارحمني : خدايا بر من رحم كن» ـ 2. براي ايراد استثناي نادري كه در اثبات آن از خدا ياري خواسته شود «لا أزورك اللهُمَّ إذا لم تدعني : از تو ديدار نخواهم كرد مگر آنكه مرا دعوت نكني» ـ 3. براي تمكين و استوار ساختن جواب در نفس شنونده مانند : «اللهُمَّ نعم : البته كه آري.» در پاسخ كسي كه از تو مي پرسد «أيوسف قائم؟ آيا يوسف ايستاده است؟». ( لاروس ، ج 1 ، ص 306 )

 

«لَوْ» : اگر. گر. حرف و بر شش قسم است : 1. به صورت زير به كار مي رود مانند «لَوْ جِدّ لَوَجَدَ : اگر بكوشد مي يابد» و افاده ي سه امر مي كند : أ. شرطيّه، يعني ايجاد عقد سببيّت و مسبّبيت در دو جمله ي پس از خود. ـ ب. مقيّد كردن شرط به زمان ماضي و از همين جهت «لَوْ» و ما بعد آن با إنْ فرق دارد. ـ ج. امتناع، برخي آن را حرف امتناع لامتناع، يعني امتناع جواب براي امتناع شرط گويند «لو كان زيدٌ حجراً لكان جماداً : اگر زيد سنگ بود، جماد بود» ـ 2. حرف شرط براي مستقبل است و ليكن مجزوم نمي كند، مانند «لو تلتقي أصداؤنا بعد موتنا : و اگر جسدهاي ما را پس از مرگمان ديدي»، و فرق اين قسم با قسم ماقبل در اين است كه هرگاه شرط براي مستقبل باشد «لَوْ» به معني «إنْ»، و اگر شرط براي ماضي باشد «لَوْ» حرف امتناع، است و هر گاه پس از آن فعل مضارع واقع شود معني فعل ماضي مي دهد «لو يسمعون كما سمعت كلامها : اگر شنيديد همچنانكه تو سخن او را شنيدي». ـ 3. حرف مصدري و به منزله أنْ است و ليكن نصب نمي دهد و بيشتر پس از وَدَّ و يَوَدُّ واقع مي شود «ودُّوا لو تُدهنُ فيُدهنون : آرزو كردند كه نرمي كني تا نرمي كنند» (قرآن) و «يودّ أحدهم لو يعمَّر : يكي از آنان دوست دارد كه عمر داده شود» (قرآن). ـ 4. براي تمني است و جواب آن همرا با فاء و منصوب است  «لو تأتيني فتحدَّثَني : اگر نزد من آيي با من سخن مي گويي». ـ 5. براي عَرْض و مانند ألا است و جواب آن همرا با فاء و منصوب است «لو تنزل عندنا فتُصِيبَ خيراً : چرا نزد ما نمي آيي تا خوبي بيابي». ـ 6. براي تقليل است «تصدّقوا و لو بظلفٍ محرَق : صدقه دهيد اگر چه سم سوخته اي باشد». قاعده «لَوْ» اين است كه چون بر دو جمله مثبت داخل شود آن دو جمله در معني منفي مي شوند «لو جاءَني لاَكرمته : اگر نزد من مي آمد او را گرامي مي داشتم» يعني نزد من نيامد و من او را گرامي نداشتم، و چون بر دو جمله منفي در آيد آن دو جمله در معني مثبت مي شود «لو لم يستَدِن لم يُطالَب : اگر وام نمي گرفت مورد مطالبه واقع نمي شد» يعني وام گرفت و مورد مطالبه واقع شد، و چون بر سر دو جمله ي منفي و مثبت درآيد اولي مثبت و دومي منفي مي شود «لو لم يؤمن أُريقَ دُمه : اگر ايمان نمي آورد خونش ريخته مي شد» يعني ايمان آورد و خونش ريخته نشد. و اگر بر سر دو جمله ي مثبت و منفي درآيد اولي مثبت و دومي منفي مي شود «لو آمن لم يُقتَل : اگر ايمان مي آورد كشته نمي شد» يعني ايمان نياورد و كشته شد. ( لاروس، ج 2، ص 1791)

 

وَجَدَ يَجِدُ وَجْداً  و جَِدَةً و مَوجِدَةً و وِجْداناً عليه: بر او خشم گرفت.- وَجْداً بفلان: فلاني را بسيار دوست داشت.- له: براي او غمگين شد.- يَجِدُ وَجْداً و جِدَةً و وُجُوداً و وِجْداناً و اِجْداناً المطلوبَ: به خواسته خود رسيد و پس از دست دادن آن را يافت «وجدت الضّالة: گمشده را پيدا كردم». - : وُجُداً: آموخت. آگاه شد. دريافت، از افعال قلوب است و دو مفعول را نصب مي دهد «وجدتُ كلامكَ صادِقاً: سخن تو را راست يافتم».- وَُِجْداً و جِدَةً المالَ و نحوه: از مال و مانند آن بي نياز و توانگر شد. «وُجِدَ الشّيءُ عن عدمٍ» مج : چيز از عدم به وجود آمد و هست شد. ( لاروس، ج 2، ص 2162)

 

« قَدْ» : اسم مبني به معني كافي است «قَدْ زَيدٍ درهمٌ : يك درهم براي زيد بس است.» و گاهي نيز معرب مي شود چنانكه گفته مي شود «قَدُ زيدٍ درهم». - : اسم فعل به معني كافي بو يا كافي است «قَدْني درهم: يك درهم براي من بس است.». - : حرف مختصّ است به فعل متصرّف خبري مثبت و مجرد از جازم و ناصب است، اين حرف در فعل پس از خود عمل نمي كند و فقط قسم بين آن و فعل فاصله مي شود و همراه با فعل مضارع يا افده معني توقّع مي كند مانند «قد ياتي ابوك غداً: احتمالاً فردا پدرت مي آيد.» و يا تقليل مانند «قد يصدق الكذوب : به ندرت دروغگو راست مي گويد» و يا تكثير مانند «قد اشهد الغارة الشعواء : چه بسا غارت هاي پراكنده اي كه در آن حضور داشتم»، و با فعل ماضي يا افاده ي معني تحقيق مي كند مانند «قد اَفلح من تزكّي : به تحقيق كسي كه پاكي ورزيد رستگار شد» (قرآن)، و يا تقريب فعل ماضي به حال مانند « قد خطب سعيد : اندكي پيش سعيد سخنراني كرد» .( لاروس، ج 2، ص 1617)

 

زَوَّجَ تَزْويجاً هـ به و اليه : آن را با او جفت و قرين كرد.- هـ المراَةَ: آن زن را به آن مرد داد. .( لاروس، ج 1، ص 1146)

 

«النِّساء»: زنان، جمع اِمْرَاَة [از غير لفظ آن] .( لاروس، ج 2، ص 2042)

 

مَلَكَ –ُِ مَلْكاً هـ : آن را مالك شد، آن را دارا شد.- العجينَ : خمير را خوب درست كرد.- نَفْسَه: بر نگهداشت نفس خود قادر شد. مسلط بر نفس شد. – عليه اَمرَه: بر او چيره شد و استيلا يافت.- المراَةَ: با زن ازدواج كرد.-  -ِ مُلْكاً علي القوم: فرمانرواي آن قوم شد. .( لاروس، ج 2، ص 1964)

 

« لَ» : گاهي غير عامل است ، و در اين صورت همواره مفتوح است و به هفت وجه آورده مي شود : 1. لام ابتداء که دو فايده از آن حاصل مي شود : تأکيد مضمون جمله و اختصاص دادن مضارع به زمان حال ، و در دو موضع داخل مي شود : أ . مبتدا < لاَنتم أشدُّ رَهبَةً : هر آينه شما از جهت ترس سخت تريد > ( قرآن ) . ـ ب . خبر إنّ و در اين صورت بر سه چيز داخل مي شود : 1) اسم < إنّ ربِّي لسميع الدُّعاء : همانا پروردگارم شنونده ي دعا است > ( قرآن ) . 2) فعل مضارع به جهت شباهتش به اسم < إنّ ربّک ليَحکمُ بينهم : همانا پروردگارت ميان آنان حکم مي کند > ( قرآن ).  3) ظرف < إنّک لَعلي خُلُق عظيم : همانا تو بر خويي بزرگ هستي > ( قرآن ) . ـ 2. لام زائد است. ـ 3. لام جواب، و بر سه گونه است : أ. لام جواب لو، ب. لام جواب لولا، ج. لام جواب قسم. ـ 4. لام داخل بر ادات شرط براي اشعار به اينكه جواب پس از آن بنا بر قسم ماقبلش مبني است نه بنا بر شرط، اين لام را لام موطّئه نيز مي نامند از آن جهت كه جواب را براي قسم تمهيد مي كند. ـ 5. لام تعريف أل . ـ 6. لامي كه به اسم هاي اشاره لاحق شود و بر بعد يا تأكيد آن دلالت دارد و اصل آن است كه ساكن باشد همچنانكه در «تلك»، و گاهي نيز به سبب التقاء ساكنين مكسور مي شود چنانكه در «ذلك». ـ 7. لا تعجب غير جارّه. ( لاروس، ج 2، ص 1745)

 

رَدَّ –ُ رَدّاً و مَرَدّاً و مَرْدوداً و رِدِّيْدَي هـ عن كذا : او را از آن بازداشت و منصرف كرد.- هـ : او را بازگردانيد.- فلاناً: فلاني را به خطا نسبت داد.- البابَ : در را بست.- غليه الشيءَ: آن چيز را از او نپذيرفت.- اِليه جواباً: نزد وي پاسخ فرستاد.- هـ اِلي بيته: او را به خانه خود برگردانيد. «ما يَرُدُّ هذا عليك شيئاً»: اين سودي به تو نمي رساند.- الشيءَ: آن چيز را از صفتي به صفت ديگر تغيير داد «ودّ كثيرٌ من اهل الكتابِ لو يرُدّوُنَكم من بعد اِيمانِكم كفّاراً: بسياري از اهل كتاب تمنا كردند كه كاش شما را پس از ايمانتان كافران مي گردانيدند.» (قرآن) .( لاروس، ج 1، ص 1058)

 

«اِنّ» : حرف تاكيد(به درستي و راستي) و نفي كننده انكار وشك و از حروف مشبّه به فعل است كه اسم خود را منصوب و خبر خود را مرفوع مي كند «اِنَّ اللّهَ عليم خبير : همانا خداوند داناي آگاه است» (قرآن). ( لاروس، ج 1، ص 374)

 

 «العَدْل» مصـ : دادگري. داوري. انصاف، ضدّ جور: ستمگري است.-: فديه «و لا يُقبل منها عدل: و از وي فديه اي پذيرفته نشود» (قرآن).- : پايداري. استقامت.- : مانند.- : همتا.- : آهنگ در امور. قصد. -: كيل. رطل. پيمانه.- : جزا. پاداش. - : نافله. نماز نافله. - : امر ميانه كه به دور از افراط و تفريط باشد. [مونث و مذكر و مفرد و مثني و جمع در آن يكسان است] . ( لاروس، ج 2، ص 1432)

 

«الجَوْر» : مصـ و - : ستمكار، بيدادگر [مصدر است و در معني صفت براي مبالغه] .( لاروس، ج 1، ص 777)

 

«الضَّيْق» : مصـ و - : سختي. - : آنچه تحمل آن سخت باشد مانند شك و درد و اندوه. تنگي. « و لا تكُ في ضيق ممّا يمكُرون: و در تنگي مباش از آنچه آنان بدي و مكر مي كنند»‌( قرآن ). - : تنگ. ج : ضياق .( لاروس، ج 2، ص 1365)

 

 معني فارسي الفاظ خطبه 15 از جلد اول نهج البلاغه آموزشي(ص103)

«اَلْقَطيعَة»= جدايي- وظيفه. مقرري. جيره- مِنَ الشَّيءِ = قسمت جدا شده از چيزي- پاره زميني كه حكمران به كسانِ خود بخشد. ج = قَطائع (المنجد)

«اَلْاَمَة»= كنيز، زني كه بنده و مملوك باشد ج = اَمَوات و اِماء و آمٌ

وَسِعَ يَسَعُ سِعَةً الْمَكانُ = آن مكان گسترده و پهن شد، ضدّ "ضاقَ= تنگ شد" است.- اَلسَّعَة= مصدر- فراخي، گشادگي.- توانگري و آسايش.- توانايي. قدرت.

ضاقَ –ِ ضَيْقاً = تنگ شد.- الرَّجُلُ= آن مرد بخيل شد.- بِالْاَمْرِ و – صَدْرُهُ بِهِ = آن كار بر او سخت شد. و از آن دردمند شد.

«اَلْاَضْيَق»= افعل تفضيل

 

معني فارسي الفاظ خطبه 15 از سميه ياري

«رَدَدْتُ» = فعل ماضي، متكلم وحده، ريشه ردد صحيح و مضاعف، ثلاثي مجرد = برگرداندم

«وَجَدْتُ» = فعل ماضي، متكلم وحده، ريشه وجد مثال واوي، ثلاثي مجرد = يافتم

« تُُزُوِّجَ » = فعل ماضي مجهول، مفرد مذكر غايب، ريشه زوج اجوف واوي، ثلاثي مزيد باب تفعُّل = به ازدواج درآيد

«مُلِكَ» = فعل ماضي مجهول، مفرد مذكر غايب، ريشه ملك صحيح و سالم، ثلاثي مجرد = مالك شود.

 

 شرح‏نهج‏البلاغه(مدرس‏وحيد)

15

و من كلام له عليه السّلام

فيما ردّه على المسلمين من قطائع عثمان

و اللّه لو وجدته قد تزوّج به النّساء، و ملك به الأماء، لرددته، فانّ فى العدل سعة، و من ضاق عليه العدل، فالجور عليه اضيق،

«اللّغه»

قطايع-  اسم است بمالهاى غير منقول، زمين-  قلعه-  مقابلش صفايا است قطايع-  قطعه‏هاى زمين است كه امام از بيت المال كه خراجيّه به بعض رعايا مى‏بخشد و خراجش را اسقاط مى‏نمايد،-  كمتر ضريبه عوض خراج مى‏ستاند، اماء-  جمع-  امة-  كنيزك-  جاريه، سعه-  وسع-  يسع-  سعة-  و او از مضارع ساقط شده-  مثل-  يعد، ضاق-  يضيق-  تنگى،

«الاعراب»

و اللّه-  قسم است براى تاكيد-  لو وجدته-  شرطيّه-  تزوّج مجهول است از باب تفعّل-  لرددته-  جواب شرط-  نسبت تزوّج-  ملك-  به نساء-  و اماء از باب-  و قال-  نسوة-  جمله-  فانّ فى العدل سعة-  علّت است-  من-  موصول،- ضاق عليه العدل-  صلة-  فاء-  فالجور عليه اضيق-  جواب من لفظ-  اضيق-  افضل تفضيل-  مفضّل عليه-  محذوف است-  از باب حذف متعلّق-  مفيد عموم است اى من كلّ شي‏ء- 

«المعنى»

بدانكه-  عثمان قطايع بسيار از زمينها را به بنى اميّه و ديگران داده، از زمينهاى خراجيّه و (عمر) هم بسيار قطيعه داده بارباب جهاد و عناء و وقايع مشهوره در جنگها براى ترغيب بجهاد-  بغرض صحيح امّا چون عثمان فقط به دلخواهى داده است، امام ع متعرّض قطايع عثمان شده و اين خطبه را در روز دوّم از بيعتش سروده، و اللّه لو وجدته قد تزوّج به النّساء و ملك به الأماء لرددته، قسم بخدا اگر دريابم با آن مالها كه عثمان باشخاص بذل كرده از قطايع عثمانيه-  تزويج شده‏اند با آن مالها زنها (يعنى مهريّه زنان داده‏اند-  و بهاء و ثمن قرار گرفته به كنيزكان حتما ردّ و بر مى‏گردانيدم آنها را باصلش و به بيت المال-  زيرا كه در بى‏عدالتى نظام مختل مى‏شود فانّ فى العدل سعة-  در عدل گشايش و راحتى است بمردم (چه) با عدل مقتضى نظام امور عالم و عالميان بر قرار مى‏شود، و من ضاق عليه العدل فالجور عليه اضيق-  و هر كه در سايه عدل و قيام بحكم قضاء عدل تنگ باشد پس جور و ستم تنگتر مى‏شود، اين جمله اشاره است به توعيد بكسانى كه از قطايع عثمان بهره ور شده‏اند-  و در برگشت و ردّش به بيت المال تنگدل و سخت باشد كه على الظّاهر از بهره باز مانند ولى مقتضى عدل است و تحمّل بعدل سهل و آسان است‏ و ابو هلال عسكرى در كتاب (الاوائل) قاضى نعمان-  در-  دعائم الاسلام مسعودى-  در-  اثبات الوصيّه كلبى بسندش-  از ابى صالح از ابن عبّاس و كلبى-  گفته-  سپس امام ع امر نمود هر سلاحيكه در خانه عثمان يافته شد كه بر عليه مسلمين بوده اخذ كردند و هر چه از شترهاى صدقه بود اخذ كردند، و شمشير و درعش را اخذ كردند اين كلام را-  ابو الحسن على بن مهدى مامطيرى-  از علماء زيديّه است-  در كتاب الابصار و محاسن الاثار نقل كرده-  زمخشرى-  در جزء رابع-  ربيع الانوار-  در باب قتل و شهادت اين كلام را مفيد ره در كتاب جمل-  از كتاب جمل واقدى باسنادش نقل كرده اين كلام از جملات خطبه‏ايست كه در روز هشتم از بيعتش در مدينه سروده چنانكه ابن ميثم اشاره نموده و گفته-  اوّل خطبه-  الا و انّ كلّ قطيعة قطعها عثمان، او مال اخذه من بيت مال المسلمين فمردوا عليهم فى بيت مالهم و لو وجدته

( شرح ‏نهج‏ البلاغه(مدرس ‏وحيد)، ج 2، صفحات 390- 388 و ج 3، صفحه‏ى 1)