معني فارسي الفاظ خطبه 23نهج البلاغه
«فقراء» : [اسم، جمع مكسر فقير = نيازمندان]، الفَقير : فعيل به معني مفعول، مَفْقور. ج : فَقْرَي. ـ : تنگدست. فقير. محتاج. ـ : حفره اي كه نهال را در آن مي كارند. ـ : درويش. مرتاض هندي. ج : فُقُر و أفْقِرَة و فُقْران. (لاروس، ج2، ص 1586)
«بَعْدُ» : پس. سپس. ظرف است كه بر تاخير در ترتيب از آنچه كه بدان نسبت داده مي شود دلالت دارد، ضدّ قبل است. ظرف زمان است : «جئت بعد الفجر : پس از سپيده دمان آمدم» و ظرف مكان است : «تقع صيدا بعد بيروت : صيدا پس از بيروت واقع است»، بَعْد دو حالت دارد : معرب است هنگامي كه مضاف باشد و بنا بر ظرفيت منصوب مي شود «جاء بَعْدَ زيد : پس از زيد آمد» و يا با حرف جرّ مِنْ مجرور مي شود : «جاء مِن بعده : پس از او آمد». مبني بر ضمّ است آنگاه كه مضاف نباشد «لله الامرُ مِن قبلُ و من بَعْدُ : فرمان مر خدا راست از پيش رو و از پس» (قرآن). گاهي به معني مع است : «هجرت و إنّي بعد ذاك مقيم : كوچ كردم در حالي كه با وجود كوچ كردن بر جاي خود ساكن و مقيم بودم». گاهي به معني الان مي آيد : «فمات و ما حانت منيَّتُهُ بعدُ : پس مرد در حالي كه مرگ او اينك (هنوز) فرا نرسيده است». «أمّا بعدُ» : يعني پس از دعاي من مر ترا، به اين عبارت فصل خطاب گويند. (لاروس، ج1، ص 470)
«يَنْزِلُ» : [فعل مضارع، ثلاثي مجرد، مفرد مذكر غايب، ريشه ن ز ل، صحيح و سالم = مي فرستد، نازل مي كند]، نَزَلَ ـِـ نُزُولاً و مَنزِلاً هـ أو به أو عليه : براي او مهمان رسيد. ـ عن الامر أو الحقّ : كار يا حق را رها كرد. ـ بالمكان أو فيه : در آن مكان فرود آمد. داخل شد. ـ به مكروهٌ : به او بدي رسانيد. ـ الحاجُّ : حج گزاران به مني آمدند. ـ علي إرادة فلان : با فلاني هم عقيده شد. ـ نِزالَهً : سفر كرد. (لاروس، ج2، ص 2040)
«قَطَرَاتِ» : [اسم، جمع مكسر قطره = قطره ها]، القَطْرَة : مفرد قَطْر. ـ : نقطه. ـ : قطره ي چشم يا بيني يا گوش. جج : قَطَرات. «رماه الله بقطرة» : خدا بر او بلايي افكند. (لاروس، ج2، ص 1649)
«مَطَرِ» : مصدر و ـ : باران. ج : أمْطار. (لاروس، ج2، ص 1920)
«قُسِمَ» : [فعل ماضي مجهول، ثلاث مجرد، ريشه ق س م، صحيح و سالم، مفرد مذكر غايب = تقسيم شده است]، قَسَمَ ـِـ قَسْماً الشّيءَ : آن چيز را بخش بخش كرد. ـ الدّهرُ القومَ : روزگار آن گروه را پراكنده كرد. ـ الرّجلُ أمْرَه : آن مرد آن كار را ورانداز كرد تا چگونه بدان بپردازد. (لاروس، ج2، ص 1637)
«زِيَادَةٍ» : مصدر و ـ : افزوني. بيشي. ـ : آنچه بر چيزي افزون شود. افزون شده. «حروف الزّيادة» : ده حرفند كه در افعال مزيد در مي آيند و در كلمه ي «سألتمونيها» جمع مي شوند. «زيادة القيمة» : بالا بردن قيمت. (لاروس، ج1، ص 1147)
«أَوْ» : حرف عطف است و براي منظورهاي زير به كار مي رود : 1. براي شك ـ 2. ابهام ـ 3. تخيير ـ 4. اباحه ـ 5. مطلق جمع ـ 6. براي ضراب مانند بَل به شرط آنكه نفي يا نهي با تكرار عامل بر آن مقدّم شود ـ 7. تقسيم ـ 8. به معني إلّاي استثنائيه است و فعل مضارع را به تقدير أن مضمر منصوب مي كند. ـ 9. به معني إلي است و فعل مضارع را به تقدير أن مضمر منصوب مي كند. ـ 10. تقريب، و آن اشتباه بين دو امر است. ـ 11. شرطي [اگر أو اسم قرار داده شود، واو آن مشدّد مي شود.] (لاروس، ج1، ص 387)
«نُقْصَانٍ» : مصدر و ـ : آن مقدار از چيزي كه كم شود. كسري. «نُقصانَه كذا و كذا : فلان فلان مقدار كسري دارد». (لاروس، ج2، ص 2072)
«غَفِيرَةً» : آنچه بدان چيزي اصلاح شود. ـ بسياري و فراواني. (فرشته (زهرا) بصراوي، نهج البلاغه آموزشي، جلد اول، ص 120)
«فِتْنَةً» : آزمايش ـ شگفتي از چيزي ـ پريشاني افكار ـ ناسپاسي و گمراهي ـ فِتْنَةُ الصَّدرِ : وسواس ـ وسوسه ـ انديشه هاي بد ـ شورش. ج = فِتَن. (فرشته (زهرا) بصراوي، نهج البلاغه آموزشي، جلد اول، ص 120)، عذاب «ذوقوا فتنتكم هذا الذي كنتم به تستعجلون : بچشيد عذاب خود را اين است آنچه در آن مي شتافتيد» (قرآن). (لاروس، ج2، ص 1556)
«مُسْلِمَ» : [اسم فاعل ثلاثي مزيد باب إفعال، ريشه س ل م، صحيح و سالم = اسلام آورنده]، اسم فاعل و ـ : مسلمان. آنكه به دين اسلام باشد. (لاروس، ج2، ص 1898)
«لَمْ يَغْشَ» : [فعل جحد، مفرد مذكر غايب، ريشه غ ش ي، ناقص يايي = نپوشاند]، غَشِيَ ـَـ غِشاوَةً هـ الامرُ : آن امر او را فراگرفت. ـ غَشْياً و غِشايَةً الامرُ فلاناً : آن امر فلاني را فرا گرفت يا بر او وارد شد. (فرشته (زهرا) بصراوي، نهج البلاغه آموزشي، جلد اول، ص 120)
«دَنَاءَةً» : دَنَأَ ـَـ و دَنُؤَ ـُـ دُنُؤَةً و دَناءَةً : پست و فرومايه شد. (المنجد) (فرشته (زهرا) بصراوي، نهج البلاغه آموزشي، جلد اول، ص 120)
«تَظْهَرُ» : [فعل مضارع، ثلاثي مجرد، مفرد مونث غايب، ريشه ظ ه ر، صحيح و سالم = آشكار مي شود]
«يَخْشَعُ» : [فعل مضارع، ثلاثي مجرد، مفرد مذكر غايب، ريشه خ ش ع، صحيح و سالم = فروتني مي كند]، خَشَعَ ـَـ خُشُوعاً لَهُ : براي او فروتني نمود.ـ خوار شد.ـ ترسيد. (فرشته (زهرا) بصراوي، نهج البلاغه آموزشي، جلد اول، ص 120)، ـ : صداي خود را پايين آورد. ـ ببصرِه : چشم خود را فرو خوابانيد. ـ لِرَبِّهِ : براي پروردگارش فروتني و تعظيم كرد. ـ صوتُه : صداي او پايين آمد و خاموش شد. ـ بصرُه : چشم فرو افكند. ـ الشّيءُ : آن چيز ساكن و بي حركت شد. ـ الورقُ و نحوُه : برگ و مانند آن پژمرده شد. ـ ت الارضُ : زمين از بي باراني خشك شد. ـ الشّمسُ : خورشيد به غروب نزديك شد. و ـ ت : خورشيد گرفته شد. ـ السّنامُ : پيه كوهان رفت و اندكي از آن ماند. ـ خَشْعاً هـ : از آن كاست و آن را فرود آورد. ـ صوتَه : صدايش را پايين آورد و پست گردانيد. (لاروس، ج1، ص 914)
«ذُكِرَتْ» : [فعل ماضي مجهول، مفرد مونث غايب، ثلاثي مجرد، ريشه ذ ك ر، صحيح و سالم = ياد شد]، ذَكَرَ ـُـ ذِكْراً و تَذْكاراً اللهَ : خدا را به پاكي ياد كرد و نيايش نمود. ـ الشّيءَ : آن چيز را به خاطر سپرد و حفظ كرد. ـ لفلانٍ حديثاً : سخني به فلاني گفت. ـ الامرَ : در آن كار زيرك و دانا شد. ـ اسمَ الله : نام خدا را بر زبان آورد. ـ حقَّ فلان : حق فلاني را حفظ كرد و ضايع ننمود. ـ الناسَ : از مردم غيبت و بدگويي كرد. ـ فلانةً : از فلان زن خواستگاري كرد. ـ الشّيءَ : آن چيز را عيب كرد. (لاروس، ج1، ص 1016)
«يُغْرَى» : [فعل مضارع مجهول، مفرد مذكر غايب، ثلاثي مجرد يا مزيد باب افعال، ريشه غ ر ي، ناقص يايي = حريص شد]، غَرِيَ ـَـ غَراءً و غَراً بِكَذا : به فلان چيز حريص شد بي آنكه وادار كننده اي داشته باشد. ـ غَراةً بِهِ : به آن چسبيد و ملازم آن شد. (فرشته (زهرا) بصراوي، نهج البلاغه آموزشي، جلد اول، ص 120)
«لِئَامُ» : [اسم، جمع مكسر لَئيم = فرومايگان]، اللَّئيم : پست و خسيس. ج : لِئام و لُؤَماء (فرشته (زهرا) بصراوي، نهج البلاغه آموزشي، جلد اول، ص 120)
«فَالِجِ» : [اسم فاعل، ثلاثي مجرد]، فَلَجَ ـِـ فُلُوجاً عَلَيْهِ : بر او پيروز شد. ـ سَهْمُهُ : تير او به هدف خورد. ـ فَلَجَ ـُِـ فَلْجاً و فُلْجاً الْقَوْمَ و عَلَي الْقَوْمِ : پيروز شد. (المنجد) ـ الْفالِج : اسم فاعل ـ ج : فَلَجَة و فُلاج و فُلَّج ـ مِنَ السَّهام : تير برنده در قمار ـ ج : فَوالِج. (فرشته (زهرا) بصراوي، نهج البلاغه آموزشي، جلد اول، ص 120)
«يَاسِرِ» : يَسَرَ يَيْسِرُ يَسْراً : قمار بازي كرد. ـ اَلْياسِر : اسم فاعل. (فرشته (زهرا) بصراوي، نهج البلاغه آموزشي، جلد اول، ص 120)، نرم و فرمانبردار شد. ـ ت المرأةُ : زن آسان زاييد. ـ هـ : از طرف چپ او آمد. ـ القومُ النّاقةَ : آن قوم گوشت شتر را تكه تكه و ميان خود تقسيم كردند. (لاروس، ج2، ص 2212)
«يَنْتَظِرُ» : [فعل مضارع، مفرد مذكر غايب، ثلاثي مزيد باب إفتعال، ريشه ن ظ ر، صحيح و سالم = انتظار مي كشد]، إنْتَظَرَ إنْتِظاراً الشّيءَ : مراقب آن چيز بود. ـ الشّيءَ : آن چيز را اميد و توقع داشت. ـ العملَ : در كار درنگي داشت. (لاروس، ج1، ص 337)
«أَوَّلَ» : [اسم غير منصرف = ابتدا، نخست]، نخستين. نخست. آغاز. يكم، ضدّ آخِر يا پايان است. ج : أوائل و أوالٍ و أوّلون، مونث آن أُولَي ج: أُوَل و أُولَيات. [اگر أوّل صفت باشد غير منصرف است و اگر صفت نباشد منصرف است]. (لاروس، ج1، ص 401)
«فَوْزَةٍ» : فٰازَ ـُـ فَوْزاً و مَفازاً و مَفازَةً بِالاَمْرِ : در آن كار پيروز شد. (فرشته (زهرا) بصراوي، نهج البلاغه آموزشي، جلد اول، ص 120)، ـ من المكروه : از آن ناپسند نجات و رهايي يافت. ـ الرّجلُ : آن مرد مُرد. (لاروس، ج2، ص 1551)
«قِدَاحِ» : [اسم، جمع مكسر]، القِدْح : تير ناتراشيده و بي پر ـ تيرِ قمار. ج : قِداح و أَقْدُح و أَقْداح (فرشته (زهرا) بصراوي، نهج البلاغه آموزشي، جلد اول، ص 120)
«مَغْنَمَ» : غنيمت جنگي ـ غنيمتي كه بي خون دل و بي رنج بدست آمده باشد. (فرشته (زهرا) بصراوي، نهج البلاغه آموزشي، جلد اول، ص 120)
«يُرْفَعُ» : [فعل مضارع مجهول، ثلاثي مجرد يا ثلاثي مزيد باب إفعال، مفرد مذكر غايب، ريشه ر ف ع، صحيح و سالم = بالا برده مي شود]، رَفَعَ ـَـ رَفْعاً في الارضِ : در زمين بالا رفت. ـ في سيرِه : در رفتن شتافت. ـ الشيءَ : آن چيز را بالا برد. و ـ الشيءَ : آن چيز را برداشت و بلند كرد. ـ فلاناً علي فلان : فلاني را بر فلاني مقدّم داشت. ـ الجملَ : شتر را به شدت راند. ـ الحديثَ : سخن را عنعنه به گوينده اش رسانيد و پيوند داد. ـ الخبرَ : خبر را منتشر و فاش كرد. ـ الكلمةَ : كلمه را مرفوع كرد. ـ العقوبةَ أو الضّربيةَ : مجازات يا ماليات را بخشيد. ـ رَفْعاً و رُفْعاناً هـ إلي القاضي : او را براي محاكمه نزد قاضي برد. ـ إلي ذي السُّلطان : او را به شخص صاحب قدرت نزديك گردانيد. ـ رَفْعاً و رَفاعاً و رُفْعاناً الزّرعَ : غلّه ي درو شده را به خرمنگاه برد. (لاروس، ج1، ص 1080)
«مَغْرَمُ» : غرامت. تاوان. ج : مَغارِم (فرشته (زهرا) بصراوي، نهج البلاغه آموزشي، جلد اول، ص 121)
«بَرِيءُ» : بركنار ـ پاك ـ مبرّا ـ دور از گناه و تهمت ـ بيزار (فرشته (زهرا) بصراوي، نهج البلاغه آموزشي، جلد اول، ص 121)، ج : بريئون و أبْراء و أبْرِياء. مونث آن بَرِيئة است ج : بَرِيئات. ـ : سالم و تندرست. ـ : خالي از آميغ. پاك از آلودگي. (لاروس، ج1، ص 454)
«خِيَانَةِ» : مصدر و ـ : پيمان شكني. «الخيانة العظمي» : خيانت به وطن و ملت. «خيانة الامانة» : خيانت در امانت. «خيانة التّوقيع علي بياض» : خيانت در سفيد مهر. جنحه اي كه شخص مورد اعتماد از سوي كسي كه به او امضايي سفيد جهت كاري معين سپرده شده با اعمال خلاف آن در ورقه ي امضاء شده، مرتكب شود. (لاروس، ج1، ص 946)
«حُسْنَيَيْنِ» : [اسم، مثني با يْنِ، مفرد آن حُسني، اسم تفضيل مونث : زيباتر]، اسم تفضيل مونث است يعني زن زيباتر و ـ : عاقبت به خيري، ضدّ السُّوْأَي : بد عاقبتي، است. «فله جزاءً الحُسني : پس او را پاداشي نيكو است» (قرآن). ج : حُسْنَيات و حُسَن. «الاسماء الحُسني» : نام هاي نود ونه گانه ي خداي تعالي. «الحُسْنَيان» : پيروزي و شهادت در راه خدا «قل هل تربّصون بنا إلّا إحدي الحُسْنَيَيْنِ : بگو آيا بر ما جز يكي از دو خوبي را انتظار مي بريد» (قرآن). (لاروس، ج1، ص 832)
«إِمَّا» : اداتي است كه به معاني زير به كار مي رود : 1. براي تفصيل ـ 2. براي تخيير ـ 3. براي شك است ـ 4. براي إباحه است ـ 5. براي إبهام. (لاروس، ج1، ص 325)
«دَاعِيَ» : [اسم فاعل ثلاثي مجرد، ريشه د ع و = دعوت كننده]، اذان گوي ـ آنكه دعوت كند به ديني يا مذهبي يا طريقه اي. ج : دُعاة ـ "داعِي اللهِ عِنْدَ الْمُسْلِمينَ" : از نظر مسلمانان يكي از القاب پيامبر اسلام است. (فرشته (زهرا) بصراوي، نهج البلاغه آموزشي، جلد اول، ص 121)
«رِزْقَ» : مصدر و ـ : وسايل زندگي. ـ : روزي. آنچه سودمند است از خوردني و پوشيدني. ـ : غذا. قوت. ـ : باران. ـ : بخشش. عطا. ـ : ماهيانه. حقوق. دستمزد. ج : أرْزاق. (لاروس، ج1، ص 1062)
«ذُو» : صاحب. دارنده. دارا «ذومال : مالدار» و «ذوعلم : داراي دانش. دانشمند» [همانند اسماء خمسه اعراب مي پذيرد]. «ذَوُوالارحام» : نزديكان و خويشاوندان. (لاروس، ج1، ص 1021)
«حَسَبُ» : مصدر و ـ : شرافت و بزرگواري مرد از اعمال و آباء و اجداد وي. ـ : شماره و عدد. اندازه و مقدار. ج : أحْساب. (لاروس، ج1، ص 830)
«بَنِينَ» : [اسم، جمع مذكر ابن = پسران، فرزندان]
«حَرْثُ» : كشاورزي ـ كشت ـ "حَرْثُ الدُّنيا : كالا ومتاع دنيا از مال و فرزندان و جز آنها" ـ "حَرْثُ الْآخِرَة : عمل صالح ـ كار نيكويي كه براي صاحبش باقي مي ماند". (فرشته (زهرا) بصراوي، نهج البلاغه آموزشي، جلد اول، ص 121)، ـ : زمين كشت شده. ـ : زميني كه به سبب عبور و مرور زياد بر روي آن با سم ستوران كنده شده باشد. ـ : ثواب. پاداش و بهره ي اخروي. (لاروس، ج1، ص 817)
«دُنْيَا» : جهان. ـ : زندگي كنوني، نقيض آخرت است. ج : دُنَي. «هو ابن عمي دُِنيا» : او پسر عمّ نزديك من است. (لاروس، ج1، ص 996)
«صَالِحَ» : [اسم فاعل ثلاثي مجرد = شايسته]، اسم فاعل و ـ : مرد درستكاري كه به انجام واجبات خويش بپردازد، ضدّ فاسد است. ـ : مرد نيكوكاري كه به حقوق خدا و بندگان خدا قيام كند. ج : صَلَحَة و صُلّاح (لاروس، ج2، ص 1304)
«آخِرَةِ» : مونث الْآخِر. ج : أُخْرَيات. ـ : خانه جاويدان پس از مرگ [صفت غالب است]. (لاروس، ج1، ص 3)
«يَجْمَعُ» : [فعل مضارع، مفرد مذكر غايب، ثلاثي مجرد، ريشه ج م ع، صحيح و سالم = جمع مي كند]، جَمَعَ ـَـ جَمْعاً الشيءَ : آن چيز را جمع كرد. ـ الاشياءَ : آن چيزها را از اينجا و از آنجا فراهم آورد. ـ اللهُ الْقلوبَ : خداوند دلها را به هم پيوند داد. ـ القومُ لاعدائهم : آن قوم براي كارزار با دشمنان خود گرد آمدند. ـ أمرَه : قصد و آهنگ كار خويش نمود. ـ عليه ثيابَه : جامه را بر تن پوشانيد. (لاروس، ج1، ص 764)
«تَعَالَى» : تَعالَي تَعالِياً : بلند شد و برآمد. ـ ت المرأةُ من نفاسها أو مرضها : آن زن از نفاس يا بيماري درآمد. «الله تَعالي» : خدا برتر است [ناقص واوي]. (لاروس، ج1، ص 595)
«احْذَرُوا» : [فعل امر، جمع مذكر مخاطب، ريشه ح ذ ر، صحيح و سالم، ثلاثي مجرد = بترسيد]، حَذَرَ ـَـ حَذَراً هـ : از او پرهيز كرد و خود را نگاهداشت. ـ هـ : از او ترسيد. (لاروس، ج1، ص 814)
«حَذَّرَ» : [فعل ماضي، مفرد مذكر غايب، ثلاثي مزيد باب تفعيل = ترسانيد]، حَذَّرَ تَحْذيراً هـ الامرَ و منه : او را از آن كار ترسانيد. ـ : او را آگاه گردانيد و پناه داد. (لاروس، ج1، ص 814)
«اخْشَوْ» : [فعل امر، جمع مذكر مخاطب، ريشه خ ش ي، ناقص يايي، ثلاثي مجرد = بترسيد]، خَشِيَ ـَـ خَشْياً هـ : از او به سبب بزرگداشت وي ترسيد. (فرشته (زهرا) بصراوي، نهج البلاغه آموزشي، جلد اول، ص 121)، ـ : ترسيد. (لاروس، ج1، ص 915)
«خَشْيَةً» : ترسيدن. ترس ناشي از عظمت صاحب حشمت و شكوه. (لاروس، ج1، ص 916)
«لَيْسَتْ» : [فعل ناقصه، مفرد مونث غايب = نيست]، كلمه ايست كه بر نفي حال دلالت دارد و غير از حال را نيز بنا بر قرينه نفي مي كند، مانند كانَ فعل غير متصرّفي است كه اسم را مرفوع و خبر را منصوب مي كند، تقديم خبر ليس بر اسم آن بر خلاف اخواتش جائز نيست. گاهي ليس براي استثنا به كار مي رود كه در اين صورت اسم آن ضمير مستتر است و خبرش نيز منصوب مي شود. گاهي خبر ليس با إلّا همراه مي شود. ليس بر جمله ي فعليه و يا بر مبتدا و خبري كه هر دو مرفوع باشند داخل مي شود و در اين صورت اسم آن ضمير شأن و جمله ي پس از آن به عنوان خبر در محل نصب است. حرف باء براي تاكيد نفي بر سر خبر ليس در مي آيد و خبر را لفظاً مجرور و محلّاً منصوب مي سازد. اگر به ليس ضمير متكلم متصل شود نون وقايه ميان آن دو در مي آيد «أليسني» و حذف نون وقايه در اين مورد بسيار شاذّ است. (لاروس، ج2، ص 1796)
«تَعْذِيرٍ» : [اسم، مصدر باب تفعيل = عذرخواهي كردن]، عَذَّرَ تَعْذيراً هـ : در عذر او مبالغه كرد. ـ براي او عذري ثابت نشد. (فرشته (زهرا) بصراوي، نهج البلاغه آموزشي، جلد اول، ص 121)، ـ في الامرِ : در آن كار پس از كوشيدن كوتاهي كرد. (لاروس، ج2، ص 1434)
«رِيَاءٍ» : مصدر ـ تظاهر كردن به چيزي كه حقيقي نباشد، رياكاري (فرشته (زهرا) بصراوي، نهج البلاغه آموزشي، جلد اول، ص 121)
«سُمْعَةٍ» : آوازه و شهرت ـ گفته مي شود : " فَعَلَهُ رِئاءً و سُمْعَةً : يعني آن را انجام داد تا به مردم نشان دهد و به مردم بشنواند." (المنجد) (فرشته (زهرا) بصراوي، نهج البلاغه آموزشي، جلد اول، ص 121)، ـ : سخن نيك و اندرز كه بر زبان ها باشد. ـ : قرآن و جز آن كه خوانده شود تا مردم بدان گوش فرا دهند. (لاروس، ج2، ص 1212)
«يَكِلْ» : وَكَلَ يَكِلُ وَكْلاً و وُكُولاً اِلَيْهِ الاَمْرَ : كار را به او واگذار كرد. ـ فُلاناً إلي رَأْيِهِ : فلاني را رها كرد و به او كمك نكرد. او را به خود واگذاشت. (فرشته (زهرا) بصراوي، نهج البلاغه آموزشي، جلد اول، ص 121)
«نَسْأَلُ» : [فعل مضارع، متكلم مع الغير، ثلاثي مجرد، ريشه س أ ل، صحيح و مهموز العين = درخواست مي كنيم]، سَأَلَ ـَـ سُؤالاً و مَسأَلَةً هـ عن كذا و بكذا : اين را از او پرسيد. ـ المحتاجُ النّاسَ : نيازمند از مردم طلب صدقه كرد. ـ فلاناً الشيءَ : آن چيز را از فلاني درخواست كرد. (لاروس، ج2، ص 1153)
«مَنَازِلَ» : [اسم، جمع مكسر منزِل، اسم مكان = خانه ها]، جاي فرود آمدن. ـ : سرچشمه. ـ : آبشخور. ـ : خانه. منزل. ـ شرعاً : كمتر از «دار» و بيشتر از «بيت» و حداقل آن دو يا سه «بيت : خانه» است. ج : مَنازِل. (لاروس، ج2، ص 1977)
«شُهَدَاءِ» : [اسم، جمع مكسر شَهيد = شهيدان، گواهان]، گواه امين. ـ : از نام هاي خداي تعالي. ـ : كشته ي در راه خدا. ج : شُهَداء. (لاروس، ج2، ص 1977)
«مُعَايَشَةَ» : [اسم، مصدر باب مُفاعَلَة = زندگي كردن]، عٰايَشَ مُعايَشَةً هـ : با همديگر زندگي كردند. ـ الْمُعايَشَة : مصدر، همزيستي. (فرشته (زهرا) بصراوي، نهج البلاغه آموزشي، جلد اول، ص 121)
«سُعَدَاءِ» : [اسم، جمع مكسر سَعيد = خوشبخت]، اَلسَّعيد : نيكبخت، خوش اقبال. ج : سُعَداء. (فرشته (زهرا) بصراوي، نهج البلاغه آموزشي، جلد اول، ص 122)
«مُرَافَقَةَ» : [مصدر باب مُفاعَلَة = دوستي كردن]، رافَقَ مُرافَقَةً هـ = رفيق او شد. ـ با او همراهي و رفاقت كرد. (فرشته (زهرا) بصراوي، نهج البلاغه آموزشي، جلد اول، ص 122)
«انْبِيَاءِ» : [اسم، جمع مكسر نبيّ = پيامبران]، النَّبِيّ : پيامبر. ـ : شريف. بزرگوار. ج : أنْبِياء. ـ من الاماكن : مكان بلند و برآمده. ج : نِباء. (لاروس، ج2، ص 2022)
«تأديب» : [اسم، مصدر باب تفعيل = ادب كردن]، مصدر و ـ : مجازات كردن كسي به سبب كار بدي كه كرده است. «مجلس التأديب» : هيئتي كه كارمندي را به سبب خلافي كه مرتكب شده است مؤاخذه كنند. محكمه ي انتظامي. دادگاه اداري. (لاروس، ج1، ص 508)
«اغنياء» : [اسم، جمع مكسر غنيّ = بي نيازان، ثروتمندان]، الغََنِيّ : بي نياز. ـ : ثروتمند. مالدار. ج : أغْنِياء. (لاروس، ج2، ص 1541)
«أَيُّهَا» : أيّ وصليّه است براي نداي معرفه ي به أل و در اين صورت مبني بر ضمّ است و هاء تنبيه به آخر آن مي پيوندد «يا أيّها الرَّسولُ بَلِّغ : اي پيامبر تبليغ كن» (قرآن). (لاروس، ج1، ص 408)
«نَاسُ» : مردمان، مفرد آن [از غير لفظ آن] إنْسان است. برخي اين كلمه را از لحاظ مراعات معني انسانيّت به معني فُضَلاء و دانشمندان دانسته اند. ـ : يكي از سوره هاي قرآن. (لاروس، ج2، ص 2009)
«لا يَسْتَغْنِي» : [فعل نفي، مضارع باب استفعال، مفرد مذكر غايب، ريشه غ ن ي، ناقص يايي = بي نياز نمي كند]، اِسْتَغْنَي اِسْتَغْناءً : بي نياز شد، مانند "اِغْتَنَي"است. ـ عَنْهُ بِهِ : از آن چيز به اين چيز ديگر بسنده كرد. با اين چيز از آن چيز بي نياز گرديد. ـ اللهَ : از خدا بي نيازي خواست. [ناقص يايي] (فرشته (زهرا) بصراوي، نهج البلاغه آموزشي، جلد اول، ص 122)
«عِتْرَتِ» : فرزندان و اهل بيت مرد. خانواده. ـ : تيزي دندان ها. ـ : پاره اي از مشك خالص. ـ : آب دهان خوش و گوارا شده از آب. (لاروس، ج2، ص 1422)
«دِفَاعِ» : [اسم، مصدر باب مفاعلة (فِعال)]، مصدر و ـ : دفاع. پاسخ طرف مقابل در هر دعوي. ـ : حفظ كردن. نگهداري. ـ : مجموعه ي وسايل و روش هايي كه براي جلوگيري از حملات دشمن بكار رود. پدافند. ـ «الدِّفاع السلبيّ» : حفظ كردن مردم شهر از حملات هوايي و جز آن و فراهم كردن وسايل كافي براي كمك به آنان. دفاع منفي. (لاروس، ج1، ص 982)
«أَيْدِي» : [اسم، جمع مكسر يَد = دست ها]
«أَلْسِنَتِ» : [اسم، جمع مكسر لِسان = زبان ها]
«أَعْظَمُ» : [اسم تفضيل، مفرد مذكر = بزرگتر]، العِظَم : بزرگي، ضدّ الصِّغَر : كوچكي، است. (لاروس، ج2، ص 1464)
«حَيْطَةً» : حٰاطَ ـُـ حَوْطاً و حِيطَةً و حِياطَةً هـ : از او نگهداري كرد و در پاسداري منافع او كوشيد. ـ ت بِهِ الْخَيْلُ : سواران بر گِردِ وي حلقه زدند. ـ الْقومَ : با آن قوم كارزار كرد. ـ اَلْحَوْطَة و الْحَيْطَة : اسم از "اِحْتاٰطَ" است. (المنجد) ـ اَلْحَيْطَة : مانند "بَيْعَة" ـ نگهداري و حفظ (صبحي الصّالح، فهرست لغات نهج البلاغه، شماره ي 285) (فرشته (زهرا) بصراوي، نهج البلاغه آموزشي، جلد اول، ص 122)
«أَلَمُّ» : [اسم تفضيل بر وزن أفعل، ريشه ل م م، صحيح و مضاعف = نابسامان تر] لَمَّ ـُـ لَمّاً الشَّيءَ : آن چيز را فراهم آورد و به هم پيوست. ـ اللهُ شَعَثَهُ : خدا كارهاي پراكنده و حالِ نابسامان او را اصلاح و مرتب فرمود. ـ بِهِ : نزد او فرود آمد. (فرشته (زهرا) بصراوي، نهج البلاغه آموزشي، جلد اول، ص 122)
«شَعَثِ» : پراكندگي. آشفتگي. (فرشته (زهرا) بصراوي، نهج البلاغه آموزشي، جلد اول، ص 122)
«أَعْطَفُ» : [اسم تفضيل بر وزن أفعل، ريشه ع ط ف، صحيح و سالم = مهربان تر]، عَطَفَ ـِـ عَطْفاً و عُطُوفاً اِلَيْهِ : به او ميل كرد. ـ عَلَيْهِ : بر او مهرباني كرد. (فرشته (زهرا) بصراوي، نهج البلاغه آموزشي، جلد اول، ص 122)، ـ عليه : او را به چيزي كه دوست نداشت وادار كرد. ـ هـ عن حاجته : او را از حاجت خود بازداشت و منصرف ساخت. ـ اللهُ قلبَه و بقلبِه : خدا دل او را رحيم گردانيد. (لاروس، ج2، ص 1462)
«نَازِلَةٍ» : مونث النّازِل است. ـ : بلاي سخت. مصيبت. بلاي ناگهاني. ج : نَوازِل و نازِلات. (فرشته (زهرا) بصراوي، نهج البلاغه آموزشي، جلد اول، ص 122)
«عِنْدَ» : اسم است براي مكان حضور خواه حقيقي ، خواه مجازي و براي زمان حضور نيز به كار مي رود. عند ظرف است و گاهي مجرور به حرف جرّ مِنْ مي باشد. دو كلمه است كه به معناي عند آورده مي شود : لَدي به طور مطلق و لَدُن در صورتي كه محل آغاز هدفي باشد. عند در معاني زير به كار مي رود : 1. اعتقاد ـ 2. مُلك (مالكيت) ـ 3. حكم و نظر ـ 4. فضل و احسان ـ 5. اغراء و تحريك، و در اين صورت اسم فعل است. (لاروس، ج2، ص 1494)
«يَرِثُ» : وَرَّثَ تَوْريثاً الرَّجُلُ مالاً : آن مرد مالي به ارث گذاشت. ـ هـ مِن فلانٍ : او را از فلاني ارث داد. ـ الرَّجُلُ فلاناً : آن مرد فلاني را از وارثان خود كرد. (فرشته (زهرا) بصراوي، نهج البلاغه آموزشي، جلد اول، ص 122)، وَرَثَ يَرِثُ وَِرْثاً و إرْثاً و إرْثَةً و رِثَةً و تُراثاً فلاناً : از فلاني ارث برد. (لاروس، ج2، ص 2172)
«لا يَعْدِلَنَّ» : [فعل نفي + نون تاكيد ثقيله، فعل مضارع، مفرد مذكر غايب، ريشه ع د ل، صحيح و سالم، ثلاثي مجرد]، عَدَلَ ـِـ عَدْلاً و عُدُولاً عَنِ الطَّريقِ : از راه برگشت. (فرشته (زهرا) بصراوي، نهج البلاغه آموزشي، جلد اول، ص 122)، عَدَلَ ـِـ عَدْلاً هـ : آن را راست كرد. ـ بربِّه : به پروردگار خود شرك آورد. ـ هـ بفلان : او را با فلاني برابر كرد. ـ الطريقُ : راه كج شد. ـ عُدُولاً اليه : به سوي او بازگشت. ـ الدّابةُ إلي الطريق : ستور را به سوي راه مايل ساخت. ـ هـ : آن را وزن كرد. ـ عَدْلاً و عَدالَةً و عُدُولَةً و مَعْدِلَةً : دادگري كرد. انصاف كرد. ضدّ جار: ستم كرد است. (لاروس، ج2، ص 1432)
«قَرَابَةِ» : قَرُبَ ـُـ قَرابَةً مِنْهُ : با او خويشاوندي يافت. (فرشته (زهرا) بصراوي، نهج البلاغه آموزشي، جلد اول، ص 122)، و ـ قُرْباً و قُرْبَةً و قُرْبَي : نزديك شد. (لاروس، ج2، ص 1624)
«خَصَاصَةَ» : به معاني "خَصاص = درويشي و حاجتمندي" است. ـ هر سوراخ و شكاف كه در ميان دروازه و غربال و روبند و مانند آن باشد. ـ جامه ي كوچك ـ شكافِ بنا ـ گفته مي شود "سَدَدْتُ خَصاصَةَ فُلانٍ = نداريِ او را از بين بُردم." (المنجد) (فرشته (زهرا) بصراوي، نهج البلاغه آموزشي، جلد اول، ص 122)،
«يَسُدَّ» : سَدَّ ـُـ سَدّاً الْحُفْرَةَ : گودال را با خاك پر كرد. ـ اَلْقِنِّينَةَ اَوْ نَحْوَها : درِ بطري يا مانند آن را بست. ـ النَّهرَ اَوْ نَحْوَهُ : بر روي رود و مانند آن سدّ بست. (فرشته (زهرا) بصراوي، نهج البلاغه آموزشي، جلد اول، ص 123)
«لا يَزِيدُ» : [فعل نفي، مفرد مذكر غايب، ثلاثي مجرد، ريشه ز ي د، اجوف يايي = نمي افزايد]، زٰادَ ـُـ زَوْداً هـ : به او توشه داد. ـ ـِـ زَيْداً هـ : آن را زياد و افزون كرد. ـ هـ كذا : فلان چيز را به او عطا كرد بيش از آنچه كه قبلاً عطا كرده بود. ـ هـ : بر او در افزوني غالب آمد. ـ الشيءُ : آن چيز افزون شد. (لاروس، ج1، ص 1112)
«أَمْسَكَ» : [فعل ماضي، مفرد مذكر غايب، ثلاثي مزيد باب إفعال، ريشه م س ك، صحيح و سالم = خودداري كرد]، أمْسَكَ إمْساكاً بالشيء : به آن چيز چنگ در زد و آويخت، مانند مسك است. ـ من الامر : از آن كار باز ايستاد و خودداري كرد. ـ الشيءَ بيده : آن چيز را به دست گرفت. ـ الشيءَ علي نفسه : آن چيز را از خود بازداشت. ـ اللهُ المطرَ : خدا باريدن باران را بازداشت. (لاروس، ج1، ص 320)
«لا يَنْقُصُ» : [مضارع منفي، مفرد مذكر غايب، ثلاثي مجرد، ريشه ن ق ص، صحيح و سالم = كاسته نمي شود]، نَقَصَ ـُـ نَقْصاً و نُقْصاناً الشيءُ : آن چيز كم و كاسته شد. ـ عقلُه اَوْ دينُه : عقل يا دين او سست شد. ـ الشيءَ : آن چيز را كم و ناتمام كرد. ـ فلاناً حقَّه : حق فلاني را كم داد. ـ نَقِيْصَةً فلاناً : فلاني را بدنام و رسوا كرد. از او بدگويي كرد. ـ الشيءُ فلاناً : آن چيز فلاني را تنگدست و نيازمند كرد. ـ ـِـ نُقْصاناً الشيءُ : آن چيز پس از كامل و تمام بودن ناقص و كم شد. (لاروس، ج2، ص 2072)
«أَهْلَكَ» : [فعل ماضي، مفرد مذكر غايب، ثلاثي مزيد باب إفعال، ريشه ه ل ك، صحيح و سالم = هلاك كرد]، أهْلَكَ إهْلاكاً هـ : او را هلاك كرد. ـ المالَ : مال و رخت را فروخت. «أهلَكتَ» : كلمه اي است كه درباره ي كسي كه مرتكب كاري بزرگ شود مي گويند. (لاروس، ج1، ص 385)
«يَقْبِضْ» : قَبَضَ ـِـ قَبْضاً يَدَهُ عَنِ الشيءِ : از گرفتن آن چيز خودداري كرد. هـ عن الامرِ : او را از آن كار بازداشت. ـ الرجُلُ عن القومِ : از آنان جدا شد. (المنجد) (فرشته (زهرا) بصراوي، نهج البلاغه آموزشي، جلد اول، ص 123)
«عَشِيرَتِ» : قبيله. «عشيرة الرجل» : نزديكترين برادران شخص. خويشان نزديك مرد «و أنذر عشيرتك الاقربين : و خويشان نزديكت را بيم ده» (قرآن). ج : عَشائر و عَشِيْرات. (لاروس، ج2، ص 1454)
«كَثِيرَةٌ» : فراوان. بسيار، ضدّ القليل : اندك. كم، است. ـ : نقيض واحد است. گويند : «رجال كثير و كثيرة و كثيرون، و نساءٌ كثير و كثيرة و كثيرات : مردان و زنان بسيار». و براي زيادتي در فعل گويند : «كثيراً ما يعملون كذا : بسيار فلان كار را مي كنند». (لاروس، ج2، ص 1698)
«تَلِنْ» : [فعل مضارع مجزوم، مفرد مونث غايب، ريشه ل ي ن، اجوف يايي، ثلاثي مجرد = نرم شود]، لانَ يَلينُ لِيناً و لَياناً و لِينةً : نرم شد، ضدّ "صَلُبَ : سخت شد" است. ـ خوار و فرمانبردار شد. "فَبِما رَحْمَةٍ مِنَ اللهِ لِنْتَ لَهُم : پس به رحمتي از جانب خدا بر ايشان نرمي كردي." (آل عمران / 159)، "ثُمَّ تَلينَ جُلودُهُم و قُلُوبُهُم إلي ذِكْرِ اللهِ : سپس تن و دلشان به ياد خدا آرام گيرد." (زمر/23) ـ "أَلانَ إلانَةً الشَّيءَ : آن چيز را نرم گردانيد." "أَلانَ لِلْقَوْمِ جَناحَهُ : آن قوم را به نرمي و مهرباني پذيرفتار شد." [اجوف يايي]. (فرشته (زهرا) بصراوي، نهج البلاغه آموزشي، جلد اول، ص 123)
«حَاشِيَتُ» : كناره و پيرامونِ جامه ـ بستگانِ مرد ـ ج : حَواشٍ ـ "رَجُلٌ رَقيقٌ الْحَواشي : مرد نرم گفتار" (فرشته (زهرا) بصراوي، نهج البلاغه آموزشي، جلد اول، ص 123)
«يَسْتَدِمْ» : [فعل مضارع، مفرد مذكر غايب، ثلاثي مزيد باب إستفعال، ريشه د و م، اجوف واوي] اِسْتَدامَ اِسْتِدامَةًٌ الشَّيءُ : آن چيز هميشگي شد و دوام يافت. ـ الشَّيءَ : دوامِ آن چيز را خواست. ـ عاقِبَةَ الامرِ : پايان كار را انتظار كشيد و نتيجه ي آن را چشم داشت. (فرشته (زهرا) بصراوي، نهج البلاغه آموزشي، جلد اول، ص 123). ـ فلانٌ : فلاني در آن كار كوشيد. ـ : نگران و چشم به راه شد. ـ العملَ : در كار درنگ نمود. ـ الامرَ : در آن كار نرمي و درنگ نمود. ـ فلانٌ اللهَ نعمةَ فلان : فلاني از خدا مسئلت كرد كه نعمت فلاني را هميشگي و مستمر گرداند. [اجوف واوي] (لاروس، ج1، ص 159)
«مَوَدَّةَ» : مصدر و ـ : دوستي. محبت. ـ : كتاب يا كتاب ها «تُلقون إليهم بالمودّة : كتابها به سوي ايشان مي فرستيد» (قرآن). (لاروس، ج2، ص 1993)
«هاهُنا» : هُنا : اينجا. اسم اشاره براي مكان نزديك است و ها تنبيه به آخر آن در مي آيد، چنانكه گويند «هَهُنا»، همچنين كاف خطاب، چنانكه گويند : «هُناك»، و همچنين لام بُعد همراه با كاف خطاب، چنانكه گويند : «هُنالِكَ». ـ [در صورت معرفه بودن] : لهو و لعب. هوسراني و خوشگذراني. (لاروس، ج2، ص 2137)
«كَثْرَةُ» : مصدر و ـ : فزوني و بالندگي. ـ : بسياري. فراواني، ضدّ القِلّة : كمي، است. (لاروس، ج2، ص 1697)
«جَمْعِِ» : مصدر و ـ : گروه مردم. ـ : افراد به هم پيوسته. جمعيّت. ـ : لشكر. ـ رياضي : افزودن دو يا چند عدد به يكديگر. عمل جمع. ـ : كلمه اي است كه بر آحادي چند دلالت كند. جمع با تغيير صورت مفرد يا افزودن علامت جمع به آخر مفرد درست مي شود. «الجمع الصّحيح» : جمعي است كه بناي مفرد آن تغيير نكند و آن يا جمع مذكر سالم است مانند : مؤمنين، يا جمع مونث سالم است مانند : مؤمنات. «الجمع المكسّر» : جمع مكسر و آن جمعي است كه بناي مفرد آن تغيير مي كند مانند : «أبواب» جمع «باب». «جمع القلّة» : جمع قلّه، جمعي است كه بر سه تا ده دلالت كند. «جمع الكثرة» : جمع كثره، جمعي است كه بر ده به بالا دلالت كند. ـ بديع : آن است كه چند چيز را تحت يك حكم در آورند «المالُ و البنون زينة الحياة الدُّنيا : مال و پسران آرايش زندگاني دنيا هستند» (قرآن) (لاروس، ج1، ص 765)
«جَمُّ» : مصدر ـ بسيار و گِرد آمده از هر چيز ـ "جاءُوا جَمّاً غَفيراً و جَمَّ الغَفِيرِ و جَمَّ الْغَفيرَةِ و الْجَمَّ الْغَفِيرَ : همه ي آنان از وضيع و شريف آمدند و هيچ كس تخلف نكرد و بسيار بودند." ـ ج : جِمام و جُمُوم (فرشته (زهرا) بصراوي، نهج البلاغه آموزشي، جلد اول، ص 123)
«جَمّاءُ» : مونث أَجَمّ ـ پُر و انباشته ـ " جاءُوا جَمّاءَ الْغََفيرةِ و جَمّاءَ الغَفِيرِ و جَمّاءَ غَفيرَةً و بِجَمّاءِ الْغَفِيرِ و الْغَفيرَةِ : همه آمدند." (فرشته (زهرا) بصراوي، نهج البلاغه آموزشي، جلد اول، ص 123)، ـ : نرم و صاف، و از اين جهت كلاه خود آهني را جَمّاء گويند. (لاروس، ج1، ص 766)
«يُرْوىٰ» : [فعل مضارع مجهول، مفرد مذكر غايب، ثلاثي مجرد يا مزيد باب إفعال، ريشه ر و ي، لفيف مقرون = روايت مي شود]، رَوَي ـِـ رِوايَةً الحَديثَ : سخن را نقل و روايت كرد. ـ الحبلَ : ريسمان بافت. ـ الرّحْلَ : جهاز شتر را با ريسمان بر پشت آن بست. ـ القومَ : براي آن قوم آب كشيد. (لاروس، ج1، ص 1105)
«عِفْوَةً» : مصدر نوع از عَفا "عَفا عِفْوَةَ الْكَريمِ : از گناه گذشت كرد همچون گذشت كردنِ شخص بزرگوار." ـ "عِفْوَةَ الشَّيءِ : برگزيده ي چيزي"، "اَكَلْتُ عِفْوَةَ هٰذَا الطَّعامِ : برگزيده ي اين غذا را خوردم." (فرشته (زهرا) بصراوي، نهج البلاغه آموزشي، جلد اول، ص 123)
«خِيارُ» : مصدر و ـ : اختيار. گزينش. ـ : «خِيارُ المال» : بهترين و برگزيده ي مال. «أنت بالخيار» : هر چه مي خواهي انتخاب كن. ـ نبـ : خيار. (لاروس، ج1، ص 945)
«أكلتُ» : [فعل ماضي، متكلم وحده، ثلاثي مجرد، ريشه أ ك ل، مهموز الفاء = خوردم]، أكَلَ ـُـ أكْلاً و مأكلاً الطعامَ : خوراك را جويد و خورد، پس او آكِل و أكيل : خورنده، است. ج : أكَلَة. ـ عمرَه : عمر خود را بر باد داد. ـ ت النارُ الشيءَ : آتش آن چيز را نابود ساخت. ـ حَقَّ فلان أو مالَه : وي مال يا حق فلاني را به ستم گرفت. (لاروس، ج1، ص 290)
«طعامِ» : مصدر و ـ : غذا. خوراك. ج : أطْعِمة. ـ : گندم. (لاروس، ج2، ص 1382)
«أي» : حرف نداست «أي محمّدُ : اي محمّد». ـ : حرف تفسير است و مابعد آن در اعراب بنا بر عطف بيان يا بدل بودن از ماقبل تبعيت مي كند. أيْ براي تفسير مفرد مي آيد «جاءَني زيدٌ أيْ أبوعبدالله : زيد يعني ابوعبدالله نزد من آمد» و براي تفسير جمله مي آيد «لاقي حتفَه أي مات : مرگ خود را ملاقات كرد يعني مرد». (لاروس، ج1، ص 403)
«معنى» : مفاد. مفهوم. مقصود. معني. «معني الكلمة» : معني كلمه. مفهوم كلمه. ـ : كنه و جوهر چيزي كه با حواس ظاهري درك نشود. ج : مَعانٍ. «معاني الانسان» : صفات پسنديده انسان مانند علم، تقوي، فضيلت و بخشندگي. (لاروس، ج2، ص 1935)
«تمامِ» : مصدر و ـ : كمال. بسندگي. ـ : عاقبت. انجام. انتها. (لاروس، ج1، ص 650)
«مُمسِكَ» : [اسم فاعل ثلاثي مزيد باب إفعال = چنگ زننده]
«يُمسكُ» : [فعل مضارع، ثلاثي مزيد باب إفعال، مفرد مذكر غايب، ريشه م س ك، صحيح و سالم = چنگ مي زند]
«نَفْعَ» : مصدر و ـ : سود. فائده، ضدّ الضّر : زيان، است. ـ : خير. نيكويي. خوبي. (لاروس، ج2، ص 2066)
«احتاجَ» : [فعل ماضي، مفرد مذكر غايب، ثلاثي مزيد باب إفتعال، ريشه ح ي ج، اجوف يايي = نيازمند گرديد]، إحْتاجَ إحْتِياجاً هـ و إليه : نيازمند او شد. ـ إليه : به سوي او بازگشت و به او متمايل شد. (لاروس، ج1، ص 59)
«نُصْرَتِ» : مصدر و ـ : كمك. ياري. دستگيري. ياريگري. (لاروس، ج2، ص 2051)
«اضْطَرَّ» : [فعل ماضي، مفرد مذكر غايب، ثلاثي مزيد باب إفتعال، ريشه ض ر ر، صحيح و مضاعف = ناگزير شد]، إضْطَرَّ إضْطِراراً هـ إلي كذا : او را به آن نيازمند و مضطرّ گردانيد. ـ "اُضْطُرَّ إلَيْهِ : مجهول ـ ناگزير از آن شد." (فرشته (زهرا) بصراوي، نهج البلاغه آموزشي، جلد اول، ص 124)
«مُرافَدَتِ» : [اسم، مصدر باب مفاعلة]، رٰافَدَ مُرافَدَةً هـ : او را ياري كرد و كمك كرد. (فرشته (زهرا) بصراوي، نهج البلاغه آموزشي، جلد اول، ص 124)
«قَعَدوا» : [فعل ماضي، جمع مذكر غايب، ريشه ق ع د، صحيح و سالم، ثلاثي مجرد = نشستند]، قَعَدَ ـُـ قُعُوداً : نشست. ـ : برخاست. ـ به : او را نشاند. ـ عن حاجته : از حاجت خود بازماند. «و قَعَدَ الذين كذبوا اللهَ و رسوله : و آنان كه بر خدا و بر رسولش دروغ بستند از آرزوي خود واماندند» (قرآن). ـ بِقِرْنه : بر حريف خود توانا شد. ـ به شغلٌ : كاري او را بازداشت. ـ ت النخلةُ : درخت خرما يك سال در ميان بار داد. ـ ت الفسيلةُ : نهال پاجوش ساقه پيدا كرد. ـ ت المرأةُ : زن بيوه شد و بيوه ماند. «قعد يشتمه» : شروع به دشنام دادن به او كرد «و لاتقعدوا بكُلِّ صراطٍ تُوعِدون : و بر هر راهي شروع به بيم دادن مكنيد» (قرآن). (لاروس، ج2، ص 1653)
«نصرِ» : مصدر و ـ : گروه ياري دهنده. ياريگران. ـ : باران. (لاروس، ج2، ص 2051)
«تَثاقَلوا» : [فعل ماضي، جمع مذكر غايب، ثلاثي مزيد باب تفاعُل، ريشه ث ق ل، صحيح و سالم]، تَثاقَلَ تَثاقُلاً عَنْهُ : كاهلي كرد و از آن پس ماند. ـ الْقومُ : آن قوم هنگامي كه در ججنگ از ايشان ياري خواسته شد بددلي و گراني كردند. ـ ثَقُلَ ـُـ ثِقْلاً و ثَقالَةً الشَّيءُ : آن چيز سنگين شد. ـ السَْمْعُ : گوش سنگين شد. (فرشته (زهرا) بصراوي، نهج البلاغه آموزشي، جلد اول، ص 124)، تَثاقَلَ تَثاقُلاً : گراني نمود و خود را گرانبار وانمود كرد. ـ عليه : سنگيني خود را به روي او انداخت. (لاروس، ج1، ص 524)
«صَوتِ» : مصدر و ـ : بانگ. آواز. ـ : آواز خوش. آهنگ. ـ : نكونامي. آوازه ي نيك. ـ : رأيي كه به طور كتبي يا شفاهي براي تثبيت موضوعي يا انتخاب شخصي قرائت شود. «اسم الصّوت» نحـ : اسم صوت. هر لفظي كه به وسيله ي آن مفهومي غير معقول بيان شود. ـ فيزيك : صوت. شنيدن آواز اشياء است به وسيله ي گوش. (لاروس، ج2، ص 1337)
«مُنِعَ» : [فعل ماضي مجهول، مفرد مذكر غايب، ثلاثي مجرد، ريشه م ن ع، صحيح و سالم = منع شده است]، مَنَعَ ـَـ مَنْعاً هـ الامرَ و من الامرِ و عنه : آن كار را براي او حرام كرد. او را از آن كار محروم كرد. ـ هـ عن الشَّيءِ : او را از آن چيز بازداشت. ـ هـ القاضي عن الميراث : قاضي او را از ارث محروم كرد. ـ الكلمة من الصرف : كلمه را ممنوع الصرف كرد يعني به آخر آن تنوين و كسره الحاق نكرد. ـ هـ عن الدّعوي : او را از دعوي بازداشت. ـ هـ اللهُ : خدا آن را حرام كرد. ـ الجارّ : از همسايه ي خود دفاع و حمايت كرد. (لاروس، ج2، ص 1980)
«تَرافُدَ» : [اسم، مصدر باب تَفاعُل]، تَرٰافَدَ تَرٰافُداً الْقَوْمُ : آن قوم يكديگر را ياري دادند. (فرشته (زهرا) بصراوي، نهج البلاغه آموزشي، جلد اول، ص 124)، ـ ت الاشياءُ : آن چيزها متوجه به يك مركز شدند. (لاروس، ج1، ص 553)
«تَناهُضَ» : [اسم، مصدر باب تَفاعُل]، تَنٰاهَضَ تَنٰاهُضاً الْقَوْمُ : هر يك از افراد آن قوم براي مقاومت با دشمن خود حمله و شتاب كرد. (فرشته (زهرا) بصراوي، نهج البلاغه آموزشي، جلد اول، ص 124)
«اَقْدامِ» : [اسم، جمع مكسر قَدَم = گامها]، پا [مونث و مذكر است]. ج : أقْدام. ـ : پيشي. تقدم. ـ : سابقه كار. پيشينه. ـ : دليري و بي باكي. ـ : كار نيك يا بدي كه انسان عرضه كند. ـ من الرّجال : مرد دليري كه در جنگ پيشاپيش ديگران باشد و به دشمن پشت نكند [براي مفرد و جمع و مذكر و مونث يكسان به كار مي رود]. ـ : پا كه مقياس اندازه ي انگليسي است. (لاروس، ج2، ص 1620)
«جَمَّةِ» : چاه پر آب. ـ : مجتمع آب چاه. جاي ژرف چاه. ج : جِمام. (لاروس، ج1، ص 767)