إِنَّ اللَّهَ بَعَثَ مُحَمَّداً (صلى‏الله‏عليه‏وآله‏وسلم) نَذِيراً لِلْعَالَمِينَ، وَ أَمِيناً عَلَى التَّنْزِيلِ، وَ أَنْتُمْ مَعْشَرَ الْعَرَبِ عَلَى شَرِّ دِينٍ، وَ فِي شَرِّ دَارٍ، مُنِيخُونَ بَيْنَ حِجَارَةٍ خُشْنٍ، وَ حَيَّاتٍ صُمٍّ، تَشْرَبُونَ الْكَدِرَ وَ تَأْكُلُونَ الْجَشِبَ، وَ تَسْفِكُونَ دِمَاءَكُمْ، وَ تَقْطَعُونَ أَرْحَامَكُمْ. الْأَصْنَامُ فِيكُمْ مَنْصُوبَةٌ، وَ الْآثَامُ بِكُمْ مَعْصُوبَةٌ.

و منها صفته قبل البيعة له‏

فَنَظَرْتُ فَإِذَا لَيْسَ لِي مُعِينٌ إِلَّا أَهْلُ بَيْتِي، فَضَنِنْتُ بِهِمْ عَنِ الْمَوْتِ، وَ أَغْضَيْتُ عَلَى الْقَذَى، وَ شَرِبْتُ عَلَى الشَّجَا، وَ صَبَرْتُ عَلَى أَخْذِ الْكَظَمِ، وَ عَلَى أَمَرَّ مِنْ طَعْمِ الْعَلْقَمِ.

و منها

وَ لَمْ يُبَايِعْ حَتَّى شَرَطَ أَنْ يُؤْتِيَهُ عَلَى الْبَيْعَةِ ثَمَناً، فَلَا ظَفِرَتْ يَدُ الْبَائِعِ، وَ خَزِيَتْ أَمَانَةُ الْمُبْتَاعِ، فَخُذُوا لِلْحَرْبِ أُهْبَتَهَا، وَ أَعِدُّوا لَهَا عُدَّتَهَا، فَقَدْ شَبَّ لَظَاهَا، وَ عَلَا سَنَاهَا، وَ اسْتَشْعِرُوا الصَّبْرَ، فَإِنَّهُ أَدْعَى إِلَى النَّصْرِ.

(صبحى صالح، خطبه 26، صفحه 69)

 

  ترجمه فارسي خطبه 26

و از خطبه هاي آن حضرت عليه السّلام است

        خداوند محمّد صلّي الله عليه و آله را مبعوث فرمود تا ترساننده اي براي جهانيان، و اميني براي قرآنِ نازل شده باشد، و شما اي مردم عرب بدترين دين را داشتيد و در بدترين خانه بوديد، ميان سنگِ سخت، و مارهاي افسون ناپذير زندگي مي كرديد، آب تيره مي نوشيديد و خوراكِ بدمزه مي خورديد، خون هاي يكديگر را مي ريختيد، و از خويشاوندانتان مي بُريديد. بتها در ميان شما برپا بود، و گناهان به وسيله ي شما انجام مي شد.

و از اين خطبه است

نگريستم، ديدم جز خاندانم ياوري ندارم، به كشته شدنشان بخيل شدم، ديده بستم با وجود خاشاكي كه در چشم بود، و آب نوشيدم با وجود استخواني كه در گلو بود، و برگرفتگي گلو، و بر تلختر از طعم علقم صبر كردم.

و از اين خطبه است

و بيعت نكرد تا شرط نمود كه براي بيعتش بهايي را به او بپردازد. پيروز مباد دست فروشنده، و خوار باد سپرده ي خريدار، پس ساز و برگ جنگ را فراهم آوريد، و لوازم آن را آماده سازيد، كه آتش آن روشن شده است، و برق آن بالا گرفته است، صبر را شعارِ خود كنيد، زيرا صبر به پيروزي مي كشاند.

(ترجمه ي فرشته (زهرا) بصراوي ، جلد اول نهج البلاغه آموزشي، ص37 ـ 36)

              

 خطبه‏اى از آن حضرت (ع)

خداوند، محمد (صلى اللّه عليه و آله) را مبعوث داشت كه بيم‏دهنده جهانيان باشد و امين وحى او. و شما اى جماعت عربها، پيش از آن، بدترين آيين را داشتيد و در بدترين جايها به سر مى‏برديد و در زمينهاى سنگلاخ و ناهموار مى‏زيستيد و با مارهاى سخت و كرّ همخانه بوديد. آبى تيره و ناگوار مى‏نوشيديد و طعامى درشت‏ و خشن مى‏خورديد و خون يكديگر مى‏ريختيد و از خويش و پيوند بريده بوديد. بتان در ميان شما برپا بودند و خود غرقه گناه بوديد.

و هم از اين خطبه

به هر جاى نگريستم، براى خود ياورى جز اهل بيتم نيافتم و نخواستم كه آنها به كام مرگ روند. ديده فرو بستم، با آنكه خاشاك در ديده داشتم و شرنگ نامرادى نوشيدم، با آنكه استخوان در گلويم شكسته بود و غم گلويم را فشرده بود و من شكيبايى مى‏ورزيدم. و به چيزى تلخ‏تر از حنظل، كه به كامم ريخته بودند، صبر كردم.

و هم از اين خطبه

تا بهايى نگرفت بيعت نكرد آنكه فروخت سودى نكرد و آنكه خريد خوار و ذليل شد. جنگ را آماده شويد و ساز و برگ نبرد مهيا داريد كه آتش كارزار افروخته شده و شعله آن بالا گرفته است. پايدارى ورزيد كه پايدارى بيش از هر سلاح ديگر پيروزى را ميسر گرداند.

(ترجمه‏نهج‏البلاغه(آيتى)، صفحه 81)

شرح‏نهج‏البلاغه(مدرس‏وحيد)

26

من خطبة له-  عليه السّلام-

 

الفصل الاول

انّ اللّه بعث محمّدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم نذيرا للعالمين، و امينا على التنزيل، و أنتم، معشر العرب على شرّدين، و فى شرّدار منيخون بين حجارة خشن، و حيّات صمّ، تشربون الكدر، و تأكلون الجشب، و تسفكون دماءكم، و تقطعون ارحامكم الأصنام فيكم منصوبة، و الاثام بكم معصوبة،

«اللغة»

بعث-  يبعث-  بعثا-  بعثه-  بر انگيخت، اناخ-  ينيخ-  اناخة-  فرو خوابانيدن شتر-  خشن-  جمع-  خشناء-  خشن-  يخشن-  خشونة-  حيّات-  جمع-  حيّه-  مار صمّ-  بضمّ صاد جمع-  اصمّ-  مارى كه افسون بردار نيست-  صمّ-  يصمّ-  صمما فهو-  اصّم-  مرد كر-  ناشنوا-  و صمّ-  بضمّ صاد-  جمع-  صمّاء-  زمين سخت-  اصمّه اللّه-  ناشنوا گرداند او را خدا-  مار را وصف ميكنند به-  صمّ-  سخت و تند باشد، منزجر نمى‏شود و بر نگردد، كدر-  كدرا-  هو-  كدر-  تيرگى-  آلودگى، جشب-  طعام غليظ بى ادام-  منصوبة-  نصب-  ينصب-  نصبا-  معصوبه-  عصب-  يعصب-  عصابة-  سر بستن- 

 

«الاعراب»

انّ اللّه-  مبتداء-  بعث محمّدا-  خبرش-  صلّى اللّه عليه و آله-  جمله دعائيّه نذيرا-  امينا-  مفعول له-  يا حالند از مفعول-  اى-  حالكونه نذيرا-  و امينا و جمله-  و أنتم معشر العرب-  جمله حاليّه-  أنتم مبتداء-  معشر العرب-  منصوب باختصاص-  على شرّدين-  خبر-  فى شرّدار-  خبر ديگر-  مينخون خبر ديگر-  بين حجارة خشن-  ظرف-  حجارة-  اضافه شده به-  خشن-  اضافه موصوف بصفت-  صمّ صفت است به-  حياة-  تشربون-  الكدر-  جمله حاليّه-  همچنين جمله‏هاى-  تأكلون-  تسفكون-  تقطعون-  ارحامكم إلخ

«المعنى»

بدانكه-  اين فصل خطبه در بيان حال عرب است در ايّام جاهليّت كه در تنگى عيش و فشار و سختى بودند، در امر معاش گرفتار تنگى و از امر معاد بيخبر-  در جهالت و نادانى، و تذكار است باحسان خداوندى كه بر انگيخته پيامبر اكرم را و بيمن و ميمنت وجودش حالشان عوض شده به رفاهت دنيا، فتح بلاد-  قدرت و شوكت و سربلندى بر شهرياران و هدايت و سعادت باقيه را دريافته و مقامات عاليه رسيده‏اند، و براى مقدّمه و تمهيد ابتداء نموده بذكر غايت و سبب بعثت، كه عبارت باشد از هدايت و رهنمائى خلايق از دار غرور به توحيد و حقّ، و همانا اين جذب و ايصال گاهى با نذارت مى‏شود و گاهى با بشارت، در اين مقام‏ بيان نموده-  نذارت را (زيرا كه) بزرگترين سبب ردع است به عامّه خلق (چه) جمهور خلايق در مقابل لذايذ حاضره كمتر عنايت و التفات مى‏نمايند به وعده‏هاى آخرت (چه) امور اخروى-  متصوّر نمى‏شود مر ايشان را مگر بحسب وصف به بيان امور محسوسه و همانا مر جمهور را سخت است رسيدن بآن مقامات با بودن لذايذ حاضر دنيا و تكاليف شاقّه از اينست كه توجّه ميباشد بوعده‏ها پس بزرگترين سبب بردع ايشان انذار ميباشد و با انضمام وعد افاده مى‏نمايد غايت و مقصود-  بعثت را كه جذب و ايصال است بسوى خداوند، و چون مقصود در اين حال توبيخ است بعموم عرب و ترقيق قلوبشان كه سخت دل و قساوتمند بودند لايقتر است بنحو عموم بيان فرمايد: نذيرا للعالمين-  و سپس مرادف نموده به امانت تا متذكّر باشند كه انذارات وارد از جانب خداوند است تبديل ندارد بى زياده و نقصان، و سپس حال اعراب را بيان نمايد تا تذكّر يابند بذكر حال خويش و رسيدن بوجود شريفش به رفاه و رخاء-  از تنگى و سخت بسبب وجودش به ناز و نعمت و از ذلّت خوارى-  بعزّت و رفعت رسيده‏اند. و غنيمت اموال-  كما قال» و اورتكم ارضهم و ديارهم و اموالهم و ارضا لم تطوها برگرديم به تفسير (اصل الفاظ) قال عليه السّلام» انّ اللّه بعث محمّدا صلّى اللّه عليه و آله نذيرا للعالمين-  بتحقيق خداوند- سبحان بر انگيخت و مبعوث كرد محمّد صلّى اللّه عليه و آله را-  براى انذار و ترسانيدن عالميان از عذاب و نقمت امينا على التّنزيل-  و امين بر وحى و تنزيل قرآنى-  و أنتم معشر العرب على شرّ دين-  در حالى كه شما «جماعت عرب» در بدترين دين بوديد كه ستايش بتها و پرستش صنمها كرده و انباز و شريك بخدا مى‏داديد، و فى شرّ دار-  در بدترين خانه و جايگاه منزل و سكنى داشتيد، زمين ناهموار و سنگلاخ و لم يزرع و بى آب، منيخون بين حجارة خشن و حيات صمّ-  اقامه و مكان شما در ميان سنگهاى سخت و مارهاى شديد و كر، تشربون الكدر-  آبهاى آلوده و گنديده را مى‏نوشيديد، كه باقيمانده آبهاى باران در گودالها و پستى‏ها مخلوط بسركين و ابوال حيوانات و تأكلون الجشب-  و طعامهاى سخت و بى ادام و بيخورش مى‏خورديد عربها هر چه در بيابان بدستشان مى‏رسيد از حيوانات و حشرات و موش و سوسمار و هسته خرما را خورد كرده مى‏خوردند، تسفكون دمائكم-  خون يكديگرا مى‏ريختند-  قتل و غارت و چپاول-  و تقطعون ارحامكم-  قطع رحم و دورى از خويشاوندان-  حتّى از پدر و مادر-  دختران را زنده به گور مى‏كرديد-  اذا الموؤدة-  سئلت باىّ ذنب قتلت- الاصنام منكم منصوبة-  بتها را منصوب-  از جهالت و نادانى سنگها را خدا و الاثام بكم معصوبه-  و گناهان را بخويشتن وابسته و دمى از گناه اجتناب نورزيديد، «منصوبه-  معصوبه» كنايه و تمثيل است بحال عرب كه ملازم آن بودند و بيان حال ايشان است-  فساد معيشت-  فساد عقيده و ملّت، ابن ابى الحديد-  گفته: ممكن است مقصود امام عليه السّلام از-  بين حجارة خشن و حيّاة صمّ-  معنى حقيقى باشد، (چه) بيابانهاى حجاز و نجد-  تهامه و بلاد عرب سنگلاخ-  و بسيار مار است، و گاهى اراده مى‏شود از «حجاره خشن» كوهها-  و گاهى اصنام-  بتها پس معنى حقيقت مى‏شود پس شأن حال ايشان مى‏شود از-  جشب-  تنگى معاش-  عبادت بتها-  كه خداوند را عوض كرده به رياست، و عبادت و ممكن است-  حجاره خشن و حيّات صمّ، اراده شود دشمنان-  و مى‏گوئيد: به دشمن-  انّه لحجر خشن المسّ

الفصل الثّانى-  منها- 

فنظرت فاذا ليس لى معين الّا اهل بيتى، فضننت بهم عن الموت و اغضيت على القذى، و شربت على الشّجا، و صبرت على اخذ الكظم، و على امرّ من طعم العلقم،

«اللغة»

ضننت-  بكسر نون-  و با فتح نون-  ضنّ-  يضنّ-  ضنّة-  بخل اغضى-  يغضى-  اغضاء-  اغضيت على كذا-  اطبقت عليه جفنى، چشم پوشيدن القذى-  آنچه بچشم افتد موجب اذيّتش مى‏شود-  خاك و خاشاك، الشّجى-  آنچه در حلق بماند از استخوان و غيره گلوگير مى‏نمايد الكّظم-  بفتح كاف-  مجرى نفس-  حلق-  كظم-  يكظم-  فهو-  كاظم مرّ-  با ضمّ-  تلخ-  علقم-  درختيست بسيار تلخ-  در عرف بهر چيز تلخ اطلاق ميكنند

«الاعراب»

فاء-  فنظرت-  تفريعيّه-  اذا-  با تنوين-  ظرفيّه-  تنوين عوض از مضاف اليه تقديرش اذ غصبونى حقّ-  ليس لى معين-  جمله صفتيّه است به-  جمله-  محذوفه-  يعنى-  غصبونى حقّى-  ليس لى معين، فاء-  فضننت-  تفريع و جواب است به-  اذا-  و جمله-  اغضيت شربت-  صبرت-  عطفند به-  ضننت، و-  على-  در چهار موضع-  اغضيت على القذى-  و تاليانش-  استعلاى مجازى-  و محتمل است بمعنى مع باشد مثل-  انّ ربّك لذو مغفرة للنّاس على ظلمهم-  الى مع ظلمهم-  امرّ-  صفت است بموصوف محذوف-  اى-  صبرت على طعم مرّ-  من طعم العلقم-  بيان است،

«المعنى»

اين فصل حكايت و بيان حال شريفش است پس از وفات پيامبر و ظلم و ستمهائى كه بآن امام رسيده و حقّش را غصب نموده‏اند، گويا مى‏فرمايد تفكّر و تدّبر نمودم در دفاع و خواستارى حقّم كه اولى و احقّ بودم پس ديدم، فنظرت فاذا ليس لى معين الّا اهل بيتى-  حقّم را كه غصب نموديد بنگريستم ديدم كه مر مرا يار و معين نيست مگر اهل بيتم-  كه مقاومت با آن اعداء بى‏شمار ميسّر نيست فضننت بهم عن الموت-  پس خود دارى كردم از اقدام و حقّ خواهى راضى نشدم بمرگ ايشان (چه) دانستم اگر مقاتله كنم مقصود بدست نيايد با اين نفرات قليل و اغضيت على القذى-  چشم و مژگان بهم بستم بر خاشاك و خار-  (بدانكه-  اغضاء-  شربت شجى-  كنايه است از تحمّل شدايد و مصاعب همچنان كه مشكل) (است سخت خوار در چشم-  استخوان در حلق و شربت على الشّجى-  و آب نوشيدم در حالى كه گلوگير و استخوان در حلقم بود و صبرت على اخذ الكظم-  و صبر كردم و خشمم را فرو بردم با تنگى نفس‏گاهم در حلقومم و على امرّ من طعم العلقم-  و صبر كردم بتلخى كه تلخ‏تر بود از تلخى علقم- 

الفصل الثالث منها

و لم يبايع حتّى شرط ان يؤتيه على البيعة ثمنا، فلا ظفرت يد البائع، و خزيت امانة المبتاع، فخذوا للحرب اهبتها، و اعدّوا لها عدّتها، فقد شبّ لظاها، و علا سناها، و استشعروا الصّبر فانّه ادعى الى النّصر- 

«اللّغة»

بايع-  مبايعة بيعة-  اسم است-  باع-  يبيع ابتاع-  ابتياعا-  ظفر-  يظفر-  ظفرا-  غلبه يافتن-  خزى-  يخزى-  خزيا-  ذلّ-  خوارى-  اهتبه-  وسايل-  اعدّ-  يعدّ اعدادا-  عدة-  آنچه مهيّا مى‏شود بجنگ از سلاح و آلات، شبّ-  يشبّ-  شبّا-  بر افروخت-  لظى-  يلظى-  آتش-  زبانه آتش-  سناء-  نور-  ضياء-  استشعر-  استشعارا-  شعار پونيد-  شعر-  يشعر-  شعارا-  اشعر اشعارا-  آگاهانيدن- 

«الاعراب»

لم يبايع-  مجزوم-  فاعلش مستتر-  مراد-  عمرو بن عاص-  حتّى-  حرف ابتداء-  ان يؤتيه-  بتاويل مصدر-  هاء-  ضمير مفعول است-  مراد-  عمرو بن عاص، ثمنا-  مفعول دوّم-  يؤتى-  فاعل-  يؤتيه-  معويه-  جمله-  فلا ظفرت-  خزيت-  جمله دعائيّه-  محل از اعراب ندارد-  فاء-  فخذوا-  تعزيعيّه لام-  للحرب-  تقويه-  اهبتها-  مفعول-  خذوا-  همچنين است جمله-  اعدّوا لها-  جمله-  فقد شبّ لظاها-  و على ساها-  حاليّه-  استشعروا-  امر-  صبرا مفعول-  فاء فانّه ادعى للنّصر-  جواب امر

«المعنى»

بدانكه-  اين فصل در بيان حال بيعت (عمر و بن عاص) است بمعاويه، و لم يبايع حتّى شرط ان يؤتيه على البيعة ثمنا-  بيعت نكرده (عمرو بن عاص بمعاويه) تا اين كه شرط كرده تا به بيعتش بمعاويه ثمن و قيمت بدهد بعمرو بن عاص (ولايت مصر را به عمرو وا گزار نمايد) فلا ظفرت يد البايع-  پس بهره‏ور نباشد دست فروشنده بايع عمرو بن عاص كه دينش را فروخته به ولايت مصر- و خزيت امانة المبتاع-  و خوار و ذليل باد امانت متباع (بيعت شده معويه) كه خيانت ورزيده به امانت و اموال مسلمين كه فتح بلاد-  غنيمت و سهم مسلمين است، معاويه زمامدار خود سر بعمرو داده فخذوا للحرب اهبتها-  پس شما اى دلاوران و افسران وسائل جنگ و سلاح مهيّا نمائيد، و اعدّوا لها عدّتها-  آماده نمائيد براى جنگ مهمّات جنگ و پيكار را، فقد شبّ لظاها-  بتحقيق بلند و بالا شده شعله آتش جنگ و على سناها-  و بالاتر رفته روشنائى آتش بجنگ، و استشعروا الصّبر-  صبر را شعار خود سازيد، فانّه ادعى للنّصر-  زيرا كه صبر و تحمّل داعى‏تر است بنصر و غلبه و پيروزى (زيرا كه صبر و مقاومت را غلبه در پى است

مستدركات خطبه 26

بهتر است-  اوّل سند اين خطبه را بيان كنيم و بعدا-  تذئبل نمائيم به نسب معويه‏ بدانكه-  اين خطبه از خطبه‏هاى طويله است-  كه-  سيّد-  اين قسم را التقاط كرده، جماعتى كه متقدّم از رضى هستند ذكر كرده‏اند-  با زياده و نقصانى-  ابراهيم بن هلال ثقفى-  در كتاب-  الغارات ابن فتيه-  در-  الامامة و السّياسة-  طبرى-  در-  المسترشد-  كلينى ره-  فى-  الرّسائل-  اين نامه ايست كه در جواب كسانى كه از حضرت باصرار استفسار مى‏نمودند حال متقدّمين را-  و اين پس از آنكه عمرو بن عاص مصر را فتح كرده-  و محمّد-  بن ابى بكر را كشته فقال لهم-  عليه السّلام-  هل فرغتم لهذا-  و هذه مصر قد افتتحت، و شيعتى قد قتلت ثمّ قال: و انّى مخرج اليكم كتابا اخبركم فيه عمّا سألتم و أسألكم ان تحفظوا من حقّى ما ضيّعتم و كتب كتابا اوّله: من عبد اللّه علىّ امير المؤمنين-  الى من قرء كتابى من المؤمنين و المسلمين-  امّا بعد-  فانّ اللّه بعث محمّدا (ص) بشيرا و نذيرا للعالمين إلخ در اين نامه است مختار رضى-  بنحوى كه ذكر شد-  (سيّد عبد الزّهراء) در ج 1-  در ص 391-  پس از اين بيان گفته: اگر-  در روايت-  المسترشد-  الغارات-  بدقّت بنگرى نقصان‏ يكى را از ديگر اتمام كنى روشن مى‏شود كه اين خطبه-  و خطبه 30-  كه-  اوّلش-  لو امرت لكنت قاتلا-  و قوله-  در خ-  54-  فتداكوا علىّ تداّك الهيم يوم ورودها-  و قوله-  انّ النّساء-  نواقص العقول خ 78 بيكديگر ملاحظه كنى خواهى دانست كه-  اينها همگى از جزء اين نامه است، و قوله (ع)-  و لقد قال لى قاتل-  يابن ابى طالب انّك على هذا الأمر لحريص إلخ، و قوله-  اللّهمّ انّى استعديك على قريش إلخ 215 و قوله (ع)-  و بسطتم يدي فكففها-  خ 227-  و قوله (ع)-  فى شان الحكمين-  و ذمّ اهل الشام-  عبيد اقزام-  خ 236 اگر چه با روايات شريف عليه الرحمة-  در بعض فقرات اختلاف دارد-  و سيّد از كتب ديگر و روايات مختلفه التقاط كرده-  از اينست در بعض جا مى‏گويد: و قد مضى هذا الكلام-  زيبنده است در اينجا بيان كنيم نسب معويه را-  و كيفيّت اين مبايعه معاويه با عمرو بن عاص-  و نسب عمرو بن عاص را بيان مى‏كنيم در خطبه-  83-  كه اوّلش اينست-  عجبا لابن النّابغة شارح معتزلى-  زمخشرى در ربيع الانوار گفته: (هند) مذكور به زنا است معويه منتسب است بچهار نفر-  1-  مسافر بن ابى عمر-  2-  عمّارة بن وليد-  3-  عباس بن عبد المطّلب-  4-  صبّاح-  كه خواننده بود به عمّارة بن وليد-  ابو سفيان-  آبله رو (دميم) كوتاه قدّ بود-  صبّاح-  به ابى سفيان اجير بود و جوانى زيبا بود-  هند او را به نفس خويش خواند و با او همبستر شد و گفته‏اند: كه برادر معويه-  عتبه-  هم از (صبّاح) بوده، و گفته‏اند: در وقت وضع حمل هند نخواست در منزلش زائيده شود بيرون رفت بصحرا-  در آنجا معويه زائيده شد-  در اين معنى حسّان بن ثابت در ايّام مهاجاة مسلمانان و مشركين قبل از فتح مكّه گفته:

         لمن الصّبىّ بجانب البطحاء            فى التّرب ملقى غير ذى مهد

اين كودك كيست در طرف بطحاء-  افتاده بخاك بدون گهواره- 

         بخلت به بيضاء انسة                 من عبد شمس صلتته الخّد

         زائيد آن را زن سفيد رو           از عبد شمس كه خدش (رخسارش)

املس است علّامه حلّى-  در كشف الحقّ-  از هشام بن محمّد سائب كلبى-  در كتاب المثالب نقل ميكند: معويه منتسب است به عمّارة بن وليد-  و مسافر ابن ابى عمر-  و ابى سفيان-  و بمرد ديگرى- و هند از زنان (معلّمات) بود يعنى زنان مشهور كه علم و پرچم در جاهليّت داشتند-  تا شناخته شوند به (زنا) و (سودان) را بسيار دوست مى‏داشت، وقتى كه وليده‏اش سياه مى‏بود دفنش ميكرد-  و حمامه-  يكى از (جدّات) معويه است و او را هم در ذى المجاز پرچم بود و گفته-  ابو سعيد-  اسماعيل بن على سمعانى حنفى كه از علماء عامّه است در مثالب بنى اميّه-  و شيخ ابو الفتوح جعفر بن محمّد همدانى كه از علماء عامّه-  در (كتاب البهجة المستفيد) گفته: مسافر بن عمرو بن اميّة بن عبد شمس-  صاحب جمال و سخى بود-  به هند-  عاشق شد و همبستر شد بزنا-  در ميان قريش شهرت يافت حامله شد و زنايش ظاهر شد از پدرش ترسيد فرار كرد به-  حيره-  از ترس پدر هند-  و در حيره سلطان عرب عمرو بن هند بود-  عتبه-  پدر هند-  ابو سفيان را وعده داد بمال كثير و هند را بوى تزويج كرد پس از سه ماه معويه زائيده شد-  سپس-  ابو سفيان بنزد عمرو بن هند آمد و مسافر از حال هند پرسيد-  ابو سفيان گفت كه من تزويج كرده‏ام-  مسافر مريض شده و مرد-  در بحار-  (از كتاب غارات) نقل كرده عقيل در مسجد كوفه به محضر امير المؤمنين (ع) رسيد و سلام گفت-  السّلام عليك يا امير المؤمنين و رحمة اللّه و بركاته گفتا: و عليك السّلام يا ابا يزيد-  سپس-  بفرزندش حسن (ع) فرمود: عمويت را پذيرائى كن-  بخانه برد

و برگشت بمحضر پدر بزرگوارش-  فرمود: براى عمويت پيراهن و عبا و كفش تازه بخر-  سحرگاه باز هم بمحضر امير المؤمنين (ع) رسيد-  و گفت: يا امير المؤمنين (ع) از دنيا بنفس خود چيزى نه پسنديده، و من بنفس خود راضى نمى‏باشم به آن چه تو پسنديده، فرمود: يا ابا يزيد-  عطايم و غلّه‏ام مى‏رسد از آن بتو مى‏دهم-  از آنجا عقيل قصد شام كرد-  معويه-  بشنود-  كرسى‏ها آراسته كرد و با جليسان خود بنشست عقيل-  وارد شد امر كرد برايش صد هزار درهم دادند-  معويه گفت: خبر ده بمن از دو لشكر-  گفتا: ديدم لشكر علىّ بن ابي طالب را شبهاى آنها مانند شبهاى پيامبر-  مگر اين كه پيامبر در ميانشان نيست، و ديدم لشكر تو را-  پيشم آمد جماعتى از منافقين كه در شب عقبه-  كه شتر پيامبر را رمى-  دادند-  سپس از معويه پرسيد آنكه در طرف راست تو نشسته كيست گفتا: عمرو بن عاص عقيل-  گفت: اينست آنكه شش نفر در او مخاصمه كردند و بالاخره جرارشان غالب آمد شارح معتزلى-  گفته: معويه چهل دو سال والى شد، بيست و دو سال بولايت شام پس از مرگ برادرش يزيد بن ابى سفيان پس از پنج سال از خلافت عمر تا شهادت امير المؤمنين (ع) در سال چهل و بيست بخلافت تا در سال-  شصت بدرك واصل شد، و گفته: معاويه هميشه با على (ع) دشمنى مى‏ورزيد-  چسان دشمن نباشد برادرش-  حنظله را در روز بدر و خاله (دائى) اش وليد بن عتبه را و جدش-  عتبه و شيبه را كشته-  سپس خون عثمان را افتراء بسته‏اند و گفته-  معويه مطعون است در دين در نزد شيوخ ما بزندقه منسوب است، و ملحد بود-  و به پيامبر تعرض ميكرد، و متظاهر بجبر و ارجاء است، اگر هيچ يك از اينها نباشد در فساد حالش كافيست كه محاربه با امام نموده امّا كيفيّت اين مبايعه-  «عمرو بن عاص دينش را فروخته بمعاويه در مقابل استاندارى مصر» على (ع) پس از فراغ از جنگ بصره كه برگشت بكوفه-  نامه نوشت بمعاويه دعوت كرد به بيعت-  توسط جرير بن عبد اللّه بجلى فرستاد-  چون نامه بمعاويه رسيد و بخواند اندوه غالب آمده و فكرش پريشان شد، و از جواب مماطله ميكرد-  تا اين كه جماعتى از اهل شام را بطلب خون عثمان بر انگيخت-  و سپس با برادرش عتبه مشاوره كرده گفت: از عمرو بن عاص يارى بخواه، معويه به عمرو نامه نوشت و او را به شام دعوت كرد و چون نامه به عمرو رسيد با پسرانش مشورت كرده، پسرش عبد اللّه گفت: خانه‏ات را لازم شمر حاشيه معويه مباش براى چند روز دنيا، پسرش-  محمّد-  گفت: تو از بزرگان قريشى مبادا از اين امر غافل باشى-  به پسرش عبد اللّه گفت: مرا امر كردى به آن چه صلاح دينم است-  و به پسرش-  محمّد گفت: مرا امر كردى به آن چه بدنيايم خوب است به بينم-  شب شنيدند كه مى‏خواند-  تطاول ليلى بالهموم الطّوارق-  إلخ پسرش عبد اللّه بشنيد گفت: شيخ رفت-  با غلامش وردان شور كرد امد بشام و حاجت معويه را دانست، و هر يكى يكى را مى‏فريفتند روزى معاويه بعمرو گفت: امشب بما سه خبر رسيده مشگل گفت-  چيست معاويه-  گفت: محمّد بن ابى خديفه زندان مصر را شكسته و خارج شده با يارانش-  و اين خيلى سخت است قيصر-  قصد هجوم كرده بشام-  على-  هم قصد شام كرده-  عمرو-  گفت: اينها سخت نيست-  كسى بفرست حذيفه را بكشد-  به قيصر-  هدايا فرست موادعه كن-  امّا-  على-  يا معويه-  عرب او را با تو برابر نمى‏داند-  اوست جنگ آزموده نصر بن مزاحم-  گفته: كه معويه گفت: تو را دعوت ميكنم بجهاد اين مرد كه عصاى مسلمين را شكسته و خليفه را كشته و فتنه برانگيخته-  عمرو گفت اين كيست-  گفتا-  على-  عمرو گفت: يا معويه تو با على برابر نيستى-  مر تو را نيست سابقه و هجرت و صحبت و جهاد و فقه و علم على (ع) سوگند بخدا او جنگجوست كه كسى با او برابر نيست-  امّا-  اگر حيله كنم چه مى‏دهى بمن-  معويه-  گفت: حكم تو هر چه باشد-  گفت-  مصر طعمه-  معاويه-  امتناع ورزيد، معاويه-  گفت: اگر من بخواهم تو را وعده دهم و بفريبم-  عمرو-  گفت: نه دعنى عنك-  نمى‏توانى مرا بفريبى-  معويه گفت: نزديك بيا تا سخنى گويم نزديكتر شد معويه-  گوش عمرو را گزيده و گفت: اين يك خدعه- «» نصر-  مى‏گويد: معويه به عمرو گفت: آيا نمى‏دانى كه مصر مثل عراق است، گفتا: بلى مى‏دانم الّا اين كه مرا باشد وقتى كه مر تو را رسيد و اين آن وقت مى‏شود كه بعراق چيره شوى، عتبه برادر معويه گفت: نمى‏خواهى كه عمرو را بخرى بمصر، سپس مصر را داد-  به عمرو-  لى اللّه عليك بذلك شاهد-  قال نعم لك اللّه علىّ بذلك-  معويه-  كتابى هم بنوشت بمصر-  نصر گفته: وقتى كه معويه از نامه فارغ شد، به عمرو گفت: حالا چه كنم-  گفتا: رأى اوّل-  مالك بن هبيره را فرستاد به طلب محمّد بن ابى خديفه و او را بكشت به قيصر هدايا فرستاد-  گفت: با على (ع) چه كنم-  گفتا حالا بهترين اهل عراق از جانب بهترين مردم آمده و از تو بيعت مى‏خواهند شرجيل از بزرگان شام است-  با جرير دشمن است، و با كسانى كه‏ خوش آيند شرجيل باشد سازش كن تا بگويند به شرجيل كه على (ع) عثمان را كشته وى اهل شام را بگرد تو جمع ميكند، به شرجيل نامه نوشت كه جرير بن عبد اللّه از جانب على آمده به امر چون نامه بشرجيل رسيد كه در-  حمّص-  بود-  با اهل يمن مشاوره كرد عبد الرّحمن غيم از دى كه فقيه اهل شام بود با شرجيل از وقتى كه هجرت كرده در مزيد خير بوده در حال آمده بمعاويه مى‏گويد: على عثمان را كشته، اگر كشته چرا مهاجر و انصار بيعتش كرده‏اند و اگر نكشته چرا بدروغ معويه را تصديق ميكنى خود را و قوم خود را هلاك مكن-  اگر خويش ندارى جرير را-  برو بنزد على (ع) و بيعت كن از خودت و از طرف قومت، شرجيل قبول كرد، آمد بنزد معويه، عياض ثمالى كه عابد بود به شرجيل نامه نوشت كه مضمونش اينست برو با على بيعت كن و دين خود را هلاك مكن، چون شرجيل آمد معويه بكسان خويش امر كرد تا تعظيمش كنند، سپس معويه گفت: كه جرير بن عبد اللّه آمده ما را به بيعت على (ع) دعوت ميكند و على بهترين كسانست اگر عثمان را نكشتى-  منتظر تو هستم-  شرجيل-  گفت: اخرج فانظر-  كسان معويه همگى گفتند كه على عثمان را كشته با غضب برگشت گفت: يا معويه-  همه مى‏گويند كه على عثمان را كشته-  و اللّه اگر با على بيعت كنى از شام بيرونت ميكنم يا مى‏كشم تو را، معويه گفت مخالفت شما نمى‏كنم-  معويه خاطر جمع شده بعلى (ع) نامه نوشت كه

                        (شرح‏نهج‏البلاغه(مدرس‏وحيد)، ج 3، صفحه‏ى 168 ـ 149 )