متن وترجمه وجدول اعراب خطبه 31
ترجمه فارسی خطبه 31نهج البلاغه
سخنى از آن حضرت (ع)
هنگامى كه عبد الله بن عباس را، پيش از شروع جنگ جمل، نزد زبير فرستاد تا او را به اطاعت خويش بازگرداند. طلحه را ملاقات مكن. كه اگر به ديدارش روى او را چون گاوى خواهى يافت كه شاخها آخته است. او را عادت چنين است، كه مرتكب كارهاى صعب شود و پندارد كه آسان است. پس از زبير ديدار كن ، كه نرمخوىتر است. او را بگوى كه دايىزادهات مىگويد مرا در حجاز شناختى و در عراق به جاى نياوردى چه چيز تو را از آنچه بر تو آشكار شده بود رويگردان نمود من مىگويم: اين نخستين بارى است كه چنين جملهاى از اوشنيده شده يعنى: فما عدا ممّا بدا.
(ترجمه آیتی نهج البلاغه،صفحه 91)
شرح نهج البلاغه خطبه31
«الاعراب»
لا تلقيّن- لا- ناهيه- مخاطب مؤكّد بنون ثقيله- طلحة- منصوب است بمفعوليّة تجده- مجزوم است بجواب ان شرطيّه- اى- ان تلقه- عاقصا- مفعول دوّم تجده- محتمل است- عاقصا- حال باشد- از- ثور- اى تجده كالثّور عاقصا قرنه- منصوب است مفعول- عاقص- الق- بكسر همزه امر است از- لقى- يلقى- ياء بجزمى افتاده، و بفتح همزه- امر مىشود از باب افعال- القى- يلقى- القاء- ما عدا- ما- استفهاميّه- مفعول- عدا- محذوف است- اى ما عداك ممّا بدا- ما- بيانيّه است- در منهاج البراعة: گفته: ممّا عدا- من بمعنى- عن- است نحو- فويل للقاسية قلوبهم من ذكر اللّه- اى- عن ذكر اللّه،
(شرح نهج البلاغه(مدرس وحيد)، ج 3 ، صفحه ى224
جدول اعراب خطبه 31نهج البلاغه
لما أنفذ عبد الله بن عباس إلى الزبير يستفيئه إلى طاعته قبل حرب الجمل
لَاتَلْقَيَنَّ طَلْحَةَ ، فَـــإِنَّـــكَ إِنْ تَلْقَهُ
|
لا نفی |
مضارع،ثلامجرد |
مفعول به |
فاء تفریع |
مشبهة بالفعل |
اسم اِنَ |
حرف شرط |
مضارع،ثلامجرد |
|
مبنی برسکون |
(نَّ)نون ثقیله |
منصوب ـَـ |
مبنی بر فتح |
مبنی برفتح |
محلاً منصوب |
مبنی.برسکون |
(ها)مفعول به |
تَجِدهُ كــــالثَّوْرِ عَاقِصاً قَرْنَـــــــــهُ ، يَرْكَبُ
|
مضارع،مجزوم |
مفعول به |
(کـ) جرتشبیه |
مجرور-ِ |
صفت سببی |
مفعول عاقصاً |
مضاف الیه |
مضارع |
|
[هو] فاعل |
محلامنصوب |
جارومجرور متعلق به تجده |
فاعل [هو] |
منصوب-َ |
محلاًمجرور |
(هو) فاعل | |
|
(تجدهُ) فعل جواب شرط. محتمل است- عاقصا- حال باشد- از- ثور- اى تجده كالثّور عاقصا قرنه- منصوب است مفعول | |||||||
الصَّعْبَ وَ يَقُولُ هُوَ الذَّلُولُ ، وَ لَكِنِ الْقَ
|
مفعول به |
حرف عطف |
مضارع،مرفوع |
مبتدا |
خبر |
حرف عطف |
حرف ابتداییه |
امرمخاطب |
|
منصوب-َ |
مبنی بر فتح |
فاعل[هو] |
محلاًمرفوع |
مرفوع-َ |
مبنی برفتح |
مبنی برکسر |
فاعل[أ نت] |
الزُّبَيْرَ ، فَـــإِنَّـــهُ أَلْيَنُ عَرِيكَةً ، فَـــقُلْ
|
مفعول به |
حرف نتیجه |
مشبهة بالفعل |
ِ اسم اِنَ |
خبر اِنَ |
تمیز |
حرف عطف |
امر مخاطب |
|
منصوب-َ |
مبنی برفتح |
مبنی بر فتح |
محلاً منصوب |
مرفوع-ُ |
منصوب-َ |
مبنی برفتح |
فاعل[أنت] |
لَـــهُ يَقُولُ لَـــكَ ابْنُ خَالِـــكَ
|
حرف جر |
محلاًمجرور |
مضارع، مجرد |
حرف جر |
محلاًمجرور |
عطف بیان فاعل[هو] |
مضاف الیه |
مضاف الیه |
|
جارومجرور متعلق به قُل |
فاعل [هو] |
جارومجرور متعلق به یقول |
مرفوع-ُ |
مجرور-ِ |
محلاً مجرور | ||
عَرَفْتَـــنِـــي بِـــالْحِجَازِ وَ أَنْكَرْتَنِـــي
|
ماضی،مجرد |
نون وقایه |
مفعول به |
حرف جر |
مجرور-ِ |
حرف عطف |
ماضی،افعال |
مفعول به |
|
فاعل[هو] |
مبنی برکسر |
محلاًمنصوب |
جارومجرور متعلق به عرفتنی |
مبنی بر فتح |
نون وقایه |
محلاًمنصوب | |
بِـــالْعِرَاقِ ، فَـــمَا عَدَا مِـــمَّا بَدَا
|
حرف جر |
مجرور-ِ |
حرف عطف |
استفهامیه |
ماضی،مجرد |
حرف جر |
اسم موصول |
ماضی |
|
جارومجرور متعلق به أنکرتنی |
مبنی بر فتح |
مبنی برسکون |
فاعل[هو] |
مجرورمتعلق به عدا، محلامجرور |
فاعل[هو] | ||
و هو (علیــــه السلام ) اوّل من سمعت
|
حرف عطف |
مبتدا |
حرف جر |
محلاًمجرور |
مضاف الیه |
خبر |
اسم موصول |
ماضی مجهول |
|
مبنی برفتح |
محلاًمرفوع |
جارومجرور متعلق به محذوف |
مجرور ـِ |
مرفوع-ُ |
مبنی برسکون |
تاء تأنیث | |
منــــه هذه الکلمة أعنی فـــــما ...
|
حرف جر |
محلامجرور |
نایب فاعل |
مضاف الیه |
مضارع.متکلم |
حرف عطف |
استفهام |
///////// |
|
جارومجرور متعلق به سمعت |
مبنی برسکون |
مجرور |
فاعل [أنا] |
مبنی بر فتح |
مبنی برسکون |
////////// | |
ترجمه فارسی خطبه 31
لما أنفذ عبد الله بن عباس إلى الزبير يستفيئه إلى طاعته قبل حرب الجمل
«لَا» = [لانفی که برسرفعل مضارع می آید بدون آنکه آخرفعل تغییر کند.]لاحرف نفی است وبرپنج وجه آورده می شود:1. عمل باشد وعمل إن رادرصورتیکه از آن برسبیل تنصیص،نفی جنس اراده شودانجام دهد که دراین صورت لاء تبریه نامیده می شودواسم خودرا نصب می دهد.2. عمل لیس را انجام دهد.3. حرف عطف باشد.4. جوابی باشد متناقض با«نعم»که دراین صورت جمله های پس ازآن عادتاً محذوف است.5 . درغیرموارد بالابه کاررود،اگرمابعدآن جمله اسمیه ای باشدکه اسم معرفه یانکره ای درصدر آن درآیدو لادرآن اسم عمل نکند،یامابعد آن فعل ماضی لفظی یا تقدیری باشد،تکرارلاواجب است.(لاروس،ج دوم،ص1747)
«تَلْقَيَنَّ» = [فعل مضارع،ثلاثی مجرد،متصل به نون تأکید،ملاقات کن] لَقِیَ-لِقاءً ولقاءَةً ولِقایةً...:به پیشواز او رفت،ه:با او برخورد کرد واو را دید. «لَقِیَ ربه»:مُرد.(لاروس،ج دوم،ص 1782)
« فَ» = بیستمین حرف از حروف هجاءومونث است.فاءدرموارد زیرکاربرد دارد:1-حرف عطف است برای:أ.ترتیب معنوی.ب:عطف تعقیبی.ج:سببیت.2-با جمله شرط همراه میشودواگرجواب شرط برواقع وحال دلالت کند قرار گرفتن فاء برسرجواب واجب است.3-زاید است وبرتأکید دلالت داردوبرسرخبردرمی آید.(لاروس،ج دوم،ص1546)
«إِنّ» = [ بدرستیکه،همانا ]ازحروف مشبهه بالفعل وآخرآن مبنی برفتح است ومتضمن معنی فعل می باشدوبرسرمبتدا وخبرمی آیدومبتدا رااسم خود منصوب وخبررابه عنوان خبرخودمرفوع می کند. (لاروس،ج اول،ص23)
«تَجِدْ» = [می یابد]وَجَدَ یَجدُ وَجداًو... بر او خشم گرفت. وجداًبفلان:فلانی را بسیار دوست داشت. له:برای اوغمگین شد. یَجِدُ وَجداًوجِدَةً...المطلوب:به خواسته خود رسیدوپس ازدست دادن آن را یافت. (لاروس،ج دوم،ص 2162)
«هُ» = ضمیر مفرد مذکّر غایب،او(نهج البلاغه آموزشی،جدوم،ص31)، ضمیر غایب است و در موضع نصب و جر بکار می رود.و این ضمیر پس از کسره یا یاء ساکنی که ما قبل آن الف نباشد ،مکسور ودر غیر این دو مورد مضموم است.(لاروس،ج دوم،ص2098)
«كَ» = کاف بیست ودومین حرف ازحروف هجاءکه مونث وقمری است.حرف جرو دارای پنج معنی است 1-تشبیه 2-تعلیل 3-استعلا 4-مبادرت وابتدا 5-تاکید،ضمیر منصوب برای مذکر و مونث است. [کَالثور:مانند گاونری ،فاِنّکَ:پس همانا تو].(لاروس،ج دوم،ص1682)
«ثَّوْر» = دیوانگی ونادانی. گاو نر،ج:ثیران واثوارو...جانورنری که برای باردارکردن مادگان نیکو باشد. ثَورالماء:گیاهی آبی ازخزه ها...(لاروس،ج اول،ص704)
«عَاقِصاً» =عَقَصَ-عَقصاً :آن را دور سر خود پیچید.الشعرَ:موی رابافت.ت المرأةُ شعرها:زن موهای خود راپشت سربست.عَقِصَ-عَقَصاً التیسُ:دوشاخ بزازپشت برروی دوگوشش پیچ خورد.الرّجلُ:آن مردبخیل شد.بدخوی شد.(لاروس،ج دوم،ص1471)
«قَرْنَ» = مصـ و- = شاخ جانوران.فی الإنسان:هریک ازدوگوشۀ جلوسرانسان. من الجبل: سرکوه.القَرَن:مصـ = رسنی که باآن دوشتررابه هم ببندند. (لاروس،ج دوم،ص1632)
«يَرْكَبُ» = [سوار می شود،فعل مضارع ]رَکِبَ رُکوباً ومَرکَباً الدابة وعلی الدابة:برستور نشست.مص :شتر سواران یا اسب سواران.ج:أرکَبُ ورُکُوب.(لاروس،ج اول،ص1088)
«صَّعْبَ» =سرکش.سرسخت.من الاُمُور:کاردشوار.من الإبل:شتر سرکش ورام نشدنی.ج:صِعاب:شیر(جانور). (لاروس،ج دوم،ص1319)
«ذَّلُولُ» =رام،فرمانبردار،من السُبُل:راه هموار«فاسلُکی شُبُلَ رَبَّکَ ذُلُلاً:پس راههای هموارپروردگارت رابرو»(قرآن)ج:أذِلَة وذُلُل.(لاروس،ج اول،ص1018)
«زُّبَيْرَ» =اسم،زبیر بن عوام پسر عمۀ امام (علیه السلام) بود. (نهج البلاغه محمد دشتی،ترجمه خطبه 31)
«أَلْيَنُ» = لطیف، نرم ضدّالخشن:درشت.نرم وسست.انعطاف پذیر،ضدّصلب:سخت وسفت.ج:لینون.(لاروس،ج دوم،ص1797)
«عَرِيكَةً» =کوهان شتر،طبیعت،سرشت.«فلان لیّن العریکة»فلانی نرم خواست»«فلان شدید العریکة»:فلانی گران جان ومتکبر است. ج:عرایک. (لاروس،ج دوم،ص1446)
«خَالِ» = الخال:دایی،ج :أخوال وأخوِلَة وخُوول وخُوولَة.نشان خیر،علامت وپرچم لشکر،گونه ای بُرد،صاحب چیز.گویند«أنا خال هذا الشیء»من صاحب این چیز هستم. (لاروس،ج اول،ص 885) [اسم،مفردمذکر،معرفه]
«عَرَفْتَ» = عرِفاناً وعِرِفاَناً ومَعرِفهً الشَیٍئ:آن چیز را دانست،از آن آگاه شد. -بذنبه:به گناه خوداعتراف کرد. ه:او را پاداش داد.-للأمر:برای آن امر صبرکرد(لاروس،ج دوم،ص1441) [فعل ماضی،مفرد مذکرمخاطب،ثلاثی مجرد،شناختی]
«أَنْكَرْتَ» = أنکَرَ إنکاراً الشی ء:آن چیزرانشناخت . النعمة:نعمت خدا را انکارونفی کرد«یعرفون نعمةَ الله ثمَ یُنکرونها:نعمت خدا را می شناسدوسپس آن را انکارمی کنند»(قرآن) (لاروس،ج اول،ص372) [فعل ماضی،مفردمذکرمخاطب،ثلاثی مزید،باب افعال]،
«عَدَا» = «ماعدا مما بدا»:چه چیزی ازمن برای توآشکارشد که تراازآمدن نزدمن بازداشت. فعلی است که با آن مستثنی می شودوگاهی برآن ماءمصدریه داخل می شود ودرتمام احکام مانند«خلا»است «قام القوم عدازیداًوعدازیدٍ وماعدا زیداً»:آن گروه برخاستند جززید.(لاروس،ج دوم،ص1430)
«بَدَا» = بَدأ-بَدءاً الشیءوبه:پیش از دیگران به آن آغاز کرد«فبدأبأوعیتهم قبل وعاءأخیه:پس آغاز کردبه ظرفهای ایشان پیش ازظرف برادرش»(فرآن)و-الشیءَ:آن چیزراازنوبیرون آورد. «کما بدأنا أول خلق نُعیده:همچنانکه اول خلقی راآفریدیم آن رااعاده می کنیم»(قرآن).(لاروس،ج اول،ص437)
، قال السيد الشريف و هو ( عليهالسلام ) أول من سمعت منه هذه الكلمة أعني فما عدا مما بدا
نکات مهم صرف ونحوخطبه 31
فعل نفی:
فعل نفی از فعل مضارع ساخته می شودوبه انجام نگرفتن کاری یاپدید نیامدن حالتی درزمان«حال وآینده»دلالت دارد.روش ساختن فعل نفی این است که برسرفعل مضارع حرف نفی«لا»می آید بدون آن که آخرفعل تغییر کند. ( نهج البلاغه آموزشی،ج دوم،ص19)مانند:«لاتَلقَیَنَّ طلحة=ملاقات نکن طلحه را»(خطبه 31نهج البلاغه.)
حال:
اسم منصوب ومشتقی است که برحالت وچگونگی فاعل یا مفعول یا هردودلالت دارد.به فاعل یا مفعولی که چگونگی وحالت آن توسط حال بیان می شود«ذوالحال» می گویند.(نهج.البلاغه.آموزشی،ج.دوم،ص18)مانند:«عَاقِصاً»درجمله«کَالثور عَاقصاً قَرنَه»درخطبه31نهج البلاغه.
موصوف وصفت:
صفت یکی از توابع است که حالت وچگونگی کلمه قبل ازخودرابیان می کند.کلمه ای که به وسیله صفت توصیف می شود«موصوف»نام دارد.صفت در«اعراب»«مفردومثنی وجمع بودن»«مذکر ومونث بودن»و«معرفه ونکره بودن»ازموصوف تبعیت میکند.».(لاروس،ج اول،ص27)مانند:«قَرنَ»درجمله:« کَالثور عَاقصاً قَرنَه.» درخطبه31نهج البلاغه.
اسماءاستفهام:
الفاظی هستند که به وسیله آنها ازعاقل وغیرعاقل وزمان ومکان وصفات غریزی پرسش می شودوآنها یازده لفظ می باشد:مَن،ما،مَن ذا،متی و...تمام این الفاظ مبنی هستندمگرأی.(لاروس،ج اول،ص26)
حروف شرط:
«إن»و«لو»حروف شرط هستند.«إن» برای استقبال است اگرچه برسرفعل ماضی درآید وحکم آن این است که فعل را مجزوم می کند.مانند:(فانَّک إن تَلقه تَجده...)(لاروس،ج اول،ص37)
ترجمه فارسی خطبه 31نهج البلاغه
طلحه را ملاقات نکن،پس بدرستیکه تو اگر ملاقات کنی او را مانند گاو نری که شاخش را بهم بسته می یابی،مرکب سرکش را سوار می شود و می گوید: آن رام است.و لیکن زبیر را ملاقات کن، پس بدرستیکه او سرشتش نرمتر است.پس به او بگو:پسر دایی ات می گوید:در حجاز مرا شناختی ودر عراق مرا نشناختی؟پس چه چیز تو را از آنچه آشکار شد دور کرد.گفت سید شریف و او(درود بر او باد)اول کسی که شنیدم از او این سخن را یعنی:"فما عدا مما بدا".
(ترجمه فارسی خطبه 31نهج البلاغه،زهرا نصیری)