اللّغه

تمدّين-  فعل مخاطبه است-  از-  مدّ-  يمدّ-  بصيغه مجهول اديم-  جلد-  پوست-  جمع-  ادم-  عكاظ-  بضّم عين اسم بازاريست در ناحيه مكّه و عرب هر سال آنجا اجتماع مى‏كردند و معامله مى‏نمودند، و شعرها مى‏سرودند-  پس از اسلام منهدم شد و غالبا آنجا معامله پوست مى‏كردند عرك-  يعرك-  عركا-  بمعنى دلك-  عركه-  حمل اليه الشّرّ-  عرك القوم فى الحرب-  مارستهم حتّى اتعبهم-  تعركين-  صيغه مخاطبه-  نوازل-  جمع-  نازله-  داهيه-  زلازل-  بلاها- 

الأعراب

كانّى بك يا كوفة-  اصل-  كانّى بك-  كانّى ابصر بك-  اى شاهدك-  مثل قوله تعالى-  فبصرت به عن جنب-  جمله-  تمدين مدّ الأديم-  حاليّه-  اى حال كونك ممدودة مدّ الأديم-  ركب-  يركب-  تركبين-  مجهول است منفرد مخاطبه-  اى تجعلين مركوبة بالزّلازل،

 

«المعنى»

بدانكه-  اين كلام از جمله اخبار از مغيّبات است بيان كرده حال كوفه و اهلش را كه ظالمان بر وى مسلّط ميشوند-  كأنّى بك يا كوفة-  گويا مشاهده ميكنم تو را اى كوفه-  تمدّين مدّ الأديم العكاظى-  كه كشيده مى‏شوى مانند كشيدن چرم عكاظى (تشبيه و تصوير است به آن چه مى‏رسد بكوفه از شدايد و بلايا- ) و تعركين بالنّوازل-  ماليده مى‏شوى با مصائب و شدايد، و تركبين بالزّلازل-  بارها و سختيهاى زلازل بر دوشت كشيده خواهد شد-  و انّى لأعلم انّه ما اراد بك جبّار سوء-  و من مى‏دانم كه قصد نكرده تو را ستمگرى الّا ابتلاه اللّه بشاغل-  مگر اين كه گرفتارش كرده خداوند ببلائيكه-  باز دارد تو را از ظلم و جورش-  و رماه بقاتل-  و انداخته او را بدست قاتل-  (ستمگرانى كه قصد سوء كرده بكوفه-  زياد بن ابيه-  است كه مردم را در مسجد گرد- ) هم آورده تا لعن و شتم كنند به-  امير المؤمنين ع-  پس از تأخير-  حاجب آمد) (و گفت بر گرديد امير مشغول است-  گرفتار شده در اين ساعت-  عبيد اللّه بن زياد-  گرفتار جذام شد) (حجّاج بن يوسف-  مارها در شكمش تخم گذاشت-  عمرو بن سيره-  پسرش-  يوسف (گرفتار برص شد خالد بن عبد اللّه محبوس شد در زندان از گرسنگى جان سپرد (مصعب بن زبير-  ابو السرايا كشته شد يزيد بن مهلب-  در بدترين (حالى كشته شد-

 

 

فضل كوفه

ابن ابى الحديد-  درج 3 ص 199 باسنادش نقل مى‏نمايد: زياد-  در منبر مشغول خطابه بود اهل كوفه سنگ انداختند-  حصبه اهل الكوفة دست هشتاد نفر را ببريد-  و قصد كرد خانه‏هايشان را ويران كند و درختان خرما را ببرّد-  ايشان را در مسجد جمع كرد تا ايشان را ببرائت از على ع وادار كند و مى‏دانست كه امتناع خواهند نمود اين را مقدّمه و وسيله هلاكت و اخراب شهرشان مى‏نمود-  عبد الرّحمن-  بن سائب انصارى گفته: من هم با خويشاوندان خود در آنجا بودم و مردم را هم در امر عظيم-  خوف و وحشت مستولى-  ناگهان هوّمت تهويمة-  نعسه زدم-  ديدم چيزى مى‏آيد گردن دراز مانند گردن شتر-  اهدر-  اهدل-  صدا مى‏زند-  گفتمش تو چيستى گفت: انا النّقاد ذو الرّقبه-  بر انگيخته شده‏ام براى صاحب اين قصر-  با وحشت بيدار شدم به رفيقم گفتم: تو هم چيزى ديدى-  گفت: نه-  آنچه ديده بودم بيانش كردم از قصر كسى آمد و گفت: بر گرديد-  امير مى‏گويد امروز مشغولم-  ناگهان گرفتار طاعون شده-  و مى‏گفت: نصف بدنم مانند آتش است تا اين كه بمرد-  (عبد الرّحمن بن سائب گفته:)

         ما كان منتهيا عمّا اراد بنا            حتّى تناوله النّقّاد ذوا الرّقبة

 

         فاثبت الشّقّ منه ضربة عظمت            كما تناول ظلما صاحب الرحّبة

مسانيد خطبه 47

اين خطبه را قبل از الشّريف الرّضى-  ابو عبد اللّه احمد بن محمّد بن اسحق بن ابراهيم الهمدانى معروف بابن الفقيه-  در كتاب البلدان روايتكرده و گفته-  قال امير المؤمنين عليه السّلام-  للكوفة-  ويحك يا كوفة و اختك البصرة-  كانّى بكما تمدّان مدّ الأديم تعركان عرك العكاظى الا انّى اعلم فيما اعلمنى اللّه عزّ و جلّ انة ما اراد بكما جبّار سوء الّا ابتلاه اللّه بشاغل سيّد عبد الزّهرا صاحب مصادر نهج البلاغه-  گفته: و تفاوت يسير در ميان روايت-  نهج البلدان ضرر ندارد پس از اثبات اين كه اين كلام از امير المؤمنين ع روايت شده قبل از ولادة-  الشّريف الرّضى-  و اينكلام راز مخشرى در جزء اوّل-  ربيع الابرار در باب البلاد و الدّيار نقل كرده از آنهاست خالد بن عبد اللّه القسرى-  كه چندان زدند كه كشته شد-  و مالش مصادره شد و پسرش يزيد كشته شد و در كوچه‏هاى كوفه لاشه‏اش كشيدند خالد منحرف بود و در منبر بامير المؤمنين سبّ ميكرد و مى‏گفت-  الّلهمّ كذا من علىّ بن ابي طالب ابن عمّ محمّد بن عبد اللّه و زوج ابنته فاطمه و ابو الحسن و الحسين سپس-  مى‏گفت: هل كنيت-  جعدة بن هبيره وارد منزلش شد-  در پيشش-  نبق بود مى‏خورد به جعده گفت: اگر بعلى ع فحش گوئى بهر نبق دينارى مى‏دهم، و شگفت مدار از اين-  خالد-  اصلش از يهود تيماء است در طفلى يتخنّث فى صغره و كبره-  و لواط بود-  زنا زاده بود-  جدش بروزين بود-  اوّل قوّاد بود ميان عمر بن ابى ربيعه و صويكبا تشرا جمع ميكرد زنديق بود- 

 

                        ) شرح‏ نهج‏ البلاغه(مدرس‏ وحيد)، ج 4، صفحه‏ ى 26-28)