معنی فارسی الفاظ خطبه45
تَبْرَحُ=[فعل مضارع،مفرد مذکر مخاطب، ریشه اَ ب ر ح، ثلاثی مزید، باب افعال] اَبرَحَ اِبراحاً به: او را سخت ازار داد و رنجانید. ــ ه: اورا گرامی داشت و تعظیم نمود. ــ الشی ءَ: آن چیز را از جای خود بیرون کرد و از بین برد.(لاروس،ج1،ص19)
ذمَّ=[فعل ماضی، صیغه اول، مبنی بر فتح، ثلاثی مجرد] ـُـ ذَمّاً و مَذَمَةً ه: اورا نکوهش و بد گویی کرد، ضدِ مَدَحَه: او را ستود، است.(لاروس،ج1،ص1019)
مُنِيَ=[ماضی مجهول، صیغه اول، مبنی بر فتح، ثلاثی مجرد] ـِـ مَنیاً اللهُ کذا: خدا فلان چیز را تقدیر کرد.مَنب اللهُ لَک الخیر: خدا برای تو خیر مقدّر فرمود. ما تدری ما عینی لک المانی: نمیدانی که تقدیر کننده چه چیز را برای تو تقدیر میکند.(لاروس،ج2،ص1985)
الْفَنَاءُ=[اسم، مفرد مذکر، معرفه به ال، معرب، نیستی] مصدرو ــ : نابودی. نیستی.(لاروس، ج2،ص1591)
الْجَلَاءُ= [اسم، مفرد مذکر، معرفه به ال، معرب] مصدر و ــ : امر روشن. ــ : دور شدن لشگریان از سرزمین اشغالی. تخلیه ی سرزمینهای اشغالی.(لاروس،ج1،ص754)
حُلْوَةٌ=[اسم،مفرد مونث، معرب، نکره،شیرینی] الحُلو: شیرینی همچون مزه عسل، ضدّ مرّ: تلخی، ــ : هر چیز شیرین. ــ : من الناس: مرد زیبای خوش آیند به چشم. الحلوُ الحَلال: حلال گوارا که در ان شک نباشد.(لاذوس،ج1،ص858)
خَضْرَاءُ=[اسم، مفرد مذکر،مونث لفظی، معرب، معرفه به ال] الخَضراء: مونث أخضر و ــ : آسمان. ــ : سواد قوم و معظم آنان. أَبادَ اللهُ خضراءَ هم: خدا سواد و معظم قوم آنان را نابود کند. ــ : لشگر بزرگ. مرَّ رسول الله فی کتیبة الخَظراء: رسول خدا با لشگر بزرگ و گران خود گذشت(حدیث الفتح). خضراءُ کلِّ شیءٍ:اصل هر چیز.(لاروس،ج1،ص919)
عَجِلَتْ=[فعل ماضی، مفرد مونث، مبنی بر فتح، ریشه ع ج ل، ثلاثی مجرد] عَجِلَ ـَـ عَجلاً و ,َجَلَةً: شتاب کرد. ــ الامر: در آن کار درنگ کرد و به کار دیگری پرداخت. اعجَلتُم امرَ رَبَّکُم: در امر پروردگارتان تأخیر کردید.(قرآن).(لاروس،ج2،ص1428)
الْتَبَسَتْ=[فعل ماضی،مفرد مونث،مبنی بر فتح، ریشه اَ ل تَ بَ سَ، ثلاثی مزید، باب افتعال] اَلتَبَسَ التِباساً علیه الامرُ: آن کار بر روی آشفته و پوشیده و دشوار شد. ــ بعمل کذا: با آن کار اختلاط و آمیختگی یافت، مانند تَلبَّسَ است.ــ ت بِه الخیلُ: اسبان یا سواران به او رسیدند.(لاروس،ج1،ص297)
َارْتَحِلُوا=[امر، صیغه سوم، مبنی بر حذف نون، ثلاثی مزید باب افتعال] اِرتَحَلَ ارتحالاً عن المکان : از انجا کوچ کرد.(لاروس،ج1،ص114)
الزَّادِ=[اسم، مفرد مذکر،معرب، معرفه به ال] الزّاد: توشه. غذای مسافر. ــ : آنچه از نیکی و بدی که انسان کسب کند. و تزّدوا فأنّ خیرَ الزادِ التقوی: و توشه فراهم آورید که بهترین توشه تقوا است.(لاروس،ج1،ص1112)
الْكَفَافِ =[اسم، مفرد مذکر، معرفه به ال، معرب] من الشیء: پیرامون و کناره چیزی.گرداگرد چیزی. ــ من السیف: تیزی و لبه شمشیر. ــ من الثوب: جای حاشیه دوزی لباس. کَفاف السّحاب: کرانه ها یا دامنه های ابر. کفاف الشیءِ: دوره ی چیزی.(لاروس،ج2،ص1720)
الْبَلَاغِ=[اسم، مفرد مذکر، معرفه، معرب] مصدر و ــ : رسانیدن به نهایت و غایت چیزی. ــ : رسانیدن پیام و امر. هذا بلاغٌ لِلناس و لیُنذَروا به: این تبلیغ و پیام رسانیدنی است بر مردوان تا بیم دهند آنان را به آن.(قرآن).(لاروس،ج1،ص481)