معنی فارسی الفاظ خطبه41

«أَيُّ» =حرف نداست(أی محمد=ای محمد) حرف تفسیراست ومابعد آن دراعراب بنابرعطف بیان یا بدل بودن از ما قبل تبعیّت می کند.(لاروس،ج اول،ص403)

«هَا» = اسم فعل است به معنی خُذها الکتاب:کتاب را بگیر.ضمیرمونث است ودر موضع نصب وجر به کار می رود.برای تنبیه است وبرسر موارد زیر در می آید:1.اشاره غیر مختص به بعید(هذا و هذاک)و از اسماء اشارۀ متوسط فقط برسر مفرد در می آید.2.ضمیر رفع(ها أنتم اولا:شما اینانید)3.صفت در ندا(یا أیّها الرَّجل)و ها در اینجا برای تنبیه بدانچه مقصود ندا است و یا برای تعویض از مضاف واجب است.4.نام خدای تعالی درقسم آنگاه که حرف قسم حذف شده باشد (ها الله)ودر این صورت همزۀ ألله هم می تواند همزۀ قطع باشد وهم می تواند همزه وصل،و الف ها نیز هم می تواند بماند وهم می تواند حذف شود.(لاروس،ج دوم،ص2098)[ضمیر متصل،مفرد مونث غایب]

«نَّاسُ» = مردمان،مفرد آن [ازغیر لفظ آن]إنسان است.برخی این کلمه راازلحاظ مراعات معنی انسانیّت به معنی فُضَلا ودانشمندان دانسته اند.(لاروس،ج دوم،ص2009)[اسم،مفرد مذکر،معرفه،مردم]

«إِنَّ» =اداتی است که به معانی زیر می آید:1.حرف شرط است ودو فعل را جزم می دهد.2.نافیه وبه معنی مااست.3.مخفّف إنّ است.(هرآینه)معنی می شود.4.زاید است و پس از ما نافیه یاموصوله یامصدریه وألای استفتاحیه واقع می شود.5.معترضه است وشرط آن جواب ندارد.و...(لاروس،ج اول،ص329)

«ْوَفَاءَ» = الوَفاء: مصـ (مات فلان عن وفاء):فلانی مرد ومالی گذاشت تا بدهکاریهایش از آن پرداخت شود.(مات وأنت بوفاء):او مرد وعمر تودراز باد،دعا است برای طول عمر.وَفَی یَفِی وَفاءً بالوعد أوالعهد:به وعده یا پیمان وفا کرد.-النذر: نذر را ادا کرد.(لاروس،ج دوم،ص2192و2193)

«تَوْأَمُ» = تواؤُماً الشّخصانِ أوالشیئان:آن دوشخص یا دوچیز موافق وسازوارشدند.-الغناء:الحان ونغمه های موسیقی هم آهنگی یافت.مونث آن تَوأمَة است.(لاروس،ج اول،ص675)[اسم،معرفه،معرب،همراه]

«صِّدْقِ» = مصـ و:راستی،راستگویی.برخلاف (الکذب:دروغگویی)است.راستگو[مفرد وجمع درآن یکسان است]کار درستی که درآن نقص ودروغ نباشد.(لاروس،ج دوم،ص1313)

«وَ» = واو به صورتهای زیر می آید:1.حرف عطف برای مطلق جمع است وچیزی رابر مصاحبش عطف می کند.2.حرف استیناف است.3.واو حالیه است وبر جمله اسمیه داخل می شود.4.واو جزاء است وبرسر مضارع منصوب درمی آید تا آن رابه اسم ما قبل عطف دهد.5.واو معیت است که واو مفعول معه نیز نامیده می شود.6.واو قسم است وفقط بر سر اسم ظاهر در می آید وبه عامل محذوفی متعلق است.7.واو زائده است وفقط بر سر اسم نکره در می آید وبه ما بعد خود متعلق است.8.واو داخل بر جمله موصوف برای تأکید اتصال آن جمله به موصوف خود وبیان اینکه اتصاف آن به صفت خود امری ثابت است.9.واو ضمیر مذکر است.10.واو فصل است.11.عطف مقدم بر متبوع خود ازروی ضرورت.12.عطف مخصوص بر جوار.(لاروس،ج دوم،ص2150و2149)

«لَا» = حرف نفی است وبر پنج وجه آورده می شود:1.عامل باشد وعمل إنَ رادر صورتیکه ازآن بر سبیل تنصیص،نفی جنس اراده شود انجام دهد که لاء تبرئه نیز نا میده می شودو اسم خود را نصب می دهد خواه خافض یاشدیا ناصب.2..عمل لیس را انجام دهد.3.حرف عطف باشد.4.جوابی باشد متناقض با(نعم)که در این صورت جمله های پس از آن عادتاً محذوف است.5.اگرما بعد آن جمله اسمیه باشد که اسم معرفه یا نکره در صدر آن درآیدولا در آن اسم عمل نکند یا ما بعد آن فعل ماضی لفظی یا تقدیری باشد تکرار لا واجب است.(لاروس،ج دوم،ص1747)

«أَعْلَمُ» =إعلاماً ه الأمرَ وبالأمر:اوراازآن کار آگاهی و خبر داد.(لاروس،ج اول،ص245)[فعل مضارع،متکلم وحده،ثلاثی مجرد،ع ل م،می دانم]

«جُنَّةً» = پرده-سپر.هر سلاحی که انسان رانگهداری کند.ج:جُنَن-مانع حفاظ(لاروس،ج اول،ص772)[اسم،نکره،مونث،معرب،سپری]

«أَوَقى» =مصـ و-:گرانی،سنگینی(ألقی علیه أوقه وبرک فوقه:سنگینی خود را بر آن افکند وپشت آن رافرو خوابانید)(لاروس،ج اول،ص397)[اسم،افعل تفضیل،محکم تر،نگهدارنده تر]

«مِن» = حرف جر است ودر موارد زیر بکار می رود:1.برای ابتدا در زمان وابتدا در مکان.2.برای تبیض(لا أعلمُ جُنه اَوقی منه:سپری محکم تراز آن نمی شناسم).3.برای بیان جنس است وبیشتر پس از(ما)یا پس از(مهما)می آید.4.برای تعلیل.5.برای بدل.6.فصل و تمییز که دراین صورت بر سر متضاد دوم در می آید.7.مترادف با (عَن).8.مترادف با(باء).9.مترادف با (فی).10.موافق با معنی (عند).11.مترادف با (رُبَما)است وآن در هنگامی است که به ماء زائده متّصل شود.12.مرادف با (علی)باشد.13.برای مجاوزت.14.برای تاکید عموم است که در این صورت باید زائد وپیش ازآن نفی یا نهی یا استفهام به هل وپس از آن اسم نکره باشد.(لاروس،ج دوم،ص1971)

«مَا» = یا حرفی است یا اسمی.مای حرفی در معانی زیر به کار می رود:1.نافیه است وبر سر جمله فعلیه در می آید.( وَ مَا يَغْدِرُ مَنْ عَلِمَ:وخیانت نمی کند کسی که بداند) 2.جملة پس از آن درمحل مصدر است و در این صورت ماء مصدریه نامیده می شود...3.ماء کافه است وبر سر إنّ واخوات آن در میآید وعمل آنها راباطل می کند...4.پس از فعلهای ماضی سه گانه طال،قلّ و کثرواقع می شود،...5.پس از (بین)در می آید....(لاروس،ج دوم،ص1800)

«يَغْدِرُ» = غَدَرَ-ُ غَدراً و غَدَراناً و به:با او بی وفایی وپیمان شکنی کرد. الغَدر:مصـ ،خیانت،بی    وفایی،عهدشکنی.(لاروس،ج دوم،ص1518)

«مَنْ» =هر کس.کسی.اسم موصول است وبیشتر برای ذوالعقول به کار می رود.(لاروس،ج دوم،ص1971)

«عَلِمَ» =عَلَماً:لب بالای او ترکید.عِلماً:دانش آموخت .-الشیئَ:آن چیز را شناخت ودریافت ودانست.(لاروس،ج دوم،ص1482)[ماضی،مفرد مذکر غایب،مجرد،بداند]

«كَيْفَ» =چگونه،چون .اسم مبهم غیر متمکّن ومبنی بر فتح است.هرگاه پس از کیف اسم باشد آن اسم بنابر خبر بودن در محل رفع است.(مَن عَلِمَ کیف المَرجِعُ:کسی که بداند به کجا بر می گردد)(لاروس،ج دوم،ص1742)

«مَرْجِعُ» = برگشتن،جای باز گشتن،بازگشتگاه.ج:مَراجع.[اسم مکان یا مصدر میمی](لاروس،ج دوم،ص1869]

«قَدْ» =.اسم مبنی به معنی کافی است.این حرف درفعل پس ازخود عمل نمی کند و فقط قسم بین آن و فعل فاصله می شود وبا فعل ماضی یا افاده معنی تحقیق می کند.(وَ لَقد أصبحنا:وقطعاً زندگی می کنیم...)(لاروس،ج دوم،ص1617)

«أَصْبَحْ» =إصباحاً:بامداد کرد.دربامداد درآمد(لاروس،ج اول،ص210)[مضارع،متکلم مع الغیر،ص ب ح،ثلاثی مجرد،زندگی میکنیم ]

«فِي» = حرف جراست بر ظرفیت دارد وبه معنی بیان یا دَر می آید.(لَقَدْ أَصْبَحْنَا فِي زَمَانٍ:قطعاً زندگی می کنیم در زمانۀ که...) (لاروس،ج دوم،ص1596)

«زَمَانٍ» =مدّت.دراز،وقت،اندک.باشدیابسیار.قسمت،فصل.ظرف زمان،اسمی است که بر زمان دلالت کند. (لاروس،ج اول،ص

«اتَّخَذَ» =اتَّخاذاً:گرفت.الفصیلُ من اللّبن:کرّه شتر ازشیر گرفتار تخمه وگرانبار شد.(لاروس،ج اول،ص33)[فعل ماضی،مفرد مذکرغایب،ثلاثی مزید،باب افتعال،ت خ ذ،گرفت]

«أَكْثَرُ» = کَثرَة:مصـ  فزونی و بالندگی .بسیاری فراوانی،ضدّ القِلۀ:کمی است.(لاروس،ج دوم،ص1697)[اسم أفعل تفضیل،بیشتر]

«أَهْلِ»=طایفه،خویشاوند،بستگان.ج:أهلون.وأهالٍ.وبه.صورتهاآهال.وأهلات.جمع.بسته.می.شود.(أهل.البیت:مردمان خانه.وساکنان.آن)(لاروس،ج اول،ص384)[اسم،معرفه،مردم]

«كَيْساً» = مصـ :عقل،خرد،دانایی،ضِدّ الحمق:نادانی است .زیرکی.بردباری و سنجیدگی درامور.  (لاروس،ج دوم،ص1741)

«نَسَبَ» =نسب او را یاد و توصیف کرد. ه:از او خواست که نسب و نزادش را بیان کند.-ه إلی فلان أو إلی کذا:اورا به فلانی یا فلان چیز نسبت داد. (لاروس،ج دوم،ص2042)[ماضی،مفرد مذکر غایب،ن س ب ،ثلاثی مجرد،نسبت داد]

«جَهْلِ» =جهلاً و جهالة:او را نشناخت یا آن را ندانست.-علیه:خود رابر او به نادانی زد.نادان شد وستم کردو بدخوی شد،پس اوجاهل:نادان است. (لاروس،ج اول،ص774)

«إِلَى» =حرف جراست که چون برضمیر آید الف آن به یاء قلب می شود.هفت معنی دارد:1.برای انتهای غایت زمانیه و مکانیه.2.به معنی مع.3.برای تبیین.4.به معنی عند.5.به معنی مِن.6.به معنی لام.7.زایدو برای تأکید است.(لاروس،ج اول،ص310)

«حُسْنِ» =مصـ_و:زیبایی،نیکویی،ضد قُبح:زشتی است.(لاروس،ج اول،ص832)

«حِيلَةِ»=مصدرنوع.وهیت.ازحالّ.حیله.فریب(لاروس،ج.اول،ص878)[اسم،مونث،سیاست]

«قَاتَلَ» =قِتالاً و مُقاتَلَۀً ه:بااو جنگ کرد.(قاتله الله ما أظرَفَه:خدا مرگش بدهد چه ظریف است).(لاروس،ج دوم،ص1600)

«اللَّهُ» =نام ذات واجب الوجود.خدای سزاوار پرستش.(لاروس،ج اول،ص306)

«يَرَى» = اصل مضارع آن یَرأی است که همزه آن برای تخفیف حذف وحرکت آن به ما قبل منتقل گردیده ویَرَی شده است.(رُویۀً و رَأیاً و رَایَۀً ورَاءَ ۀً ورئیاناً الشیءَ:آن چیز رابه چشم یا به عقل دید ودانست. (لاروس،ج اول،ص1026)

«حُوَّلُ» =سختی و بلا،بینا به دگرگونیهای امور،مونث آن حُوَّلَة وحُوَّلِیَّه است.(لاروس،ج اول،ص876)

«قُلَّبُ» =قَلَّبَ تقََلِیباً الشّیءَ:در وازگون کردن آن چیزکوشید.(قلّب الأمورَ:به عواقب کارها نگریست.بسیارحیله.سازومتقلّب.(هوحُوَّلُ قُلَّب):اوبه دگرگونیهای امور آگاه وبینا است.(لاروس،ج دوم،ص1663)

«وَجْهَ» =مصـ و:چهره،صورت.ج:وُجُوه.(لاروس،ج دوم،ص2164)

«دُونَ» =ظرف مکان منصوب است ونسبت به اسمی که بدان اضافه می شود معانی مختلفی پیدا می کند(لاروس،ج اول،ص1002)

«مَانِعٌ»=فاو-:بخیل،چشم.تنگ،ج:مَنَعۀ.-:جلوگیرنده.رادع-قا:مانع.قانونی.(لاروس،ج دوم،ص1809)

«أَمْر» =مصـ و-:دستور،فرمان،دستوردادن،فرمودن.ج:امور(لاروس،ج اول،ص318)

«نَهْيِ» =مصـ و:نحـ :طلب ترک فعل است.از آن جهت که مصدر است مونّث ومثنی وجمع ندارد.(لاروس،ج دوم،ص2088)

«يَدَعُ» =.(دَعواً و دَعوَۀً و دُعاءً و دَعوی: او راخواند )[فعل مضارع،مفرد مذکر غایب،دع و،ثلاثی مجرد،می خواند](لاروس،ج اول،ص977)

«عَيْنٍ» = مصدر-چشم.أعیُن و عُیُون و أعیان و جج:أعیُنات و مصفّرآن عُیَینَه:خورشید یا شعاع خورشید.-:دیده بان،جاسوس.-:چشم زخم((به عین:اوبد چشم است و چشم زخم می رساند))((رأیته عینَ عُنّهٍ:اورا آشکارا دیدم و اومرا ندید.))((لا تطلب أثراً بعد عین:پس از مشاهده طلب نشان مکن و آن مثلی است در مورد کسی که آنچه رادیده است رها کند و پس از نابود شدن عین آن،به دنبال اثرآن رود.))((أنت علی عینی:تو برروی چشم من جا داری،به منظور بزرگداشت کسی گفته می شود.(لاروس،ج دوم،ص1505و1506)[اسم،نکره،ع ون،چشمی]

«بَعْدَ» =.پس، سپس.ظرف زمان است مُعرب است هنگامی که مضاف باشد و بنابر ظرفیت منصوب می شود. (لاروس،ج اول،ص470)

«قُدْرَةِ» =توانایی،قدرت.(لاروس،ج دوم،ص1619)

«عَلَيْ» = حرف جر است وبه معانی زیر به کار می رود:1.استعلای حقیقی 2.مصاحبه به معنی مع(با).3.تعلیل به معنی لِ(از برای)4.مجاوزه به معنی عن(از)5.ظرفیت به در6.من(از)7.باء (به)8 استدراک و إضراب به معنای ولی ولکن 9.گاهی زاید است وبه عوض چیزی آورده می شود.10.هر گاه پس از مِن آید،اسم و به معنی فوق (بالا)است.(لاروس،ج دوم،ص1484)

«يَنْتَهِزُ»=انتهازاًفی.الفرصۀ:فرصت.راغنیمت.شمردوازآن.بهره.گرفت.(لاروس،ج.دوم،ص340)مبادرت و فرصت جویی،نهز :دفع کرد(شرح مدرس وحید،ج3،ص337)

«فُرْصَتَ» = فرصت،زمان مناسب.(لاروس،ج دوم،ص1568)

«حَرِيجَةَ» =حَرِیج:مکان تنگ.خوداری کننده از گناه.آنکه ازاقدام به کارترس داشته باشد. (لاروس،ج اول،ص818و824)

«دِّينِ» =آیین،کیش.تدبیر،پایان کاری رانگریستن،کارسازی.(لاروس،ج اول،ص1004)

 

 

شرح‏نهج‏البلاغه(مدرس‏وحيد)، ج 3    ، صفحه‏ى 336

و من خطبة له-  عليه السّلام-  41- 

ايّها النّاس، انّ الوفاء توام الصّدق، و لا اعلم جنّة اوفى منه، و ما يغدر من علم كيف المرجع، و لقد اصبحنا فى زمان قد اتّخذ اكثر اهله الغدر كيسا، و نسبهم اهل الجهل فيه الى حسن الحيلة ما لهم قاتلهم اللّه قد يرى الحوّل القلّب وجه الحيلة و دونها مانع من امر اللّه و نهيه، فيدعها رأى عين بعد القدرة عليها، و ينتهز فرصتها من لا حريحة له فى الدّين- ،

«اللّغة»

تؤام-  مى‏گويند: هذا توأم هذا-  و هذه توامة هذه-  هما توأمان توأم-  همزاد-  جنّة-  ترس-  جمع-  جنن-  مرجع-  اسم مكان يا مصدر ميمى-  رجع-  يرجع-  رجوعا-  مرجع-  مثل-  منزل-  غدر-  يغدر-  غدرا-  حيله‏گرى-  كيس-  بر وزن-  فلس-  كاس-  يكيس-  كيسا-  فطانت-  عقل-  ذكاوت حوّل-  قلّب كسى كه امورات را تقليب و تجربه مى‏نمايد و در يابد-  راى-  مصدر است مثل-  رويّه-  ارتاى-  يرتاى-  ارتياء-  تفكّر بى امر

 

                         شرح‏نهج‏البلاغه(مدرس‏وحيد)، ج 3    ، صفحه‏ى 337

انتهز-  انتهاز-  مبادرت و فرصت جوئى-  نهز-  نهزا-  دفع كرد-  حريجه-  تحرّج-  تأثّم-  تحرّج-  تحرّز از حرج و اثم-  فيومّى در مصباح گفته: تحرّج الانسان تحرّجا-  تحرّج-  از الفاظيست كه مخالف است با معنايش و مقصود-  كارى كرد كه دور از حرج باشد-  مثل اين كه-  مى‏كوئى تحنّث-  كارى كرد كه بواسطه آن خارج شد از حنث- ، ابن اعرابى-  گفته:-  در لغات عرب الفاظيست كه مخالف معنايش است-  مثل-  تحرّج-  تحنّث-  تأثّم-  تهجّد-  ترك هجوو كرد

«الأعراب»

الوفاء-  اسم انّ-  توام-  مضاف-  الصّدق-  مضاف اليه خبر است و لا اعلم حبّة اوقى منه، جمله مستانفه-  و محتمل-  جمله حاليّه باشد كيف-  از اسماء استفهاميّه-  مبنى بر فتح-  المرجع-  مبتداء-  كيف خبر مقدّم جهت صدرات كيف-  و يمكن العكس-  و جمله در موضع نصب است بمفعوليّة-  اعلم-  و-  اعلم-  معلّق است از عمل-  زيرا كه گفتيم كيف صدارت دارد ما قبل-  كيف-  در آن عمل نمى‏كند-  فى زمان-  ظرف است-  باصبحنا-  و جمله-  قد اتّخذ اكثر اهله الغدر كيسا-  محلّا مجرور است صفت است به زمان-  ما لهم-  استفهام انكارى-  جمله-  قاتلهم اللّه-  دعائيّه محلّ از اعراب ندارد و جمله-  دونه مانع-  حاليّه-  فاء-  فيدعها-  فصيحيّه-  راى عين-  منصوب است بحذف مضاف-  اى فيدعها بعد رأى عين‏

 

                         شرح‏نهج‏البلاغه(مدرس‏وحيد)، ج 3    ، صفحه‏ى 338

مضاف حذف شده مضاف اليه مقامش نشسته-  و محتمل است جملة حاليّه باشد-  اى حالكونه مرئيّة بعين-  ينتهز-  جمله مستانفه محلّ از اعراب ندارد-  من-  موصول فاعل است به-  ينتهز-  لا حريجه له فى الدّين-  صله است- 

«المعنى»

انّ الوفاء توام الصّدق-  همانا وفا همزاد صدق است پرورش يافته در بطن واحد وفا در حقيقت صدق است، چنانكه بديهى است هر كه عهد و پيمان بندد وفادار باشد صادق است و لا اعلم جنّة اوقى منه-  و نمى‏دانم وقايه و سپرى نگه دارنده‏تر باشد از عذاب مانند وفا-  و ما يعذر من علم كيف المرجع-  و حيله و غدر نمى‏نمايد كسى كه بداند مرجع و برگشت چه سانست (چه) آنكه بآخرت عالم و داناست و عقيده و ايمان دارد علمش مانع از مكر و حيله مى‏شود زيرا كه ميداند حال اهل غدر را در آخرت و لقد اصبحنا فى زمان قد اتّخذ اكثر اهله الغدر كيسا-  همانا گرديديم ما در زمانى كه بسيار اهلش غدر و حيله را عقل مى‏پندارند و زيركى و ذكاوت مى‏انگارند-  و نسبهم اهل الجهل فيه الى حسن الحيلة-  و نسبت مى‏دهد

 

                         شرح‏نهج‏البلاغه(مدرس‏وحيد)، ج 3    ، صفحه‏ى 339

ايشان را جاهلان و نادانان بحسن حيله و سياست، ما لهم قاتلهم اللّه-  چه شده برايشان كه بغدر افتخار مى‏نمايند خدا بكشد ايشان را شگفت آور است حالشان و پندارشان كه حيله و مكر را حسن تدبير پندارند-  قد يرى الحوّل القلب وجه الحيلة-  همانا مى‏بيند آموزگار و تجربه كار صاحب بصيرت وجه حيله را در بلوغ مرادش و دونها مانع من امر اللّه و نهيه-  لكن مر او را مانع است امر و نهى خداوندى از حيله‏گرى و مكّارى حيله روا ندارد خوف و عذاب الهى مانع است فيدعها رأى عين مع القدرة عليها-  ترك ميكند از خوف الهى با اين كه مى‏بيند با چشم با قدرت و توانائى ترك ميكند با عرفان و علم طريق حيله را و ينتهز فرصتها من لا حريجة له فى الدّين-  در انتظار فرصت و مبادرت باشد بغدر و حيله كسى كه در دين حرجى ندارد-

 

                         شرح‏نهج‏البلاغه(مدرس‏وحيد)، ج 3    ، صفحه‏ى 340

 

مدح الوفاء

بدانكه-  وفاء بعهد از اخلاق كريمه و محاسن افعال است، در هر دو دنيا موجب عزّت، امّا در دنيا موجب اعتماد خلايق و استحقاق مدح از اينست كه گفته‏اند:-  الوفاء مليح-  و الغدر قبيح-  و خداوند-  متعال در قرآن مجيد-  امر بوفاء كرده-  يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا أَوْفُوا بِالْعُقُودِ-  اى بالعهود-  اى كسانى كه ايمان آورده‏ايد وفادار عهدها باشيد-  مؤمنين بايمان بخدا-  عهد داده‏اند بطاعت حلالها-  و ترك حرامها-  (سوره مائده 1) (سوره نحل) وَ أَوْفُوا بِعَهْدِ اللَّهِ إِذا-  وفادار عهدها باشيد وقتى كه پيمان بستيد وَ لا تَشْتَرُوا بِعَهْدِ اللَّهِ ثَمَناً قَلِيلًا إِنَّما عِنْدَ اللَّهِ هُوَ خَيْرٌ لَكُمْ إِنْ كُنْتُمْ تَعْلَمُونَ (سوره نحل) نفروشيد عهد و پيمان خداوند را ببهاى كم همانا آنچه در پيشگاه خداوند است آن بهتر است مر شما را اگر بدانيد يعنى خداوند آنچه مهيّا نموده به وفاداران از پاداش و ثواب آن بهتر است از آنچه بعهد خداوند مخالفت كنيد و به بهاء و متاع دنيا عوض نمائيد و اذكر فى الكتاب اسماعيل انّه كان صادق الوعد و كان رسولا نبيّا-  ياد كن در كتاب-  اسماعيل را زيرا كه آن صادق الوعد و رسول و پيامبر بود، در-  مجمع البيان-  و بهر چه وعده مى‏نمود وفادار بود، مِنَ الْمُؤْمِنِينَ رِجالٌ صَدَقُوا ما عاهَدُوا اللَّهَ عَلَيْهِ فَمِنْهُمْ مَنْ قَضى‏ نَحْبَهُ وَ مِنْهُمْ مَنْ يَنْتَظِرُ وَ ما بَدَّلُوا تَبْدِيلًا-  (سوره احزاب) از مؤمنين كسانيست كه بصدق و صفا پيمان بستند با خداوند بعضى از ايشان‏

 

                         شرح‏نهج‏البلاغه(مدرس‏وحيد)، ج 3    ، صفحه‏ى 341

(وفادار شدند) در گذشتند، و بعضيها در انتظارند و تبديل نكردند-  كافى، باسنادش از امام صادق (ع) كه فرمودند-  مؤمن دو صفند-  مؤمن كه بصدق عهد بسته با خدا و وفادار شده-  و اينست-  قول اللّه تعالى رِجالٌ صَدَقُوا ما عاهَدُوا اللَّهَ عَلَيْهِ-  و اين را نمى‏رسد هولهاى دنيا و نه هولهاى آخرت و از آنهائيست شفاعت مى‏نمايد بديگران-  نه باين و مؤمنى كه مانند شاخه سبز گاهى كج و گاهى راست ميباشد و اين از كسانيست كه از هولهاى دنيا و آخرت باو مى‏رسد و اينست كه شفاعت ميكند باين-  اين بديگران شفاعت نمى‏كند، كافى-  امام صادق (ع) مى‏فرمايد كه شما را خداوند در كتابش ذكر كرده و گفته: مِنَ الْمُؤْمِنِينَ رِجالٌ صَدَقُوا ما عاهَدُوا اللَّهَ عَلَيْهِ شما-  وفادار شديد به آن چه خداوند از شما عهد گرفته بولاية ما-  و شما تبديل نكرديد ما را بديگران-  وسائل-  باسنادش از ابى عبد اللّه (ع) پيامبر فرمود: هر كه ايمان بخدا و روز قيامت دارد وفادار عهد باشد علل الشّرايع-  باسنادش از ابى عبد اللّه (ع) پيامبر (ص) وعده داد بكسى در نزد سنگى و گفت: من در اينجا در انتظار توام تا بيائى-  آفتاب گرم شد-  بعضى از يارانش عرضه داشتند يا رسول اللّه (ص) تشريف فرمائى باشيد بسايه-  فرمود: وعده داده‏ام اينجا را و ان لم يجي‏ء كان منه المحشر

 

                         شرح‏نهج‏البلاغه(مدرس‏وحيد)، ج 3    ، صفحه‏ى 342

اذا علمت هذا-  فاعلم-  وفاى عهد اعمّ است از پيمانهاى خداوند از توحيد و نبوّت و ولايت-  و از پيمانهاى خلايق نسبت بيكديگر-  چنانكه در آيات اشاره شد-  وَ أَوْفُوا بِعَهْدِ-  يا أَيُّهَا-  وَ اذْكُرْ فِي الْكِتابِ و بدانكه-  وفاء عهد خداوندى موجب كمال نفس و سعادت دنيا و آخرت است و نجات از عذاب و نگال وفاء عهود مردم بيكديگر-  موجب استكمال نظام و رفاه حال دنيا-  و لا يخفى كه كلام امير المؤمنين (ع) در اين خطبه شريفه وفادارى بعهود و پيمان خلايق است بيكديگر-  و ببايد دانست كه حسن وفا و ثبات بعهد در حق وفاداران است امّا وقتى كه كسى پيمان شكست و غدر كرد-  انوقت نقض عهد شده پيمان شكسته موجب وفا از جانب ديگر نمانده-  الوفاء لأهل الغدر غدر-  و الغدر باهل الغدر وفاء عند اللّه از شرح مقامات-  نقل شده-  سمؤل-  وفادار و ثابت عهد بوده-  و حال او را ضرب المثل مى‏نمايند و مى‏گويند-  اوفى من السمؤل-  (امرء القيس-  درعها پيش-  سمؤل-  وديعه گذاشت-  پس از مرگ امرء القيس-  يكى از ملوك-  شام-  با امرء القيس جنگيد-  امرء القيس در قلعه تحرّز بنمود فرزند-  سمؤل-  را در بيرون قلعه گرفته-  سمؤل را صدا زد امرء القيس-  از بالاى قلعه اشراف نموده-  گفت: اينك فرزندت‏

 

                         شرح‏نهج‏البلاغه(مدرس‏وحيد)، ج 3    ، صفحه‏ى 343

در دست من است، و مى‏دانى كه امرء القيس پسر عموى من بود و من اولى بارث او هستم اگر درعها را بمن بدهى-  پسرت را رها ميكنم و اگر ندهى سر پسرت را مى‏برم-  گفتا: مهلت بده-  سمؤل با خانواده‏اش شورى كرد-  اشاره كردند-  كه درعها به آن بدهد-  گفت: من آن نيستم امانت را ناچيز شمرم-  همانا غدر طوقى است در گردن-  ثابت و پايدار-  پسرم را برادران ديگر هست-  فاصنع ما انت صانع-  در پيش-  چشم سمؤل پسرش را سر بريد-  و بنا اميد برگشت-  و در ايّام موسم درعها را در موسم حاضر و بورثه امرء القيس برسانيد-  آورده‏اند-  نعمان ابن منذر را دو روز بود-  روز شدّت-  و روز نعمت در روز نعمت بهر كه مى‏رسيد انعام و احسانش مى‏نمود، و در روز شدّت مى‏گشت، روزى-  كسى از قبيله طىّ در پى رزق براى اولادش بود و به نعمان تصادف كرد و دانست كه نعمان او را خواهد كشت-  گفت: ملكا من دختران كوچكى دارم و مرا مهلت بده تا اين قوت و رزق را بايشان برسانم و ايشان را از اهل قبيله بصاحب مروّتى بسپارم و برگردم-  نعمان-  گفت: مهلت نمى‏دهم مگر ضامن بدهى اگر بر نگردى او را بعوض تو بكشيم شريك بن عدّى-  نديم نعمان بود-  گفت: ملكا من ضامنم، طائى-  بشتاب در رفت-  و نعمان-  به نديمش شريك مى‏گفت: وقت در رسيد مهيّاى كشته شدن باش-  نديمش-  گفت: تا غروب‏

 

                         شرح‏نهج‏البلاغه(مدرس‏وحيد)، ج 3    ، صفحه‏ى 344

وقت داريم-  آخر وقت بود كه نعمان به شريك مى‏گفت: حاضر باش نيامد-  شريك-  گفت: اينست كه از دور كسى نمايان است اميدوارم كه آن مرد طائى باشد، نزديكتر شد ديدنش كه همان مرد طائى است شتابان مى‏دود آمد و گفت ترسيدم وقت در گذرد-  ترسم از اينست كه دويدم-  و گفت: ملكا هر چه امر دارى بفرما-  نعمان-  سر فرو افكند و سر بر آورد و گفت: از شما شگفتتر كس نديدم-  امّا تو اى طائى-  مقامى بديگر وفاداران نگذاشتى كه مفتخر باشند و از اين بلندتر باشد امّا-  تو اى شريك مقامى در سماجت بكسى نگذاشتى از كريمان شمرده شود-  و هيچوقت من لئيم‏ترين سه نفر نمى‏باشم-  محقّقا من ديگر روز شدّت ندارم و عادتم را برگرداندم-  سپس-  نعمان به طائى گفت: چه وادار كرد تو را باين وفادارى كه جانت در فنا بود-  گفت: هر كه وفا ندارد دين ندارد-  نعمان-  صله و احسان كرد باو و آزاد كرد

 

                         شرح‏نهج‏البلاغه(مدرس‏وحيد)، ج 3    ، صفحه‏ى 345

ذمّ-  غدر

از پيامبر روايت شده-  ذمّه مسلمانان يكى است اگر كسى از ايشان كسى را پناه دهد-  جوار و پناه دهى او را خوار نشماريد زيرا كه براى هر حيله‏گر (غادر) پرچم است در روز قيامت با آن شناخته مى‏شود اين خطبه را-  ابن طلحه شافعى در-  مطالب السّؤول-  ج 1 روايت كرده باين نحو-  الحمد للّه و ان اتى الدّهر بالخطب الفادح و الحدث الجليل فانّه لا ينجو من الموت من خافه و لا يعطى البقاء من احبّه-  الا و انّ الوفاء توام الصّدق إلخ اين جمله كه در اين جا ذكر شده-  (فانّه لا ينجو من الموت من خانه) إلخ و ابو عثمان جاحظ-  از اين خطبه اخذ كرده در (رساله المعاش و المعاد)-  آورده-  الصّدق و الوفاء تواما 

شرح‏نهج‏البلاغه(مدرس‏وحيد)، ج 3    ، صفحه‏ى 346