شرح اسناد خطبه51/1
قد استطعموكم القتال، فاقرّوا على مذلّة، و تأخير محلّة، او روّوا السيّوف من الدّمآء ترووا من الماء فالموت فى حياتكم مقهورين، و الحياة فى موتكم قاهرين، الا و انّ معاوية قاد لمة من الغواة، و عمس عليهم الخبر، حتّى جعلوا نحورهم اغراض المنيّة،
«اللّغه»
استطعموا- طعم- يطعم- طعمة- استطعام- از باب استفعال- استطعموكم القتال- طلب طعمه كردهاند شما را بقتال- مىگويند: فلان يستطعمني الى يستدعيه منّى بطعمة، اقرّوا- قرّ- يقرّ- قرارا- سكون- و قار- امر مخاطب است از اقرّوا- اقرّ- يقرّ- اقرارا- از باب افعال- امر مخاطبش- اقرّوا- مىشود- لمه- بتخفيف ميم- جماعت قليله- ، قاد- يقود- قودا- فهو قائد- پيشوا روّى السّيوف- روّى- يروّى- تروية- امر جمع است- ترووا- تروّى- تروّيا- ترووا- جمع مخاطب عمس- يعمس- عمسا- ضعف چشم با سيلان آب- عمش- تعميسا- اى لبّس الأمر- ابهام كرد- ليل عماس- اى مظلم- عمست عليه عمسا- اذا ارتيه انّك لا تعرف معنى الخير و انت تعرفه... اغراض- جمع غرض- نشانه
«الأعراب»
استطعموا- فعل- و فاعل- كم- مفعول بنزع خافض- اى استطعموكم- القتال- مفعول دوّم فاء- فاقرّوا- فصيحيّه- على مذلّة- متعلّق به آن- و تاخير محلّه- عطف است بآن او- حرف عطف بمعنى- تخيير- روّوا السّيوف- امر مخاطب بصيغه جمع از باب تفعيل- ترووا- مجزوم است در جواب امر- اصلش- تروون- نون بجزمى افتاده روى- يروى- فاء- فالموت- فصيحيّه- مقهورين- قاهرين- منصوبند بحاليّه-
(المعنى)
بدانكه- اين كلام شريف بلغيترين و لطيفترين كلام است در تحريض بجنگ و اين كلام شريف را ايراد نموده وقتى كه اصحاب معويه بشريعه فرات دست يافتند در صفّين- و ياران امام (ع) را از آب باز داشتند، و مانع شدند امام عليه السّلام- فرمود: قد استطعموكم القتال- طلب نموده و خواستار شدهاند از شما جنگ را بمنع آب خودشان را قويدست پنداشته و شما را ضعيف و عاجز انديشيده چنانكه شما را طعمه- انگاشته و قتال و جنگ را مستطعم كه طالب طعمه باشد بس فاقرّوا على مذّلة و تأخير محلّه- پس بايستى در اين حال تن بذلّت دهيد، و به پستى رتبه خودشان اقرار نموده در حال ذلّت و انحطاط از رتبه عزّت و كرامت و شجاعت باشيد او روّوا السّيوف من الدّمآء ترووا من الماء- يا اين كه دليرانه و و شجاعانه سيراب نمائيد شمشيرها را از خون دشمنان تا سيراب باشيد از آب، فالموت فى حياتكم مقهورين- پس مرگ در زندگى شماست در حال مقهوريّه (چه) زندگى در اسارت و مقهوريّه و تن بذلّت دادن و از منزلت و شرافت كاستن و زنده ماندن مرگ است مرگ و الحيوة فى موتكم قاهرين- و زندگى در مرگ شماست در حال غلبه و ظفر- كه مردن بعزّت به- زندگانى بردن بذلّت«» الا و انّ معاوية قاد لمة من الغواة- همانا معويه قائد و پيشواى جماعت قليله- از گمراهان شده- و عمس عليهم الخبر- و تاريك و مبهم كرده بر ايشان خبر را- بگول و فريب مردم داده كه عثمان مظلوم كشته شده- امام و اصحابش عثمان را كشتهاند- و معويه خود را ولى و وارث خون عثمان انگاشته چه زيباست كه ما در اينجا تذئيل بدهيم به اين كلام شريف ص و بيان نمائيم گفتار فرزند دلبندش امام حسين عليه السّلام را تذئيل- و اكرم نفسك من كلّ دنيّة و ان ساقتك الى الرّغائب، نفس خويش را گرامى بدار و از دنانت نفس و خوارى بپرهيز از بهر دنيا و آنچه در دنياست نفس خود را مبتذل مكن (چه) زندگى در خوارى مرگ است، و مردن در قهر زندگى، به هوان و خوارى تن در ندهد مگر ذليلان، آزاد مردان و آزاد نفسان به پستى منزلت تن در ندهند، و به زندگى مقهوريت نتوانند زيستن، به بين و بنگر و بتأمّل و تدبّر در اين كلمات شريفه مولانا امير المؤمنين ع دقّت بسزادار، در صفّين ياران و لشكر معويه بآب در شريعه غلبه و تصرّف نمودند، و اصحاب امير المؤمنين ع را از آب منع و مضايقه كردند فرمود: قد استطعموكم القتال فاقرّوا على مذلّة و تأخير محلّة او روّوا السّيوف من الدّمآء، ترووا من الماء، فالموت فى حياتكم مقهورين، و الحياة فى موتكم قاهرين، الا و انّ معاوية قادلمّة من الغواة و عمس عليهم الخبر حتّى جعلوا نحودهم اغراض المنيّة همانا به منع آب و غلبه بشريعه خودشان را بالاتر و بلندتر از شما پنداشتهاند، و قدرت و شوكت نشان مىدهند، و شما را ناتوان و ضعيف خيال ميكنند، و بنظر ذلّت و پستى بشما مىنگرند، خود شان را غالب و قاهر و شما را مقهور گمان ميكنند، قد استطعموكم القتال- شما را طعمه جنگ و مأكول شمشيرها مىپندارند، پس حالا شما يا اقرار بذلّت و خوارى و قبول پستى نمائيد، و به پستى رتبه و منزلت تن در دهيد، قد استطعموكم القتال- كلمة مجازيّه- اى طلبوا القتال منكم- يعنى قتال و جنگ را مأكول قرار دادند، يا مردانه و با فتوّت شمشيرهاى خودتان را از خودتان را از خون دشمنان سيراب نمائيد تا از آب سيراب شويد، فالموت فى حياتكم مقهورين- در اين حال ماندن و بغلبه و قهر آنها ثابت ماندن و بذلّت نفس راضى شدن موت و مرگ است در اين زندگى مقهوره حيات و زندگى در موت و مردن است با قهر و غلبه، شمشيرها را در كشيد، و دمار از روزگار دشمن بياوريد، و رگهاى گردنشان را از تن جدا كنيد، ميان اعضاء و جوارح دشمنان جدائى افكنيد، عوض آب شريعه شمشيرهايتان را از خونشان سيراب كنيد، تا عزّت و شهامت خودتان را ابراز نمائيد، و آزادى و حريّت خود را اعلام نمائيد، كه مرگ آزاد مردان در مقهوريّت است، و حيات و زندگى مردان با فتوّت در قاهريّت اگر چه خونشان ريخته شود، الا و انّ معاوية قادلمّة من الغواة، اى ياران آگاه باشيد معويه قائد و پيشواى طايفه قليله از گمراهان و ضلالت افتادگان شده، و عمس عليهم الخبر، و خبر را بر ايشان تاريك و مظلم نشان داده، و حقيقت را بظلمت فتنه پوشانيده، و حقّ را بنا حق پرده كشيده، چنان ايشان را گول و فريب داده، و مفتون كرده حتّى جعلوا نحورهم اغراض المنيّة: چنان فريفته شدهاند كه سينهها، و گردنهاى خودشان را آماج مرگ قرار دادهاند، و بنگر و ببصيرت و گوش دل ببين و بشنو سيّد و پيشواى عالى بزرگمردان، سيّد اهل الاباء الّذى علّم النّاس الحميّة، پيشواى بلند همّتان، راه حقّ و حقيقت، و قائد راد مردان- كه درس حميّت و مردانگى آزموده و اعلان حريّت و فتوّت داده، مرگ را در تحت ظلال سيوف و زير شمشيرها اختيار نموده به حيات و زندگى در ذلّت و دنائت، ابو عبد اللّه الحسين بن علىّ بن ابي طالب عليهما السّلام- كه در روز طفّ (كربلا) عرض امان نمودند بوى و به يارانش- تن بذلّت در نداد، و موت را بحيات، و مردن را بزيستن اختيار نمود، و ديد كه مرگ در عزّت حيات است، و عيش در ذلّت هلاك (ابو نصر بن نباته گفته) و الحسين الذّى راى الموت فى العزّ حياة، و العيش فى الذّلّ قتلا، امام زين العابدين (ع) از پدر بزرگوارش حكايت ميكند كه فرمود، الا و انّ الدعىّ بن دعىّ اى ياران آگاه باشيد- كه ادّعا شده و پسر ادّعا شده (زنا داده) قد خيّر بين السّلّة و الذّلة) مختار كرده ما را در ميان شمشير كشيدن و مردانه مبارزت كردن يا تن بذلّت و تحت فرمان ايشان رفتن، و هيهات منّا الذّلّة- ذلّت و خوارى از ما دورتر است، يابى اللّه ذلك و رسوله و المؤمنون- خداوند و پيامبر و مؤمنين- ذلّت و خوارى را منع ميكنند و به خوارى ما رضايت نمىدهند، و حجور طابت- و سينههاى طيّب و طاهر كه ما را در آغوش خويش پرورانيدهاند، و حجز طهرت- و دامنهاى طيّب و طاهر كه ما را تربيت دادهاند، و انوف حميّة- و انفهاى با حميّت، و نفوس آبية- و نفسهاى آبيه از دنائت و خوارى رضا نمىدهند اين ذلّت را كه ما را بعزّت و بزرگى تربيت دادهاند و درس حميّت آموختهاند، و حيات حقيقى را بما ياد دادهاند، و مرگ واقعى را بما آموختهاند كه ذلّت و خوارى است، من ان تؤثر طاعة اللّئام، على مصارع الكرام- از اين كه ايثار و اختيار كرده شود اطاعت لئيمان به مصرع و كشتنگاه كريمان، و ابن ابى الحديد- در شرح نهج البلاغة- مىگويد: كه استادم نقيب ابو زيد يحيى بن زيد بصرى مىگويد: ابيات (ابى تمام محمّد بن حميد طائى) ما قيلت الّا فى الحسين (ع)- گفته نشده مگر در حقّ حسين (ع)،
و قد كان فوت الموت سهلا فودّه اليه الحفاظ المرّ و الخلق الوعر«»
و نفس تعاف«» الضّيم حتّى كانّه هو الكفر يوم الرّوع او دونه الكفر
فاثبت فى مستنقع«» الموت رجله و قال لها من تحت خمصك الحشر
تردّى ثياب الموت حمرا فما اتى لها اللّيل الّا و هى من سندس خضر
همانا ردّ و گردانيدن فوت آسان بود، ولى ردّ كرد و موت را اختيار نمود، مرا او را حفظ تلخى و خلق و طبيعت بلند و نفسى كه كراهت از ننگ دارد، گويا كه قبول ننگ در روز جنگ كفر است، يا كفر از ننگ كمتر است، پس ثابت كرد پايش را در گرداب مرگ و بر نفس خويش گفت كه در تحت قدمت است حشر بپوشيد لباسهاى سرخ مرگ را (يعنى بخون خويش خود را سرخين كرد) و نگذشت بر او شبى مگر اين كه آن لباسها سندس و خضر شد- يعنى خون آلود شدن و مردن داخل بهشت شدن و از لباسهاى سندس و خضر بهشتى پوشيدن است، محمّد بن ابي طالب طبرى در تاريخش گفته اين ابيات از حسين عليه السّلام و كسى مثل آن نگفته
فان تكن الدّنيا تعدّ نفيسه فانّ ثواب اللّه اعلى و انبل
و ان تكن الأبدان للموت فقتل امرء بالسّيف فى اللّه افضل
و ان يكن الأرزاق قسما مقدّرا فقلّة سعى المرء فى الكسب اجمل
و ان تكن الاموال للتّرك فما بال متروك به المرء يبخل
اگر چه دنيا در انظار نفيس و بهتر شمرده مىشود، همانا ثواب خدا عاليتر و بزرگتر است، اگر چه بدنها براى موت خلق شده، پس كشته شدن مرد با شمشير در راه خدا افضل است اگر روزيها قسمت و مقدّر شده، پس قلّت سعى و كوشش مرد زيباتر است، اگر مالها براى ترك و گذاشتن است جمعكردن آنها، پس چرا مرد به چيزى كه متروك خواهد ماند بخالت ميكند، و تمثّل عليه السّلام يوم الطّفّ-
فان نهزم فهزّامون قدما و ان نغلب فغير مغلّبينا
فما ان طبنّا جبن و لكن منايانا و دولة اخرينا
اگر ما غلبه كنيم پس ما از قديم الايّام اهل غلبه هستيم، و اگر مغلوب باشيم همانا ما مغلوب نيستم و طبيعت و عادت ما جبن و خوف نيست، و لكن طبيعت ما مرگ است و دوره آيندگان ماست كه ما مىميريم و باقى ماندگان ما جاى ما مىگيرند،
اذا ما الموت رفّع عن اناس كلاكله«» اناخ«» بآخرينا
فافنى ذلكم سرواة قو كما افنى القرون الأوّلينا
فلو خلد الملوك اذا خلدنا و لو بقى الكرام اذن بقينا
فقل للشّامتين بنا افيقوا سيلقى الشّامتون كما لقينا
زمانى كه مرگ بلند كند سينهاش را از جماعتى، فرو نشاند ديگرى را، و همانا اين امور بزرگان طايفهام را فنا كرد، همچنان كه فانى كرد قرنهاى اوّلين را، اگر شهر ياران را بقا بودى همانا ما باقى مىبوديم، پس بگو آنهائى كه بما شماتت ميكند بمرگ آگاه باشيد، كه همانا مىرسد باهل شماتت آنچه بما رسيد، و قال عليه السّلام
سامضى فما بالموت عار على الفتى اذا ما نوى حقّا و جاهد مسلما
و واسى الرّجال الصّالحين بنفسه و فارق مثبورا و خالف مجرما
فان متّ لم اندم و ان عشت لم الم كفى بك ذلّا ان تموت و ترغما
بتحقيق مىميرم و مىگذرم (چه) مرگ عار و ننگ نيست بر جوانمردان- وقتى كه نيّت و قصد حقّ دارد و جهاد نمايد در حال اسلام، و مواساة نمايد مردان صالح را بنفس خويش- فراق گزيند از اهل ثبور و ويل و مخالفت نمايد بمجرمان، اگر بميرم پشيمان نمىشوم، و اگر زنده بمانم ملامت نمىشوم، كفايت است مر تو را ذلّت و خوارى كه بميرى بر غم انف، بينى بر خاك ماليده و با ذلّت و خوارى، و قال عليه السّلام
القتل اولى من ركوب العار و العار اولى من دخول النّار
كشته شدن بهتر است از قبول عار و ننگ، و عار بهتر است از داخل شدن آتش
و علّمنا الضّرب ابائنا و نحن نعلّم ايضا بنينا
تعليم و ياد داده شمشير زدن را بما پدران ما، و ما هم تعليم مىدهيم به فرزندان خود و قال على (ع): انّ امرأ امكن عدوّا من نفسه يعرق لحمه و يفرى جلده، و يهشم عظمه لعظيم عجزه- ضعيف ما ضمّت عليه جوانح صدره، فكن انت ذاك ان شئت فامّا انا- فدون ان اعطى ذلك ضرب بالمشرقيّة تطير منها فراش الهام، و تطيح السّواعد و الاقدام، همانا كسى كه دشمن را امكان دهد بنفس خويش، گوشتش را پاره، و پوستش را بكند، و استخوانش را بشكند، چه بسيار عاجز و ناتوان است، و ضعيف است آنچه در جوانح سينهاش جا گرفته، اگر خواستى اين كسى مىباشى بباش، امّا مرا از اين آسانتر شمشير زدن است كه با شمشير مشرقيّه سرها را بر افكند، و بازوها و قدمها را پاره كند، (ابو تمام) در تفضيل شجاعت بسخاوت گفته (يعنى شجاعت بهتر است از سخاوت)
كم بين قوم انّما نفقاتهم مال و قوم ينفقون نفوسا
چه بسيار فرقست در ميان قومى كه انفاق و بخشش آنها مال است، و قومى كه انفاق و بخشش ميكند نفوس خودشان را، ابن ابى الحديد مىگويد: كه پرسيدند از استاد ما و شيخ ما (ابو عبد اللّه بصرى) آيا در نصوص است آنچه دلالت دارد بر تفضيل على (ع)- بمعنى كثرت ثواب نه بمعنى كثرت مناقب (چه) كثرت مناقب على عليه السّلام امر مفروغ عنه است، ذكر كرد حديث (طير مشوى) را، و بيان كرد كه محبّت از خداوند تعالى اراده ثواب است (گفتند) شيخ ابو على اين را قبل از شما بيان كرده، ديگر از اين اگر هست گفت (نعم) قول اللّه تعالى: إِنَّ اللَّهَ يُحِبُّ الَّذِينَ يُقاتِلُونَ فِي سَبِيلِهِ صَفًّا كَأَنَّهُمْ بُنْيانٌ مَرْصُوصٌ، بتحقيق خداوند محبوب مىدارد كسانى را كه مقاتله و جهاد مىنمايند در راه خدا در حال صف كشيده گويا بنيان محكم هستند، پس اصل محبّت كه ثابت شد بكسى كه در صف جنگ و جهاد مانند بنيان مرصوص ثابت شده، پس بر كسى كه ثباتش بيشتر باشد، محبّت خدا برايش بيشتر مىشود و معلوم است كه على عليه السّلام در جنگها ثابت و قائم بود، و هيچ فرار نكرد، و ديگران فرار نموده در بسيار مواطنو اقول انا: زيادة على ذلك: و ما انس لا انس الذّين تقدّما و فرّهما و الفرّ قد علما حوب اگر همه چيز را از ياد ببرم فراموش نميكنم آن دو نفر را كه تقدّم نمودند، و فرارشان را فراموش نميكنم در حالى كه مىدانستند فرار از جنگ هلاكت است (عمر و ابو بكر- هر دو علم بر داشتند و بجنگ رفتند و فرار نمودند قال الشّاعر-
و ربّ يوم حبست النّفس مكرهة فيه لاكبت اعداء احاشيها
آبى و آنف من اشياء آخذها رثّ القوى و ضعيف القوم يعطيها
چه بسيار روزها حبس كردم نفس خويش را در حال كراهت، تا سرنگون كنم دشمنانى را كه مىترسانم اباء ميكنم و از چيزهائى كه گيرنده و اخذ كننده آنها پوسيده قوّت است و ضعيفان قوم عطا ميكند (و ان كان اقرباؤك فلا تغترّ بهم و كن ذا انفة) اگر چه نزديكان و قوم تو باشند مغرور مباش بايشان و صاحب همّت و غيرت باش،
مقال امرء يهدى اليك نصيحة اذا معشر جادوا بعرضك فابخل
و ان بوّوك منزلا غير طائل غليظا فلا تنزل به و تحوّل
و لا تطعمن ما يعلفونك انّهم اتوك على قربائهم بالمثمّل
اراك اذا قد صرت للقوم ناضحا يقال له بالعزب ادبر و اقبل
فخذها فليست للعزيز بخطّة و فيها مقام لامرء متذلّل
اينست سخن مرديكه اهداء ميكند مر تو را نصيحت، زمانى كه جماعتى جود كنند تو جود آبرو منما، و آبرويت را حفظ نما، اگر مر تو را خانهها بخشند در مقابل آبرويت بى فائده است، نزول منما و بگزر، طمع بر عليفهشان مبند، با خويشى و قرابت ايشان فريب مخور كه مسموم مىشوى، همانا مىبينم وقتى كه مر قوم را (ناضح) شدى مر او را مىگويند بر گرد و بيا، المثمّل- هو السّم الّذى قد خلط به ما يقويه و هيجه ليكون انفذ: اى سقوك سمّا درياب نصيحتم را هر آينه عزيزان را جاى قدم نيست، در جائى كه آنجا مقام مرد متذلّل است قال ايضا
فحارب فان مولاك حارد نصره ففى السّيف مولى نصره لا يحارد
دليرانه بجنگ اگر ياران و دوستان در يارى و نصرت كوتاه آمدند و يارى نكردند (چه) شمشير مولا و ياورى كه در نصرتش كوتاهى نمىنمايد،
فعش ملكا اومت كريما فان تمت و سيفك مشهور بكفّك معذور
زندگى كن بسلطنت يا بمير بكرامت و عزّت، اگر مرده باشى و شمشير برّان در دست باشد همانا معذورى- كه مردن بكرامت حيات است، (قال آخر)
و لست بمبتاع الحياة بسبّة و لا مرتق من خشية الموت سلّما
و لمّا رأيت الودّ ليس بنافعى عمدت الى الامر الذّى كان احزما
من نه آنم كه حيات و زندگى را بذلّت بستانم، و نه آنم كه از ترس مرگ بفرار به بالا روم وقتى كه ديدم دوستى مرا سودى نبخشد، قصد كردم به امرى كه برابر عقل و خرم است، قال اخر
تاخّرت استبقى الحياة فلم اجد لنفسى حياة مثل ان اتّقدما
فلسنا على الاعقاب تدمى كلومن و لكن على اقدامنا تقطر الدّما
نفلّق هاما من رجال اعزّة علينا و هم كانوا اعقّ و اظلما
كنارگى گزيدم و عقب ماندم تا زندگى را باقى بدارم، نيافتم بنفس خويش حيات مگر در پيش قدمى و پيشروى ما از آنان نيستيم كه خون ما به پشت پا ريخته شود (يعنى، پشت پا نمىكنيم و فرار نمىكنيم) همانا خونهاى حارد نصره- اى منعه- و المحاردة فى الاصل اللين و استعير هنا ما بر پيش رويمان ريخته مىشود (يعنى ما هميشه در مقابل و روبرو مىباشيم،) جدا مىسازيم سرهاى مردان بزرگ را در حالى كه ايشان ظالم و عاقند بر ما، قريش آمدند بمحضر ابو طالب بن عبد المطّلب رضى اللّه عنه» و عرضه داشتند كه پسر برادرت مخالفت كرد پس اينست- عمارة بن وليد- زيبا- و قوى- بخويشتن بفرزندى بردار- و تسليم كن بما پسر برادرت را كه موجب تفرقه شده تا بكشيم او را- ابو طالب فرمود: و اللّه انصاف نكرديد- عطا ميكند فرزند خودتان را بمن تا زنده بدارم و اكرام نمايم و بدهم فرزندم را بكشيد- قسم بخدا اين ممكن نمىشود، مطعم بن عدى كه صديق ابي طالب بود گفت يا ابا طالب سخن قومت را شنيدى و انصاف نكردى و نمىكنى ابو طالب فرمود: و اللّه شما انصاف نكرديد، قصد كردهايد بر عليه من قيام نمائيد، هر چه توانيد بكنيد و قال ابو طالب (ع)
كذبتم و بيت اللّه نخلى محمّدا و لمّا نطاعن دونه و نناضل
و ننصره حتّى نصرّع حوله و نذهل عن ابنائنا و الحلائل
اى قوم دروغ گفتيد (قسم به بيت خدا) ما دست نصرت برداريم از محمّد (ص) هنوز ما در يارى و نصرت او شمشيرها نزدهايم، نصرت و يارى مىكنيم مر او را تا اين كه كشته شويم در اطرافش و از فرزندان و حلائل كنار مىباشيم (يعنى مال و منال و اولاد را فديه و قربان نكردهام) در روز بدر على و حمزه و عبيده عليه السّلام مبارز شدند با عتبه- و شيبه- و وليد، على عليه السّلام وليد را كشت- حمزه شيبه را- عبيده با عتبه در آميخت و مجالده كردند عبيده شمشيرى از سر عتبه بزد و عتبه ساق عبيده را قطع كرد على و حمزه عليه السّلام حمله نموده بيارى عبيده عليه السّلام شتافتند، و عتبه را طعمه شمشير قرار دادند، و عبيده را آوردند و در پيشگاه رسول اللّه (ص) در عريش خوابانيدند (و هو يجود بنفسه) و مغز و ساقش در سيلان بود «گفت» يا رسول اللّه (ص) اگر ابو طالب (ع) زنده بودى همى دانستى كه من اولى هستم بقول او كه مىگويد:
كذبتم و بيت اللّه نخلى محمّدا و لمّا نطاعن دونه و نناضل
و ننصره حتّى نصرع حوله و نذهل عن ابائنا و الحلائل
و ابيض يستسقى الغمام بوجهه ثمال اليتامى عصمة للارامل
يلوم فهم عنده فى رحمة و فواضل