«اللَِّهِ» = [الله: اسم علم. لفظ جلاله،خداوند]نام ذات واجب الوجود. خدای سزاوار پرستش. (لاروس، ج اول، ص306)

 «الَّذِي» = اسم موصول مبهم ومبنی ومعرفه است ومعنی آن به وسیله صله تمام می شود.که.کی.کسی که.آن چنانی که.ج:الَّذینَ.(لاروس،ج دوم،ص1767)

 «بَطَنَ» = [فعل ماضی. مفرد مذکرغایب. ثلاثی مجرد. مبنی برفتح، دانست]الأمر: باطن آن کاررا شناخت و دانست. (لاروس،ج اول،ص468)

«خَفِيَّاتِ» =[اسم.جمع مونث سالم.معرفه به اضافه،پنهانیها] خَفاءً: پنهان شد. خُفیَةً: خود را پنهان کرد. (لاروس، ج اول، ص926)

«أَمُوُر» =[اسم.جمع مکسر.معرفه،کارها] بسیار فرمان ده و امر کننده، مانند أمّار است. (لاروس، ج اول، ص328)

«دَلَّتْ» = [فعل ماضی. مفرد مونث غایب. ثلاثی مجرد. د ل ل. مضاعف. متعدی، راهنمای کرد] دَلاً و دِلالَةً ودِلَّیلی هـ : او راراهنمایی کرد. هـ علیه: او را بر آن راهبری کردوراه درست آن رابه او نشان داد. (لاروس، ج اول، ص988)

«أَعْلَامُ» = )[اسم. جمع مکسرسالم. معرفه به اضافه. ع ل م. معرب،نشانه ها]مصـ:  شکافتگی لب بالا، لب شکری بودن. نشانی که درراه برای راهنمایی درست کنند. ج: أعلام، عِلام (لاروس، ج دوم، ص1482)

«ظُّهُور»= [اسم.مذکر.معرفه به اضافه.معرب. آشکار] ظُّهر: مصـ و: طرف بیرونی هر چیزی، مقابل بطن (طرف  برونی) است. (لاروس،ج دوم،ص1404)

«امْتَنَعَ» =[فعل ماضی.مفرد مذکرغایب.ثلا مزید باب افتعال.م ن ع.متعدی.مانع شد] امتناعاً الشیء: دست دادن آن چیزدشوارشد.عن الشیء:ازآن چیز دست بازداشت. (لاروس،ج اول،ص316)

 «ْبَصیر» = [اسم. مفرد مذکر. معرفه. معرب. ب ص ر. بینا] بینا، ضدّ نابینا (لاروس، ج اول، ص464)

«لَمْ» =حرف جزم است برای نفی مضارع وبرگردانیدن معنای آن به گذشته،نفی لم گاهی از زمان گذشته به حال متّصل می شود.(لم یَرَه:نبیند اورا)(لاروس،ج دوم،ص1784)

«تُنْكِرُ» = [فعل مضارع. مفرد مذکرمخاطب. باب افعال. ن ک ر. نشناخت ] نُکراً ونَکارُةً: زیرک ونیک اندیشه شد. الشیءَ: آن چیزرانشناخت. نَّکرَة:  انکار، ناشناسایی. (لاروس، ج دوم، ص2079)

 «قَلْبُ» = )  [اسم.مفرد مذکر.معرب.معرفه به اضافه. دل،وجود]مصـ و- تشـ : قلب. دل- من کُل شیء: وسط ومغزوخالص ازهرچیز.ج:  قُلُوب. (لاروس، ج دوم، ص1660)

«أَثْبَتَ» =[فعل ماضی. مفرد مذکرغایب. ثلاثی مزید. باب افعال. ث ب ت. متعدی. معلوم. ثابت کرد، اعتراف کرد]إثباتاً الشیءَ: آن چیز رانیک شناخت. (لاروس، ج اول، ص37)

«يُبْصِرُ» = [فعل مضارع. مفردمذکرغایب. ثلاثی مزید. باب افعال. ب ص ر. معلوم، بینا شد]آن را دانست وبرآن آگاه شد.((بَصُرت بمالم یبصروابه: نظرافکندم برآنچه.که.نظرنیفکندند.قرآن))(لاروس،ج.اول،ص462)          

«سَبَقَ» = [فعل ماضی.مفرد مذکرغایب.س ب ق.صحیح و سالم.معلوم.سبقت گرفت]سَبقاً: از او پیشی گرفت.علی قومه: دربخشش وبزرگواری برقوم خودبرتری یافت. (لاروس، ج دوم، ص1168)

«ْعُلُوِّ»=[اسم. مفردمذکر. ع ل و،بزرگی،برتری ] مصـ : بلندی. بزرگ منشی وتکّبر.گردنکشی. (لاروس،ج دوم،ص1484

 «شَيْ‏ء» = [اسم. مفردمذکر. معرب. معرفه، چیزی ] چیز. ج: أشیاء. (لاروس،  دوم، ص1295)

 «أَعْلَى» =[اسم. مذکر. افعل تفضیل. ع ل و.  برتری] ضدّ اسفل است. برتر. بلندتر، مونّث آن عُلیااست. (لاروس، ج اول، ص246)

«قَرُبَ» = [فعل ماضی.مفردمذکرغایب.ق ر ب.معلوم.متعدی، نزدیک است] قُرباًوقُرُبَةً وقُربَی: نزدیک شد. (لاروس، ج دوم، ص1624)

  «دُّنُوِّ» =[اسم. مفرد مذکر. دن و. معرب، نزدیکی]  فرومایه   ضعیف. نزدیک. ج: أدنِیاء. (لاروس،ج اول،ص996)  

«أَقْرَبُ» =.[نزدیکتر،افعل تفضیل] منه : اورا به آن نزدیک گردانید (لاروس،ج اول،ص276)

«بَاعَدَ» = [فعل ماضی.مفردمذکرغایب.ثلاثی مجرد.ب ع د.متعدی، دورگردانید] مانند بَعَده است : او رادور گردانید.(لاروس،ج اول،ص422) 

«خَلْقِ» = [اسم. مفردمذکر. معرفه. معرب، آفریدگان ] مصـ و: آفرینش، طبیعت. سرشت. خلقت. آفریدگان.هر چیز نرم و صاف.(لاروس،ج اول،ص932) 

«سَاوَا» =[ماضی.مفردمذکر.س وی.مساوی باشند] سِواءً ومُساواةً: با آن   برابرشد. همانند آن شد. (لاروس، ج دوم، ص1162)

  «مَكَانِ»= [اسم مکان.مفردمذکر.معرب.معرفه،مکان]جای. جایگاه، منزلت. مقام. مرتبه. بلند پایگی.(لاروس،ج دوم  ،ص1953)

 «يُطْلِعِ» =[فعل مضارع.مفردمذکرغایب.ثلاثی مزید.باب افعال.ط ل ع.آگاه شد] اطلاعاً الأمر وعلیه:آن کار را دانست وازآن آگاه شد.(لاروس،ج اول،ص226)  «عُقُولَ» = [اسم.جمع مکسر.مذکر.معرب.معرفه.ع ق ل،عقلها،خردها]َقل: مصـ : عقل. خرد. ج: عُقُول (لاروس،ج دوم،ص1473) 

 «تَحْدِيدِ» =[اسم.مفردمذکر.معرفه.معرب.حدود] مصـ و: تعیین کردن حدود و مرزهای کشور با نشانه ها وپایه های استوار. نشان گذاری. مرز، تحدیدحدود. (لاروس،ج.اول،ص533)

«صِفَتِ» = [اسم.مفرد مذکر.معرفه.معرب.ص ف ت.صفت]مصـ صفت. نعت. وصف. چگونگی. صفت:نشانه ای که موصوف با آن شناخته می شود.(لاروس،ج دوم،ص1324) 

«يَحْجُبْ» = [فعل مضارع ،مفرد مذکرغایب،ح ج ب، می پوشاند]َجباً وحِجاباً :آن را پوشانید. ابنَ أخیه: پسر برادر خود راازمیراث محروم کرد.(لاروس، ج اول، ص807) 

 «وَاجِبِ» =[اسم.مفرد مذکر.معرفه.معرب.وج ب. شناخت]فاو :  لازم. ضروری. واجب. حتمی. ناگزیر.(لاروس،ج دوم،ص2152)

«مَعْرِفَتِ»=)  [اسم.مفردمذکر.معرفه.ع ر ف.شناخت] مصـ ادراک چیزی همان گونه که هست.شناخت.علم.(لاروس،ج دوم،ص1928(

«تَشْهَدُ» =[فعل مضارع،مفردمونث غایب،ش ه د،گواهی می دهد] شَهادَةً فی المحکمه:در دادگاه شهادت داد.(لاروس،ج دوم،ص1290)

«وُجُود» = [اسم. مفردمذکر. وج د. معرفه. معرب. موجود]  مصـ : هستی. بود. وجود. وجودبر دونوع است:ذهنی و خارجی. (لاروس،ج دوم،ص2164)

 «إِقْرَار» =[اسم.مفردمذکر.ق رر.مضاعف.معرفه.معرب.گواهی دادن] مصـ و: اعتراف کردن. اقرار کردن.(لاروس،ج اول،ص276)

«ذِي» = [اسم. مفرد مونث. صاحب.دارا] این زن.اسم اشارۀ نزدیک برای مونث،هاء تنبیه برسرآن در می آید و (هذی) گفته می شود.این زن. (لاروس،ج اول،ص1023)

«جُحُود» = [اسم. مفردمذکر. ج ح د. معرفه. معرب. منکرشدن] مصـ  به معنی  انکارکردن حق است باعلم به آن و:انکار نعمت.ناسپاسی و کفران. (لاروس،ج اول،ص723) 

«تَعَالَى» =[فعل ماضی،ثلاثی مزید،باب تفاعل،بلند مرتبه است] تَعالیاً: بلند شد و برآمد.(الله تعالی:خدا برتر است)(لاروس،ج اول،ص595)  

 «يَقُولُ» = [فعل مضارع،مفرد مذکرغایب،ق و ل،می گوید]مصـ سخن :رأی وعقیده.اعتقاد. ج: أقوال وأقاوِیل. قا: گواهی. شهادت و یا اقرار به طور  مطلق. (لاروس، ج دوم، ص1676)

«مُشَبِّهُونَ» =[اسم.جمع مذکرسالم.معرفه.ش ب ه.معرب.اهل تشبیه،تشبیه کنندگان] مونث مُشَبَّه و: مشبهه. آنان که خالق رابه مخلوق تشبیه می کنند.(لاروس،ج دوم،ص1903) 

«جَاحِدُونَ» = [اسم فاعل.جمع مذکرسالم.معرفه.معرب.ج ح د.انکارکنندگان]جَحداً و جُحُوداً : به او ناسپاسی کرد.حقَّه و بحقَّه :حقّ او را باعلم به آن انکارکرد.(لاروس،ج اول،ص722)

«كَبِيراً» =[اسم.مفردمذکر.ک ب ر.نکره.معرب.بزرگی] بزرگ ضدّ صغیر:کوچک است.ج:کِبارو کُبَراء.یکی ازنامهای خداوند است. (لاروس،ج دوم ص1693)