شرح خطبه 49
الحمد للّه الذّى بطن خفيّات الأمور، و دلّت عليه اعلام الظّهور، و امتنع على عين البصير، فلا عين من لم يره تنكره، و لا قلب من اثبته يبصره، سبق فى العلوّ فلا شيء اعلى منه، و قرب فى الدّنوّ فلا شيء اقرب منه فلا استعلاؤه باعده عن شيء من خلقه، و لا قربه ساواهم فى المكان به، لم يطلع العقول على تحديد- صفته، و لم يحجبها عن واجب معرفته، فهو الّذى تشهد له اعلام الوجود، على اقرار قلب ذى الجحود تعالى اللّه عمّا يقوله المشبّهون به و الجاحدون له علوّا كبيرا،
«اللّغه»
بطن- يبطن- الباطن- من اسماء اللّه اى عالم بما بطن- بطن- علم اعلام- جمع- علم- علامت- نشانه- راى- يرى دنى- يدنو- دنوّا- نزديكى ساوى- يساوى- مساواة- برابرى اطلع- يطلع- اطلاع- اشراف از بلندى- طلع- يطلع- طلوعا ظاهر شد- جحد يجحد- جحدا- جحودا- انكار (فيومى) گفته: و لا يكون الّا على علم من الجاحد به-
المعنى
بدانكه- اين خطبه شامل است بر مباحث جليله علم الهيه- صفات كريمه 1- الحمد للّه الّذى بطن خفيّات الأمور- حمد و ثنا خاص است مر خدائى را كه عالم و داناى خفيّات است- 2- و دلّت عليه اعلام الظّهور- دليل و برهان واضح است به هستى وى علامتها و نشانههاى ظاهره- هستى تمام موجودات نشانه ايست آشكارا به وجود آن- وجود افاعيل برهانيست به هستى صانعش به هر بناء مبنيّه بنگرى لا بد خواهى خواند بانى وى را و اگر چه بانى وى را نديده باشى- وَ فِي الْأَرْضِ آياتٌ لِلْمُوقِنِينَ وَ فِي أَنْفُسِكُمْ أَ فَلا تُبْصِرُونَ- 3- و امتنع على عين البصير- با ظهور هستى ممتنع شده ديدن چشمها وى را لا تُدْرِكُهُ الْأَبْصارُ وَ هُوَ يُدْرِكُ الْأَبْصارَ- درك نتواند بكند آن خداى را چشمها و آن خداى مىبيند چشمها را (چه) ديدار- مستلزم جهت است و جهت مستلزم اشاره- و من اشار اليه فقد حدّه- و من حدّه فقد عدّه- 4- فلا عين من لم يره تنكره- پس نچشم كسى كه او را نديده- منكرش است (چه) نديدن مستلزم نبودن نيست- زيرا كهآثار خبر مىدهد از مؤثّر- اين همه عوالم هستى از ستارگان و كهكشانها زمين و آسمان- انسانها- ساير موجودات نشانيست از وجودش- عميت عين لم تره- كور باد چشمى كه با اين ظهور و براهين نديده باشد- لم تره العيون بمشاهدة، و لكن تريه بحقايق القلوب- 5- و لا قلب من اثبته يبصره- و نه قلب كسى كه او را بحقايق قلوب در يافته او را بچشم ديده، 6- سبق فى العلوّ فلا شيء اعلى منه- سابق شده در بلندى از همگان بكمال و جلال ذاتى پس چيزى بالا و بزرگتر از آن نيست، 7- و قرب فى الدّنو فلا شيء اقرب منه- و نزديكتر شده در قرب از همگان- پس چيزى نزديكتر از آن نيست وَ لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنْسانَ وَ نَعْلَمُ 8- فلا استعلائه باعده عن شيء من خلقه- پس نه بلندى و علوّ جلال و جمالش دور گردانيده او را از مخلوقاتش- مع كلّ شيء لا بمقارنه- 9- و لا قربه ساواهم فى المكان به- و نه قرب و نزديكش برابرى و مساوات داده ايشان را در مكان با او- و غير كلّشىء لا بمزايله 10- لم يطلع العقول على تحديد صفته- عالم نشده عقلها به تحديد صفتش كه او صافش برتر است از خيال و قياس وهم نه بر كنه ذاتش رسد اوج فهم 11- و لم يحجبها عن واجب معرفته- و محجوب و مستور نكرده عقلها را از واجب عرفانش- بلكه عقلها مجبول عرفانش است، و نفوس مفطور شناسائيش- 12- فهو الّذى تشهد له اعلام الوجود- پس آن خدائيست كه شاهد است بر هستى آن آثار و نشانهاى وجود- آثار صنع و قدرت در همگان گواهند، 13- على اقرار قلب ذى الجحود- باقرار و اعتراف قلبى و فطرى- منكران زبانى- جحدوا بها و استيقنتها انفسهم و لئن سألتهم من خلق السّموات و الأرض و سخّر الشّمس و القمر ليقولنّ اللّه فانّى تؤفكون، و لئن سألتهم من نزّل من السّمآء ماء فأحيا به الأرض بعد موتها ليقولنّ اللّه قل الحمد للّه بل اكثرهم لا يعقلون- 14- فتعالى اللّه عمّا يقول المشبّهون- پس بلندتر است خداوند تعالى از آنچه مىگويد شبيه قرار دهندگان- كه ممكنات را تشبيه بواجب ميكند- 15- و الجاحدون له علوّا كبيرا- و بالاتر است از آنچه منكران انكارش ميكنند بزبان و اقرار مىنمايند بقلب- بلندى و بزرگى- دلّت عليه اعلام الظّهور- بدانكه- اعلام- جمع- علم- بفتح عين- اى آثار نشانههاى موجوده آيات و آثار در عالم دالّ است بر هستى- وجود- خداوند در همگان ظاهر و هويدا است- و در همه چيز آيه و برهان است دالّ به يگانگى خدا- بدانكه- علماء و بزرگان بدو طريق استدلال مىنمايند- بوجود خداوند يكى بطريق- انّى- و ديگرى بطريق «لمّى» بعبارت وضحى يكى وجود ديگر موجود- امّا- استدلال به- وجود- نفس وجود- طريقه اهل تحقيق و تدقيق متكلّمين است- استدلال مىنمايند- مطلق وجود- و مىنگرند به مطلق وجود- و مىگويند مسمّى وجود- مشترك است در ما بين- واجب الوجود- و ممكن الوجود- وجود- ممكنات زايد است بر ماهيات ممكنه- وجود بارى تعالى- عين وجودش است- بلا تصوّر ماهيّة- زيرا كه- اگر زايد بر ماهيّت باشد- لازم آيد- تركيب- و آن محال است- طريق دوّم- استدلال- بموجود نه وجود- بعبارت وضحى استدلال به آثار و افعال- كه اين هم طريقه متكلّمين و مليّين است مىگويند: اجسام و اعراض حادث است- سپس استدلال مىنمايند بحدوث و تغيّرات- به واجب تعالى- مىگويند: عالم متغيّر است- و اين جمله بديهى و ضرورى است- و هر متغيّر حادث است- زيرا كه تغيّر و تبدّل از حالى بحالى- چنانكه مىبينيم- حالتى مىآيد كه نبوده- چيزى حادث مىشود كه نبوده پس اين استدلال مىفهماند: كه عالم حادث است- و هر حادث را لا بدّ و ناچار بايد محدثى و موجدى باشد- و آيات قرآنى- إِنَّ فِي خَلْقِ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ اخْتِلافِ اللَّيْلِ وَ النَّهارِ وَ الْفُلْكِ الَّتِي تَجْرِي فِي الْبَحْرِ بِما يَنْفَعُ النَّاسَ وَ ما أَنْزَلَ اللَّهُ مِنَ السَّماءِ مِنْ ماءٍ فَأَحْيا بِهِ الْأَرْضَ بَعْدَ مَوْتِها وَ بَثَّ فِيها مِنْ كُلِّ دَابَّةٍ وَ تَصْرِيفِ الرِّياحِ وَ السَّحابِ الْمُسَخَّرِ بَيْنَ السَّماءِ وَ الْأَرْضِ لَآياتٍ لِقَوْمٍ يَعْقِلُونَ- بتحقيق در آفرينش آسمانها و زمين و اختلاف شب و روز- (شب در دنبال روز و روز در پى شب مىآيد- گاه روز روشن و گاهى شب تاريك- گاهى روزها بلند و شبها كوتاه و گاهى شبها- دراز و روزها كوتاه- و كشتيها جارى در دريا- كه آبها را قطع ميكند- بسود مردمان- و آنچه فرود مىآورد خداوند سبحان- از آب- باران- و زنده مىگرداند بسبب نزول باران- زمين مرده را- و پراكنده و گسترانيده در روى زمين از هر نوع (دابّه) جنبنده و حيوان- كه انواع بىشمار بيحدّ و بيعدّ- و وزيدن بادها و ابرهاى مسخّر ميان آسمان و زمين نشانههائيست به عاقلان- (بدانكه) مليّون پس از استدلال بحدوث اجسام و اعراض استدلال ميكنند به وجود خالق- سپس با نظر باحوال مخلوقات استدلال ميكنند بصفات خداوند يكى پس از ديگرى- مثلا با نظر باحكام و اتقان مصنوعات استدلال ميكنند كه خالق و صانع عالم و حكيم است- و بتخصيص بعض مصنوعات بامرى- مىگويند: خداوند مريد است، و ببيان ديگر- مىگويند: اجسام خالى از حركت و سكون نيست و هر دو حادث است- يعنى اجسام گاهى در حركت و گهى ساكن است و آنچه خالى از حوادث نباشد- آن حادث است- و هر حادث محتاج است- بمحدث- محدث اين عوالم و اجسام بايد غير جسم و جسمانى باشد- و آن بارى تعالى است- كه عوالم و اجسام را آفريده- و از كتم عدم- لباس خلقت در بر پوشيده ابن سينا- گفته: طريقه اوّلى- يعنى استدلال به- وجود مطلق عاليتر و اشرف است زيرا كه احتياج باحتجاج امر ديگر و خارج از ذات خداوند نيست- وجود خداوند دالّ است به هستى خداوند- سَنُرِيهِمْ آياتِنا فِي الْآفاقِ وَ فِي أَنْفُسِهِمْ حَتَّى يَتَبَيَّنَ لَهُمْ أَنَّهُ الْحَقُّ (فصلّت 53) محقّقا نشان و پديدار مىكنيم آيات خودمان را بايشان- در آفاق و نفسهاى خودشان تا آشكار شود بايشان كه آن خداوند حقّ است ابن سينا- گفته: اين حكم متكلّمين و ديگران راست كه استدلال مىنمايند بافعال و آثار خداوند- (و تمام آيه) سَنُرِيهِمْ آياتِنا فِي الْآفاقِ وَ فِي أَنْفُسِهِمْ حَتَّى يَتَبَيَّنَ لَهُمْ- آيا كافى نيست خداوند كه بهمه چيز شاهد است- و گفته: اين حكم مر صدّيقان راست كه استشهاد ميكند به ذات خداوند نه بچيزى ديگر بآن- مفتقر افعال و آثارش نمىباشند- يعنى استشهاد مىنمايند بوجود بارى تعالى- بوجود عوالم و همگان كه وجود- عوالم از خداوند است و اظهر از همگان است- و استدلال نمىكنند- با عوالم بآن خداوند- شهد اللّه انّه لا اله الّا هو- شاهد است خداوند باين كه خدائى نيست مگر او- و استدلال مىنمايند از احديّت ذات خداوند بساير صفاتش- واستدلال مىنمايند از معرفت صفاتش به كيفيّت افعالش- الأوائل و الثّوانى- اوّل و دوّم- يكى بعد از ديگرى بترتيب- اشرف فاشرف تا نوبه مىرسد بجسمانيّات و متحركّات- و صدر شيرازى- گفته: اين منهج احكم و اوثق و اشرف و اعلى است در دعاء عرفه- كيف يستدلّ عليك بما هو فى وجوده مفتقر اليك أ لغيرك يكون من الظّهور ما ليس لك، حتّى يكون هو المظهر لك و متى غبت حتّى تحتاج الى دليل يدّل عليك، و متى بعدت حتّى يكون الآثار هى الّتى توصل اليك- چه سان استدلال مىشود بتو با آنچه در هستى و وجودش محتاج است بتو آيا غير از تو را ظهور آن قدر بباشد كه مر تو را نيست تا اين كه او مظهر تو باشد كى غايب شده تا محتاج دليل باشد بتو دلالت كند- و كى دور شدهاى تا آثار بتو برساند- عميت عين لا تراك- كور باد چشمى كه تو را نديده باشد- و لا تزال عليها رقيبا- در حالى كه هميشه رقيب و ناظر آنى- و خسرت صفقة عبد لم تجعل له من حبّك نصيبا- و زيانكار شده بندهاى كه از حبّ تو نصيب بر نداشته تعرّفت لكلّ شيء فما جهلك شيء- در همه اشياء خود را شناسانيدهاى چيزى بر تو جاهل نيست بلى- همه چيز بآفتاب و نور ديده مىشود ولى انسان غافل است از ديدار خود آفتاب نمىداند كه چه مىبيند- (كافى) زنديقى از أبي عبد اللّه (ع) پرسيد: فما الدّليل عليه- به هستى خداوند چه دليل است فرمود: وجود الأفاعيل هستى اين همه افعال و آثار دليل است كه صانعى اين عوالم و افعال را آفريده- آيا اگر به بناء و قصرى بنگرى مىدانى كه اين قصر و عمارات را بنّائى درست كرده اگر چه آن بنّاء را نديده باشى پرسيد فما هو- پس آن صانع چيست قال: شيء بخلاف الأشياء- (اذا عرفت هذا فاعلم- استدلال بوجود مطلق- يعنى از علّت بمعلول- بهترين براهين است زيرا كه علم بعلّت معيّنه مستلزم علم بمعلول معيّن است- و خداوند تعالى اظهر از همگان است- از غايت ظهور خفا پيدا كرده نورش حجاب نورش شده هر ذرّه از ذرّات عالم را هزار زبان است شاهد وجود خداوند و هر ذرّه با هزار زبان گوياى- اذا علمت هذا فاعلم- پس از استدلال به هستى خداوند استدلال مىنمايند- بصفات خداوند- مىنگرند به- احكام و اتقان افعال و آثارش- از اتقان و احكام استدلال مىنمايند كه خداوند عالم و حكيمست و بتخصيص بعضى از عوالم و خلايق بچيزى مىدانند كه خداوند مريد است فلا عين من لم يره تنكره- نه چشم كسى كه او را نديده انكارش مىنمايد- يعنى در عين حال كه بحاسه بصر خداوند را نديده منكر ذات خداوند نمىباشد- زيرا كه- به آيات قدرت و آثارش صنعش در همه اشياء تجلى كرده و آيات و انفس شاهد صدق هستى خداوند است و لا قلب من اثبته يبصره- و نه قلب آنكه اثبات وجود خداوند كرده او را بتواند ديد- يعنى در عين حال كه بآثار و آيات هستى خداوند ثابت است با چشم ديده نمىشود- بلكه بحقايق ايمان- ديده مىشود (توضيح- اين جمله دفع توهّم است كه در جمله سابق گفته شده امتنع على عين البصير- توهّم مىنمايد- در اوّل سباع و شنوائى- چيزى كه ديده نمىشود پس بايد موجود نباشد- يعنى دفع توهّم مىنمايد- نه چنين است چيزى كه ديده نمىشود موجود نباشد بلكه با آثار و آيات مشاهد و ثابت است توهّم دوّيم- اين كه چطور ثابت مىشود با قلب آنچه ديده نمىشود دفع توهّم مىنمايد باين كه با آثار و آيات ثابت شده اگر چه ديده نمىشود بدانكه- علوّ- بمعنى بلندى- است- و باشتراك اطلاق مىشود بسه معنى- علّو- حسّى مكانى- مانند بلندى بعض اجسام ببعضى- علوّ- تخيّلى- مثل اين كه بگوئيم- رتبه فلانى بلندتر است از فلانى- 3- علّو عقلى- مانند بلندى كمالات عقليّه بعضى ببعضى- مانند- علوّ- عالم به جاهل- اذا عرفت هذا- بدانكه- علّو خداوند متعال بمعنى اوّل- علّو مكانى مستحيل است- زيرا كه- مكان از عوارض جسم و جسمانى است- خداوند منزّه از جسم و جسمانى است، همچنين بمعنى دوّم- علو تخيّلى هم مستحيل است- زيرا كه كمالات خياليّه اضافى و نسبى است بحسب اشخاص و اوقات و اعتبارات متغيّر و متبدّل ميباشد- مثل اين كه- بعضى چيزها در خيال بعضى كمال است در حالى كه در نظر ديگران نقصان است مثل اين كه ثروت و غنى در نظر اهل دنيا كمال است و در نظر عالم و زاهد كمال نيست- پس لابّد- علوّ خداوندى- علوّ عقلى مطلق است- بعبارت وضحى از همه مراتب اعلى و والاست- بلكه تمام مراتب عقليّه نسبت بآن كان لم يكن- و بعبارت ديگر بالاترين مقام- مقام عليّه است و ذات مقدّس بارى تعالى علّت علل مبدء كلّ موجود حسى و عقلى است- پس مر او راست علّو مطلق از همگان بالاتر و والا- و اينست حقيقت- سبق فى العلّو فلا شى اعلى منه- و قرب فى الدّنو فلا شيء اقرب منه- بدانكه- قرب- مقابل بعد است- لفظ بعد صراحتا ذكر نشده بلكه التزاما فهميده شده از- سبق- در جمله سابق- سبق فى العلّو- و سبقت مستلزم بعد است- همچنان كه- در شرح- سبق فى العلّو- بيان شد- كه علّو- به سه معنى اطلاق مىشود و به علاوه قرب- همچنين- لفظ دنّو- مقابل مىشود با آن سه معنى- دنّو مكانى- دنّو تخيّلى دنّو عقلى- دنّو- مكانى و تخيّلى- مستلزم جسم و جسمانيّت است پس معلوم مىشود كه دنّو- بمعنى قرب بمعنى احاطه علم- قرب هر جهته است كه- عالم غيب و شهادت است- لا يعزب عنه مثقال ذرّة فى السّموات و الأرض و لا اصغر من ذلك و لا اكبر- داناى نهان و آشكار است غايب نمىشود از آن خداى بزرگ ذرّه در آسمان و زمين نحن اقرب اليه من حبل الوريد- ما نزديكتريم به او- (همگان) از- رگ گردن- اذا عرفت هذا- پس معنى چنين آيد- رتبه خداوند از همگان بالاتر و در نزديكى- قرب علمى و افاضه رحمت از همگان نزديكتر است- فلا استعلائه باعده عن شيء من خلقه- پس نه بلندى و علّوش از بندگانش دور كرده و لا قربه ساواهم- و نه قرب و نزديكىاش به بندگانش برابر كرده و اين دو جمله- دفع توهّم است به كوته نظران كه از علوّ و دنّو نمىفهمند مگر علّو حسّى مكانى مستلزم تباعد- و دنّو حسّى مكانى- مستلزم تقارب- در خطبه اوّل بيان شد- و من قال على م- فقد اخلى منه
لم يطلع العقول على تحديد صفته- پى نبرده- آگهى نيافته عقلها به تحديد صفتش- بدانكه- حدّ چنانكه- در شرح خطبه اوّل- من اشار اليه فقد حدّه بيان شد- حدّ- گاهى اطلاق مىشود به حدّ- منطقى- كه قول شارح است مركّب مىشود از جنس و فصل- مستلزم تركيب است- و خداوند تعالى بسيط صرف است- از جميع جهات- صفاتش عين ذاتش است پس به صفاتش حدّ محدود نيست تا به آن بيان و شرح شود- و گاهى- اطلاق مىشود- حدّ- بمعنى نهاية- طرف- و آن هم مستلزم جسميّت است- مقدار و اعداد با آن بيان مىشود- خداوند منزّه است از جسم و جسمانيّت- پس بهر دو معنى عقل را مجال تحديد نباشد- و لم يحجبها عن واجب معرفته- و محجوب نداشته عقلها را از وجوب شناسائى خود خداوند- و بلكه عقول به فطره مجبول شناسائى و معرفت خداوندند- فطرة اللّه الّتى فطر النّاس عليها- تمام نفوس را خطّى بحسب استعداد هر يك عطا فرموده- حتّى منكر و جاحد بحسب فطرة و قلب مىشناسد خداوند را- اگر چه بزبان منكرش باشد- فهو الّذى تشهد له اعلام الوجود- پس اوست آن خدائيكه شاهد صدق است به هستى آن- آثار و اعلام وجود- على اقرار قلب ذى الجحود- در حالى كه قلب جاحد و منكر- اقرار مىنمايد به هستى و وجود خداوند- اگر چه به پيروى هوا و متابعت راى انكار نمايد چه) با مشاهده و تدبّر آثار قدرت و عوالم اذعان و اعتقاد مىنمايد به وجود خداوند- بصريح عقل و صدق وجدان و اينست معنى آيه كريمه- وَ لَئِنْ سَأَلْتَهُمْ مَنْ خَلَقَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ وَ سَخَّرَ الشَّمْسَ وَ الْقَمَرَ لَيَقُولُنَّ اللَّهُ فَأَنَّى يُؤْفَكُونَ- اگر بپرسى از ايشان كيست آفريننده آسمانها و زمين و مسخّر نموده آفتاب و ماه- حتما قهرا مىگويند خداوند آفريده- پس چه دروغ مىبافيد- وَ لَئِنْ سَأَلْتَهُمْ مَنْ نَزَّلَ مِنَ السَّماءِ ماءً فَأَحْيا بِهِ الْأَرْضَ مِنْ بَعْدِ مَوْتِها لَيَقُولُنَّ اللَّهُ قُلِ الْحَمْدُ لِلَّهِ بَلْ أَكْثَرُهُمْ لا يَعْقِلُونَ- اگر بپرسى كه كيست فرود آورده از آسمان آب را و زنده گردانيده با آن زمين را پس از مرگش- حتما مىگويند خداوند- بگو شكر مر خداى را- كه اقرار ميكند- بلكه بسيارى از ايشان درك نمىكنند- كافى- باسنادش- ابى جعفر (ع) فرمود: كفايت است مر صاحبان عقل را- خلقت ربّ مسخّر، و ملك ربّ قاهر- و جلال ربّ ظاهر و نور ربّ باهر- و برهان ربّ صادق و آنچه گويا شده بآن زبانهاى بندگان- و آنچه فرستاده بآن پيامبران را و نازل نموده به بندگان- دليل به ربّ عزّ و جلّ- شارحين اين حديث گفته: هشت امر بيان نموده هر يكى دليل كافى است به صاحبان عقل بوجوب خداوند- 1- خلقت مسخّر خداوند- 2- ملك قاهر بهر مالك و مملوك- 3- جلال ظاهر از عظايم- خلقت و بدايع فطرت مانند اجرام عاليه و نفوس و غيره- - 4- نور غالب بهر نور- و بحسّ هر ذى حسّ و شعور- - 5- برهان صادق- يعنى وجود آيات كائنه در آسمانها و زمين- 6- گويا شده زبانهاى بندگان از علوم و معارف و حقايق- - 7- پيامبران فرستاده با شرايع و احكام و سياسات و حدود- 8- نازل فرموده به بندگان صحايف و كتب آسمانى- فتعالى اللّه عمّا يقول المشبّهون به و الجاحدون له علوّا كبيرا- پس بلند و والاست خداوند از آنچه مىگويند- تشبيه كنندگان بآن خداوند و منكرين آن خداوند- جحود- بمعنى نفى و انكار است- و جحود به دو نوع است- جحود تشبيهيّه (چه) كسانى كه خداوند تعالى را تشبيه مىنمايند به آفريدگان- اگر چه دركيفيّت تشبيه اختلاف دارند- همگى در حقيقت جاحد و منكرند آن خداوند را زيرا كه- هر چه در تشبيه تصوّر مىنمايند و آن را خدا مىدانند در واقع- و حقيقت- آن خدا- نيست- و خداوند حق را نفى مىنمايند در آنچه- آن را خدا تصوّر ميكنند- (مشبّهه) بصراحت اثبات مىنمايند خداوند را ولى- بالتزام منكرند زيرا كه متصوّرات آنها خدا نيست و جحود انكار- آنهم منكر ذات خداوند است به صراحت- ولى التزاما و اضطرارا اقرار و اعتراف مىنمايند به هستى خداوند- و از اينست كه تنزيه مىنمايند خداوند سبحان را- از احوال و مقوله هر دو طايفه- و مىگويند- : تعالى اللّه عمّا يقول المشبّهون و الجاحدون عليه علوّا كبيرا- زنديقى- مشرّف محضر امام جعفر صادق عليه السّلام- شده و دليل پرسيد باثبات صانع- امام- عليه السّلام- پس از لحظه سكوت- پرسيد از كجا مىآئى و قصدت چيست عرض كرد از سفر دريا- باد تند وزيد و از هر جانب موجها پياپى شدند كشتى شكست- به چوب پاره آويختم- موج دريا تخته پارهها را- بهر جانب مىگردانيد تا اين كه بكنار دريا افكند و سلامت رهيدم- امام- عليه السّلام- فرمود: آيا وقتى كه كشتى شكست و موجها پياپى شد- خوف و هراس بر تو مستولى شد آيا هيچ در خاطرت پناهى و اميدى داشتى كه تو را خلاص كند و نجات دهد همان پناه بسته قلبى خداوند است- پس زنديق اعتراف نمود و خوش اعتقاد شد- و بدانكه (مشبّهه) مجسّمه- تشبيه مىنمايند خداوند را به خلايق- و اقوالشان چند نوع است- مىگويند: جسم مركّب است مانند اين اجسام- بعضى- مىگويند: در صورت انسان است داراى- گوشت و خون و جوارح و اعضا- دست و پا و زبان و چشم- و مىگويند: در هر شب جمعه فرود مىآيد به آسمان اوّل و مىگويند در شب عرفه از آسمان فرود مىآيد بزمين سوار شتر سرخ در هودج زرّين بعضى- مىگويند: بصورت جوان ساده رخ داراى كفش زرّين در روضه خضراء نشسته بكرسى- كه ملايك بر مىدارند- و مىگويند: پاى گذاشته به پاى ديگر- و مىگويند: ملايك را از- زغب ذراعش آفريده و چشمهايش درد كرد- ملايك عيادتش كردند- و- مىگويند نشسته در عرش- مىگويند: آتش جهنّم شدّت پيدا ميكند و بلند مىشود- آرام نمىيابد تا اين كه قدمش را مىگزارد به آتش و مىگويد: قط قط الى حسبى- حسبى- ابن ابى الحديد- درج 3- ص 227 مىگويد: من در زمان- خود شنيدم كسى مىگويد:- و ترى الملائكة حافّين من حول العرش ملايك با شمشير و اسلحه بالاى سرش ايستاده- كسى ديگر- به تهكّم و سخره گفت: از معتزله حراست مىنمايد آن گوينده غضب كرد و گفت: اين الحاد است- و بعضى- حلوليّه- مىگويند: كه حلول مىنمايد در بعض اشياء- نصاراى نسطوريّه- مىگويند: حلول (كلمه) در بدن عيسى (ع)- مانند حلول سواد است در جسم- يعقوبيّه- نصارى- مىگويند: جوهر إلهى با جوهر جسمانى متّحد شده كراميّه و حنابله و اشعريّه- مىگويند: خداوند ديده مىشود در روز قيامت و بعضيها مىگويند: در دنيا هم ديده مىشود و جايز است ملامه و مصافحه كند- الى غير ذلك ممّا لا فائدة بذكرها كه همگى زخرف قول و بى اساس و زندقه و كفريّات است- تذئيل- ابن ابى الحديد- در شرح- اين جمله- و هو الذّى تشهد له اعلام الوجود على اقرار قلب ذى الجحود- گفته:- شكّ نيست در اين كه علم ضرورى است كه متغيّر مفتقر است به مغيّر- و علم باين كه- متغيّر- مغيّر نيست يا ضرورى است يا قريب بضرورى پس- اعلام وجود شاهد است باين كه جاحد صانع- جاحد است بزبان نه بقلب (زيرا كه) عقلا جاحد اوّليات نيستند با قلب اگر چه بزبان مكابره و منكر باشد- و كسى از عقلا نفى صانع نكرده- توضيح- مراد از متغيّر- عالم است- موجودات عالم كون و فساد و متغيّر بنفس خويش متغيّر نمىباشد لابّد بايد مغيّرى باشد- از حالى بحالى بگرداند- و آن خداوند است- و باز هم- گفته: كسانى كه مىگويند: وجود عالم طبيعى است و طبيعت مدبّر عالم است، و كسانى كه مىگويند: اجزاء متصادم يكديگر شده- در خلاء بى نهايت و از تصادم اجزاء اين عالم پديد آمده- و كسانى كه مىگويند: اصل و اساس عالم نور و ظلمت است- و- كسانى كه مىگويند: مبادى عالم اعداد مجردّه است- و- كسانى كه- مىگويند: هيولاء قديم است- و از هيولاء قديم- اين عالم حادث شده و كسانى كه مىگويند- نفس عاشق هيولاء شده و اين عالم از آن پيدا شده همه اينها اثبات صانع نموده و اختلاف در ماهيّه و كيفيّت فعل صانع است-
(شرحنهجالبلاغه(مدرسوحيد)، ج 4، صفحهى37-57 (