«بَدْءُ» = [اسم. مفرد مذکر. معرفه به اضافه. معرب. شروع] مصـ و: اوّل. آغاز. نخست و  آغازچیزی. آفرینش.(لاروس،ج اول،ص437)

«وُقُوعِ» = [اسم. مفرد مذکر. معرفه. پیدایش]  وَقَعَ وُقوعاً الشیءُ من یدی:آن چیز ازمیان دستهایش افتاد.وقع له واقع:پیش آمدی برای اورخ داد.(لاروس،ج اول،ص2195)

«فِتَنِ» = [اسم. جمع مکسر.معرفه به اضافه. معرب.فتنه ها]آزمایش. (فتنة  الصّدر: وسواس. وسوسه. اندیشه های بد.شورش.ج:فِتن(لاروس،ج دوم،ص1556)

«أَهْوَاءٌ» =[اسم. جمع مکسر. معرفه. معرب.ه وی. هواهای نفسانی] الأهوَی:أفعل تفضیل است از هَویَ،گفته می شود(هذا الشیءُ أهوی إلی من کذا:این چیز برای من دوستداشتی ترازآن یکی است.(لاروس،ج اول،ص386)

«تُتَّبَعُ» =[فعل مضارع مجهول. مفرد مونث غایب.متعدی. پیروی شده] کسی که درسخن دو لفظ پی یکدیگر آورد.آنکه بسیار درپی دیگران رود.(لاروس،ج اول،ص520)

«أَحْكَامٌ» = [اسم. جمع مکسر. معرفه. معرب. ح ک م. بدعتها]حُکم : مصـ.و: قضا. داوری. قضاوت. دادرسی.حکومت.کشورداری.حکمت.دانش. ج:احکام(لاروس،ج اول،ص852 )

«تُبْتَدَعُ» =[فعل مضارع مجهول. مفرد مونث غایب. ثلاثی مزید. باب افتعال]   بَدَّع تَبدیعاً هـ:اورا به بدعت گذاردن یا آیین نو نهادن نسبت کرد.(لاروس،ج اول،ص438)

«يُخَالَفُ» = [فعل مضارع مجهول. مفرد مذکر غایب. ثلاثی مزید. باب مفاعله. بر خلاف] مختلف.مخالف.ج:أخلاف و خِلفَة. (لاروس،ج اول،ص931)

«كِتَابُ»=[اسم. مفرد مذکر . معرفه به اضافه. معرب. ک ت ب. کتاب خدا. قرآن.] مصـ.و: آنچه.درآن.سنویسند.نوشته.نامه.ورق.برگ.صفحه.حکم.دستور.قَدر.قضا.کُتُب:کتاب آسمانی. (لاروس، ج دوم،ص1693)

«يَتَوَلَّى» = [فعل مضارع. مفرد مذکر غایب. ثلاثی مزید. باب تفعل.یاری می کنند] وَلِیَ فلاناً أو علیه:فلانی رایاری داد.وِلایةً هـ:اورا دوست داشت.(لاروس،ج دوم،ص2202)

«رِجَالٌ» = [اسم. جمع مکسر.معرب. معرفه.مردان] الرَّجل : مرد، مقابل المراة: زن. ج: رجال و رِجلة ورَجلة و... (لاروس،ج اول،ص1051)

«دِينِ» =[اسم. مفرد مذکر.معرفه به اضافه.معرب. دین] مصـ و:آیین.کیش.اسم است برای تمام آنچه که بدان پرستش خدا کرده شود.ملت.مذهب.ج:أدیان وأدین.(لاروس،ج اول،ص1004)

«بَاطِلَ» = [اسم. مفرد مذکر. معرب. معرفه. باطل،غیر حق] فا و:بیهوده.هرآنچه به هنگام جستجو وتحقیق ثابت نشودج:أباطیل وبُطُل وبَواطل،ضد حق است(لاروس،ج اول،ص422)

«خَلَصَ» = [فعل ماضی.مفرد مذکر غایب. متعدی. معلوم.صحیح و سالم.پاک شد. خالص شد]  خُلُوصاً وخَلاصاً:خالص شد.(لاروس،ج اول،ص930)

«مِزَاجِ» = [اسم. مفرد مذکر. بر وزن فِعال] مَزج-ُمَزجاً الشیءَ بالشیء:آن دوچیز اورابر فلانی برانگیخت وتحریک کرد.(لاروس،ج دوم،ص1884)

«حَقِّ» = [رادر هم آمیخت.- هـ علی فلان:

اسم.مفرد مذکر. معرفه به اضافه.معرب. راستی]  مصـ و: ازنامهای خدای تعالی. ثابت واستواری که انکارآن روا نباشد. ضدّ باطل است. راست. درست. صواب. شایسته. سزاوار. (لاروس، ج اول، ص849)

«يَخْفَ» =  [فعل مضارع منفی. مفرد مذکرغایب. متعدی. معلوم.پنهان نمی ماند] خَفِیَ-َ خَفاءً:پنهان شد.خُفیةً:خود را پنهان کرد.(لاروس،ج اول،ص927)

«مُرْتَادِين» [اسم. جمع مذکر سالم. معرفه. معرب. طالبان] ارتاد ارتیاداً الشیء:آن چیز را طلب کرد.(لاروس،ج اول،ص112)

«لَبْسِ» =  [اسم. مفرد مذکر. معرب. معرفه به اضافه] لبساً علیه الأمر:کاررابراو درهم وبرهم وبا مشتبه کردنش به چیز دیگری پوشانیده ساخت.(لا تَلبسوا الحَقَّ بالباطل:حق وباطل را درهم میامیزد.قرآن) (لاروس،ج دوم،ص1756)

«انْقَطَعَتْ» = [فعل ماضی. مفرد مذکر غایب. باب انفعال. ق ط ع. بریده شد] قطعاً الشیءَ:آن چیز رابرید.آن را جدا کرد.(لاروس،ج دوم،ص1650)

«ألْسُنُ» = [اسم. مفرد مذکر. معرفه به اضافه.زبان] اللِّسان :زبان(عضو)مذکر ومونث است که بیشتربه صورت مذکر به کارمی رود.ج:لُسن وألسِنة و لسانات.لغت.زبان.(لاروس،ج دوم،ص1768)

«مُعَانِدِين» = [اسم. جمع مذکر سالم.معرفه به اضافه.معرب. معاندان.سرکشان ] العِنادِیَّة: فرقه ای از سوفسطاییان که حقایق اشیاء را انکار می کنند و آنها را خیالاتی باطل همچون نقش بر آب می پندارند.(لاروس، ج دوم، ص1492)

«يُؤْخَذُ» =[فعل مضارع. مفرد مذکر غایب. متعدی. معلوم. أ خ ذ. مهموز الفا.می گیرد]  أخَذَ-ُأخذاً و...:آن چیز را گرفت یا فرا چنگ آورد.آن را به دست گرفت.(لاروس،ج اول،ص82)

«ضِغْثٌ» = [اسم. مفرد مذکر. نکره.معرب.پاره ای. دسته ای]یک دسته ازگیاه خشک وتر به هم آمیخته.دسته.آنچه باهمۀ دست گرفته شود.ج:أضغاث (لاروس،ج دوم،ص1358)

«يُمْزَجَان» = [فعل مضارع مجهول. مثنی مذکر غایب.م ز ج.متعدی.می آمیزند] مَزج-ُمَزجاً الشیءَ بالشیء:آن دوچیز رادر هم آمیخت.- هـ علی فلان:اورابر فلانی برانگیخت وتحریک کرد.(لاروس،ج دوم،ص1884)

«هُنَا» = اینجا.اسم اشاره برای مکان نزدیک است وها تنبیه به آخرآن درمی آید،چنانکه گویند«ههُنا»(لاروس،ج دوم،ص2137)

«يَسْتَوْلِي» = [فعل مضارع. مفرد مذکر غایب. ثلاثی مزید. باب استفعال.مستولی می شود،غالب می شود]وَلیَ یَلِی وِلایةً الشَیءَ أو علیه:برآن چیز تسلط یافت وآن را به دست گرفت.-البلدَ:برشهر قدرت یافت وفرمانروایی کرد.(لاروس،ج دوم،ص2202)

«شَّيْطَانُ» = [اسم.مفرد. معرب.معرفه.شیطان] ابلیس.روحی پلید وخطرناک.انسان یا جن یا ستورسرکش ونافرمان.ج:شیاطین. (لاروس،ج دوم،ص1296)

«أَوْلِيَا» = [اسم.جمع مکسر. معرفه به اضافه.معرب. دوستان]ج: أولِیةَ-: دوست دار. دوست. یاور. یاری رسان.مددکار.ج:أولیاء: (لاروس،ج دوم،ص2202)

«یَنْجُو» = [فعل مضارع.مفرد مذکر غایب.متعدی.معلوم. ن ج ی. ناقص یایی. رهایی می یابد.نجاف می یابد] نَجا ُ نَجاءً و نَجاةً ونُجُواً ونجایةً:رهایی یافت.(نجا من الموت:ازمرگ رهایی یافت.(لاروس،ج دوم،ص2025)

«سَبَقَتْ» = [فعل ماضی.مفرد مونث غایب.معلوم.متعدی.س ب ق.سبقت گرفت] از او پیشی گرفت.هـ علی الشیءِ: براو درآن چیزغلبه یافت.(لاروس،ج دوم،ص1168)

«حُسْنى» = اسم تفضیل مونث است یعنی زن زیباترو-:عاقبت به خیری.ضد السُّوای:بدعاقبتی است.ج:حُسنیات وحُسن.(لاروس،ج اول،ص832)