«آذَنَتْ» = [فعل ماضی، مفرد مونث، مبنی بر فتح، ثلاثی مجرد] آذَنَ أيذاناً العشب: گياه به خشکيدن آغاز کرد. ــ به: او را فراخواند و بانگ زد آگاه کرد. گفته می شود: <آذن الموذن بالصلاة>: اذان گوی بانگ نماز برآورد. ــ ه الشی ءُ: آن چيز او را خوش آمد پس از آن برخوردار گرديد. ــ الشیءَ أو به: او را از آن چيز آگاهی داد.(لاروس،ج1،ص4)

«انْقِضَاءٍ» = [اسم، مفرد مذکر، مشتق، ريشه ن ق ض، باب انفعال، معرف، معرفه به اضافه]

 «تَنَكَّرَ» = [ماضی، صيغه اول،مبنی بر فتح، ثلاثی مزيد باب تفعل، صحيح ] تَنَکَّرَ تَنَکُّراً: حال او را از خوبی به بدی دگرگون شد. يا حال او چنان دگرگون گرديد که شناخته نشد. ــ : بد خلق و خوی شد. ــ له: برای وی ناشناس و بيگانه شد. ــ : حال و لباس خود را چنا تغيير داد که شناخته نشد.(لاروس،ج1،ص671)

 «مَعْرُوفُ» = [اسم، مفرد مذکر، معرفه، مشتق، اسم مفعول،معرب ] المعروف: اسم مفعول: مشهور. معروف. شناخته شده، و ــ : خير. نيکی. ــ : احسان. بخشش. ــ : روزی، رزق.(لاروس،ج2،ص1928)

«أَدْبَرَتْ» = [ماضی، صيغه چهار، مبنی بر فتح، ثلاثی مزيد، باب افعال، ريشه أدبَرَ، صحيح] أدبَرَ إدبارً ه : او را پشت و پس خود افکند. ــ القَتَبُ البَعير: پالان پشت شتر را زخم کرد. ــ عنه: از او روی گرداند و دور شد. ــ ت الصَلاةُ: نماز. ــ فلانٌ: فلان از نياز و حاجت دوستش غفلت ورزيد و خود را به فراموشی زد. ــ : صاحب مال بسيار شد. ــ ت الناقة: گوش ماده شتر شکافته شد و به پشت او افتاد. ــ : به روز دُبار درآمد و نام آن قديمی چهار شنبه است.(لاروس، ج1،ص94)

 «حَذَّاءَ» = [اسم، مفرد مذکر، معرب، مشتق، صيغه مبالغه، بر وزن فعّال،نکره] الحَذّاء: مونث أحذ است به معنی سبک و کوتاه دم. کوتاه دست. تند گوی تيز فهم. شمشير برّان. کار زود گذر. ــ : زن بی عيب. ــ : کفّاش. کفش دوز. کفش فروش. ج: حَذّاوون.< ناوقة حذّاء>: ماده شتر تند رو. <قصيدة حذّاء>: قصيده نيکوی بی عيب که همه جا انتشار يابد.<حاجة حَذّاء> : حاجت وز روا شونده.(لاروس، ج1،ص814)

«تَحْفِزُ» = [فعل مضارع، صيغه اول،ثلاثی مجرد، معرب ] حَفَزَ ـِـ حَفزاً ه: او را راند. ــ ه بالرُّمح: به او نيزه زد. الليلٌ النَّهارَ: شب روز را راند. ــ ه علی الشیء: او را بر آن چيز برانگيخت. ــ عليهم الخَيل: سواران را بر ايشان فرود آورد. ــ ه عن کذا: او را از آن باز داشت و منصرف کرد.(لاروس،ج1،ص845)

«سُكَّانَ» = [اسم، جمع مکسر، معرب، مشتق، صيغه مبالغه، بر وزن فعّال، معرفه ] السُّکان: جمع ساکن و ــ : سکان کشتی.ج: سُّکانات.(لاروس،ج2،ص1200)

«جِيرَانَ» = [اسم، مثنای مذکر، معرب، معرفه، جامد]

«كَدِرَ» = [فعل ماضی، صيغه اول، مبنی بر فتح، ثلاثی مجرد، صحيح، کدر شد] کَدِرَ ـَـ و کَدَرَ ـُـ و کَدُرَ ـُـ و کَدَراً و کُدرَةً اللونُ: رنگ تيره شد. ــ کَدَراً وکُدُورَةً و کَدارَةً و کُدوراً الماءُ أو العين: آب يا چشم تيره شد. ــ علیّ: از من خشمگين شد. ــ العيشُ: زندگی تيره و با رنج همراه شد.(لاروس،ج2،ص1700)

«صَفْواً» = [اسم، مفرد مذکر، معرب، نکره، جامد] الصَّفو: مصدر و ــ من الاشياء: خالص و برگزيده و بی آميغ از هر چيز. ناب. ج: صِفاء.(لاروس،ج2،ص1324)

 « يَبْقَ» = [مضارع، صيغه اول، مجزوم با حذف حرف عله، معرب، ثلاثی مجرد] بَقِیَ ـَـ بَقاءً الثوبُ: جامه زمانی دراز دوام يافت. ــ الشیءُ: آن چيز از بين نرفت و باقی ماند ــ الأمرُ: کار استوار و بر جای و ثابت گرديد.(لاروس،ج1،ص478)

«سَمَلَةٌ» = [اسم، مفرد ونث، معرب، نکره، جامد] السَمَلَة: جمع سامل، و ــ : باقيمانده آب در حوض و نبيذ در مشک. ــ من الثِّياب: جامه ی کهنه.(لاروسفج2،ص1213)

«الْإِدَاوَةِ» = [اسم، مفرد، مونث، معرب، معرفه] الإداوَة: مشک کوچکی که از پيوستن دو پوست به هم درست می شود.ج: أداوی. (لاروس،ج1،ص93)

«جُرْعَةٌ» = [اسم، مفرد مونث، نکره، معرب، جامد] الجُرعَة من الماءِ: يکبار آب آشاميدن. ــ : آب و شراب پر شده در دهان بکبار خورده شود.(لاروس، ج1،ص737)

«الْمَقْلَةِ» = [اسم، مفرد، مونث، معرب، معرفه،] المُقلَة: مصدر از فعل آن و ــ : سنگريزه که در هنگام کم بودن آب خلال مسافرت در ظرف اندازند و بر روی آن به آن مقدار که آن را فرو ميپوشاند آب ريزند و به هر مسافری به همان مقدار آب دهند. <تصافنوا الماء بالمَقلَة: آب را با سنگريزه بخش بندی کنيد.> ــ : ته چاه.<نزحت الرکّية حتّی بلغت مقلتها: از چاه آب کشيد تا به ته آن رسيد.> ج: مقال.(لاروس،ج2،ص1951)

«تَمَزَّزَ» = [فعل ماضی، صيغه اول، مبنی بر فتح، ثلاثی مزيد باب تفعّل]

« الصَّدْيَانُ» = [اسم، مفرد، معرفه، معرب، مشتق، صفت مشبه بر وزن فعلان] الصَّديان: بسيار تشن. مونث آن صَديَی است. ج: صِداء.(لاروس،ج2،ص1314)

« يَنْقَعْ» = [فعل مضارع، جحد، مجزوم، صيغه اول، ثلاثی مجرد، معرب] نَقَعَ ـَـ نَقعاً ه : او را کشت. ــ الجيبَ: گريبان را دريد. ــ ريقَة: آب دهانش را در ميان دهان جمع کرد. ــ ه بالشّتم: او را به زشتی دشنام داد. ــ الدَِواءَ و غيرَ فی الماء: دارو و جز آن را در آب خيساند. ــ له الشّرَّ: بدی را دباره  ی او ادامه داد. ــ السّم فی أنياب الحيّة: در نيشهای مار زهر جمع شد. ــ الماءُ العَطَش: اب تشنگی را فرو نشاند. ــ ـَـ نُقوعاً: نقيعه (جهار پايی که در مهمانی سر برند) را سر بريدند. ــ الموتُ: مرگو مير زياد شد. ــ بالماء: از آب سيراب شد. الماءُ فی بطنِ الوادی: آب در ته دره جمع شد و زمان درازی را کند ماند. ــ نَقِيعاً: آوازش را بلند کرد، مانند نَعَقَ است. <ما نقعَت بالخبر نفسی>: دل من به آن خبر اطمينان نيافت.(لاروس،ج2،ص2073)

« أَزْمِعُوا» = [فعل امر،مجزوم، صيغه نهم، ثلاثی مزيد باب افعال] أزمَعَ إزماعاً: به شتاب رفت. <أزمَعتِ الأرنَب: خرگوش تند و سبک دويد> ــ النلاتُ: گياه برآمد و روييد. ــ الامرَ و عليه و به: قصد آن کار کرد و در انجام آن کوشيد.(لاروس،ج1،ص143)

«الرَّحِيلَ» = [اسم، مفرد، مکر، معرفه، معرب، مشتق، صفت مشبه،بر وزن فعيل] الؤَّحيل: مصدر و ــ : اسم از ارتحال. کوچ. ــ : شتر پالان برنهاده. <جملٌ رَحيلٌ>: شتر توانا و قوی بر سفر، همچنين است ماده شتر.(لاروس،ج1،ص1055)

« الْمَقْدُور» = [اسم، مفرد، مذکر، معرب، معرفه، مشتق، اسم مفعول] المَقدور: مفعول و ــ : تقدير شده. امر محتوم، مقدّر. ــ : ممکن بودن. توانايي داشتن. قدرت. توانايی.(لاروس،ج2،ص1946)

«الزَّوَالُ» = [اسم، مفرد، مذکر، معرب، معرفه، جامد] الزَّوال: مصدر و ــ : مايل گرديدن آفتاب از ميانه آسمان. ــ قانون: سپری شدن مدّت قانونی. <زوال اليد>: عدم تصرّف به عينی که قبلاً در تصرّف بوده است. زوال اليد. <زوال الالتزامات>: نقطع شدن رابطه ی قانونی ميان بدهکار و بستانکار به اقتضای يکی از سببهای تصريح شده ی قانونی. سپری شدن زمان تعهدات بدهکار و بستانکار.(لاروس،ج1،ص1145)

«يَغْلِبَنَّ» = [فعل مضارع، صيغه چهارم، نون تقيله، ثلاثی مجرد] غَلِبَ ـَـ غَلَباً: گردن کلفت شد. ــ ت الحديقَةُ: برگهای درختان باغ انبوه و در هم شد.(لاروس،ج2،ص1533)

«يَطُولَنَّ» = [فعل مضارع، صيغه چهارم، نون تقيله، ثلاثی مجرد]

«الْأَمَدُ» = [اسم، مفرد، مذکر، معرفه، معرب،جامد] الأَمَد: مصدر و ــ : غايت. نهايت. پايان. دورترين جا. فرجام. <ضرب له أمَداً: برای وی غايت و سر رسيدی معين کرد.> ج: آماد.(لاروس،ج1،ص317)

«ثواب» = [اسم، مفرد، مذکر، معرفه به اضافه، معرب] الثَواب: پاداش و جزای کار خير <فآتاهم الله ثواب الدُّنيا  و حسن ثواب الآخرة : خداوند ثواب دنيا  و نيکی آخرت را به آنان داد.> (قرآن).(لاروس،ج1،ص704)

«الزهاد» = [اسم، مفرد مذکر، معرفه، معرب، جامد ] الزَهاد من الارضين: زمينی که از آن جز با آب بسيار سيل بر نخيزد.(لاروس، ج1،ص1142)

«حَنَنْتُم» = [فعل ماضی، صيغه نهم، ثلاثی مجرد، مبنی بر فتح، ريشه حَنَنَ مضاعف ]

«حَنِينَ» = [اسم، مفرد، مذکر، مشتق، بر وزن فعيل، معرب، معرفه به اضافه ] الحَنين: مصدر و ــ : آرزومندی، ــ : گريه ی اندوه يا گريه ی شادی. ــ : ناله(لاروس، ج1،ص871)

« الْوُلَّهِ» = [اسم، مفرد، مذکر، مشتق، بر وزن تفعيل، معرفه، معرب] وَلَّهَ تَوليهاً الرَّجلَ: مرد را در سرگردانی و آشفتگی انداخت. او را شيفته و سر گشته کرد. ــ المرأةَ: زن را از فرزندش جدا کرد. ــ الحزنُ أو الوجدُ فلاناً: اندوه يا عشق او را شيفته و سرگشته کرد.(لاروس، ج2،ص2201)

« الْعِجَالِ» = [اسم، مفرد، مذکر، معرفه، معرب، مشتق بر وزن فِعال] العِجالَة: هر چيزی که با شتاب آماده شود. ــ : غذای حاضری، غذای سر دستی. ــ : غذای کمی که پيش مهمان نهند تا پيش از رسيدن غذای اصلی بدان مشغول شود.(لاروس،ج2،ص1425)

«دَعَوْتُمْ» = [فعل ماضی، ، صيغه نهم، ثلاثی مجرد، مبنی بر فتح، ريشه دَعَوَ ]

«هَدِيلِ» = [اسم، مفرد مذکر، مشتق بر وزن فيل، معرب، معرفه] الهَديل: مصدر و ــ : آواز کبوتر. ــ : جوجه ی کبوتر. ــ : مردپر موی. <رجلٌ هديل>: مرد سنگين وزن و لَخت.(لاروس،ج2،ص2116)

«جَأَرْتُمْ » = [فعل ماضی، ، صيغه نهم، ثلاثی مجرد، مبنی بر فتح، ريشه دَعَوَ] جَأَرَ ـَـ جَأراً و جُواراً: در دعا کردن صدايش را بلند کرد. ــ إلی الله: در دعا نزد خدا زاری و فرياد کرد. ــ الثّورُ: گاو بانگ برآورد. ــ النّباتُ: گياه دراز شد. ــ ت الأرضُ: گياه زمين دراز شد.(لاروس،ج1،ص707)

« مُتَبَتِّلِي» = [اسم، جمع مذکر، مشتق، اسم فاعل، معرب، معرفه به اضافه ] تَبَّتَلَ تَبَتُلاً إلی اللهِ: از خواسته های دنياوی بريد و برای عبادت خدا گوشه گيری و انزوا گزيد. ــ ت الفسيلَةُ عن الشجرة: نهال از درخت اصل جدا و مستغنی شد.(لاروس،ج1،ص516)

«الرُّهْبَانِ» = [اسم، مفرد، مذکر، معرفه، معرب، مشتق بر وزن فٌعلان] الرُّهبان: مصدر و ــ : راهب. پارسای ترسايان. ج: رَهابين. مونث آن رُهبانَة است. ج: رَهبانات. ــ : جمع راهب.(لاروس،ج1،ص1097)

«الْتِمَاسَ» = [اسم، مصدر، بر وزن افتعال] اِلتَمَسَ اّلتماساً الشي ءَ: آن چيز را جست و طلب کرد.(لاروس،ج1،ص299)

«الْقُرْبَةِ» = [اسم، مفرد مونث، معرفه، معرب، جامد] القُربَة: نزديکی. <فی الإناء قُربَة>: ظرف نزديک به پر شدن است.(لاروس،ج2،ص1624)

«ارْتِفَاعِ» = [اسم، مفرد، مذکر، مشتق، بر وزن افتعال، ريشه ر ف ع، نکره، معرب] الارتفاع: مصدر و ــ : باج و خرابی که دولت از حاصل املاک می گيرد ــ فلک: برآمدن يا بلند شدن بر بالای افق. <ارتفاع جرم>: بلندی يک جرم فلکی نسبت به افق. ارتفاع کوکب. <دائر الارتفاع>: دائری که بر دو قطب افق می گذرد.(لاروس،ج1،ص116)

«دَرَجَةٍ» = [اسم، مفرد مونث، جامد، معرب، نکره] الدَرَّجَة: نردبان. ــ : دسته. طبقه. ــ : مقام. رتبه. پايه. <و للرِّجالَ عليهنّ درجة: و برای مردان بر ايشان پايه افزونی است.>(قرآن). ــ فلک: يک جز از 360 درجه دور فلک. ــ رياضی: هر قسم از 90 قسم متساوی زاويه قائمه.درجَة الحَرارَة: درجه حرارت. دما.(لاروس،ج1،ص970)

«غُفْرَانِ‏» = [اسم، مفرد مذکر، مشتق بر وزن فُعلان، معرب، نکره] الغُفران: مصدر و ــ : آمرزش گناهان.(لاروس،ج2،ص1532)

«سَيِّئَةٍ» = [اسم، مفرد مونث، جامد، معرب، نکره] السَيِّئة: مونث سَيِّء و ــ : گناه کوچک. <أنَّ تجتنبوا کبائرَ ما تنهون عنه نکفّر عنکم سِّئاتکُم: اگر از گناهان بزرگی که شما از آنها باز داشته شده ايد دوری کنيد ما گناهان کوچک شما را ناپيدا می کنيم.> (قرآن). ــ زشتی، ضد حسنه. ــ : عيب. نقص. بدی.(لاروس،ج2،ص1234)

«أَحْصَتْ» = [فعل ماضی، صيغه چهارم، مبنی بر فتح، ثلاثی مجرد] أحصی إحصاءً ه: آن را شماره کرد و طا شمرد. ــ الشیءَ: آن چيز را دريافت و دانست. ــ الکتابَ: کتاب را حفظ و از بر کرد.(لاروس،ج1،ص69)

«حَفِظَتْ» = [فعل ماضی، صيغه چهارم، ثلاثی مجرد، مبنی بر فتح،] حَفِظَ ـَـ حِفظاً الشیءَ: آن چيز را نگاه داشت. ـ الکتابَ: کتاب را از بر کرد. ــ السرّ: راز را پوشانيد. ــ المالَ: شتران وگوسفندان را چرانيد. ــ الشیءَ آن چيز را از فرسودگی و بی ارزش شدن نگاه داشت. ــ العهدَ: پيمان نگاه داشت ودرآن خيانت نکرد.(لاروس،ج1،ص846)

«أَرْجُو» = [فعل مضارع، صيغه سيزدهم،ثلاثی مجرد، معرب ]

« عِقَابِ» = [اسم، مفرد مذکر، مشتق بر وزن فِعال، معرب، معرفه به اضافه] عقاب.مجازات. کيفر. ــ : جمع:  عَقَبَة است.(لاروس،ج2،ص1468)

«نعم» = بله. آری. بلی حراف جواب است به معانی:1. تصديق در صورتيکه پس از خبر واقع شودچنانکه اگر گويند:<أشرقت الشّمس: خورشيد طلوع کرد> در جواب گفته می شود <نعم أشرقت: آری طلوع کرد>. ــ 2.وعد در صورتيکه پس از امر يا نهی واقع شود چنانکه اگر گويند: <أُدرس درسک: درست را بخوان> در جواب گفته می شود: <نعم> يعنی می خوانم.ــ 3. اعلام در صورتيکه پس از استفهام واقع می شود مانند: <أجاء زيدٌ؟: آيا زيد آمد؟> کهدر پاسخ گويند: <نعم جاء: آری آمد> ــ 4.تأکيد در صورتيکه در آغاز واقع شود مانند: <نعم أنا مُشتاقٌ و عندی لوعة: آری من آرزومند و در سوز و گدازم>.(لاروس،ج2،ص2060)

«انْمَاثَتْ» = [فعل ماضی، صيغه چهارم، مبنی بر فتح، ثلاثی مزيد باب افعال]  انماثَ انمِياثاً الشیءُ  بالشیءِ: آن چيز در آن چيز آميخه شد. ــ الشیءُ فی الماء: آن چيز ر آب آميخته و گداخته شد.[اجوف واوی]. (لاروس،ج1،ص373)

«سَالَتْ» = [فعل ماضی، صيغه چهارم، مبنی بر فتح، ثلاثی مجرد] سَألَ ـَت سُؤالاً و مَسألةً ه عن کذا و بکذا: اين را از او پرسيد. <فسال به خبژراً: پس آن را از شخص آگاهی بپرس.> (قرآن). ــ المحتاجُ النّاسَ: نيازمند از مردم طلب صدقه کرد. ــفلاناً الشیءَ: آن چيز را از فلانی درخواست کرد. <لانسالک رزقاً نحن نرزقکَ: از تو روزی نمی خواهيم، ما تو را روزی می دهيم> (قرآن).(لاروس،ج2،ص1153)

«عُيُونُ» = [اسم جمع، معرب، معرفه به اضافه، جامد] العَين: مصدر و ــ : چشم. ج: أعين و عيون و أعيان و جج: أعيُنات و مصفّر آن عُيَينَة. ــ : خورشيد يا شعاع خورشيد.(لاروس،ج2،ص1505)

«رَغْبَةٍ» = [اسم، مفرد مونث، معرب، نکره، جامد]  الرَّغَب: مصدر و ــ : خواسته شده. رغبت شده.(لاروس،ج1،ص1077)

«رَهْبَةٍ» = [اسم، مفرد مونث، معرب، نکره، جامد] رَهِبَ ـَـ رَهبَةً و رُهباً و رُهباناً و رَهَباناً: ترسيد. ــ ه: او را ترسانيد [لازم و متعدی] <لم أرهُب بکَ>: درباره تو شک نمی کنم.(لاروس،ج1،ص1096)

«عُمِّرْتُمْ» = [فعل ماضی، مجهول، صيغه نهم، ثلاثی مزيد باب تفعيل] عَمَّرَ تعميراً: زمان درازی زندگانی کرد. عمر طولانی يافت. ــ ه اللهُ: خدا او را زمان درازی زنده نگه داشت.ــ الثولَ: پارچه را نيکو بافت. ــ ه: برای او مقدار محدودی از عمر مقرر کرد.  ــ المنزلَ: خانه را آباد و مسکونی کرد. ــ ه الشیءَ: آن چيز را مادام العمر به او واگذار کرد. <أُعمِّرکَ الله أن تفعل کذا>: ترا به خدا سوگندمی دهمو از تو می خواهم که در همه عمر خود فلان کار را بکنی.(لاروس،ج2،ص1489)

«بَاقِيَةٌ» = [اسم، مفرد مونث، معرب، نکره، جامد] الباقية: مونث باقی است. ج: باقِيات و بَواقِ و <الباقيات>: کارهای نيکو. <و الباقيات الصالحات خيرٌ عند ربّک ثواباً و خيرٌ أملاً: و کارهای نيکو نزد پروردگارت از نظر ثواب و اميد بهتر است.> (قرآن).(لاروس،ج1،ص423)

«جَزَتْ» = جَزَی ـِـ جَزاً ه بالشیء و علی الشیء: او را بر آنچيز کيفر و مجازات کرد يا برای آن چيز مزد و پاداش داد.[گفته می شود جزاه فی الخير و جازاه فی الخير و الشّر: او را در نيکی پاداش داد و در نيکی و بدی مکافات کرد. ــ عنه الأُمرُ: آن کار از جانب او اداشد و انجام گرفت. <لا تجزی نفسٌ عن نفسٍ شيئاً: نفسی چيزی را از نفسی ادا نکند> (قرآن). ــ ه حقّه: حقش را به او پرداخت کرد.(لاروس،ج1،ص743)

«لَمْ تُبْقُوا» = [فعل مضارع جهد، مجزوم به حذف نون، صيغه سوم ] بقیَ ـِـ بقاً الثوبُ: جامه زمانی دراز دوام يافت. ــ الشیءُ: آن چيز از بين نرفت وباقی ماند. ــ الأمرُ: کار استوار  و بر جای و ثابت گرديد.(لاروس،ج1،ص478)

«جُهْدِ» = [اسم، مفرد، مذکر، معرفه به اضافه، معرب، جامد ] الجُهد: تاب و توان. توانايي. <و الذين لا ِجدون اِلّا جُهَدهُم: و کسانی که نمی يابند مگر تواناييشان را>. (قرآن) ــ : اندک چيزی که شخص تنگدست با انزندگی ميکند. <جُهد المقل>: کوشش فقير بينوا. تلاش فقير بی مايه. <أی الصدقة أفضل؟ قالَ: جُهد المقلّ: کدام صدقه بهتر است؟ گفت: کوشش فقير بينوا> (حديث). ــ <الجُهد الکهر بائیّ> فيزيک: پتانسيل الکتريکی. سطح الکتريکی.(لاروس،ج1،ص773)

«الْعِظَامَ» = [اسم، مفرد، مذکر، معرب، معرفه ] العُظام: بزرگ. ــ طب: التهاب استخوان.(لاروس،ج2،ص1463)