«اللغّه»

تصرّمت-  تصرّم-  تصرّما-  انقطعت-  صرم-  يصرم-  صرما اذن-  يأذن-  اذنا-  اذن-  يؤذن-  ايذانا-  اعلام كرد تنكر-  تنكرا-  از باب تفعّل-  جهل-  حذّاء-  سريع-  خفز-  يخفز-  از باب ضرب دفعه من خلفه-  از پشت دفع كردن-  خفر اللّيل النّهار-  سوق داد-  فنى-  يفنى-  فناء مرّ-  مرّا-  تلخ شد-  امرّ-  يمرّ-  امرارا-  از باب افعال-  تلخ كرد كدر-  كدرا-  از باب-  تعب-  زال صفائه-  گل آلود شد، كدر-  كدورتا-  كدارة سملة-  نفحات-  باقيمانده آب در ظرف-  جمع-  سمال-  سمل-  يسمل-  سملا-  اداوة-  بكسر همزه-  مطهره-  ابريق-  مقله-  بفتح ميم و سكون قاف-  سنگهاى ريزه‏ايست كه بواسطه آن تقسيم مى‏نمايند آب را مقلته-  اى ادخلت الماء-  در وقت كمبودى آب در بيابانها و در سفر به ظرف آب مى‏گزارند تا شناخته شود قدر آنكه هر يك مى‏نوشند تمزّز-  تمزّزا-  از باب تفعّل-  آب را كم كم مكيدن-  تمضمض الشراب قليلا-  قليلا-  آب را كم كم مضمضه كرد مقدور-  مقدار-  امد-  مدّت حنّ يحنّ-  حنينا-  بمعنى شوق-  و اصلش ترجيع الناقه صوتها اثر ولدها- عجال-  جمع-  عجول-  شترى كه اولادش را در نيابد ولّه-  جمع-  واله-  ذهاب عقل-  فقد تميز-  مدهوشى-  وله-  يوله-  ولها-  ولهانا هدل-  يهدل-  هديل-  نوح كبوتر-  هدل-  يهدل جار-  يجار-  جارا-  از باب-  منع-  جؤار-  بضمّ جيم-  رفع صوت و تضرّع و استغاثه تبتّل-  انقطاع با خلوص بخداوند-  انماث-  ينماث-  انمياثا-  ذاب-  آب شدن ماث-  يموث-  موثا-  از باب-  باع-  سال-  يسيل-  سيلانا-  جهد-  با ضمّ و با فتح-  طاقة- -  انعم-  جمع-  نعمة

الأعراب

الا-  حرف استفتاح-  انّ الدّنيا-  اسم-  قد تصرّمت-  خبر-  اذنت بانقضاء-  عطف است بخبر، و همچنين-  تنكّر معروفها-  و ادبرت حذّاء-  جمله حاليّه-  فهى-  فاء فصيحيّه-  مبتدا-  تخفر-  فعل-  فاعلش-  ضمير-  دنيا-  سكّانها-  مفعولش-  باء-  بالفناء-  باء-  تعديه-  سببيّه-  عليّه-  باشد-  همچنين است جمله-  و تحدوا و جمله-  و قد امرّ منها-  حاليّه-  فاء-  فلم يبق-  تفريعيّه-  الّا سملة-  مستثنى مرفوع است-  كاف-  كسملة

تشبيهيّه از باب تشبيه معقول بمحسوس-  فاء-  فاز معوا-  تفريعيّه-  عباد اللّه-  منادى مضاف-  بحذف حرف نداء الرّحيل-  منصوب است-  مفعول-  فازمعوا-  عن هذه الدّنيا متعلّق است به الرّحيل-  المقدور على أهلها الزّوال-  جمله صفتيّه است به الدّار-  و لا يغلبنّكم-  عطف است به-  جمله-  فازمعوا-  همچنين جمله-  و لا يطولنّ و محتمل جمله-  مستانفه باشد براى تاكيد-  فازمعوا-  فو اللّه-  قسم-  لو-  شرطيّه-  حننتم حنين الوله العجال-  جمله شرطيّه-  و جمله‏هاى-  دعوتم-  جأرتم-  جزعتم-  عطفند به جمله-  حننتم-  التماس القربه-  مفعول له-  او غفران سيّئة-  عطف است بجمله-  التماس القربه-  جمله-  احصتها كتبه-  جمله-  صفتيّه-  غفران سيّئه-  و همچنين جمله و حفظها كتبه-  لكان قليلا-  جزائيّه است به-  لو حننتم تاللّه-  قسم و تاء-  قسميه را در مقام تعجّب مى‏آورند-  لو انماثت-  جمله شرطيّة-  انمياثا-  مفعول مطلق-  سالت عطف است به-  انماثت-  من-  در-  من رغبة-  بيانيه-  و ما منصوب است تميز-  ما-  در ما الدّنيا-  ظرف است به-  عمرتم-  اى-  عمرتم فى الدّنيا مدّة بقائها-  ما جزت اعمالكم-  جزاء-  لو عمرتم-  جزت-  فعل-  اعمالكم-  فاعل-  انعمه-  مفعول است به-  جزت لو لم يبقوا شيئا من جهدكم-  جمله معترضه-  عليكم العظام-  صفت است به انعمه، و هداه ايّاكم-  عطف است به-  انعمه عطف خاص به عام-

                      

المعنى

بدانكه-  مدار اين فصل متضمّن است به تنفير و تحذير از دنيا و بيعلاقه‏گى بآن و امر است بر حيل از دنيا- 

فصل اوّل- 

الا و انّ الدّنيا قد تصرّمت-  آگاه باش بتحقيق دنيا منقطع شده بسر آمده و اذنت بانقضاء-  و اعلام كرده اهل دنيا را بانقضاء و فنا-  كه هر نفسى منزليست از منازل آخرت بر آن از دنيا دور و به آخرت رهسپار است-  به زبان حال مى‏گويد: رفتن پدر خبر بمرگ پسر است-  تنكرّت معروفها-  و منكر و ناشناس شده معارفش دمبدم در تغيّر و تبدّل-  و ادبرت حذّآء-  و بسرعت و شتاب در ادبار-  بنگر بحال خود نضارت جوانى و طراوت شباب مبدّل به اشتعال پيرى شده-  قالَ رَبِّ إِنِّي وَهَنَ الْعَظْمُ مِنِّي وَ- 

فوّلى الشّباب كان لم يكن            و حلّ المشيب كان لم يزل‏

كانّ المشيب كصبح بدا                و امّا الشّباب كبدر افل‏

جوانى رو گردانيد گويا كه نبوده-  پيرى رسيد گويا كه از اوّل بوده گويا پيرى مانند صبح طلوع كرد-  موهاى سفيد گشت-  امّا پيرى مانند بدر غروب كرد- فهى تخفر بالفناء سكانّها-  پس دنيا بتعجيل و شتاب همراند ساكنينش را با تيرهاى فنا بسوى زوال-  و تحدوا بالموت جيرانها«»-  و به حدى-  و نوحه سرائى همى سرايد-  پناهندگانش را بسوى خانه غربت و وحشت پيشينيان رفتند و منازل خالى-  مسكن بيگانگان-  فراعين و سلاطين گودال قبور را بدل به قصور عالى كردند- 

باتوا على قلل الأجبال تحرسهم            غلب الرّجال فلم تنفعهم القلل‏

شبها را-  بيتوته-  بسر آوردند-  به عيش و نوش-  در قلّه‏هاى كوه‏ها كه پاسدار بود بايشان پهلوانان غالب و قويدست-  سود نبخشيد-  به آنها-  قلّه‏هاى كوهها- 

و استنزلوا بعد عزّ عن معاقلهم            الى مقابرهم يا بئس ما نزلوا

پائين آورده شدند پس از عزّت از حصنهايشان-  بسوى قبرها-  ايواى چه بدتر منزلگاه است آنها- 

         ناداهم صارخ من بعد ما دفنوا            اين الأسرّة و التّيجان و الحلل‏

صدا زد بايشان شيون كنندگان پس از دفن آنها-  چه شد تاجها و زيورها-

اين الوجوه الّتى كانت محجّبة            من دونها تضرب الأستار و الكلل‏

كجايند رخسارها كه با پرده‏ها پوشيده بودند-  كه آويخته بودند پرده‏ها و تاجها

فافصح القبر عنهم حين سائلهم            تلك الوجوه عليها الدّود تنتقل‏

بفصاحت قبر جواب داد بسائل-  و اين رخسارها كرمها رفت و آمد مى‏نمايد

قد طال ما اكلوا فيها و هم شربوا            فاصبحوا بعد طول الأكل قد اكلوا

چه بسيار خوردند و نوشيدند-  پس از طول شرب و نوش-  مأكول حشرات شدند- 

و طال ما كثّروا الأموال و ادّخروا            فخلّفوا على الأعداء و ارتحلوا

چه بسيار مال اندوختند و خزينه‏ها نهادند-  از خود وا گذاشتند بدشمنان و كوچ كردند- 

و طال ما شيّدوا دورا لتحصنهم            ففارقوا الدّور و الأهلين و انتقلوا

چه بسيار محكم بنا كردند تا در امان بمانند-  جدا شدند از خانه‏ها و خانمان و كوچ كردند- 

اضحت مساكنهم وحشا معطّلة            و ساكنوها الى الأجداث قد رحلوا

برگشت عماراتشان پر وحشت و تعطيل شد-  و ساكنان قصرها بقبرها كوچ كردند- 

سل الخليفة اذ وافت منيّته            اين الجنود و اين الخيل و الخول‏

بپرس از خليفه-  ملك-  كه وقت مرگش رسيد-  كجايند لشكرها و-  مركبها و ثروتها-

اين الكنوز الّتى كانت مفاتحها            تنوء بالعصبة المقوين لو حملوا

كجاست خزينها كه كليدهاى آن خزينه سنگينى ميكرد به شترهاى قوى كه اگر بار مى‏گرديد- 

اين العبيد الّتى ارصدتهم عددا            اين الحديد و اين البيض و الأسل‏

كجايند بندگان در رصدگاه گذاشته بودند-  كجايند آنان و تاس كلاه‏ها و شمشيرها- 

اين الفوارس و الغلمان ما صنعوا            اين الصّوارم و الخطّية الذّبل‏

كجايند سواران و غلامان چه شدند-  كجايند تيغها و نيزهاى-  خطّى

اين الكفاة ا لم يكفوا خليفتهم            لمّا راوه صريعا و هو يبتهل‏

كجايند مردان با كفايت چرا كفايت نكردند و بداد خليفه نرسيدند وقتى كه ديدند افتاده و ناله كنان- 

اين الكماة الّتى ماجوا لما غضبوا            اين الحماة الّتى تحمى به الدّول‏

كجايند پهلوانان كه بموج مى‏آمدند-  غضب مى‏كردند-  كجايند حاميان و پاسداران كه حمايت مى‏كردند با آنها ديگران- 

اين الرّماة ا لم تمنع باسهمهم            لمّا اتتك سهام الموت تنتصل‏

كجايند تير اندازان كه مانع نشدند با تيرها-  وقتى كه آمد بسويت تيرهاى مرگ

هيهات ما منعوا ضيما و لا دفعوا            عنك المنيّة اذ وافى بك الأجل‏

چه دور شد منع نكردند و دفع نكردند-  از تو مرگ را وقتى كه رسيد اجلت‏

و لا الرّشاد فعتها عنك لو بذلوا            و لا الرّقى نفعت فيها و لا الحيل‏

به رشوه دفع كرد از تو مرگ را-  و نه (رقيه) افسون و حيله سودت نه بخشيد- 

ما ساعدوك و لا واساك اقربهم            بل سلّموك لها يا قبح ما فعلوا

يارى و مواسات نكردند بتو نزديكان آنها-  بلكه تسليمت كردند-  چه بد است كارهاى ايشان و قد امرّ منها ما كان حلوا-  همانا تلخ شده از دنيا آنچه شيرين بود شيرينيها و لذايذ دنيا مشوب كدورات، هر لذّتى را كدرى در پى و هر حلاوتيرا تلخى توام شادى جوانى بتلخ پيرى-  عزّت بذلّت-  شادى بغم آلوده و كدر منها ما كان صفوا-  گل آلود گشته و تيره شده آنچه-  صاف بوده-  فلم يبق منها الّا سملة كسملة الإداوة-  باقى نمانده از دنيا مگر ته مانده آب در ته ظرف، (شارح بحرانى-  مى‏گويد: اين جمله تحقير و تقليل است بآنچه باقيمانده از دنيا) (نسبت بهر فرد فرد (چه) بقاء فرد و عمر انسانى كم و كوتاه است،) (لفظ-  سملة-  استعاره است به بقيه دنيا-  تشبيه كرده بقاء عمر را به بقاء) (آبى كه واژگون شده ظرفش و ريخته شده در ته ظرف باقيمانده قطرات) (و چكيده-  تشبيه كرده به (جرعه) وجه شبه-

 (اشاره كرده باين كه اگر بنوشد عطشانى سيرابش نمى‏كند همچنان كه باقى مانده) (و چكيده آب در ظرف واژگون سيراب نمى‏نمايد-  همچنين طالب) (دنيا مانند عطشان باين دنيا عطش دارد، دل بدنيا و لذايذ) (دنيا عطش ساكن نگشته او جرعة كجرعة المقلة-  يا باقى نمانده مگر جرعه شربه آبى (مقله) كه در كمبود آب بر مى‏دارند هر يك بمقدار و سهم معيّن بر مى‏دارد لو تمزّزها الصّديان لم ينقع-  اگر آن را مى‏مكد عطشانى سيرابش نمى‏كند فازمعوا عباد اللّه الرّحيل-  پس عزم ثابت كنيد اى بندگان خدا به كوچ و رحلت عن هذه الدّار-  از اين خانه-  المقدور على اهلها الزّوال-  كه مقدّر شده باهل اين دنيا فنا و زوال و لا يغلبنّكم فيها الأمل-  و مبادا آرزوها بر شما چيره گردد-  و لا يطولنّ عليكم الأمد-  و زمان زندگانيش بنظرتان-  دراز نيايد- 

فصل-  دوم

متضمّن است به آگاهى دينيّه به ثواب اللّه و عقاب كه پس از تحذير و تنفير از دنيا امر مى‏فرمايد شيعيانش را به آن چه مهمّ است و بايد در پى آن باشند اميد ثواب و خوف عقاب، و اشاره نموده باين كه در مقابل ثواب و پاداش خدا همه وسائل كم و كوتاه آيد در برابر عطاياى الهى يا خير-  فو اللّه لو حننتم حنين الوله العجال-  قسم بخداى بزرگ اگر حنين و نوحه نمائيد مانند نوحه و حنين پسر مردگان-  از شوق و رغبت با دل محزون و سينه داغدار-  و دعوتم بهديل الحمام-  و صدا و فرياد بر آوريد مانند ندبه سرائى كبوتران-  كه اليف و يارش را ناياب نمايد-  و جارتم جوار المتبتّلى الرّهبان-  و تضرّع و زارى بنمائيد-  و صدا بگريه و ندبه بياوريد مانند (رهبانان كه ترك دنيا نموده و قطع علاقه از دنيا و ما فيها نموده بغرلت و انزوا بگوشه در بيابان جا گرفته و انس با معبودش در يافته خوف و هراس قلبش را محزون و مهموم كرده و خرجتم الى اللّه من الأموال و الأولاد-  و با دل صاف از همه متاع دنيا دست كشيده از مالها و اولاد كنار گشته و ترك نمائيد و بسوى خداى گرائيد التماس القربة اليه-  تا تقرّب پيدا كنيد بخداوند متعال- فى ارتفاع درجة-  در جوياى بلندى مرتبه مقام-  او غفران سيّئة-  يا به آمرزش گناه احصته كتبه-  كه احصاء كرده آنها را كتاب و نوشته الهى و حفظها رسله-  و حفظ كرده آنها را ملايك كرام برره-  لكان ذلك قليلا فيما ارجو لكم من ثوابه-  البتّه اين همه كمتر ميباشد در مقابل آنچه اميد مى‏دارم براى شما از ثواب و پاداشى الهى و اخاف عليكم من عقابه-  و مى‏ترسم بر شما از عقاب و عتاب بدانكه-  محصول اين فصل را چنين بيان كرده شارح بحرانى اى بندگان خدا اگر با تمام اسباب ممكنه تقرّب و طاعت خداوند را بياوريد در عبادات ساعى و ثابت-  در زهد و تقوى بسر آئيد بالتماس تقرّب بخدا تا درجات شما را بلند و گناه شما را كه كتاب الهى احصاء و ملائكه كرام كاتبين نوشته و محفوظ داشته‏اند-  در برابر آنچه اميدوارم از ثواب و جزا و رحمت خداوند كه فضلش بى‏پايان و فزون از تصوّر و خيال اميدواران-  فضل و رحمتش و همچنان خوف و هراس از عقابش كه ساكنان حرم قدس از خوف عذابش دل آكنده و حيران و واله ميشوند و در پى دفع عقاب مى‏آيند البّته البتّه ببايست از آن بيشتر كوشا و ساعى باشد بتقرّب و طلب رضا با قلب صاف تا برسيد برضوان اللّه-  و رضوان من اللّه اكبر-  و همچنين خائفان عقاب از هول گناه بكوشند تا خلاص شوند كه خوف

 

وحشت بزرگتر از خيال و وهم خيال كنندگان است-  و چون نفس شريفش اقدس و اشرف از نفوس همگان است لا جرم نسبت داده اميد ثواب را بايشان و عقاب و خوف را بايشان باميد خوف خويشتن كه عالمتر از همگان و نفيس بالاتر از همگان- 

فصل-  سيّم

متضمّن تنبيه و آگاهى به عظمت نعمتهاى خداوند است به بندگان-  و تاللّه لو انماثت قلوبكم انمياثا-  قسم بخدا اگر گداخته شود قلبهاى شما گداختنى-  و سالت عيونكم من رغبة اليه-  و سارى و جارى شود-  اشك چشمهاى شما از رغبت و ثواب او رهبة منه دما-  يا از خوف عقاب خون ببارد، ثمّ عمّرتم فى الدّنيا ما الدّنيا باقية-  سپس عمر بنمائيد و باقى بمانيد مادامى كه دنيا باقى است-  ما جزت اعمال لكم-  برابر و وافى نمى‏باشد عملهاى شما با همه كوشش و سعى و لو لم تبقوا شيئا من جهدكم-  اگر چه باقى نگزاريد از سعى-  و كوشش خودتان-  انعمه عليكم-  در مقابل نعمتهاى الهى كه بشما ارزانى داشته و هداه ايّاكم للايمان-  و در مقابل هدايت و رهنمائى شما بايمان- 

مسانيد خطبه 52

اين خطبه شريفه ملتقط است از خطبه‏اى كه در يكى از اعياد اضحى سروده-  و اوّل اين خطبه-  اللّه اكبر اللّه اكبر-  لا اله الّا اللّه و اللّه اكبر و للّه الحمد الحمد للّه على ما هدينا-  و ما تمام اين خطبه را-  در مستدركات خطبه 45 نقل كرديم همچنان كه-  شيخنا الصّدوق-  در كتاب من لا يحضره الفقيه ذكر كرده و شيخنا الطّوسى-  در-  المصباح-  نقل كرده و ابو مخنف از عبد الرّحمن بن جندب از پدرش نقل كرده-  على عليه السّلام در روز عيد اضحى خطبه خواند-  و ابو نعيم-  در-  الحليه-  باسنادش از بكر بن خليفه روايتكرده و شيخنا المفيد-  قسمتى از اين خطبه را در مجلس بيستم از امالى-  باسنادش نقل كرده‏

(شرح‏ نهج‏ البلاغه(مدرس‏ وحيد)، ج 4، صفحه‏ ى98 =86)