متن، ترجمه، جدول اعراب، نكات مهم صرف و نحو و اسناد اعراب خطبه 5 نهج البلاغه(تصحيح شده)
ترجمه فارسي خطبه 5
و از خطبه هاي آن حضرت عليه السّلام است
هنگامي که رسول خدا صَلّي اللّهُ عَلَيهِ وآلِه رحلت فرمود، عبّاس و ابوسفيان بن حرب با حضرت علي عَليه السّلام درباره ي بيعت کردن با او براي خلافت سخن گفتند، فرمود:
اي مردم امواج فتنه را با کشتي هاي نجات بشکافيد، ومسير دشمني و کشمكش را ترک کنيد، و تاج هاي فخر را فرو گذاريد. کسي پيروز است که با بال برخاست، ويا تسليم شد و آرام گرفت. اين خلافت آب بد مزه اي است، ولقمه ي است که خورنده اش با آن خفه مي شود. وآن که ميوه را در غير از وقت چيدنش بچيند مانند کشاورزي است که در غير از زمين خود زراعت کند. پس اگر بگويم، مي گويند: برمُلک وحکومت طمع دارد. واگر ساکت شوم، مي گويند: از مرگ مي ترسد. شگفتا پس از آن همه دشواريها ي بزرگ وکوچک! قسم به خداوند، پسر ابوطالب به مرگ مأنوس تر است تا کودک به پستان مادرش. بلکه بر اسرار علمي آگاهم که اگر آن را آشکار سازم مانند لرزش ريسمان در چاه عميق به لرزه در مي آييد.
(ترجمه ي فرشته (زهرا)بصراوي ، ج1 ، ص16)
سخنى از آن حضرت (ع)
هنگامى كه رسول خدا (ص) رحلت كرده بود و، عباس و ابو سفيان بن حرب از او خواستند كه به خلافت با او بيعت كنند.
اى مردم، بر دريد امواج فتنهها را به كشتيهاى نجات و، به راه تفاخر به نژاد و تبار مرويد و ديهيم مباهات به مال و جاه را از سر فرو نهيد. رستگار و پيروز است كسى كه او را ياورانى است و به نيروى آنان قيام مىكند و يا تسليم مىشود و خود را آسوده مىسازد. آبى است بدبو و گنده و، لقمهاى است گلوگير كسى كه مىبلعدش. آن كس كه ثمره بستان خود را پيش از رسيدنش بچيند، همانند كشاورزى است كه در زمين ديگرى مىكارد. اگر بگويم، گويند كه آزمند فرمانروايى هستم و گر لب بربندم و خاموشى گزينم، گويند، كه از مرگ مىترسد. چه دورند از حقيقت. آيا پس از آن همه جانبازى در عرصه پيكار، از مرگ مىترسم به خدا سوگند، دلبستگى پسر ابو طالب به مرگ از دلبستگى كودك به پستان مادر بيشتر است. ولى اسرارى در دل نهفته دارم، كه اگر آشكار كنم، لرزه بر اندامتان افتد، چونان كه طناب فرو شده در چاه مىلرزد.
( ترجمهنهجالبلاغه(آيتى)، صفحهى 53)
جدول اعراب الفاظ خطبه 5
أَيُّهَا النَّاسُ شُقُّوا أَمْوَاجَ الْفِتَنِ بِــــسُفُنِ النَّجَاةِ،
|
حرف ندا |
منادا |
امر، مجرد |
مفعول به |
مضاف اليه |
حرف جر |
مجرور |
مضاف اليه |
|
مبني بر سكون |
مرفوع |
جمع مذكرمخاطب |
منصوب |
مجرور |
جار ومجرور متعلق به شُقُّوا |
مجرور | |
وَ عَرِّجُوا عَنْ طَرِيقِ الْمُنَافَرَةِ ، وَ ضَعُوا تِيجَانَ
|
حرف عطف |
امر، تفعيل |
حرف جر |
مجرور |
مضاف اليه |
حرف عطف |
امر، مجرد |
مفعول به |
|
مبني بر فتح |
جمع مذكر مخاطب |
جار و مجرور متعلق به عَرِّجوا |
مجرور |
مبني بر فنح |
جمع مذكر مخاطب |
منصوب | |
الْمُفَاخَرَةِ، أَفْلَحَ مَنْ نَهَضَ بِــــــجَنَاحٍ أَوِ اسْتَسْلَمَ
|
مضاف اليه |
ماضي |
فاعل |
ماضي، مجرد |
حرف جر |
مجرور |
حرف عطف |
ماضي،استفعاالل |
|
مجرور |
افعال |
محلا"مرفوع |
[هو] فاعل |
جار و مجرور متعلق به نَهَضَ |
تخيير،مبني بر سكون |
[هو] فاعل | |
|
اسم مفعول |
مبني بر فتح |
اسم موصول |
نَهَضَ بِجناحٍ اَوْ اِسْتَسّلَمَ جمله صله، محلي از اعراب ندارد. | ||||
فَــــأَرَاحَ ، هَذَا مَاءٌ آجِنٌ وَ لُقْمَةٌ يَغَصُّ
|
حرف عطف |
ماضي، افعال |
مبتدا |
خبر مفرد |
صفت، تابع |
حرف عطف |
معطوف |
مضارع |
|
تفريع |
[هو] فاعل |
محلا"مرفوع |
مرفوع |
مرفوع |
مبني بر فتح |
مرفوع |
مجرد |
بِهَا آكِلُــهَـــــا، وَ مُجْتَنِي الثَّمَرَةِ لِـــغَيْــرِ
|
جار و مجرور |
فاعل، مرفوع |
مضاف اليه |
حرف عطف |
اسم فاعل |
مضاف اليه |
حرف جر |
مجرور |
|
متعلق به يَغَصُّ |
اسم فاعل |
محلا"مجرور |
مبني بر فتح |
افتعال |
مجرور |
جار و مجرور متعلق به مُجْتَني | |
|
جمله « يَغَصُّ بِها آكِلُها » محلا" مرفوع صفت لُقْمَةٌ |
|
مبتدا و محلا" مرفوع |
| ||||
وَقْتِ إِينَاعِهَـــا كَـــالزَّارِعِ بِغَيْرِ أَرْضِــــــهِ.
|
مضاف اليه |
مصدر |
مضاف اليه |
حرف جر |
اسم فاعل،مجرور |
جار و مجرور |
مضاف اليه |
مضاف اليه |
|
مجرور |
افعال |
محلا"مجرور |
جار و مجرور متعلق به ايناعِها |
متعلق به الزّارِع |
مجرور |
محلا" مجرور | |
|
|
مضاف |
مبني |
جمله محلا" مرفوع، خبر «مجتني الثمرة» | ||||
فَـــــإِنْ أَقُلْ يَقُولُوا حَرَصَ عَلَى الْمُلْكِ وَ
|
حرف عطف |
حرف شرط |
فعل شرط،مجزوم |
جزاي شرط، مجزوم |
ماضي،مجرد |
حرف جر |
مجرور |
حرف عطف |
|
مبني بر فتح |
مبني بر سكون |
[أنا] فاعل |
ضمير بارز واو فاعل |
[هو] فاعل |
جار و مجرور متعلق به حَرَصَ | ||
إِنْ أَسْكُتْ يَقُولُوا جَزِعَ مِنَ الْمَوْتِ، هَيْهَاتَ بَعْدَ
|
حرف شرط |
فعل شرط،مجزوم |
جزاي شرط، مجزوم |
ماضي،مجرد |
حرف جر |
مجرور |
اسم فعل |
ظرف زمان |
|
مبني |
[أنا] فاعل |
ضمير واو فاعل |
[هو] فاعل |
جار و مجرور متعلق به جَزَعَ |
مبني |
منصوب | |
اللَّتَيَّا وَ الَّتِي وَ اللَّهِ لَـــــابْنُ أَبِي
|
مصغَّر الّتي |
حرف عطف |
اسم موصول |
حرف جر،قسم |
مجرور |
حرف تاكيد |
مبتدا |
اسماءستّه |
|
بعد اللتيا متعلق به هيهات |
مبني بر سكون |
جار و مجرور متلق به اَقْسِمُ |
مبني بر فتح |
مرفوع |
مضاف اليه، مجرور با ياء | ||
طَالِبٍ آنَسُ بِــــالْمَوْتِ مِنَ الطِّفْلِ بِـــــثَدْيِ
|
مضاف اليه |
اسم تفضيل |
حرف جر |
مجرور |
حرف جر |
مجرور |
حرف جر |
مجرور |
|
مجرور |
خبر،مرفوع |
جار و مجرور متعلق به آنَسُ |
جار و مجرور متعلق به آنَسُ |
جار و مجرور متعلق به آنَسُ | |||
أُمِّـــــهِ بَلِ انْدَمَجْتُ عَلَى مَكْنُونِ عِلْمٍ لَوْ
|
مضاف اليه |
مضاف اليه |
حرف عطف |
ماضي،انفعال |
حرف جر |
مجرور |
مضاف اليه |
حرف شرط |
|
مجرور |
محلا"مجرور |
مبني بر سكون |
«تُ» فاعل |
جار و مجرور متعلق به انْدَمَجْتُ |
مجرور |
مبني بر سكون | |
بُحْتُ بِهِ لَــــاضْطَرَبْتُمْ اضْطِرَابَ الْأَرْشِيَةِ في الطّوِيِّ الْبَعِيدَةِ
|
فعل شرط، |
جار و مجرور |
حرف تاكيد |
جزاي شرط |
مفعول مطلق نوعي |
مضاف اليه |
جار و مجرور |
صفت، تابع |
|
«تُ»فاعل |
متعلق به بُحْتُ |
مبني بر فتح |
تُم فاعل |
منصوب |
مجرور |
متعلق به اضطراب |
مجرور |
نکات صرف ونحو خطبه5 (تصحيح شده )
حروف ندا عبارتند از: اَ (براي نداي نزديک)، اَي (براي نداي متوسط)، اَيا ، هَيا (براي نداي دور)، يا (مشترك ميان هر سه) (حميد محمدي/ نحو متوسطه/ج 2/ ص 257)
مُنادي
اسم ظاهري است كه در پي يكي از «حروف ندا» بيايد، مانند: يا رجلُ (حميد محمدي/ نحو متوسطه/ج 2/ ص 173)
اعراب منادي
منادي از نظر اعراب دوحالت دارد:
1. مبني برعلامت رفع است، درصورتي که منادي «مفرد معرفه» و يا «نكره ي مقصوده» باشد. مانند: يا عليُّ (مفرد معرفه)- يا رجُلُ (نكره ي مقصوده)
2.منصـوب است، در صورتيکه منادي «مضاف» و يا «شبه مضاف» و يا «نكره ي غير مقصوده» باشد. مانند:
يا غفّارَ الذُّنوبِ (مضاف): اي بخشاينده ي گناهان!
يا طالِعاً جَبَلاً (شبه مضاف): اي بالارونده ي كوه!
يا رَجُلاً خُذْ بِيَدي (نكره غير مقصوده): اي مرد دستم را بگير! (سخن انسان نابينا) (حميد محمدي/ نحو متوسطه/ج 2/ ص 174)
تذكر:
- در اين مبحث منظور از مناداي «مفرد» منادايي است كه نه مضاف است و نه شبه مضاف.
- «نكره ي مقصوده» مخاطبي است كه متكلم هنگام ندا او را نمي شناسد و ليكن مي بيند و به او التفات دارد و «نكره ي غير مقصوده»، مخاطبي است كه متكلم هنگام ندا او را نه مي شناسد و نه مي بيند. (حميد محمدي/ نحو متوسطه/ج 2/ ص 174)
· حرف ندا بر سر اسمي که داراي الف ولام باشد درنمي آيد، بنابراين نميتوان گفت: ياالنّاسُ، ياالنّّّفسُ.
براي منادا قرار دادن اسمي كه داراي «ال» مي باشد بعد از حروف ندا کلمه ي«اَيَُّها» براي مذکرو«اَيَّتُها» براي مؤنث آورده مي شود. مانند:
يا اَيُّها النّاسُ (اي مردمان)- يا اَيَّتُها النَّفْسُ المُطْمَئنَّةُ (اي نفس آرام گرفته)
· کلمه «اللّه» از قاعده فوق استثناء مي شود و براي نداي آن نيازي به اَيُّها نيست: يا اللهَُ، گاهي حرف ندا را از «يا اللهُ» حذف كرده و به جاي آن ميمي با تشديد (مّ) در آخر كلمه الله مي آورند. اللّهُمَّ ( بار پروردگارا)
· «افعال و حروف» با حفظ معناي فعلي و حرفي شان منادي قرار نمي گيرند بلكه چنانچه حرف يا فعلي بعد از حروف ندا واقع شود بايد مورد تأويل قرار گيرد، چنانكه (يا) در جمله ي : يا لَيْتَني كُنْتُ مَعَهُم فَاَفوزَ براي تنبيه است.
· گاهي حرف ندا حذف مي شود. مانند:
«رَبَّنا ظَلَمْنا اَنْفُسَنا» بوده است «يا رَبَّنا ظَلَمْنا اَنْفُسَنا» .
«يوسُفُ اَعـِرض عَـن هذا» که بوده است «يا يوسُفُ اَعـِرض عَن هذا» . (حميد محمدي/ نحو متوسطه/ج 2/ ص175 )
· حكم مناداي مضاف به ياء متكلم
هر گاه منادا به ياء متكلم (ي) اضافه شده باشد، چنانچه آخرِ منادا حرف علّه نباشد، پنج حالت جائز است، مانند:
يا عِبادي- يا عِبادِيَ – يا عِبادا – يا عِبادَ – يا عِبادِ (اي بندگان من !)
حالت پنجم بيشتر استعمال دارد، مانند:
يا عِبادِ فَاتَّقونِ (پس اي بندگانم! تقوايِ مرا پيشه كنيد.)
و هر گاه آخر منادا حرف علّه باشد، ياء متكلم هميشه مفتوح خواهد بود.
مانند: يا مَولايَ (اي سرورِ من) – يا مُقتَدايَ (اي پيشواي من) – يا فَتايَ (اي جوان من) (حميد محمدي/ نحو متوسطه/ج 2/ ص 178)
اسماء افعال
اسم فعل، اسمي است که معناي فعـلي دارد، و به جهت مبالغه آورده مي شود. مانند:
هَيْهاتَ به معناي بَعُدَ (دور شد).
به اسم فعل، از آن جهت که مانند فعل تغيير نمي کند، و برخي از ويژگي هاي اسم را داراست،
اسم گفته مي شود؛ و از آن جهت که داراي معناي فعل است، به آن فعل گفته مي شود.
اسم فعل از جهت معنا بر سه قسم است:ماضي، مضارع وامر
- اسم فعل هايي که معناي ماضي دارند، عبارتند از:
- هَيهاتَ (بَعُدَ : دور شد)
- شَتّانَ (شَتَّ : جداشد)
- سَرعَان (أسرَعَ : شتاب کرد)
- اسم فعل هايي که معناي مضارع دارند ، عبارتند از:
· آه، أُوه، أَوّ ه(أَتَوَجَّعُ : درد مي کشم)
· أُفٍِّ (أَتَضَجَّرُ : به ستوه ميآيم)
· بَجَل، قَد، قَط يا فَقَط (يکفِي : کافي است)
· بَخٍّ، بَخْ، بَهْ (أَمدَحُ : مي ستايم، ياأَتَعَجَّبُ : تعجب مي کنم)
· زِهْ (أَستَحسِنُ : نيکو مي شمارم)
· وَا، وَيْهْ، وَيْکَ (أَتَلَهَّـفُ : افسوس مي خورم)
(حميد محمدي/ صرف متوسطه/ج 1/ ص 423)
مانند: «آه مِن قِلّةِ الزّادِ، و طولِ الطَّريقِ، و بُعْدِ السَّفَرِ، و عظيمِ المَوْرِدِ» : آه از توشه ي اندك و درازي راه و دوري منزل و سختي محل ورود [منظور دوري سفر آخرت، سختي قبر و برزخ و قيامت است.] (حميد محمدي/ صرف متوسطه/ج 1/ ص 423)
- اسم فعل هايي که معناي امر دارند ، عبارتند از:
· إلَيکَ، هر گاه با «عَن» متعدي شود به معناي اُبْعُدْ (دورشو)، وهرگاه متعدي بِنَفْسِهِ باشد، معناي خُذ (بگير) مي آيد. مانند: «يا دُنيا يا دنيا إلَيکِ عَنّي : اي دنيا ! اي دنيا ! از من دور شو!»
· عَلَيْکَ، به معني اِلْزَمْ ( همراه باش)
· آمينَ، به معني اِستَجِبْ ( اجابت فرما)
· صَهْ (صَهٍ)، به معني اُسْكُتْ ( ساكت شو)
· مَهْ (مََهٍ)، به معني اُكْفُفْ ( دست نگه دار)
· رُوَيْدَ (رُوَيْدَكَ)، به معني اَمْهِلْ ( مهلت بده)
· عِندَكَ، دونَكَ، لَدَيْكَ، ها، و هاكَ، به معني خُذْ ( بگير)
· هَيَا، هَيْتَ، هَلُمَّ، به معني اَسْرِعْ ( بشتاب)
· حَيَّ و حَيَّهَلََ، به معني اَقْبِلْ و عَجِّلْ ( روي آور، بشتاب)
· بَلْهَ، به معني دَعْ ( واگذار )
· إِيهِ، به معني اِمْضِ في حَديثِكَ أَوْ فِعْلِكَ ( در سخن يا كارت محكم باش)
· وَراءَكَ، به معني تَأَخَّرْ ( تأخير كن )
· مَكانَكَ، به معني اُثْبُتْ ( ثابت باش )
بيشتر فعل هاي ثلاثي بر وزن «فَعَالِ» به عنوان اسم فعل به كار رفته اند؛ مانند:
نَزَالِ : اِنْزِلْ (فرود آي)- قَتَالِ : اُقْتُلْ (بكش) – سَمَاعِ : اِسْمَعْ (بشنو)
اسم فعل از ثلاثي مزيد نيز بر وزن «فَعَالِ» به ندرت به كار رفته است؛ مانند:
دَرَاكِ : أَدْرِكْ (درك كن) – بَدَارِ : بَادِرْ (مبادرت كن)
(حميد محمدي/ صرف متوسطه/ج 1/ ص 424)
توجه:
1. هر اسم فعلي كه مختوم به كاف خطاب باشد، با تفاوت مخاطب، كاف آن تغيير مي كند؛ مانند: إلَيْكَ إلَيْكما إلَيْكم إلَيْكِ إلَيْكما إلَيْكُنَّ
عَلَيْكَ عَلَيْكما عَلَيْكم عَلَيْكِ عَلَيْكما عَلَيْكُنَّ
دونَكَ دونَكما دونَكم دونَكِ دونَكما دونَكُنَّ
مانند: يا اَيُّهَا الَّّّّذينَ آمَنوا عَلَيْكمْ اَنْفُسَكم.
2. بعضي از علماي صرف كلماتي همچون: تَعالَ (بيا)، هاتِ و هاءِ (بده)، هاءَ (بگير)، هَيَّ (بشتاب) را اسم فعل شمرده اند، در حالي كه مي توان آنها را فعل هاي غير متصرف به حساب آورد. (حميد محمدي/ صرف متوسطه/ج 1/ ص 425)
انواع اسم موصول
موصول دو نوع است: خاص، مشترک.
موصول خاص؛ براي مفرد، مثني، جمع ومذکر ومؤنث، لفظ خاص دارد که عبارتند از:
مذکر:
1.مفرد: اَلّذي (آن کسي که،آن كه)
2. مثني: اَللّذَانِ،اَللّذَينِ (آن دو شخصي که،آن كه)
3.جمع: اَلّذينَ (آن کساني که،آن كه)
مؤنث:
4. مفرد :الّتي (آن کسي که،آن كه)
5. مثني: اَللّتانِ، اَللَّتَينِ (آن دو شخصي که،آن كه)
6. جمع: اَللَّاتِي، اَللَّواتِي (آن کساني که،آن كه)
نکته:
- براي جمع مذكر از لفظ «اَلْأُولي و اَلْاُولاء» و براي جمع مونث از « اَللّاتِ ، اَللّاءِ ، اَللّائِي ، اَللَّوَائِي» نيز استفاده مي شود.
- موصول خاص هم براي عاقل وهم براي غيرعاقل به کار مي رود؛ به جز جمع آن که ويژه عاقل است و براي غيرعاقل از «اَلَّتي» استفاده مي شود.
مصغـَّرموصول خاص:
موصولات خاص، طبق قواعـد ذکرشده مصغـّرَنمي شوند، بلکه مصغـَّرآنها به صورت ذيل است:
اَلَّذي مي شود: اَلَّذَيَّا ، اَلّتِي مي شود: اَللَّتَيَّا
اَللّذَآنِ " اَللَّّذَيَّانِ ، اَللَّتَانِ " اَللَّتَيَّانِ
اَلّذينَ " اَلَّذَيـُّونَ ، اَللّاتِي " اَللَّتَيَّاتِ
(حميد محمدي/ صرف متوسطه/ج 1/ ص 408)
شرح نهج البلاغه(مدرسوحيد)
«الخطبة الخامسة»
و من كلام له عليه السّلام
لمّا قبض رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله- و خاطبه العبّاس و ابو سفيان بن حرب فى «ان يبايعا له بالخلافة»
ايّها النّاس، شقّوا امواج الفتن بسفن النّجاة، و عرّجوا عن طريق المنافرة، وضعوا تيجان المفاخرة، افلح من نهض بجناح، او- استسلم فاراح، هذا ماء اجن، و لقمة يغصّ بها اكلها، و مجتبى الثّمرة لغير وقت ايناعها كالزّارع بغير ارضه،- فان اقلّ يقولوا: حرص على الملك، و ان اسكت يقولوا: جزع من الموت هيهات بعد اللّتيّا و الّتى و اللّه لابن ابى طالب انس بالموت من الطّفل بثدى امّه، بل اندمجت على مكنون علم لو بحت به لاضطربتم اضطراب الأرشية فى الطّوىّ البعيدة
«اللّغه»
شق- يشقّ- شقّا- از باب- قتل- انكسار- افتراق- پاره كردن- امواج- جمع- موج- ماج- يموج- موجا، سفن- جمع- سفينه- عرّجوا- عرج- يعرج- تعريجا- عدول- ترك- منافره- نافر- منافرة- با يكديگر در حسب و نسب نازيدن- وضع- يضع- وضعا- نهاد آن را بر جاى- وضع عنه- فرو افكند آنرا تيجان- جمع تاج- مفاخره- فاخر- مفاخرة- فخارا- معارضه كردن با يكديگر با فخر،- معتزلى- گفته: (مفاخره) ذكر كردن دو شخص است فضائل خويش و مفاخرش را سپس تحاكم به شخص ثالث- اقول- اين را باب- مغالبه مىگويند ماء آجن- آب متغيّر طعم و رنگ- اجن- يأجن- از باب- ضرب- و- نصر- غصص- با كسر- و فتح- فهو غاصّ مجتنى- جنى- يجنى- جنيت الثّمرة- و اجنيت الثّمرة- چيدم ميوه را ايناع- ناع- ينيع- يناع- ينوعا- از باب- ضرب و منع- ادراك ثمره رسيدن ميوه، اناع- ينيع- ايناعا حرص- رغبت- آز- طمع- جزع- يجزع- جزعا- فهو- جزيع- جزوع- نقيض صبر- اللّتيا- تصغير- الّتى- اسمى است از اسماء داهية مىگويند- وقع فلان فى اللّتيا و الّتى- اى فى الدّاهية و كنايه است از شدّت حزن توضيح- اللتيّا- با ضمّ لام كه قاعده تصغير- ضمّ- اوّل است و با فتح- لام- مىگويند- كه عربها عوض ضمّ لام الفى اضافه كردهاند- همچنان كه در تصغير- الّذى اللذّيا- و در تصغير- ذا- ذيّا- در تصغير- ذاك- ذيّاك- ، كسى زن كوتاه قدّ را تزويج كرده بد خلق و بد رفتار بود، شدايد و زحمات بسيار كشيد طلاقش داد، و تزويج نمود زن بلند قامت را از آن هم شدايد بسيار كشيد طلاقش داد- گفت- بعد اللّتيا و الّتى لا اتزوّج- مثل ساير- گشت - انس- يأنس- انسا- انس به- انسته انسا- آرام يافت بآن، ثدى- پستان، اندمج- يندمج- اندماجا- اى لفّه فى ثوب باح- يبوح- و اباح- اظهار سرّ- ارشيه- جمع رشا- مثل- كساء- حبل، طوىّ- مثل- غنّى- چاه عميق- چاهى كه سنگ چينى ميكنند،
«الاعراب»
ايّها النّاس- منادى- شقوّا- امر است با صيغه- جمع از شقّ يشقّ امواج الفتن- مفعول است- بسفن النّجاة- متعلّق است- به شقوّا عرّجوا- امر است با صيغه جمع از باب تفعيل- ضعوا- امر است با صيغه جمع- تيجان المفاخرة- منصوب است بمفعوليّه افلح- از باب افعال- من- فاعلش نهض بجناح او استسلم- او- براى تخيير- فاء- فاراح- تفريع است، ماء اجن- مبتداء- و صفت و موصوفست، مجوّز ابتدائيّه- خبرش محذوفست- تصريح شده بآن در روايت ابن جوزى- اى اجدر بالعاقل يا خبر است بمبتداء محذوف، اى هذا الذّى تدعونى اليه- ماء اجن- اشاره است بولايت، و لقمة يغصّ- عطف است بآن، مجتنى الثّمرة مبتداء است- بغير وقت ايناعها- متعلّق است به مجتنى كالزّارع- خبرش است، فان اقل- جمله شرطيّه- يقولوا حرص على الملك- جزاء همچنين است و ان اسكت، هيهات- از اسماء افعال است بمعنى- بعد- بعد اللّتيا متعلّق است بآن- و اللّه جمله قسميّه، بل حرف- اضراب است- اندمجت- متكلّم است از باب انفعال على مكنون علم- بمعنى- فى- اى فى مكنون علم- مثل- دخل المدينه على حين غفلة- اى- فى غفلة من اهلها، لو- حرف شرط- بحت- متكلّم- لاضطربتم- جزاء- اضطراب الأرشية مفعول مطلق از باب تشبيه مؤكّد كه اداتش حذف شده،
«المعنى»
شارح معتزلى، گفته: پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه و آله كه چشم از اين جهان بر بست، و على عليه السّلام اشتغال بغسل و دفنش ورزيد، به ابى بكر بيعت كردند و زبير و ابو سفيان و جماعتى از مهاجرين خلوت كردند با على ع و عبّاس براى رأى گيرى و گفتگو كردند با كلاميكه مقتضى تهييج- و استنهاض بود عبّاس» گفت: همانا گفتار شما را شنوديم نه از قلّت يار از شما يارى مىجوئيم و نه از روى تهمت آراء شما را ترك مىكنيم پس ما را مهلت بدهيد تا فكر كنيم فان يكن لنا من الأثم مخرج- يصرّبنا و بهم- الحق به صرير الجد جد اگر ما را و اينان را ضررى نباشد- كه مانند جد جد- صيحه و صدا كند مىگشائيم بسوى مجد و بزرگى دستها را كه قبض نمىكنيم او نبلغ المدى و اگر صلاح در اين نباشد نه از كمى و قلّت عدد و نه از ضعف قدرت، است قسم بخدا اگر اسلام- قيد فتك نكردى- لو لا انّ الأسلام قيّد الفتك هر آينه بحركت و تزلزل مىآوردم سنگهاى سخت را كه شنوده مىشد صدايش از مكان بلند، فحلّ على عليه السّلام حبوته- علىّ عليه السّلام، دامنش را چيده و فرمود: الصّبر حلم التّقوى دين، و الحجّة محمّد ص، و الطّريق الصّراط، ايّها النّاس شقّوا- امواج الفتن- إلخ- سپس داخل منزلش شد، و شارح بحرانى» گفته: چون در سقيفه بنى ساعده به ابى بكر بيعت كردند ابو سفيان خواست در ميان مسلمانان جنگ و شورش بر پا كند و خونريزى باشد، آمد به نزد عبّاس و گفت: يا ابا الفضل- اين قوم اين امر را از بنى هاشم به بنى تميم- قرار دادند، و همانا بما حكمران خواهد شد، اين مرد غليظ از بنى- عدى (عمر) برخيز تا بمحضر على ع رويم و بيعتش كنيم و تو عمّ پيامبرى ص و من مرد مقبول القول هستم در قريش اگر با ما مدافعه كنند جنگ مىكنيم، آمدند بنزد امير المؤمنين ع و ابو سفيان گفت: يا ابا الحسن از اين امر غفلت منما كى مىشود امر به ارذل تيم برسد و على ع- مىدانست كه ابو سفيان براى دين سخن نمىگويد بلكه براى فتنه جوئى و فساد- جوابش داد- با اين كلام و در شرح معتزلى- براء بن عازب مىگويد: دوستدار بنى هاشم بودم، در وقت موت پيامبر ص ترسيدم قريش اين امر را از بنى هاشم برگرداند در حيرت و دهشت بودم در فراق پيامبر ص محزون رفتم بسوى بنى هاشم كه در نزد پيامبر ص بودند در حجره و به جماعت قريش مىنگريستم، در اين وقت ابى بكر و عمر ناپيدا شدند، ناگهان شنودم كه مىگويند مردم در سقيفه بنى ساعده گرد آمدهاند، و در اين حال شنودم كه مىگويند: به ابى بكر بيعت كردند، ناگهان ديدم ابو بكر و عمرو ابو عبيده و جماعتى از اصحاب سقيفه مىآيند و بهر كس كه مىرسند پيش مىآيند دست آنان را بدست ابى بكر مىمالند، مسّ ميكند- اكراها- يا رغبة، از خود ناآگاه شده دويدم و رسيدم به بنى هاشم در بسته بود با شدّت در را زدم و گفتم كه مردم به ابى بكر بيعت كردند، عبّاس گفت دستهاى شما تا آخر بريده شد كوتاه گشت، همانا بشما امر كردم قبول نكرديد در اين حال بودم با غصّه در شب مقداد، سلمان و ابا ذر، عبادة بن صامت ابا هيثم، حذيفه و عمّار را ديدم كه آنها در فكر شورى كردن هستند در ميان مهاجرين اين خبر به ابى بكر و عمر رسيد، فرستادند به ابى عبيده و مغيره در آى خواستند، مغيره گفت: راى آنست كه عبّاس را به بيند، باو و اولادش را وعده دهيد نصيبى از اين امر تا از علىّ بن ابي طالب كنار شوند، پس ابو بكر و عمر و ابو عبيده و مغيره آمدند بنزد عبّاس در شب دوّم وفات پيامبر ص ابو بكر پس از حمد و ثناء الهى گفت: خداوند پيامبر را بسوى آخرت برد، و كار مردم را بخود مردمان واگذاشت تا اختيار نمايند با اتّفاق يكى را پس مرا مردم والى اختيار كردند، و من نمىترسم از سستى و ضعف و جبونى و از كسى پروا ندارم كه بخلاف قول مسلمين حرفى بگويد، و بشما پناهنده شود، و شما هم حصن آنها شويد، شما هم مىخواهيد داخل شويد به آن چه مسلمانان داخل شدهاند يا نباشيد، ما آمدهايم و مىخواهيم كه از براى تو و اولادت در اين كار نصيبى باشد (چه) عموى پيامبرى، و همانا مقام تو را از پيامبر ديدهاند، با اين حال از شما و بنى هاشم برگشتهاند و پيامبر، همانا از ما و شما است، و عمر بمقتضى عادتش سخت گوئى و تهديد كرد و گفت: و اللّه ما را به شما احتياج نيست ولى نخواستيم در اجتماع مسلمانان خبرى از شما نباشد بنگريد بحال خودتان و حال عموم سپس ساكت شد، عبّاس بسخن آمد حمد و ثناء الهى كرد و گفت: همانا خداوند محمّد را مبعوث كرد چنانكه گفتى و با او احسان و امتنان نهاد بامّتش تا اين كه اختيار نمود به او آنچه را كه در نزدش است، اگر حقّ را با پيامبر طلب كردى پس حقّ ما را گرفتى اگر با مؤمنين باشد، همانا مائيم مؤمنان و ان كنت بالمؤمنين فنحن منهم ما تقدّمنا فى امركم فرطا و لا حللنا وسطا و لا نزحنا شجطا اگر اين امر بتو واجب باشد با مؤمنين واجب نمىشود (چه) ما كاريم و چه دور است گفتارت كه ميگوئى- انّهم طعنوا من قولك انّهم ما لو اليك، و اگر آنچه بما بذل كنى اگر حقّ مرتور است ما در نمىگيريم، و اگر حقّ مر مؤمنان راست تو را نرسد حكم بكنى، و اگر حق ما راست ما به تبعيض راضى نمىشويم كه حقّ ما را تو بگيرى بعضى را بما بدهى، امّا آنچه ميگوئى پيامبر از ما و شما است همانا پيامبر انّ رسول اللّه من شجرة نحن اغصانها و أنتم جيرانها معتزلى- مىگويد: مهاجرين كه به ابى بكر بيعت كردند ابو سفيان آمد و گفت قسم بخدا مىبينم آتشى را كه خاموش نمىكند آن را مگر خون، ابو بكر را كى مىرسد امارت كند بشما كجايند- اين المستضعفان اين الأذّلان- علىّ و عباس كجايند، ما بال هذا فى اقلّ حىّ فى قريش تيم پستترين قبيله قريش است سپس بعلّى ع گفت: دست دراز كن تا بيعت كنم قسم بخدا اگر بخواهم پياده و سواره جمع آورم بر عليه ابى بكر على عليه السّلام امتناع نمود و چون مأيوس شد بپا خواست و انشاد كرد-
و لا يقيم على ضيم يراد به الّا الأذّلان عير الحىّ و الوتد
هذا على الخسف مربوط برمّته و ذا يشجّ فلا يرثى له احد
سبط ابن جوزى- باسنادش از مجاهد- از عكرمه از ابن عبّاس نقل كرده كه پس از دفن پيامبر ص عباس و ابو سفيان و جماعتى از بنى هاشم آمدند بمحضر على ع و گفتند: دست دراز تا بيعت كنيم- الى ان قال: فخطب على- و قال ايّهاس تتّقوا- إلخ سبط ابن جوزى اگر چه زمانش متاخّر است از زمان- سيّدنا الشّريف الّا اين كه اين خطبه را مسندا روايت كرده به غير طريق سيّد- كه در بعض الفاظش مختلف است- در آخر كلام بسيار ذكر كرده كه ظاهر مىشود اين كلام را بصورت اطول دريافته و طبرسى در احتجاج با اختلاف نقل كرده ايّها النّاس شقّوا امواج الفتن بسفن النّجاة- اى مردم موجهاى فتنه را بشكافيد با كشتىهاى نجات، و عرّجوا عن طريق المنافرة- و از راه منافرة بسوى مسالمه گرائيد، و ضعوا تيجان«» المفاخرة- و تاجهاى مفاخرت را از سرها واگذاريد (چه) افلح من نهض بجناح- رستگار و كامياب شده آن كسيكه با جناح پرواز كند، و با يار و انصار اقدام بكارى كند، او استسلم فاراح- يا اين كه رام و منقاد باشد راحت باشد (چه) فلاح و بمطلب رسيدن بيكى از دو امر است يكى با وجود يار و انصار مطالبه حق نمايد كه يار بمثابه جناح است، دويّم تسليم و انقياد كسيرا كه يار و انصار نداشته باشد، ماء اجن- آبى است گنديده و رنگ زده و لقمة يغصّ بها اكلها- و لقمه ايست كه گلو گير مىشود خورنده آن يعنى اين امر خلافت كه بيعت سقيفه است عاقبتش وخيم است موجب مشقّت و تعب است مانند آب گنديده، و تبعات دنيوى و اخروى در پى دارد فتنه كه موجب هلاك است تشبيه كرده به درياى متلاطم كه غرق كننده است و مقارن كرده اين را به امواج كه موج ملازم درياست، و كنايه كرده از موج فتنه جوئى و فتنه خيزى را، و باز هم مقارن كرده آن را به سفينه، و چون كشتى موجب نجات از غرق و طوفان درياست، استعاره نموده به آن چه موجب خلاص از فتنه مىشود، و مجتنى الثّمرة لغير وقت ايناعها كالزّارع لغير ارضه، و چيدن ميوه قبل از وقت رسيدن آن بمثابه كسى است كه زراعت و كشتزارى كرده در زمين ديگران، چه توانائى بقاء كشت در جاى و محلّ ديگران ندارد توضيح» علامّه مجلسى در بحار در شرح اين جمله فرموده: كه تشبيه كرده طلب خلافترا و در اين وقت كه يار و معين ندارد بكسى كه ميوه را قبل از وقت رسيدن بچيند كه ميوه نارس بى بهره و بيفائده است، و غاصبين را تشبيه كرده بكسى كه در زمين ديگران بكارد، پس كه بى بهره و بيعايد مىشود، فان اقل يقولوا حرص على الملك، اگر در باب خلافت حقّ خواهى بسخن آيم مىگويند: حريص ملك و امارت است و ان اسكت يقولوا جزع من الموت، و اگر باقتضاء وقت و صلاح سكوت ورزم و صبر و تحمّل نمايم- مىگويند از خوف و ترس ساكت شده، توضيح» اشاره است باين كه از زبان مردم نتوان سلامت رهيدن اشاره است به آن كه حقيقت حالش را نمىشناسند، مىگويند حريص است يا ترسو، هيهات- از حقيقت خيلى دور گشتهاند- نه از حرص است گفتارم و نه از ترس سكوتم، بعد اللّتيا و التّى- پس از اين مصيبتهاى بزرگ و كوچك، و اللّه لأبن ابى طالب انس بالموت من الطّفل بثدى امّه قسم بخدا پسر ابي طالب بموت مايلتر و راغبتر است از ميل و رغبت طفل به پستان مادرش، بل اندمجت على مكنون علم لو بحت به لاضطربتم اضطراب الأرشية فى الطوىّ البعيدة، بلكه سكوتم و صبرم معلول است بعلمى كه در سينهام جمع و ملفوفم اگر اظهار بكنم مضطرب و لرزان شويد مانند اضطراب حبل و ريسمان در چاه عميق و اين اشاره است بطول مدّت
( شرح نهج البلاغه(مدرس وحيد)، ج 2 ، صفحات 332-322)