متن و ترجمه خطبه49
متن خطبه 49 نهج البلاغه
) و من كلام له ( عليهالسلام
متن خطبه 49 نهج البلاغه
) و من كلام له ( عليهالسلام
«نَذِيرٌ» = النَّذیر:ترسانیدن. ـ :ترساننده. ـ :رسول.پیامبر.ج:نُذُر. ـ:پیری.(لاروس ـ ج 2 ـ ص 2038)
«أَنْ» = أن مصدریه است و فعل مضارع را منصوب می کند و آن فعل مضارع و ما بعدش را به تأویل مصدر می برد.(لاروس ـ ج 1 ـ ص 329)
«تُصْبِحُوا» = صَبَحَ ـُـ صَبحاً هـ :به اوشراب بامدادی خورانید. ـ هـ :بامدادان نزد او آمد یا بر اوحمله برد.(لاروس ـ ج 2 ـ ص 1306)[فعل مضارع منصوب،علامت نصب حذف نون،صیغه 9،ثلا مزید،صَبَحَ]
«صَرْعَى» = صَرَعَ ـَـ صَرعاً هـ:او را به پشت بر زمین زد.(لاروس ـ ج 2 ـ ص 1317) صرعى- جمع- صريع- صرع- يصرع- صرعا- بزمين افتادن(شرح نهج البلاغه،(مدرّس وحید)ج 3،ص 297)
«أَثْنَاءِ» = میان . بین.در میان و ما بین.(لاروس ـ ج 2 ـ ص 41)
«النَّهَرِ» = فراخی.وسعت.گشادگی. ـ:رود.(لاروس ـ ج 2 ـ ص 2086)
«أَهْضَامِ» = الهَضَم:مصـ و ـ:گوارده شدن غذا. ـ والهِضم:زمین هموار. ـ:درون وادی.(لاروس ـ ج 2 ـ ص2127)
«الْغَائِطِ» = فا وـ:زمین پست.(لاروس ـ ج 2 ـ ص 1512)[اسم فاعل،معرفه،مفرد]
«غَيْرِ» = به سوی، به جز.مگر.غیر اسم است و بنابر عوامل ما قبل خود اعراب می پذیرد.(لاروس ـ ج 2 ـ ص 1543)
«بَيِّنَةٍ» = مؤنث بیِّن است. ـ :دلیل.حجّت. ـ فقـ:شهادت.گواهی.ج:بَیِّنات.(لاروس ـ ج 1 ـ ص 505)
«رَبِّ» = مصـ وـ:مالک. ـ :سرور.سیّد. ـ:از نامهای خدای تعالی،منسوب آن:رَبِّیّ و رَبّانیّ و رَبوبِِیّ،اسم آن الرَّبابَة و الرُّبوبیَّة.(لاروس ـ ج 1 ـ ص 1040)
«لَا» = زائد،که در این صورت به مجرّد تقویت و تأکید کلام آورده می شود.(لاروس ـ ج 2 ـ ص 1747)
«سُلْطَانٍ» = قدرت .توانایی.چیرگی. ـ:حجّت.دلیل. ـ:پادشاه،مؤنّث آن سُلطانة است.ج:سَلاطِین.(لاروس ـ ج 2 ـ ص 1205)
«مُبِينٍ» = آشکار.«حقّ مبین:حق آشکار».(لاروس ـ ج 2 ـ ص 1813)
«مَعَ» = با . همراه.لفظی است مفید معنی مصاحبت و همراهی دو چیز با هم،ودر دو مورد به کار می رود:1 ـ مضاف و ظرف است و بر مکان اجتماع دلالت دارد مانند«واللّه معکم:وخدا با شما است»(قرآن)(لاروس ـ ج 2 ـ ص 1924)
«قَدْ» = با فعل ماضی یا افاده ی معنی تحقیق می کند ویا تقریب فعل ماضی به حال است.(لاروس ـ ج 2 ـ ص 1617)
«طَوَّحَتْ» = طَوَّحَ تَطویحاً هـ:اورا سرگردان و آواره کرد و دور گردانید. ـ هـ :او را هلاک ساخت.(لاروس ـ ج 2 ـ ص 1395)[ماضی،ثلاثی مزید،تفعیل،صیغه 4ـ طَوَحَ ـ اجوف واوی]
«الدَّارُ» = خانه [مؤنّث است و به ندرت مذکر می شود] ج:دُور و أدوُر و دِیار و دِیران و أدوِرَة.(لاروس ـ ج 1 ـ ص 954)
«احْتَبَلَ» = اِ حتبالاً الصیدَ:شکار را با کمند گرفت. ـ ت المرأةُ الرجلَ:آن زن دل آن مرد را شیفته ی خود کرد.(لاروس ـ ج 1 ـ ص 60)[ماضی،ثلاثی مزید،افتعال،صیغه 1]
«مِقْدَارُ» = قدرت.توانایی. ـ:مقدار و مبلغ چیزی.اندازه. ـ:میزان.آنچه به وسیله ی آن اندازه و کمیّت چیزی معلوم شود.کمیّت.چندی.ج:مَقادِیر. (لاروس ـ ج 2 ـ ص 1946)
«نَهَيْتُ» = نَهَی ـ نَهیاً هـ عن کذا:او را از فلان چیز باز داشت.(لاروس ـ ج 2 ت ص 2088)
«عَنْ» = حرف جرّ.مرادف با کلمه مِن.(لاروس ـ ج 2 ـ ص 1492)
«هَذِهِ» = کلمه ای است مرکّب از «ذا»اسم اشاره و «ها»برای تنبیه.این.(لاروس ـ ج 2 ـ ص 2116)
«حُكُومَةِ» = مصـ و:فرمانروایی کردن.حکومت.دولت.(لاروس ـ ج 2 ـ ص 853) الحَکَم:از نامهای خدای تعالی. ـ:حکم کننده.قاضی.حاکم. ـ:میانجی.داور.(لاروس ـ ج 1 ـ ص 852)الحُکم:مصـ وـ:قضا.داوری.قضاوت.دادرسی.(لاروس ـ ج 1 ـ ص852)
«فَـ» = حرف عطف برای مشارکت است باترتیب،بی فاصله.(نهج البلاغه آموزشی ـ ج 2 ـ ص 34 ـ بصراوی)
«أَبَيْتُمْ» = أباءَ إباءةً منه:از اوگریخت. ـ الشیءَ و به والیه و علیه:آن چیز را به سوی او بازگردانید.(لاروس ـ ج 1 ـ ص 12)[فعل ماضی،ثلاثی مجرّد،صیغه 9،أبی،فاعل تُم،مخالفت کردید،اباکردید،بازگرداندید]
«عَلَي» = حرف جرّ است.در معنی استعلای حقیقی یا استعلای معنوی به کار رفته است.(لاروس ـ ج 2 ـ ص 1484)
«إِبَاءَ» = مصـ وـ:سرباز زدن. ـ:ناخوش داشتن. ـ:خودداری کردن(لاروس ـ ج 1 ـ ص 12)
«مُنَابِذِينَ» = نَبَذَ ـُـ نَبذاً الشّیءَ:آن چیز را بی ارزش دور انداخت. ـ العهدَ:پیمان شکنی کرد. ـ:الأمرَ:در کار اهمال کرد.(لاروس ـ ج 2 ـ ص 2019)[اسم فاعل،ثلاثی مزید،جمع مذکر سالم،اهمالگرانه،پیمانشکنانه]
«حَتَّى» = هرگاه جمله پس از حتّی فعلیه باشد و فعل ماضی باشد«حتیّ»حتماً حرف ابتدا یا استیناف است.(نهج البلاغه آموزشی،ج دوّم،ص55،بصراوی)
«صَرَفْتُ» = صَرَفَ ـُـ صَرفاً هـ:او را از راه خود بازگردانید.(لاروس ـ ج 2 ـ ص 1317)[ماضی،ثلاثی مجرّد،صیغه 13،صَرَفَ]
«هَوَا» = مصـ و ـ:میل.خواهش. ـ:گرایش دل به شهوت.نفس گرونده به شهوت.(لاروس ، ج 2 ـ ص 2144)
«مَعَاشِرُ» = العُشارَة:ده یک.یک دهم. ـ:پاره ای از هر چیز. عَشَرَ ـُـ عَشراً و عُشوراً القومَ:یک دهم از اموال آن گروه را گرفت. ـ ـِ عَشراً:از ده تا یکی گرفت یا یکی بر نه تا افزود.العِشر:یک دهم از هر چیز.ج:أعشار.(لاروس ـ ج 2 ـ ص 1452)
«أَخِفَّاءُ» = أخَفَّ إخفافاً هـ:او را به سبکی و خفّت واداشت و ـ هـ:او را سبک و خوار کرد و به سبک عقلی و کودنی واداشت.(لاروس ـ ج 1 ـ ص 88)
«الْهَامِ» = هامَ ـِـ هَیماً و هُیُوماً و هِیاماً وهَیَماناً و تَهیاماً بکذا:فلان چیز را دوست داشت. ـ علی وجهه: خانه به دوش شد.آواره ی بیابانها شد. ـ فی الأمر:در آن کار سرگردان و پریشان شد.(لاروس ـ ج 2 ـ ص 2103)
«سُفَهَاءُ» = السَّفیه:نادان.بی خرد. ـ :آنکه مال خود را بیهوده خرج کند.ولخرج.ج:سُفَهاء و سِفاه.(لاروس ـ ج 2 ـ ص 1196)
«الْأَحْلَامِ» = الحُلم:مصـ و:خواب.رؤیا.ج:أحلام و حُلوم.(لاروس ـ ج 1 ـ ص 857)
«لَمْ» = حرف جزم است برای نفی مضارع(لاروس ـ ج 2 ـ ص 1784)
«آتِ» = أتَی ـِـ أتیاً : آمد و حاضر شد. ـ الشیءُ:آن چیزشد.(لاروس ـ ج 1 ـ ص 36)[فعل مضارع مجزوم،علامت جزم حذف حرف علّه،ناقص یایی،صیغه 13]
«أَبَا» = أُبُوّا و إباوَةً: پدر شد.(لاروس ـ ج 1 ـ ص 12)
«بُجْراً» = کار بزرگ. ـ:بدی. ـ:گرفتاری و سختی و بلا.ج: أبجار.(لاروس ـ ج 1 ـ ص 432)
«لَا» = حرف نفی است و اگر ما بعد آن فعل ماضی لفظی یا تقدیری باشد،تکرار لا واجب است.(لاروس ـ ج 2 ـ ص 1747)
«أَرَدْتُ» = أرادَ إرادَةً الشی ءَ:آن چیز را خواست و به آن میل و رغبت کرد.(لاروس ـ ج 1 ـ ص 109)[فعل ماضی،باب افعال،اجوف واوی،صیغه 13]
«ضُرّاً» = تنگی و بد حالی.(لاروس ـ ج 2 ـ ص 1355)
و سفيد روى نورانى جمالى كه طلب باران كرده مىشود ببركت جمالش كه پناه و فرياد رس يتيمان است و نگاه دارنده ضعيفان و بيوه زنان بجود و عطايش، پناهنده مىشود باو بشدّت افتادگان از آل هاشم پس ايشان در جوار و رحمت و احسان اويند، ثمال- غياث- فلان ثمال قومه- اى غياثه-
شرح اسناد خطبه51
و من كلام له عليه السّلام
بِسمِ اللهِ الرَّحمن الرَّحيم
متن خطبه51
و من خطبة له ( عليهالسلام )
شرح اسناد خطبه48
بِسمّ اللهِ الرَّحمن الرَّحِيِِم
متن خطبه48
و من خطبة له ( عليهالسلام )
عند المسير إلى الشامقيل إنه خطب بها و هو بالنخيلة خارجا من الكوفة إلى صفين
معنِيِِ الفاظ خطبه48
متن خطبه41
و من خطبة له( عليهالسلام
و فيها ينهى عن الغدر و يحذر منه
أَيُّهَا النَّاسُ إِنَّ الْوَفَاءَ تَوْأَمُ الصِّدْقِ وَ لَا أَعْلَمُ جُنَّةً أَوْقَى مِنْهُ وَ مَا يَغْدِرُ مَنْ عَلِمَ كَيْفَ الْمَرْجِعُ وَ لَقَدْ أَصْبَحْنَا فِي زَمَانٍ قَدِ اتَّخَذَ أَكْثَرُ أَهْلِهِ الْغَدْرَ كَيْساً وَ نَسَبَهُمْ أَهْلُ الْجَهْلِ فِيهِ إِلَى حُسْنِ الْحِيلَةِ مَا لَهُمْ قَاتَلَهُمُ اللَّهُ قَدْ يَرَى الْحُوَّلُ الْقُلَّبُ وَجْهَ الْحِيلَةِ وَ دُونَهَا مَانِعٌ مِنْ أَمْرِ اللَّهِ وَ نَهْيِهِ فَيَدَعُهَا رَأْيَ عَيْنٍ بَعْدَ الْقُدْرَةِ عَلَيْهَا وَ يَنْتَهِزُ فُرْصَتَهَا مَنْ لَا حَرِيجَةَ لَهُ فِي الدِّينِ.
(صبحى صالح، خطبه 41، ، صفحهى 83)
ترجمه خطبه41
خطبهاى از آن حضرت (ع)
وفا همزاد راستى است. هيچ سپرى نمىشناسم كه بهتر از وفا آدمى را از گزند در امان دارد.و آنكه بداند، كه پس از مرگ به كجا باز مىگردد، هرگز راه بيوفايى نپويد. ما در زمانى زندگى مىكنيم كه بيشتر مردمش بيوفايى و غدر را گونهاى كياست مىشمرند و نادانان نيز، چنين مردمى را زيرك و كارگشا مىخوانند. اينان چه سودى مىبرند خدايشان نابود كناد، مردم كارافتاده و زيركى هستند كه مىدانند در هر كارى چه حيلت سازند، ولى امر و نهى خداوندى سد راه آنهاست. اينان با آنكه راه و رسم حيلهگرى را مىدانند و بر انجام آن توانايند، گرد آن نمىگردند. تنها كسانى كه از هيچ گناهى پروايشان نيست، همواره منتظر فرصتاند تا در كار مردم حيلتى به كار برند.
(ترجمه آیتی،صفحه107)